‌«الف» از راه می‌رسد. انگار دمغ است. می‌روم پیشش. دارد با تلفن تند تند حرف می‌زند. اشاره می‌کند که بنشین. می‌نشینم. تلفنش که تمام می‌شود می‌گوید که کیف پولش را گم کرده. غیر از کارت‌ها و پولی که تویش داشته، چیزهای دیگری هم بوده. آدرس‌ها و یادداشت‌هایی که برایش مهم بوده‌اند و می‌خواسته همیشه دنبالش باشد. ناراحت می‌شوم. درک می‌کنم که چرا اینقدر ناراحت شده. سعی می‌کنم با هم‌صحبتی برایش هم‌دل باشم. وسط حرف‌هایش می‌گوید: «چرا تو از همه کار آدم سر در میاری؟!» جا می‌خورم. انتظار چنین حرفی را اصلا ندارم. با خودم می‌گویم: «من که نپرسیدم چه شده! حتی نخواستم اینجا باشم. می‌توانست اشاره نکند که بنشین! می‌رفتم! اصراری نداشتم صحبت‌هایش را بشنوم. حتی اظهار نظر هم نکردم.» این حرف‌ها توی گلویم گیر می‌کنند. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید: «چون بعدا می‌روی آدم را مثال می‌زنی برای دیگران!» می‌گویم: «اسمت را که نمی‌آورم! اصلا بخواهی همان را هم نمی‌گویم. من صرفا فکر می‌کنم که تجربه‌های زیسته ما به همدیگر کمک می‌کند.» می‌گوید: «من دوست ندارم! انرژی منفی منتقل میشه بهم.» سکوت می‌کنم. حقیقتش را بخواهید، دلم می‌شکند. متوجه می‌شود که ساکت شده‌ام. می‌گوید: «تو یک سری حساسیت‌ها و حسادت‌ها داری که نباید داشته باشی.» متعجب نگاهش می‌کنم. می‌گوید: «البته قبلا داشتی. من حدود یک‌سال است که ارتباط خاصی باهات نداشته‌ام. تصوری است که از قبل دارم. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم تغییر کرده‌ای.»

ناراحت می‌شوم، عمیقا غمگین می‌شوم. نمی‌توانم حرف‌هایش را بفهمم. به حرف دکتر «ر» فکر می‌کنم زمانی که در کلاس فلسفه تاریخ تکرار می‌کرد: «آدم‌ها عکس نیستند؛ فیلم‌اند. نباید براساس یک اتفاق یا موقعیت قضاوت‌شان کرد. باید روند زندگی و فرآیند تغییرات‌شان را دید. یک کل به‌هم‌پیوسته‌اند، نه یک تصویر راکد و ثابت.» فکر می‌کنم خود من چقدر اینگونه مردم را دیده‌ام. اصلا مردم من را چطور می‌بینند.

به سال اول کارشناسی فکر می‌کنم. زمانی که برای انتخاب واحد به هم‌کلاسی‌هایم راهنمایی کردم و نتیجه تحقیقاتم را درخصوص تبحر هر استاد در هر درس در اختیارشان قرار دادم. نتیجه‌اش این شد که 3 تا از بهترین درس‌ها آنقدر زود تکمیل شد که آن واحدها به خودم نرسید. آموزش توانست 2 درس را برایم باز گرداند اما آن یکی ماند که ماند. داغ دلم زمانی تازه‌تر شد که می‌دیدم دوستانم سر آن کلاسی که من دوستش داشتم، هندزفری در گوش‌شان می‌گذاشتند یا می‌خوابیدند. قدر نمی‌دانستند. ترم‌های بعد یاد گرفتم که اطلاعاتم را به دیگران ندهم.

و باز سال اول کارشناسی ارشد که بدون خواست قبلی نماینده چند کلاس شدم. طبیعتا با دوستان دیگر در ارتباط بودم. به دلیل آشنایی با قوانین گروه و دانشکده و برخی کارمندان، پیشنهاداتی برای دروس و زمان کلاس‌ها می‌دادم و پذیرفته می‌شد. این هم برایم دردسر شد. الفاظی شنیدم که به نظرم نامردی بود. آنها حق نداشتند زمانی که به من و آنچه می‌دانستم احتیاج داشتند، از من استفاده کنند و در همان حال در غیاب من القابی به من بچسبانند که در شأن من نبود.

من به مرور یاد گرفتم که با غریبه‌ها صداقت تام نداشته باشم؛ حتی زمانی که می‌شنیدم دانشجویی در شرف اخراج یا مشروطی است، دیگر به او نمی‌گفتم. چون به هزار و یک چیز متهم می‌شدم. اما این اتفاق اخیر من را از فضای صمیمانه بین من و دوستانم نیز ترساند. اگر قرار باشد، تجربه‌ای که ارزشمندترین چیز هر انسان است و من به رایگان آن را در اختیار دوستانم قرار می‌دهم، و حتی همین نوشته‌های وبلاگ، برای من دغدغه فکری دوچندان ایجاد کند، می‌بایست اندکی در رفتارم تجدید نظر کنم.

حقیقتش این است که من از آن دسته آدم‌هایی هستم که آزادی را به امنیت ترجیح می‌دهم و می‌دانم که بیش از آنچه آدم‌ها شبیه من باشند، برخلاف من، امنیت را در برابر آزادی انتخاب می‌کنند. همین رویکرد باعث می‌شود تا دوست من چنین چیزی بگوید و گاه‌گاه اعتراضاتی نیز به نوشته‌های این وبلاگ بشود. لازم می‌بینم همین‌جا خاطرنشان کنم که من تنها تجربه زیسته خودم را می‌نویسم و آن هم برای اینکه دوست دارم ارزشمندترین دارایی‌ام را با دوستان و مخاطبانم تقسیم کنم. به‌هیچ‌وجه قصد اطلاع‌رسانی وقایع جایی، یا متأثر کردن مسیر زندگی کسی به وجه مثبت و منفی، یا مطلق‌انگاری روایت ارائه شده از پدیده‌ای توسط خودم، و یا حتی القای راه و روش درست زندگی و اندیشیدن به کسی را ندارم. تنها و تنها می‌گویم تا نظر خودم را گفته باشم. اینکه انگیزه من از گفتن نظر خودم به‌طور عمومی چیست، قابل بررسی ژرف است؛ اینکه قصد خوانندگان وبلاگ از خواندن این مطالب چیست هم به خودشان مربوط است و شخصا هیچ مسئولیتی را در قبال رفتار آنها که به قول خودشان متأثر از نوشته‌های من بوده است، به عهده نمی‌گیرم. تنگ‌نظری خواهد بود که کسی از من بخواهد آزادی نوشتن نداشته باشم؛ آن هم در زمانه‌ای که فوکو به درستی آن را «زندان مدرن» خوانده است. همه ما به اندازه کافی از سوی خویشتن‌مان، سانسور می‌شویم. نخواهیم که بند بر پای یکدیگر بگذاریم.

من آن شب عمیقا از نظر دوستم ناراحت شدم و از خودم نیز دلگیر شدم. به یاد دارم که آن شب را پر از کابوس گذراندم و باز نتوانستم بر خودم مسلط شوم. می‌توانم بگویم که دیواری میان من و دوستم قرار گرفت. دیواری که امنیت او و آزادی من را هم‌زمان با هم تأمین کند. این مسئله، به هیچ‌وجه به معنای انتقادناپذیر بودن یا صادق نبودن نیست. چیزی است که امیدوارم روابط دوستانه ما را در حد و مرزها و شکل خاص خودش، تداوم بخشد.

* سعدی