<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>میان وهم و تخیل</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 01 Dec 2025 04:15:02 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خانه جدید</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/176</link>
<description>این خانه خاک گرفته؛ شاید دل من هم همینطور! چندی است اینجا می نویسم: https://t.me/AndisheNegasht</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2025 04:15:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/176</guid>
</item>
<item>
<title>هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(4)</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/175</link>
<description>«عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه‌فروشی فرق دارد. عشق عتیقه گران‌قمیتی است که آدم باهاش زندگی می‌کند، اما عتیقه‌فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.» یانوشکا چشم دوخته بود به راه رفتن یک زن و مرد، مثل اینکه ذهنش را راه می‌برد. وقتی آنها به کوچه‌ای پیچیدند، گفت: «چیزهایی که توی عتیقه‌فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی است. ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی‌شود فراموشش کرد.</description>
<pubDate>Thu, 20 Dec 2018 09:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/175</guid>
</item>
<item>
<title>هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(3)</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/174</link>
<description>زن پیری هم هست که هر بار می‌گوید «سیاست خانم، از بی‌سیاستی خودت بوده.» و من دوست ندارم برای کسی بگویم که حتی مارگارت تاچر هم در خانه چیزی نداشت به‌جز زنیت‌اش. که فوقش با آن می‌توانست دل کسی را نگه دارد. تو دلت رفته بود، ماندن نداشتی دیگر. هیچ‌کس نمی‌توانست نگهت دارد، چه برسد به من که دستهایم دور تنت باز بود و خودم پَرَت دادم. -نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: نشر چشمه، 1393، ص 113.</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2018 14:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/174</guid>
</item>
<item>
<title>هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(2)</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/173</link>
<description>راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کرده‌ای و دلت می‌خواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت می‌مانم، خودم را جدا کردم از تو و گفتم هر کاری راحتی بکن، جلوت را نمی‌گیرم. -نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: چشمه، 1393،ص 112.</description>
<pubDate>Thu, 06 Dec 2018 14:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(1)</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/172</link>
<description>«قبل تو با خیلیا رابطه داشتم گلسا...» کلمه‌ها با فضای آرام مکالمه تضاد کامل داشتند. از حرفش جا خورد. دوباره موجود خبیث حنجره غافلگیرش کرده بود. نمی‌گفت این را اگر گلسا نمی‌خواست جای اسب باشد، اگر گردنش ماه‌گرفتگی نداشت، اگر ذات آدم و حیوان یکی نبود. قصد آزار گلسا را نداشت، اما صداقتی که به مرز وقاحت نزدیک می‌شود، سلاح آدمی است که می‌پذیرد نفر دوم رابطه باشد. «مشکلی ندارم، زندگی خصوصی آدما به خودشون مربوطه.» - سینا دادخواه، زیباتر، تهران: نشر چشمه، 1393، ص</description>
<pubDate>Thu, 29 Nov 2018 14:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/172</guid>
</item>
<item>
<title>روایات روزمره (66): چون می‌روی بی‌من مرو*</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/171</link>
<description>به مرگ می‌اندیشم و ناگزیرم؛ ازآن‌رو که زندگی می‌کنم. می‌اندیشم به اینکه در میانۀ راهی هستم که دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد تمام شود و مگر برای خواسته‌ها و آرزوها و تجربه‌ها و حسرت‌ها و حتی احساس بدبختی آدم هم انتهایی وجود دارد؟ به این می‌اندیشم که ترس راه خوبی برای فرار از تجربه نیست، تجربه زندگی، تغییر، بی‌ثباتی؛ تجربه زن بودن، بالتمامه زنانه زندگی کردن، پروراندن؛ تجربه بخشش، بخشایش و تحمل هر آنچه دوستش نداریم.</description>
<pubDate>Tue, 13 Nov 2018 02:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
<item>
<title>روایات روزمره (65): موجیم که آسودگی ما عدم ماست</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/170</link>
<description>شبح در تاریکی گفت: محتضر را یا می کشند یا حیات دوباره می بخشند. گفتم: و چه بسیار که در مرگ زندگانی است. گفت: زندگی بدون رؤیا نیستی است. نگاهش کردم: آدمی از ناشناخته ها می ترسد. نزدیک تر آمد. خودم را دیدم به هیبتی که از آن من نبود. خیاطی، هزار چهرۀ من را به هم دوخته بود تا آن شده بودم. با خود گفتم: اگر لمسش کنم، واقعیت پیدا می کند. مثل لیلای «پائیز آخرین فصل سال استِ» نسیم مرعشی. و آن وقت اگر ابراهیمی پیدا شود که ما را از چهارگوشه کوه صدا زند، پاره پاره می</description>
<pubDate>Wed, 26 Sep 2018 01:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
<item>
<title>روایات روزمره (64): جز دو حرف نبشته صورت دل /معنی دل به خواب نشنیدم*</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/168</link>
<description>دارم The Company You Keep را می‌بینم که خوابم می‌برد؛ بین خواب و بیداری و هزار فکر و خیالی که مغزم را روز‌به‌روز انباشته‌تر می‌کند ـ و مگر که این خصلت پوزیدون‌ها نیست؟ ـ ضبط صوت ذهنم آهنگ تیتراژ فیلم کیفر را پخش می‌کند. چیز غریبی در صدای رضا یزدانی است که حزنم را زیاد می‌کند؛ حافظ اشتباه می‌کرده قطعاً که از قضا شعر تر از خاطر حزین برمی‌آید. و مگر خدای دریا و عمق تاریکی‌ها نیست که شعر و ادبیات را خلق می‌کند؟ چیزی در صدای رضا یزدانی است که آوای حسرت‌های من</description>
<pubDate>Sun, 17 Sep 2017 00:10:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/168</guid>
</item>
<item>
<title>روایات روزمره (63): عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم*</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/167</link>
<description>چگونه می‌توان چیزی معمولی را خواست در جهانی که مدام تبلیغ بهترین‌ها می‌شود؟ چگونه می‌توان کسی متوسط‌الحال را دوست داشت زمانی که همه به دنبال بهترین‌اند؟ چطور می‌توان در وصف لیلی‌ای گفت که الهه زیبایی نیست، وقتی که همه به دنبال روزبه‌روز زیباتر شدن‌اند؟ این همان کمالی است که فلاسفه یونان قدیم دنبالش بودند؟ همان عالم معناست که عرفا می‌خواستند به آن برسند؟ یا همان بهشت برینی است که ادیان ابراهیمی بشارتش می‌دهند؟ کیست که نداند کمال مطلق وجود ندارد اما به دنبال</description>
<pubDate>Sat, 19 Aug 2017 22:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/167</guid>
</item>
<item>
<title>روایات روزمره (62): دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر*</title>
<link>https://salsabill.blogfa.com/post/166</link>
<description>به این فکر می‌کنم که زندگی خودش یک سیال ذهن بزرگ و عمیق است. عمیق دقیقاً یعنی گود. یعنی می‌روی داخلش و خفه می‌شوی. مثل کسی که شنا بلد نیست و افتاده است توی چهار متری، توی عمیق، یا زیر پایش را ماسه‌های نرم دریا پر کرده و ناگهان با یک موج خالی می‌شود. همان حسی که بعضی وقت‌ها کاذبش را توی شهربازی آدم تجربه می‌کند. یکهو توی قلبت خالی می‌شود و می‌گویی مُردم دیگر. دیگر تمام شد. «باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم» به این فکر می‌کنم که هرکس توی عمرش همین که سعی کند</description>
<pubDate>Fri, 11 Aug 2017 09:49:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>salsabill</dc:creator>
<guid>salsabill.blogfa.com/post/166</guid>
</item>
</channel>
</rss>
