با «ی» دعوایم شده بود؛ زنگ زدم به «الف»، گفتم فقط بلند شو بیا اینجا. الف آمد. برایش تعریف کردم؛ با آن خودسانسوری‌های همیشگی‌ام. خیلی چیزها را نگفتم. از خودم الهه کامل ساختم. از ناتوانی‌هایم هیچ نگفتم؛ از آنجاها که پای خودم هم لغزیده بود. فقط گفته بودم که اذیت شده‌ام؛ که «ی» چه چیزهایی گفته است. نگفتم که دلشوره گرفته‌ام از بیچارگی خودم. از اینکه عاشق شدن درد هم دارد اما من اصرار دارم چهره زیبایش را ببینم. نگفتم که من بلد نیستم؛ گفتم او نمی‌تواند. الف گفت یک کاغذ سفید بردار و بنویس هر چیزی که هست؛ هر احتمالی که می‌دهی؛ هر چیزی که می‌تواند بشود و نمی‌تواند بشود. گفت گوشی‌ات را خاموش کن و تصمیم‌ات را بگیر.

الف نگفت که همیشه راه سومی هم هست. که باید باشد. برای الف یا آره بود یا نه. 9 سال می گذرد از آن روزها. من یاد گرفته‌ام که باید قوی بود، اما خشن نه. باید مراقب خود بود، اما نباید به دیگران ضربه زد. باید راسخ بود اما منعطف بودن را هم بلد بود. فهمیده‌ام که باید بتوانی بپذیری که نمی‌توانی. که بخواهی و نتوانی. که میان گریه لبخند بزنی، نه به جای آن.

برگشته‌ام به روزهایی که فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت تکرار شوند. فرار کردن فایده ندارد؛ باید ایستادن را یاد بگیرم.

پ.ن.: آتش زیر خاکستری!

پ.ن.2: حسرت نمی‌خورم. اما این بار نه!

*مولوی