در آستانه خودم
این حرف ها را برای تو می نویسم.آآآآآی جناب عزرائیل!
عزرائیل نگاهم میکند.شاید دارد توی دلش می گوید: چته؟ نفس کش زدی؟ خوشی زیر دلت زده؟ می توانم بیایم و همین الان ببرمت.
می گویم: بیست و دو سال از خداوند عمر با عزت گرفتم.
جوابم می دهد: خدا بیشترش کند!
خوشمان آمد.می گوید: یادت هست یکبار توی چهارده سالگی ات...
می گویم: چقدر ازت ترسیدم.خوابم نمی برد، غذا نمی خوردم.حتی بدون اجازه خودم نفس هم نمی کشیدم.می ترسیدم بیائی.
لبخند می زند.
ــ سه هفته طول کشید.یک بار هم قبلش بود... توی راه این دنیا بودم که جلویم را گرفتی.می خواستی ببری ام.اما نشد.خدا نخواست.لابد 17 آبان بوده است.
وجدانم می آید بیرون.البته وجدان خلافکارم.می گوید: پدر سوخته! تو که داری همه چیز را می گوئی! خودت را لو می دهی ها!
می گویم : مهم نیست.چیزی برای از دست دادن ندارم.
آآآآآآآآآآآی جناب عزرائیل! در بیست و دو سالگی عاشق شده ام.
دوستانم یک به یک عاشق شدند؛ هر روز را سنگ صبور کسی بوده ام.گوش کرده ام و دم نزده ام.سخت است.آن هم برای آدم وراجی مثل من.
می گویم خسته شدم از تعریف خودم، از حد و فصل و جامعیت و مانعیت.این "من" اجتماعی همه جا سایه انداخته. اما خودم دوستم ندارم.
دوستم می گوید: می دانی! تصور تو بدون ادبیات برایم غیر ممکن است.هرچه سعی می کنم زندگی ات را منهای ادبیات معنا کنم نمی توانم. می گویم: نفیسه! گاهی دلم برای خودم تنگ می شود.
الهام می گوید با این همه پتانسیل خودت را حرام می کنی.باید گره بخوری با ادبیات.
وجدان خلافکارم می آید بیرون: ای به گور پدرت صلوات! چرت می نویسی و جفنگ.راستی راستی می خواهی از رستم باردار شوی، همان شبی که با هم تلفنی صحبت کردید؟
آآآآآآآآآآآآآآآآی جناب عزرائیل! نمی خواهم عاشقی هایم بر باد بروند.مکتوبشان می کنم.می نویسمشان.می بینی حالا! حتما قبل از اینکه بیائی می نویسم.اصلا گور پدر هدف و پیام و این حرف ها.پل صراط که می گویند از مو باریک تر است، همین جاست.این انتخاب ها پل صراط نیستند؟
زانو می زنم روبروی قبله.آآآآآآآآآآآآآآآآی جناب عزرائیل! می خواهم اعتراف کنم.می خواهم حسابم را با این یکی صاف کنم.می خواهم گند بزنم به این "من" راوی.
این من راوی گناهکار است؛ در همین آستانه خودش انسانیتش را پست کرد؛ قاه قاه خندید به داستان های آدم های دیگر.قیافه این "من" راوی عین اضحاک است وقتی که محلش نمی گذارند.گناهش این است که چند باری به خودش دروغ گفته است.لامصّب دروغ داستانی هم گفته؛ آنقدر بزرگ که مردم هم باورش کردند.
اولین جرمش ریا است، دانشگاه تهرانی شدنش و شش سال سابقه داستانی اش و سالن اجلاس سران و همایش ها و چاپ کتاب و تدریس داستان و خواندن تاریخ و ... .
بعضی وقت ها ایمان می آورم که وسط داستانی گیر کرده ام که نویسنده اش حتی از "من" راوی هم خبیث تر است.دوست دارد شخصیتش را زجر بدهد تا مخاطب کیف کند.آصفه می گوید: از آدم های جذّاب زندگی من بوده ای.تو آدم خیلی خاصی هستی.
با این همه اگر به دنیا نمی آمدم خیلی ناراحت می شدم.از تک تک ثانیه هایش لذت می برم.
اتفاق عجیبی دارد توی این داستان می افتد.من دارم می شکفم.
آآآآآآآآی جناب عزرائیل! به چه می خندی؟ یک زمانی از خدا خواسته ام پانصد سال زندگی کنم. من زندگی سختی خواهم داشت. باید با من دوست شوی.
پژوهشگر