عشق سالهای وبا
طرحنامۀ یکی از مقالات را
تمام کردهام و میخواهم سریع بفرستمش برای مؤسسهای که چند ماه است منتظرش است.
در این فکرم که باید سرعتم را بیشتر کنم وگرنه به کارهایم نخواهم رسید. چند روزی
است که دوباره به فضای علمی امیدوار شدهام و اصلا توی باغهای دیگر نیستم. گوشی
تلفنم زنگ میخورد و توی دلم میگویم اگر آقای دکتر بود، میگویم فرستادم طرح را.
اما آقای دکتر نیست. پیششماره اندکی برایم غریب است. گوشی را برمیدارم. صدای
ظریف و زنانهای به من سلام میکند و میگوید: «من از فلان شهر با شما تماس میگیرم.
خانم همکلاسیتون هستم». سریع میفهمم کیست. به روی خودم نمیآورم. میگویم:
«بفرمایید». صدایش عجیب میلرزد: «من اسفند 90 عقد کردم با این آقا و الان هم دارم
ازش جدا میشم». باز به روی خودم نمیآورم. در لابلای تصاویر حافظهام به یادش میآورم
که قد بلندی داشت و هیکل موزونی، خوشقیافه، یک چادر مشکی هم سرش کرده بود و در
همان یک نگاه میشد فهمید که چقدر خواستنی است. طول میکشد تا تصویر همسرش توی
ذهنم بازسازی شود. ذهنم نمیخواهد، میفهمم این را.
انگار که بغضش را به زور
قورت میدهد: «سال قبل همسر من به شما یه پیام داد که توش گفته بود زن من کثافته»! گفتم:
«خانم شما خودتون رو درست معرفی نکردید». گفت: «اگه یه همچین اساماسی داشتی، من
رو هم شناختی». گفتم: «ولی من اسم شما رو هم بلد نیستم حتی و اون پیام درمورد
شخص دیگری بود. من هیچ ارتباطی با شوهر شما ندارم. حتی همکلاسیاش هم نیستم دیگه».
و پرت میشوم به 7 سال پیش
که تازه دورشتهای شده بودم. از رشته دوم 8 واحد بیشتر برنداشته بودم و همانها
را هم بین کلاسهای رشته اول میرفتم. همه بچههای کلاسمان را بچه می دیدم و عملا
توی جمعشان نبودم. حتی توی مراسم معارفه هم نبودم. آنقدرها هم با کسی حرف نمیزدم.
اما خواهناخواه توی چشم آمده بودم. دختری که همه فکر میکردند دانشجوی ارشد است و
حالا بهش چند واحدی پیشنیاز خورده. از در که میآمدم تو، میرفتم مینشستم ردیف
اول، نیمکتهای سمت چپ، درست روبروی استاد. سخت گوش میکردم و همه چیز را مینوشتم.
توی کلاس «کلیات مبانی علم تاریخ» اما گهگاه بحث میکردم. بعید میدانم که بچهها
حواسشان میبود. حتی فکر میکردم که استادها هم متوجهم نمیشوند زیاد. تا آن روزی
که بعد از استاد رسیدم و نشستم همانجا دم در. برخلاف همیشه و بین همه دخترها.
استاد سراغم را گرفت که ایشون کجاست؟ و ما تازه باورم شد که من را میشناسند.
از پسرها هم کسی را نمیشناختم.
این حالت ماند تا اردوی اصفهانـشیراز که من و سمانه یکجورهایی شدیم رابط گروههای
متفرّق کلاسمان. پای ثابت همه جمعها ما بودیم و یکجوری با همهشان مدارا می
کردیم. آنجا اولین جایی بود که با آقای «م» همکلام شدم. بچهها گفتند که این دیدش
ضد زن است و انصافا هم تا توانسته بودند، به همین خاطر اذیتش کرده بودند. گفتند دارد انتقالی میگیرد
برگردد شهرشان. رفتم باهاش صحبت کردم که نکن با خودت اینطور. بعدا پشیمان میشوی.
گوش نداد.
انتقالی گرفت و رفت. سال
بعدش برای نمایشگاه کتاب آمد تهران و گفت پشیمان است که رفته. چاره دیگری نداشته.
حتی مجبور شده تغییر رشته بدهد تا دانشگاه شهرش قبولش کند. گفت به خاطر یک خانم
مجبور شده برود.
نمیفهمیدم چه می گوید. یک
مقداری با هم نشستیم و بعدش من رفتم. واقعا رفتم پی کارم. هر از گاهی تماس میگرفت
و من جوابش را میدادم تا اینکه یک بار برگشت و گفت: «تو همان خانمی بودی که به
خاطرش از تهران رفتم». برق بهم وصل کرده بودند انگار. گفت: «عاشقت بودم.
نمیتوانستم تحمل کنم». بهش گفتم: «من دوست میخواهم،
نه عاشق». نمیفهمید. سعی میکرد این رابطه را عاطفی کند با هر ترفندی، حتی زور و
فحش و بد و بیراه. سال بعدش شنیدم که دو بار خودکشی کرده. یعنی آن یکی همکلاسیام
گفت. گفت: «تو همه پسرها را بیچاره میکنی. این «م» بدبخت را بیشتر از همه».
سال آخر کارشناسی، بعد از
سه سال دوباره با همکلاسیهایم رفتم اردو. صبح زود که توی تاریک و روشن سوار اتوبوس
شدم، خشکم زد. از شهرشان بلند شده بود آمده بود تهران که با ما بیاید اردو! خون
خونم را میخورد. دعوا کردم با لیدر که تو غلط کردهای این را آوردهای با خودت.
سعی کردم ازش دور باشم اما دوباره مثل آن اردوی سال اول من شده بودم رابط استاد و
بچهها و گروههای مختلفشان. ناچاراً ایشان هم جلوی چشم من بود. شبها هم اینقدر
گریه میکرد که اعصاب همه را ریخته بود به هم. با یکی از همکلاسیها حرف زدم. گفتم:
«آرامش کن. بهش بگو من با کس دیگری هستم». گفت: «فقط این نیست که! تو دعوا راه
انداختهای بین این و دو نفر دیگر».
دوربینش را داده بود دست
یکی از بچهها. آورد تا با هم ببینیم. همهاش عکس از من بود. مثل دوربین «ی» که
البته زرنگیاش در این بود که گفته بود: «میخواهم از شما عکس های خاص بگیرم. میشود؟»
بعد از اردو آمد گفت میخواهم
باهات صحبت کنم. گفت: «با من ازدواج کن». گفتم: «نمیشود». برایش توضیح دادم که ما
اصلا با هم هیچ ربط حتی کوچکی هم نداریم. دست آخر زدم و هرچه رشته بود، پنبه کردم:
«تو احتیاج به یک روانپزشک داری!»
و خیلی راحت بلند شدم و با
آن کفش های پاشنه بلندم طول حیاط دانشکده را جلوی چشمهایش رژه رفتم که داشتند به
خاطر من اشک میریختند. همان حالتی که پسرهای دانشکده را از من متنفر میکرد: دختر
مغروری که هیچ اهمیتی نمیدهد به کسانی که جلوی پایش به زمین میافتند.
آن اساماسها که دختر میگفت
مال بعد از این ماجراها بود. وقتی که این آقا ارشد دوباره قبول شد تهران، سعی کرد
با من رابطه برقرار کند. مجالش ندادم و رفت با صمیمیترین دوستم که خیلی جاها کنار
من بود رفیق شد. قرار بود ازدواج کنند و من هم خوشحال بودم. گفتم بالاخره جفتشان
نجات پیدا می کنند. بعد دیدم نشد و یک ماه بعد گفتند خانواده آقا برایش زن گرفتهاند.
آن موقع بود که آن پیام را داد که من را ببخش. همسر من از تو و آن یکی خانم خبر ندارد.
جوابی بهش ندادم. لزومی
نداشت. و حالا دختر دنبال همان پیام آمده بود. آرامش کردم. گفتم: «درک میکنم
شرایطت سخت است. متأسفم که کاری از من برنمیآید.»
گفت: «میخواهم بشناسیدش که
چه بلایی سر من آورده». گفت: «تمام این یک سال کابوس یک زن دیگر همراه من بود».
گفت: «میخواهم بدانم قبلا کسی را دوست داشته؟» گفتم: «گذشته آدمها را شخم نزن.
به چیز خوبی نمیرسی. خودت را نجات بده. برای خودت مرهم باش.»
گفت: «همان روزی که عقد
کردیم برگشت گفت نمیخوام ببینمت. بعد هم 20 روز گوشیاش را خاموش کرد و یک سر هم
به من نزد. چند روز بعدش پدرش آمد و گفت جدا شو از این. قبول نکردم. فکر کردم اگر
تلاش کنم با من زندگی میکند.»
گفت: «برگشته گفته تو را
طلاق میدهم میروم یکی از همکلاسیهایم را میگیرم. میرم زن دکتر میگیرم». گفتم:
«همه اینها را گفته که تو را بسوزاند. رها کن این بحث را.»
45 دقیقه حرف زد و میدانم
که دلداریهای من کمک زیادی بهش نکرد. سعی کردم درستترین رفتار را باهاش داشته
باشم. هیچ اطلاعی از روابط همسرش توی دانشگاه بهش ندادم درصورتیکه اگر از هرکس
دیگری غیر از من میپرسید، تمام آن چهارسالی که همسرش منتظر جواب من بود را برایش
میگفتند. مطمئنش کردم که تلاشش را برای زندگیاش کرده و حالا اگر بعد از همۀ آن
تهدیدها و کتک خوردنها و تحقیرها دارد جدا میشود، کار اشتباهی نمیکند. گفتم که
حتما به یک مشاور مراجعه کند تا از بحران طلاق زودتر رها شود؛ دختری که همانجا
جلوی در دادگاه به همکلاسی قدیمی شوهرش زنگ زده بود تا درد و دل کند.