تبليغاتX
عینا فیها تسمی سلسبیلا

 مامان پری

 

سامان کتاب را باز کرد:«طوس خنجر را کشید تا سر دختر را ببرد.دختر گفت : من از پشت فریدونم و مادرم تازی است.

دست طوس پائین آمد و دلش افتاد.خنجر را انداخت .گیو خنجر را برداشت : مال منه.

طوس شمشیرش را بیرون کشید : مال هیچ کس نیست.سرش را می بریم.

گیو جواب داد: می بریمش پیش کاووس کی.

***

کاووس شاه ، پری زاد را پسندید.پری زاد برای پادشاه ، سیاووش را به دنیا آورد....»

ــ پری زاد؟یعنی اون دختری که من دیدم یه پری بود؟باید دوباره باهاش حرف بزنم.

سامان سعی کرد دوباره چشم های دختر را به یاد بیاورد اما نتوانست.انگار اصلا دختری در کار نبود.دوباره کتاب را از اول خواند تا دختر را به یاد بیاورد.اما فایده ای نداشت.انگار پاک کنی جادوئی همه چیز را پاک کرده بود.تنها راه این بود که دوباره سراغ آئینه اتاق خواب برود.

سامان باید دوباره به اتاق مامانش می رفت.اما هر دفعه که سامان می خواست توی اتاق برود در قفل بود.مامان همیشه صبح ها بیرون از خانه بود.سامان باید حواس بابا را پرت می کرد تا نتواند در را قفل کند.

مامان از خانه بیرون رفته بود.سامان پشت ستون قایم شد.بابا از اتاق بییرون آمد.هنوز در را نبسته بود که سامان خودش را دولا کرد و دستش را گذاشت روی دلش و شروع کرد به ناله کردن.چند تا سرفه کرد؛صورتش قرمز شد.خودش را انداخت روی زمین.بابا دوید بالای سرش: سامان چی شده؟

سامان باز هم سرفه کرد تا آب دهانش راه افتاد.با دست هایش محکم دلش را گرفته بود و پاشنه پاهایش را روی زمین می کشید.بابا بغلش کرد و بردش طرف اتاقش.

ــ نه اون جا نه!

ــ چرا سامان؟ می خو اهم بخوابونمت روی تختت.

ــ نه! من تنهایی می ترسم.

بابا برگشت طرف اتاق کارش.این بیش از حد تصور سامان بود.بهتر از این نمی شد.

بابا سامان را روی یکی از کاناپه های اتاقش خواباند : همین جا باش تا برات آب بیارم.

بابا از اتاق بیرون رفت.سامان دور تا دورش را نگاه کرد.اتاق درست مثل یک انباری شلوغ بود.سامان هیچ وقت فکرش رانمیکرد که اتاق بابا اینقدر بزرگ باشد.تازه آن طرفش هم دری بود که سامان نمی دانست به کجا می خورد.

بابا با یک سینی وارد اتاق شد: آب ، شیر ، کیک و چند تا قرص توی سینی بود.

سامان کمی از هرکدام خورد و خودش را به خواب زد.بابا کمی بالای سرش نشست و دستش را روی پیشانی اش گذاشت.خم شد و سامان را بوسید.

بابا رفت طرف یک صندلی پشت بلند عجیب و غریب بود که بالایش را با یاقوت و زمرد و لاجورد تزئین کرده بودند.بابا نشست روی تخت و گفت:  عجب گرفتاری شدیم ها! باید در همان حرمسرا می ماندیم.هرچیزی هم که اختراع می کنیم قبلا کس دیگری درستش کرده است.

بابا بلند شد و شروع کرد دور اتاق گشتن: پور زالی هم نیست که کمی باهاش کل بگیریم.ننه پیر زالی هم نیست که خودمان را از این وضعیت نجات بدهیم.

بابا سراغ صندوق چوبی منبت کاری شده ای رفت.صندوق انگار که از طلاو نقره ساخته شده بود.بابا درش را باز کرد.شمشیری را در آورد و نگاهش کرد : هیچی این شمشیر نمیشه.حالا هی بگن شمشیر اسداله بهترین شمشیره.

بعد شیشه کوچک دربسته ای را در آورد : رستم تو حسرت این می سوخت.یادش به خیر ! چقدر طوس را سر دواندیم.

سامان اسم طوس را که شنید تازه فهمید که برای چه چیزی خودش را به دل درد زده.هرچی که بود توی همان آئینه بود.

سامان خودش را تکان داد و ناله ای کرد .بابا در صندوق را بست و آمد بالای سر سامان.سامان نیم خیز شد: بابا منو می بری تو اتاقم؟

بابا سامان را توی تختش گذاشت و در را بست.سامان منتظر شد تا صدای در اتاق بابا بیاید.پاورچین پاورچین تا اتاق خواب رفت.دستگیره یاقوت نشان را توی دستش گرفت و چرخاند.در باز شد.سامان رفت نزدیک آئینه.سامان دختر را ندید.در عوض پسر بچه ای را دید هم سن و سال خودش.آنقدر به دختر توی آئینه شبیه بود که سامان صدایش کرد : سیاوش!

سیاوش برگشت.چشم هایش مثل مادرش بود اما غم نهفته ای توی چشم هایش بود.مژه هایش سایه قشنگی روی گونه اش انداخته بودند.هیکلش خیلی ورزیده بود.سیاوش تیر و کمان را انداخت روی زمین و نگاهی به اطرافش انداخت.دستش را به سمت سامان دراز کرد .سامان دست سیاوش را گرفت و کنارش ایستاد : اینجا کجاست؟

ــ زابل.مرز توران.سرزمین رستم.

ــ تو سیاوشی ؟ درسته؟

ــ تو هم کیخسروئی.نه؟

ــ نه من سامانم.

ــ سامان؟ سامانی وجود ندارد.تو کیخسروئی.توشبیه منی.

ــ نه من... صبر کن ببینم.کیخسرو کیه؟

ــ پسر سیاوش.مادرم قراره تو رو نگه داره تا زمانی که وارد تاریخ بشی.

ــ چی؟

سامان دید که زمین دارد می لرزد.پاهایش می لرزید.احساس کرد که دیگر نمی تواند سر پا بایستد.افتاد روی زمین و چهار دست و پا روی زمین ماند.نفس نفس می زد.سرش داغ بود.

ــ پاشو.تو باید از اینجا بری.تو نباید الان دیده بشی.

ــ چرا؟

سیاوش دوید و کمانش را برداشت : رستم داره میاد.نباید تو رو ببینه.

آمد و زیر بازوی سامان را گرفت و پرتش کرد طرف برکه.سامان افتاد توی آب.چشم هایش را بست و نفسش را حبس کرد.فکر کرد که تا چند دقیقه دیگر خواهد مرد.محکم خورد روی زمین.چشم هایش را باز کرد.توی اتاق خواب بود.

سامان از روی زمین بلند شد : کیخسرو؟ یعنی مامان ... پری ؟

سامان گیج شده بود.از روی زمین بلند شد و اطرافش را نگاه کرد.نگاهش به میز تحریر کنار اتاق افتاد.رفت طرفش.سر رسید روی میز را باز کرد : «زندگی داستان عجیبی است.دور نگاه داشتن کاووس شاه از تاج و تختش کار آسانی نبود.چه فایده؟ نوشداروی پس از مرگ سهراب.وقتی که دیگر خون سیاووش بر زمین ریخت.وقتی که با آمدن سودابه مجبور به ترک زمانم شدم.... رنج مضاعف تر از زندگی در زمانی که دوستش ندارم این است که ناچارم هر بار که ایرانی ای شاهنامه می خواند در نمایشش حاضر شوم.ناچارم که دوباره رانده شوم و دوباره خون سیاووش را بر زمین ببینم.ناچارم کیخسرو را نگاه دارم تا روز انتقام.راویان گفتند که به آسمان عروج کرد........ امانت سنگینی است ....... کاش کسی مسیر تاریخ را تغییر می داد....»

سامان نشست روی صندلی.تند تند نفس می کشید. فکرش تکه پاره شده بود : من حتی نمیدونم کیم؟من کیم؟ سامان ؟ کیخسرو؟ تاریخ؟ پری زاد؟

بلند شد و دوید طرف اتاق خودش.حتی در اتاق خواب را پشت سرش نبست.دفتر را هم همان طوری رها کرد.

کتاب سیاوش را برداشت : « رستم پهلوان مثل همیشه آمده بود تا شاهزاده را با خود ببرد.مربی ای بهتر از رستم نبود.سیاوش هفت سال نزد رستم ماند و آداب پهلوانی را یاد گرفت.حالا موقعش بود که برگردد ...

شهر را آذین بستند و در راهش نثارها ریختند.مردم برای دیدن چهره آسمانی سیاوش آمده بودند.هیچ کس از دیدارش سیر نبود.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 15:53 |

 

فضل الله مهتدی معروف به صبحی

 

 

در سال 1310، حسین کوهی کرمانی، مدیر روزنامه صبا مجموعه کوچکی از ترانه های ملی روستائی را به نام" فهلویات یا دو بیتی ها" به روش علمی گردآوری و منتشر کرد.

در همان سال مجموعه بروشورمانند "اوسانه"یا "افسانه" که مجموعه ای شامل ترانه های بچه ها،ترانه های دایه ها و مادران، و ترانه های بازی، به همت صادق هدایت منتشر شد.

بنا به پیشنهاد وی، اداره موسیقی ایران، بوسیله مجله موسیقی از ساکنان نواحی مختلف کشور در خواست کرد که افسانه هایی را که از پیران و بزرگان می شنوند، به روشی که به آنها پیشنهاد می شود، ثبت و برای آنان ارسال کنند.

در سال 1312، رساله نیرنگستان به اهتمام صادق هدایت به چاپ رسید.این رساله که در مورد اوهام و عقاید عامه بود، به محض انتشار، تحریم شد.

در سال 1314، "چهارده افسانه از افسانه های روستائی ایران" به همت کوهی کرمانی منتشر شد.همو در سال 1317 " هفتصد ترانه روستائی " و در سال 1320" چهار افسانه از افسانه های روستائی ایران" را منتشر کرد.

بعد از این دو، صبحی بود که پا در این عرصه گذاشت.او که تریبون فراگیر رادیو را در اختیار داشت، به شیوه ای کاملا فعال تر و جدی تر و مداوم تر و البته غیرعلمی تر، این کار ار پی گرفت و تا پایان عمر از آن دست بر نداشت و در واقع این کار ار به عنوان حرف اصلی خود قرارداد.تا آنجا که موفق شد در ظرف بیست و دو سال، لا اقل هفت مجموعه از این افسان ها و قصه ها را گردآوری و منتشر کرد.(پیشکسوتان ادبیات کودکان و نوجوانان، ص 12 و 13)

 

1.کتاب صبحی

چاپ اول: 1312، تهران، مطبعه دانش

شرح زندگانی صبحی تا سال مذکور، اعتقاداتش، و نحوه جدا شدن او از مسلک بهائیت است.

 

2. افسانه ها(جلد اول)

چاپ اول: 1323، تهران ، امیرکبیر

شامل: گل خندان، نمدی، بزی، راه و بیراه، خیر و شر، مرغ سعادت، سعد و سعید، گل زردف نخودو، جستیک نخودی، نخودی ودیو، گوسفندی، رمال باشی، خاله قورباغه، خاله گردن دراز، سکینه آوردی.

 

3.افسانه ها(جلد دوم)

چاپ اول: 1325، امیرکبیر

شامل: نمکی، ملی، نمکک، ملک خسرو، ماه پیشانی، کره دریایی، گاو پیشانی سفید، نارنج و ترنج، شاه و وزیر، چل گیس، چل گزه مو، کچلک، بوعلی، قاطرو آفتابه، سنگ صبور، مرد سه زنه.

 

4.حاجی ملا زلفعلی(رمان)

چاپ اول: 1326

این رمان مقایسه ای در خصوص رشد دو پسربچه روستائی است: یکی زلفعلی، که جانشین یک ملای ده می شود و با خواهر او ازدواج می کند و همراه آنها به تهران می آید.دیگری دوست او سیف الله که اول از محضر یک شیخ صوفی در کربلا استفاده می کند و بعد در راه بازگشت، وقتی که با یک هموطن همسفر می شود و درباره مسائل جهان اطلاعاتی می یابد.

رمان سرشار از مبارزه با بهائیت است.

 

5.داستان های ملل

چاپ اول: 1326

صبحی در جلد نخست افسانه های کهن می نویسد:« داستان های ملل تحت نظر من به چاپ رسید، و من دوازده افسانه فارسی را که مانندش در زبان های دیگر بود، در آن کتاب گنجاندم.»

 

6.افسانه های کهن(جلد اول)

چاپ اول: 1328

شامل: یکی بود یکی نبود، دویدم و دویدم، بز زنگوله پا، روایت کردی...، متن تاجیکی...، گرگ و هفت بزغاله، بلبل سرگشته، درخت بادام، خاله سوسکه، کک به تنور، خروسک پریشان، کلاغ لجباز، غوزه، گنجشک، دم دوز، پیرزن، کدو قلقله زن، کدو، شیرشکر، لم شیر، روباه و لک لک، روباه و کلنگ، شیخ روباه، روباهی که به زیارت مکه می رود، زور، گنجشک دنبک زن.

 

7.دژ هوش ربا:

چاپ اول: 1330.

 

8.افسانه های کهن(جلد دوم)

چاپ اول: 1331

شامل: روباه پیر، پوپک، روباه سیاهپوش، شغال، روباه و خرس، سگ پیشنماز، کلاغ و روباه، لجباز، عروس و مادرشوهر، پیله ور، شاهزاده و مار، ملک ابراهیم، شغال بی دم، پیرزن و شغال، دیوانگان، عروس و مادرشوهر خل، دختر قاضی، گرگ خونخوار و روباه افسونکار.

 

9.داستان های دیوان بلخ

چاپ اول: 1331، امیرکبیر

مضمون این داستان؛ به سخره گرفتن قاضیان و محکمه های قضائی است که خود، منشا گسترش ظلم و فساد و بی عدالتی اند.

 

10.افسانه های باستانی ایران و مجار

چاپ اول 1332

 

11.افسانه های بوعلی سینا

چاپ اول: 1333

شامل:سرگذشت بوعلی، بوعلی و بیمار، حکایت عشق، مالیخولیائی، گربه بیمار، بوعلی سینا، بوعلی، بوعلی و استاد، خواجه بوعلی، ای وای، دفتر چهان نما، استاد بوعلی.

 

12.پیام پدر

چاپ اول: 1334، امیرکبیر

این کتاب در واقع روایت کاملتری از "کتاب صبحی" است که مشتمل بر زندگی، اعتقادات، نحوه جداشدن از مسلم بهائیت، مشاغل و... نویسنده است.

13.عمونوروز

چاپ اول: 1345

شامل: عمو نوروز، کک به تنور، ملای مکتب دار، داستان سه مسافر، بقال و طوطی، سیزده به در، سه لقمه چرب، چوپان و فرشته، تبر، هسته، فسقلی،سه حرف، مهرناز، زور، خانه پیرزن، گربه شیرافکن، سلطان محمود و ایاز، مالک خسیس، فیل آتش نشان، مرغ طوفان، غوزه، نخودی، طمعکار، خیر و شر، گل خندان، هدهد، چهارشنبه سوری.

 

آثاری نیز از صبحی در مجلات و نشریات انتشار یافته اند:

-         حکایت شاهزاده ملک محمد و عاشق شدن به صنم گلعذار، مجله سخن، دوره سوم، شماره 6و7

-         حکایت ملک جمشید با گل خندان و در گریان، مجله سخن، دوره سوم، شماره 8و9

-         داستان حمام بنفش و شهر بنفش و کیفیت طلسم آن شهر، مجله سخن، دوره چهارم،شماره 10

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت 7:48 |

مامان پری

 

1 

سامان وارد مدرسه شد.بچه ها گله به گله توی حیاط ایستاده بودند .سامان مکث کرد تا دوستانش را پیدا کند.کمی چشم گرداند .سعید و مسعود را کنار دیوار دید.دوید طرفشان با لبخند روی لبش.بچه ها با شنیدن صدای پا رو برگرداند و سامان را دیدند و در لحظه ای که سامان داشت می پرید توی بغلشان جاخالی دادند.سامان خورد به دیوار و افتاد روی زمین . جمع از خنده منفجر شد.کنار سمت چپ پیشانی اش درد گرفته بود و گونه سمت راستش هم خراشیده شده بود و داشت خون می آمد.سرش گیج می رفت.مادرش را بالای سرش دید : چی شده سامان ؟

دست کشید به صورت سامان .دیگر درد را حس نمی کرد.انگار که آب روی آتش.

سامان دستش را گذاشت روی سرش و بلند شد: نامردا! صبر کنین تا حسابتون رو برسم .

بچه ها شروع کردند به دویدن.باز هم شروع  عجیب یک سال تحصیلی.سال سوم دبستان.

***

سعید گفت : سامان ! تو چرا همیشه تنها میای و میری؟ چرا هیچ کس دنبالت نمی یاد؟

ــ نمی دونم ! شاید چون مامانم خیلی سرش شلوغه.

ــ مگه مامانت چی کار می کنه ؟

مسعود گفت : خب حتما بیرون کار می کنه .مگه نه؟

سامان گفت : نه!!! من مامانم همیشه خونه است.

سعید دوباره پرسید : خب بابات چی؟ اون چرا نمی یاد دنبالت ؟اصلا کار بابات چیه؟

سامان گفت : نمی دونم.

بچه ها با تعجب به دهان سامان نگاه می کردند.

ــ نه یعنی مامانم میگه بابام یه عالمه کار داره.همه اش داره چیز های عجیب اختراع می کنه.

ــ یعنی چی؟

ــ اصلا من نمی دونم.چرا هی سئوال می پرسین؟

سامان بلند شد رفت طرف آبخوری.توی راه حس کرد گونه هایش گرم شده .با آستینش اشک هایش را پاک کرد.رسید توی آبخوری خم شد صورتش را شست.سرش را که بلند کرد توی آئینه مامانش را دید.مامانش مثل همیشه موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود.برگشت و پرید توی بغل مامانش : مامان! بچه ها...

مامان سامان را از خودش جدا کرد دستش را گذاشت روی بینی اش و گفت : س س س س ...

سامان سرش را گذاشت روی سینه مادرش . آهنگ بسیار قشنگی توی گوشش پیچید مثل همیشه.قلب مامانش تاپ تاپ نمیکرد؛ انگار قلب نبود ...

سامان تمام راه مدرسه تا خانه را دوید .خدا خدا می کرد که مامانش خانه نباشد.چون مامان همیشه حواسش را طوری پرت می کرد که نمی توانست سئوال بپرسد.

یکی دوباری از فامیلشان سراغ گرفته بود.این که هیچکس خانه شان نمی آمد برایش خیلی عجیب بود.هر وقت بحث این چیزها می شد مامان جوابش را نمی داد.یا چرندیاتی برایش تعریف می کرد از رستم و سهراب و اسفندیار.و گاهی کیخسرو.مامان وقتی از کیخسرو تعریف می کرد چشم هایش برق می زد .اما سیاوش......

یکی دوباری بابا از او حرف زده بود.می گفت که سامان شبیه سیاوش است و مامان عصبانی می شد.

سامان رسید به خانه.دستش را برد به طرف در.یکی دوباری در را نوازش کرد و گفت : منم سامان .باز شو.

در باز شد.سامان دوید تو.از حیاط که رد می شد فواره ها یکی یکی روشن می شدند.کلی پروانه از درخت ها بلند شدند که هر کدامشان هزار رنگ بود.درخت های بید تکان تکان می خوردند.گل ها جلوی پایش باز می شدند.سامان می دانست که اگر نگاه کند مبهوت می ماند و نمی تواند داخل اتاق ها برود.چشم هایش را بست و دوید طرف در هال.نزدیک در که رسید چشم هایش را باز کرد: نزدیک بود ها!

وارد هال شد و کیفش را از پشتش بر داشت و پرت کرد روی کاناپه ای که نزدیک در بود.صدای آهنگ قشنگی از اتاق خودش می آمد.یک لحظه برگشت طرف در اتاق خودش.دوباره حرف های بچه ها یادش افتاد .دست هایش را کرد توی گوش هایش و چشم هایش را بست و رفت طرف در اتاق خواب مامان و بابایش.تا امروز سامان نتوانسته بود وارد آن اتاق شود.یعنی همه جای خانه را دیده و تمام سوراخ سنبه هایش را هم بلد بود غیر از اتاق خواب مامان و بابایش و اتاق کار پدرش.می دانست که هر چه هست توی این دو تا اتاق است.هر وقت که خواسته بود سرکی بکشد نشده بود.هر دفعه چیز جالبی جلوی پایش قرار می گرفت؛ اسباب بازی جدید ، کتاب نو یا بعضی اوقات چیزهای عتیقه.یک بار یک مهره خیلی قشنگ افتاد جلوی پایش.از کجا پیدایش شد را هرچه سامان فکر کرد نفهمید.مهره مثل بازو بند بود با مهره های طلا و فیروزه و چیزهای دیگری که مادرش گفت یاقوت و زمرد است.مامانش می گفت در زمان های خیلی دور رستم پهلوان این بازو بند را داد به تهمینه ، همسرش ، تا ببندد به بازوی سهراب .برای این که بعدها نشانه ای باشد تا پدرش را پیدا کند.

سامان از تمام این مزخرفات بدش می آمد.سرش را محکم به طرفین تکان داد تا این فکرها از سرش بپرد.چیزهای عجیب تری هم بود.هر و قت به مادرش احتیاج داشت کافی بود بهش فکر کند تا روبرویش ببیندش.سامان تلاش می کردبه مامانش فکر نکند تا مبادا جلویش ظاهر شود.

رسید به در اتاق . چشم هایش را باز کرد.دست هایش را از توی گوش هایش در آورد و نفس عمیقی کشید.خیالش راحت شد.دسته در اتاق خواب فرق می کرد.چوب منبت کاری شده که با یاقوت تزئین شده بود.سامان دلش نمی آمد حتی لمسش کند.چه چیزی پشت در انتظارش را می کشید؟دستش را سریع به طرف دستگیره برد و در را باز کرد.

لحظه ای جلوی در مکث کرد.اتاق مثل همه اتاق خواب ها بود.یک تخت دونفره یک طرف اتاق بود و طرف دیگرش میز توالت مامانش با یک میز تحریر.سامان در اتاق را بست .چراغ ها روشن شدند.سامان رفت طرف میز توالت.اما روی میز هیچ وسیله آرایشی ای نبود.سامان کشو ها را باز کرد.کشوها هم خالی بودند.نگاهش به آئینه افتاد.

آئینه بود؟ شیشه بود؟ قاب عکس بود؟

سامان نشست روبه روی آئینه.جنگلی را دید پر از درختان سبز.کنار یک چشمه دختری نشسته بود که بی نهایت زیبا بود.دختر برگشت و سامان را نگاه کرد.

چ... چش ... چشم ... چشمه... چشمها ... چشمهای ... چشمهایش ...چه رنگی بودند؟

سامان نمی فهمید.دختر پلک زد ؛ سامان از روی صندلی بیهوش پائین افتاد.

سامان بلند شد.توی همان جنگل بود.نگاهی به دست هایش کرد.دست هایش بزرگ شده بودند.نگاهی به خودش کرد.انگار جدی جدی بزرگ شده بود.لباس هایش هم فرق می کردند.دنبال چیزی گشت تا خودش را در آن ببیند.شروع کرد به دویدن.رسید به برکه آبی.توی برکه را نگاه کرد: نه!امکان نداره من این باشم.

ــ چرا امکان نداره آقا؟

سامان برگشت.همان دختری را دید که توی آئینه بود.دختر چشم هایش را به دور دست ها دوخته بود.سامان دلش می خواست دختر به او نگاه کند.نفس نفس می زد.حس کرد سرش داغ شده است.چشم هایش را از دختر برگرداند.احساس کرد حالش بهتر شده.

ــ نمیشه که!

ــ چرا نمیشه؟ اشکالش چیه؟

ــ برای اینکه این حداقل بیست سالشه.

و با دستش به مرد توی آب اشاره کرد.

دختر خندید.بلند.سامان بی اختیاربرگشت و نگاهش کرد.دختر قهقهه می زد.سامان لجش گرفت.برگشت و در جهت مخالف دختر حرکت کرد .دلش می خواست از آنجا برود.

ــ جدا؟؟؟

سامان برگشت.گره به ابروهایش انداخت . به دختر نگاه می کرد.اما دختر به او نگاه نمی کرد.انگار که چیزی پشت سرش را نگاه کند.سامان برگشت و پشت سرش چیزی ندید : به چی نگاه می کنی؟

ــ جدا دلت می خواهد از این جا بری؟

ــ معلومه که می خواهم.

دختر نگاهش را آرام آرام روان کرد طرف سامان.مثل نسیم آرامی که صبح ها غنچه ها را باز می کند.مثل آب شدن اولین برف های زمستان در آستانه بهار.مثل سیاهی شب که آرام آرام قلب آسمان را پر می کند.

ــ جدا؟؟؟

سامان احساس کرد چیزی طاق آلونک طاقتش را به آتش کشید.طاق فرو ریخت.

سامان از خواب پرید.عرق کرده بود.ترسیده بود.به آئینه نگاه کرد.دوباره همان چشمه را دید اما این بار خالی بود.دور و برش را نگاه کرد و مامانش را روی تخت دید.بلند شد : مامان !!

مامان دست هایش را از هم باز کرد و سامان پرید توی بغلش : ببخشید..

مامان باز هم تکانش داد : س ..س...س..

سامان حس کرد سنگی توی گلویش گیر کرده است.چشم هایش می سوخت.اما این دفعه چیزی باعث شد که مثل همیشه نزند زیرگریه.شاید همان سنگ توی گلویش باعث شد که شام هم نخورد.و باز هم شاید همان سنگ نگذاشت بخوابد .صدای مامان را می شنید که داشت با بابا حرف می زد.پاورچین تا دم در رفت.توی اتاق کار بابا بودند.

ــ فکر نکنم چیزی فهمیده باشه

ــ تو خوب می دونی که اون آئینه همه چیز رو لو میده.

ــ اون از اون ماجرا هیچ چیز نمی فهمه.هنوز اونقدر ها بزرگ نشده که بخواد دلبسته این پری بشه.

ــ کارت رو توجیه نکن.تو بعد از من از اتاق اومده بودی بیرون .باید درو می بستی.

ــ نکنه یادت رفته که اون قفل ها رو من نساختم و نمی تونم کاری بکنم؟

ــ آه کیان! احساس می کنم قدرتم تحلیل رفته.

ــ ولش کن سوگلی!

ــ اه اون کلمه رو در  مورد من به کار نبر.یاد سودابه می افتم.

چراغ اتاق خاموش شد.سامان همان جا پشت در نشست.تازه فهمیده بود که تا حالا گفت و گوی پدر و مادرش را با هم نشنیده بود.اصلا آن ها خیلی کم با هم توی خانه بودند.

سامان تمام شب را داشت دنبال حلقه ای می گشت که زندگی شان را به آن آئینه جادوئی متصل می کرد.سودابه دیگر کی بود؟چرا مامان از او بدش می آمد.

سامان جرئت نکرد ماجرا را برای سعید و مسعود تعریف کند.حتی جرئت نداشت که در مورد سودابه از مامانش سئوال بپرسد.

ــ خانم معلم!

ــ بله سامان؟

ــ خانم شما می دونین سودابه کیه؟

ــ سودابه؟سودابه چی؟ کجا اسمش رو شنیدی؟

ــ نمی دونم خانوم.

ــ شخصیت تاریخیه؟تو تلویزیون اسمش رو شنیدی؟

ــ بله بله خانوم.

ــ سودابه یکی از شخصیت های شاهنامه است که باعث مرگ سیاوش میشه.

ــ سیاوش؟؟

ــ آره اون هم یکی دیگه از شخصیت های شاهنامه است.ببینم تو می دونی شاهنامه چیه؟

ــ بله خانوم.مامانمون داستان هاش رو برامون می خونه.

ــ خب پس بقیه اش را از مامانت بپرس.

سامان هنوز داشت به سودابه فکر می کرد که زنگ آخر خورد.سامان دنبال راهی بود که بتواند در مورد سیاوش و سودابه چیزی بداند.از مامان که نمیشد پرسید چون هر وقت اسم سیاوش را می شنید عصبانی می شد.

سامان ایستاد.خانم معلم چیزی گفته بود : از شخصیت های شاهنامه اند.

شروع کرد به دویدن.از عرض خیابان دوید.ماشین ها پشت سر هم بوق می زدند و ترمز می کردند.بعضی هایشان هم به سامان فحش می دادند.سامان به خانه که رسید قبل از هر چیزی دوید توی اتاقش.همیشه یک کتاب شاهنامه بالای کتابخانه اش بود.سامان تازه متوجه شد که قدش نمی رسد.صندلی اش را گذاشت کنار کتابخانه.اما با صندلی هم قدش نمی رسید.سامان بالش و کتاب و دفتر هایش را گذاشت روی صندلی و رفت بالایشان.دستش را دراز کرد به طرف کتاب.نوک انشگتانش را به کتاب زد.کتاب افتاد روی زمین .سامان پرید پائین.کتاب را برداشت.خیلی سنگین بود.اندازه اش حتی از لغت نامه دهخدا هم بیشتر بود.سامان بازش کرد.ورق های کتاب خیلی کلفت بودند؛ چیزی شبیه پوست.

سامان دنبال فهرست کتاب می گشت اما چیزی پیدا نکرد.باید صفحه به صفحه جلو می رفت.

سامان نمی دانست چند روز طول کشید تا به داستان سیاوش رسید.هرچند الان هم چندان تفاوتی نمی کرد؛چون سامان نمی فهمید این شعرها چه معنی ای می دهند.سامان خیلی سعی کرد تا شعرها را بفهمد اما نتوانست.سامان شروع کرد به نوشتن شعرها بالای صفحه های کتاب و دفتر هایش.

سعید و مسعود حسابی شاکی شده بودند.سامان زنگ های تفریح به جای بازی با آنها می رفت توی دفتر معلم ها و از هرکسی که می شد سئوال می پرسید.

***

تابستان بود و سامان فقط می خواست به کتابخانه برود. سامان تازه داشت می فهمید که مامانش او را همیشه توی خانه نگه می داشت.هرچه می خواست توی خانه بود و سامان از این حالت بدش می آمد.چرا او نباید مثل بقیه زندگی می کرد.

بالاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد.داستان های باز نویسی شده شاهنامه.داستان سیاوش را پیدا کرد.

«شب آرام آرام سیاهی اش را بر سر زمین می اندازد.طوس است و گیو و چهل سوار.نزدیک مرز توران است.همین جا بود که رخش رستم گم شد و رستم کشیده شد به توران زمین ، سرزمین دشمنان.همین جا بود که سهراب کشته شد .همین جا بود که اسفندیار در خون تپید.مرز ایران و توران ، شاید هم نزدیک قلمرو شاه پریان....

طوس اسبش را راند بین درختان ، کنار برکه بانویی را یافت درخشان تر از آفتاب صبحگاهی ، لطیف تر از برگ گل سرخ ، سرزنده تر از شبنم شب مانده .... چشم هایش...........»

سامان یاد چشم های توی آئینه افتاد....  روی زمین.سریع بلند شد.احساس کرد سرش منگ است.دستش را روی سرش کشید.نگاهش به دست هایش افتاد.

ــ نه ! دوباره بزرگ شدم.

ــ مگه دوست نداشتی برگردی؟

سامان برگشت و صاحب چشم ها را دید.اما این دفعه می دانست که نباید به چشم های دختر نگاه کند.

ــ تو کی هستی؟چرا هر وقت که نمی خواهم تو پیدات میشه؟

ــ تو وارد قصه من میشی.من کاری به تو ندارم.

ــ قصه تو؟

ــ آره قصه من. اینجا قلمرو منه.هیچ کس نمی تونه من رو از قلمرو م جدا کنه.حتی اون طوس و گیو احمق که من را پیش کی کاووس بردند...

سامان برگشت طرف دختر.آب دهانش را به سختی قورت داد.حتی خودش هم حس می کرد که حدقه چشم هایش درشت تر شده اند.سر تا پای دختر را بر انداز کرد.دختر نگاهش می کرد.سامان حس کرد سیل عظیمی از تپه های وجودش سرازیر شد و قلبش را با خود غرق کرد.نمی توانست حتی نفس بکشد...

ــ نفس بکش! سامان! نفس بکش!

سامان چشم هایش را باز کرد.احساس می کرد سنگی توی قفسه سینه اش گیر کرده و سنگینش کرده.مامانش بالای سرش بود.سامان دلش می خواست بخوابد.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در پنجشنبه 13 تیر1387 و ساعت 15:49 |
سلام

تامل بسیار کرده ام تا شاید قلم یاری کند و من دست خالی نیایم.اما نشد.

می خواهم بروم در حالی که کوله بارم خالی است و من اصلا نمی دانم چگونه مرا به این سفر می برند.احساس می کنم. باران باران رحمت است که بر سرم می ریزد.می خواهم بدی هایم را بسپارم به جاذبه ماه و خوبی هایم را به دوستانم.بحل کنید مرا که شاید قلبم از شوق از حرکت باز ایستد و فرصت دیدار مجددی نباشد.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در یکشنبه 4 فروردین1387 و ساعت 6:25 |

ــ ریحانه برو اون طرف!

میکائیل بالای سرشان پرواز می کرد.اسرافیل منتظر ایستاده بود صور به دست.جبرائیل دورشان طواف می کرد و ذکر می خواند.بال هایش شرق و غرب عالم را به هم می سائید.نسیمی از به هم خوردن بال های جبرائیل می وزید.روح انگیز گفت: ام ام مم ... عجب بویی.خوشمزه است.

نوری کنار روح انگیز نشست.روحی بود؛ پرسید: روح الله کجاست؟

ریحانه به بالای سرشان اشاره کرد.روح الله ایستاده بود.نوری از او می تابید و تا بال های جبرائیل می رفت.روح الله نگاهشان کرد؛آبشار آبشار نور از لاهوت به ناسوت روان بود.میکائیل گفت : زود باشید! باید برین! سوار آبشار ها بشین!

ریحانه نشست روی پنجم، به طرف لبنان.روح انگیز رفت طرف آبشار دهم، به طرف هند.روحی ایستاده بود و روح الله را صدا می زد.میکائیل گفت: زود باش روحی!

روحی گفت: آخه ... من .. روح الله!

میکائیل گفت: دوست نداری که از همین جا ببرنت زیر زمین؟!

روحی به روح الله نگاه کرد.تمام وجودش از توی چشم هایش پرواز می کرد سمت روح الله.نشست روی آبشار یازدهم، به سمت کشمیر.

آبشارها شروع کردند به لرزیدن.روح الله هنوز به بال های جبرائیل نگاه می کرد.چشم هایش را بست و نفس عمیق کشید.ذره هایی از جبرائیل وارد ریه هایش شدند.میکائیل رفت پشت سرش و هلش داد.روح الله افتاد روی آبشار صدم، به سمت عرش خدا.

اسرافیل توی صورش دمید.آبشار ها به سمت پائین روانه شدند.جبرائیل بال هایش را روی سر هر چهار نفرشان گرفت: می روید به سمت خوابی عمیق، غفلتی عظیم.دوست دارید چند سال بخوابید؟

ریحانه گفت : آخ جون! خواب!هر چی بیشتر، بهتر.

جبرائیل لبخند زد.فرشته ای روی شانه راستش نشست: 100 سال.

جبرائیل به روح انگیز نگاه کرد.روح انگیز گفت: همه این سال ها را باید بخوابیم؟ اصلا بیدار نمی شیم؟

عزرائیل از پشت بال های جبرائیل بیرون آمد.زیبایی اش حتی حرکت را از آبشار ها گرفت.همه چیز ساکت شد.کلمات از عزرائیل به سمت هر چیز و هر کس روان شد:چرا! برادر من گاهی شما را به رویای صادقه می برد.آن جا بیدار می شوید.اما بیداری اصلی با من است.

دوباره رفت پشت بال های جبرائیل.

روح انگیز شانه بالا انداخت: خواب، خوابه.به اندازه رفع خستگی بسه.

فرشته ای از تن جبرائیل جدا شد و نشست روی شانه روح انگیز.نوشت: سی سال.

روحی نگاه جبرائیل را روی خودش حس کرد.نگاه کرد به اطرافش تا روح الله را پیدا کند.روح الله آن دورها نشسته بود.روحی سرش را با عصبانیت برگرداند: چه فرقی می کنه؟ نکبت، نکبته! چه توی خواب، چه توی بیداری.

فرشتۀ روی شانه اش نوشت: 20 سال، جنگ کشمیر.

روح الله به دور دست ها نگاه می کرد.دستش را روی سینه اش گذاشت و برگشت سمت عرش خدا.

جبرائیل نگاهی به فرشته روی شانه روح الله کرد.فرشته هیچ چیز برای خواب ننوشت.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در چهارشنبه 12 دی1386 و ساعت 12:44 |

ما که حالگیر - دانشمند باشیم باز هم داستان از خودمان در آورده ایم.اما نمی دانم تا چه حد داستان است و من چقدر در رساندن منظورم موفق بوده ام.

***

دستت را می گذاری روی قلبم.برایم ذکر می خوانی.صدایت موج موج برمی گردد به قلبم.سر می خورم توی بغلت.مردانگی دستانت ، احاطه ام می کند.صورتم توی موهایم ، روی شانه هایت.از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ روی شاخه خشک درخت نشسته.ساکت است.

می خندم.می پرسی که چرا اما جوابت را نمی دهم.باز می پرسی و باز من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و من جوابی نمی دهم.باز می پرسی و جوابی نمی دهم.باز می پرسی ، جواب نمی دهم.باز می پرسی.باز...

سرم پر از صدا می شود.آدم ها می پیچند بین سلول های خاکستری مغزم.دستانم پوست صورتم را می سایند.زنانگی ام ، هلت می دهد به عقب ؛ به دوردست ها.

از پنجره بیرون را نگاه می کنم.کلاغ ساکت است.

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 9:55 |
 

تصویر

 

و قاف

حرف آخر عشق است

جائی که نام کوچک من آغاز می شود......

 

قیصرامین پور هم ....

****

شاگرد خوبی برایش نبودم و بسیار جای دل سوختن دارد....

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در سه شنبه 8 آبان1386 و ساعت 8:0 |
سلام

اول اعلام کنم که بنده همان حالگیر سابق و حالگرفته کنونی می باشم که با اسم دانشمند توی وبلاگ دارای هویت شده ام.

می دانید؟ من آدم سختگیری بودم .برای همین تا از عالی بودن مطلبی مطمئن نمی شدم توی وبلاگ منتشرش نمی کردم.اما الان نظرم عوض شده است.می خواهم بدانید که با چه نویسنده بی مقداری سر و کار دارید.داستان قبلی را جناب ادیب زحمت کشیده بودند.

***

خوب می آید

 

مزه مزه اش می کنی؛ تلخ است.دفعه اولت است.نه نیست.دفعه اولی هم که مولود را دیده بودی، این کار را کردی.

اصلا به کسی چه؟کردی که کردی.غلط کرده اند ، دهنش را سرویس هرکه بپرسد.گور تو جداست.

یک جرعه اش را می خوری.مولود قهقهه زده بود که " احمق ! ویسکی را توی لیوان می خورند ، آن هم کمش را .عرق سگی که نیست."

همه اش را می روی بالا: گه خوردم .خوب شد؟

گرمت میشود.دهنت گس است.فکر می کنی که به درک! مولود گفته بود "به درک! پولت را بذار روی میز، کارت رو بکن و برو!"

با طناب؟!

بد است.

با تیغ؟!

بد است.

با گاز؟!

بد است.

می روی بالای ساختمان.10 طبقه خوبست.می روی لبه ساختمان.از رمانتیک بازی حالش به هم می خورد مولود ؛ سیگار را روشن می کنی. می گذاری کنار پایت.باد می آید و آتشش زود بالا می رود.به ته که میرسد شیرجه می زنی.استخاره خوب آمده بود.

 

+ نوشته شده توسط ادیب , محقق , دانشمند در جمعه 20 مهر1386 و ساعت 8:3 |

                                                  "به نام خدا"                 

این متنی که نوشتم یک تمرین برای داستان نویسی است .امیدوارم بخوانید و نظر بدهید.ان شا الله خوب باشد:

"ولی"                                                                                                 

قدم هایش را استوار روی زمین می گذاشت تا دوباره پشیمان نشود. دستهایش عرق کرده بود کیسه زباله را در میان مشتش محکم فشار میداد و میترسید از دستش رها شود . شیارهای دستش آنقدر عمیق بود که انگار جای آنها روی کیسه هم باقی مانده بود .چشم هایش به روبه رو خیره شده بود و در یک لحظه ناگهان ایستاد انگار لحظه هاست آنجا ایستاده بوده .هوا گرگ و میش بود و یک ربع پیش اذان صبح را گفته بودند.قطره های باران دیشب حالا روی میله های بهزیستی یخ بسته بود و مثل یک کله قند وارونه به میله ها آویزان بودند.جلوتر آمد و دستش را به میله هاتکیه داد ،روی زانوهایش خم شد انگار که بارسنگینی را روی کمر ش تحمل می کرد، بعد دستش را پایین آورد و آرام کیسه زباله را روی زمین گذاشت.سریع برگشت و قدم هایش را تند تر کرد انگار از چیزی فرار می کرد در حالی که در چشم هایش قطراتی مثل قطرات باران جمع شده بود که شاید در همان جا یخ زده بود و سرازیر نمی شد.