وقایع اتفاقیه(1)

اعتماد به نفست تو حلقم!

یکی از دوستان به کرات و در موقعیت‌های مختلف و با شیوه‌های واقعا ابتکاری که به مغز من خطور نمی‌کنه اصولا، به من یادآوری کردند که زیبایی‌شون از من خیلی بیشتره. آخرین بار همین چند روز پیش بود وقتی که درمورد یکی از آقایان همکار صحبت می‌شد، فرمودند: ایشون زیبایی خیلی براشون مهمه. من می‌بینم که چطوری به من نگاه می‌کنه.

در بیان ایشون این حرف مستتر بود ـ با توجه به زمینۀ بحث ـ که تو زیبا نیستی و ایشون به همین علته که به تو توجهی ندارند.

از همین تریبون از این دوست عزیز تشکر می‌کنم و خیلی غرّا بهشون میگم: اعتماد به نفست تو حلقم!

روایات روزمره(22)

رقیبی که دوستش نداشتم

 هشدار: این مطلب، یک مطلب کاملا شخصی، لوس و خاله زنکی است!

عده‌ای معتقدند که تیم ستارگان هیچوقت موفق نیست. یعنی خیلی طبیعی است که در یک تیم، یکی دو نفر ستاره باشند و طبعاً رهبری جمع را به‌عهده بگیرند و هرکس در مرتبه و منزلت خودش با اینان همکاری کند. همکاری با یک تیم خوب، نتیجه‌بخش است. اما در تیمی که همه ستاره هستند و رهبر، باز هم کار گروهی جواب می‌دهد؟

این وضعیت مدارس تیزهوشان بود. جایی که من درس می‌خواندم. از همان ابتدا این ستاره‌ها که هرکدام توی مدرسه خودشان می‌درخشیدند، وارد کلاسی شدند که هیچ تمایزی با بقیه نداشتند. بماند که به مرور هرکس هم پاشنه آشیل خودش را فهمید و هم عصای موسی خودش را پیدا کرد. در آن وضعیت خوب یادم هست که با اینکه همه با هم رقیب بودیم، دوست هم بودیم. یعنی کلاس ما اینطور بود.

ید بیضای من قدرت نوشتنم بود. از همان هفته اول خودش را نشان داد و طوری شد که در تمام آن سه سال راهنمایی، اگر هر هفته سر کلاس چیزی نمی‌خواندم، بچه‌ها کلاس را روی سرشان می‌گذاشتند. کم‌کم تب ادبیات توی کلاس ما بالا رفت و بچه‌ها شروع کردند با متون قدیم آشنا شدن. مشاعره اولین کاری بود که در هر فرصت به دست آمده‌ای توی کلاس‌مان برپا می‌شد.

دبیر ادبیات دوم راهنمایی ما با کلاس شماره 5 مشترک بود. به همین خاطر خواست رقابتی بین ما و کلاس دیگر بگذارد تا بچه‌ها هرچه بیشتر غرق ادبیات شوند. و اینجا شاید نقطۀ شروع آشنایی و دوستی من با رقیبی شد که دوستش نداشتم. آن دختر به هر بهانه‌ای دنبال این بود که برتری خودش را نشان دهد. آن سال با مشاعره نیمه‌تمامی که مدرسه برگزار کرد، شاید، به خیر گذشت. اما چهره آن دختر یاد من ماند و آزارهایی که گاه و بیگاه ازش می‌دیدم.

مقطع دبیرستان برای بچه‌های سمپاد دوره کاملا متفاوتی است. دوره‌ای که تکالیف مدرسه‌شان آنقدر کم است که اوقات‌شان را بیشتر توی کتابخانه و کارگاه کامپیوتر و نجوم و آزمایشگاه‌ها می‌گذرانند. البته ورود به دبیرستان تیزهوشان نوید رتبه کنکوری عالی است برای بچه‌ها و تا اندازه‌ای هم اثبات دوباره باهوش بودن و تیزهوش بودن. آزمون ورودی برگزار می‌شود و چینش کلاس‌ها بعد از سه سال به هم می‌ریزد. دست تقدیر در آن سال من را همکلاس همان رقیب کرد. رقیبی که همه‌جا بود انگار. سر درس ادبیات که یک‌جورهایی ملک طلق من بود تا آن سال. حتی بعدش توی تیم والیبال مدرسه و خلاصه هرجا که بود. و حتی زمانی که با کسی دوست می‌شدم، سایه آن رقیب بالای سر ما بود تا نهایتا یا من به جا بمانم یا او.

بعدها که فرصت انتخاب رشته دبیرستان شد، در کمال ناباوری من و او با هم رشته ادبیات را انتخاب کردیم. هدف یکی نبود اصلا، اما مسیر یکی بود.

تقدیر همان بود که ما سه نفر ـ من و رقیب و آن یکی دوستمان ـ برویم دبیرستان فرهنگ. باز همه‌جا رقابت‌های تنگ و نفس‌گیر. از نیم نمره درس دینی گرفته تا بلبل‌زبانی سر کلاس زبان و مسابقات ورزشی و هرچیز دیگر. حتی توی دفتر دبیرستان که اغلب ما سه تا یکی می‌پنداشتند. برای منی که دوست داشتم خاص باشم، این یکی پنداشتن عذاب بود و بدتر از آن رقابتی که بین خودمان ایجاد شده بود. سر هر چیز تنها کسانی که با هم مقایسه می‌شدند ما بودیم.

باز هم بگویم که نقش تقدیر بود که با هم برویم مرحله کشوری المپیاد؟ و آنجا بود که باز من و یکی از بچه‌ها صمیمی شدیم و باز سایه این رقیب آمد آن وسط و گند زد به همه چیز. یادم نمی‌رود که یک‌بار که برای بازدید از فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفته بودیم، توی راه از من پرسید: «مانتوت رو چند خریدی؟» گفتم: «ده (هزار) تومن». چیزی نگفت. رو کرد به دوست مشترکمان که: «مانتوی من چند می‌ارزه؟» دوستم گفت: «پانزده تومن یا بیست تومن». داد و هوار راه انداخت که من این را چهل تومن خریده‌ام و تو من را با اکرم یکی کردی!

رفتارهای آزاردهنده که بارها تکرار شدند. حتی آن میان، یک‌بار با من دعوا گرفت که چرا فلان آقا به تو توجه می‌کند و به من نه؟ چرا فلان مسئول به تو این کار را سپرد و به من نه؟ حتی وقتی هم هردو مدال یک‌رنگ گرفتیم، دست از این قیاس برنداشت.

ابتدای سال پیش‌دانشگاهی، به هم‌نیمکتی و صمیمی‌ترین دوستم گفته بود که: «این اکرم چی داره که میخوای بشینی پهلوش؟ بیا تو نیمکت ما». و خوب، دوست من هیچوقت کنار او ننشست.

بگذریم که توی دانشگاه این رقابت درسی‌اش با من کم شد اما سر اینکه چرا فلان دوست مشترکمان من را بیشتر دوست دارد و چرا برادرش خواسته با من بیشتر آشنا شود و امثالهم، همیشه بحث‌هایی می‌شد. همان دوستانش از بس سوهان روحشان شده بود، در یک اقدام همگانی طردش کردند.

چند سال کارشناسی و ارشد به همان منوال طی شد اما برای من جالب است که هنوز سایۀ رقابتش را بر سر خودم می‌بینم. کافی است بخواهیم با دوستان مشترکمان جمع شویم جایی برای دیدار، حتما می‌خواهد باشد ولو اینکه دیگران نخواهندش. کافی است مکانی را من انتخاب کنم تا غر بزند و جای قرار را عوض کند. کافی است اتفاقی بیفتد تا به راحتی بخواهد گردنکشی کند. این اخلاقش 14 سال است دارد من را آزار می دهد. 14 سال کم نیست که همه‌جا یکی مثل سایه دنبالت باشد.

نمی‌گویم که من گل بی‌خارم، می‌گویم من سعی می‌کنم رفتارم با او و دیگران عادی باشد اما او هیچ‌وقت سعی نمی‌کند من را خارج از این چارچوب ببیند. هیچ‌وقت لزوم بازنگری در رفتارش را به خودش نداده. محیطی که من و او با هم در آن قرار بگیریم، برای او ناگهان می‌شود سال 78 و میدان مسابقه و مشاعره.

خیلی وقت‌ها دنبال راهی گشتم تا این رابطه را بدون تنش ادامه دهم. آخرین باری که دیدمش، یعنی هفته پیش، با خودم قرار گذاشتم که جایی که او در آن حضور فعال داشته باشد، حاضر نشوم تا بلکه پایانی باشد بر 14 سال رقابت بیهوده و اعصاب‌های به‌هم‌ریخته.

روایات روزمره(21)

گذشته ها گذشته؟

 

دوستانم آمده بودند خانه‌مان. چندین وقت پیش. کلی با هم حرف زدیم، بیرون رفتیم، هله هوله خوردیم. شب هم خسته و کوفته برگشتیم خانه، تازه 12 شب شام خوردیم و نشستیم پای اینترنت. بعد هم حرف زدن‌مان گل انداخت. شب‌نشینی کاملی بود. آخر سر هم دلمان نیامد از توی اتاق دربیاییم و سه تا رختخواب پهن کنیم و بخوابیم. همانجا توی اتاق پنج متری من، با سه تا ملافه خودمان را کج کردیم و کنار هم خوابیدیم. تقریبا اذان را گفته بودند.

صبح زودتر از میهمان‌هایم بلند شدم و دور و بر را مرتب کردم و سفره صبحانه را چیدم و گفتم بروم یک دوش بگیرم و اثر دیرخوابی را از تنم بیرون کنم. یادم نمی‌رود، بعد از دوش گرفتن، در حمام را که باز کردم، بچه‌ها بیدار شده بودند. از داخل اتاق من، درِ حمام پیداست. هنوز کامل از چهارچوب در بیرون نیامده بودم. یادم نمی‌رود، هنوز پای چپم توی حمام بود و داشتم دمپایی را در می‌آوردم و حوله دور سرم پیچیده بود و گوشه‌اش را گرفته بودم توی دستم. عادتم است که آن گوشه‌اش که بعد از پیچیدن دور موها، رها می‌شود روی شانه را بگیرم توی دستم. بلوزم یادم نیست اما شلوارکی که پوشیده بودم را خوب یادم است. یک شلوارک لی که پاچه‌هایش را دوست نداشتم و چیده بودمش. دوستش داشتم؛ همان‌جوری که بود. در همان حال نگاه کردم توی اتاق. دوستانم هنوز روی زمین دراز کشیده بودند و داشتند توی خواب و بیداری، در حالیکه بالش‌هایشان را بغل زده بودند، با هم حرف می‌زدند. یکی‌شان چشمش به من افتاد و زد زیر خنده. آن یکی را صدا زد که: «پاشو! پاشو! شلوارک این رو ببین چقدر خنده‌داره.»

یادم نمی‌رود. همان لحظه تمام خوشی‌های دیروز و دیشب‌مان یادم رفت. احساس کردم بدجوری تحقیر شده‌ام. به روی خودم نیاوردم. بی‌خیال بغضم شدم و صدایشان زدم برای صبحانه. تمام روز آن حرف و آهنگ صدای دوستم که با قهقهه‌های بعدی دو نفری‌شان قاطی می‌شد، آزارم می‌داد. نه تمام آن روز که هنوز بعد از چند سال، بعضی وقت‌ها یادم می‌آید آن صحنه و با خودم زمزمه می‌کنم که: آدم نباید به دوستش بخندد.

در آستانه فصلی سرد: نهم

مادرانه

درست است که الان ندیدن برنامه‌های صدا و سیما روشنفکری محسوب می‌شود، اما من قید این بخش از روشفنکری را زده‌ام. من هر چیزی را دوست داشته باشم، می‌بینم. در این زمینه کاملا ترجیح می‌دهم «خودم» باشم.

سریال مادرانه را که می‌دیدم، یکی از نکته‌هایی که توجهم را جلب می‌کرد، تفاوت زنان و مردان این سریال بود. زنان اغلب عاشق‌اند و این عشق‌شان را راحت ابراز می‌کنند. زن محمدجواد به‌راحتی از الفاظ عاشقانه برای خطاب شوهرش استفاده می‌کند، رعنا و مریم عاشق اردلان‌اند، رها عاشق فرزاد، مادر مریم هم عاشق شوهرش است. جالب است که در فرهنگی که به زبان آوردن عشق برای زن‌ها مذموم است، اینچنین خودشان را به در و دیوار می‌زنند تا ابراز عشق کنند. حتی آنجایی که مریم به آذر می‌گوید: هر چیزی را که به زبون نمیارند. آذر جوابش می‌دهد: ولی انکارش هم نمی‌کنند.

زن‌های این سریال خیلی به «خود»شان اهمیت می‌دهند. خودشان هستند. نقش بازی نمی‌کنند. حتی وقتی کسی بهشان بدی می‌کند، زود می‌بخشندش. یکی از بهترین چیزهایی که در این سریال دیدم، حرف‌های مادر مریم به شوهرش بود: گفت: تو گذشته رو می‌بینی، من آینده مریم رو می‌بینم. 50 سالگی، 60 سالگی‌اش. وقتی که تنها می‌مونه.

در مقابل مردها اگر هم عاشق باشند، به زبان نمی‌آورند. اردلان در سکانسی به دخترش می‌گوید: حرف دل را که به زبون نمیارند. باید از کارهام می‌فهمیدی دوستت دارم.

من نمی‌فهمم چرا جامعه ای که برای زن محدودیت ایجاد می‌کند در ابراز علاقه، از آن طرف هم تبلیغ می‌کند که مردها هم نباید حرف دلشان را به زبان‌شان بیاورند. همین پیوندی که بین مریم و اردلان ایجاد شده، صدقه سر بی‌باکی و صداقت آذر است که باز یک زن است.

من دلم از فهمیدگی زن‌های این سریال می‌گیرد.

پ.ن.: یک زمانی دوستم که گفتم خیلی از بحث‌های درونیم را با او در میان می‌گذارم، از من پرسید: به نظرت آدم چرا باید ازدواج کند؟ گفتم: اگر اینجا ایران نبود، به هیچ‌وجه ازدواج را به هم‌خانگی ترجیح نمی‌دادم (چون ازدواج پای بچه را هم به زندگی باز می‌کند، اما هم‌‌خانگی نه). اما چون اینجا ایران است ازدواج به سه دلیل لازم است: 1. رفع نیازهای جنسی به طریق سالم و تک‌پارتنری؛ 2. به دست آوردن امتیاز اجتماعی که در زمینه‌های اجتماعی و شغلی به متأهل‌ها تعلّق می‌گیرد و به مجردها نه، و اولینش احترام و اعتماد است؛ 3. تنها نبودن، نه در دهه 20 یا 30 سالگی، که بعد از 45 سالگی که انسان دلش یک خلوت خانوادگی می‌‌خواهد. وگرنه که در جوانی چیزی که دور و بر آدم است، دوست!

دست نوشته های دیگران (4)

یک زمانی لوا زند توی وبلاگش (+) مطلب خوبی نوشت:

سیمون دو بوار یک جایی می گوید : « برای این که آدم کسی را عاشقانه دوست داشته باشد ، باید سخت به هیجان بیاید ، وقتی بازی دو طرفه باشد ارزش انجامش را دارد . ولی اگر قرار باشد آدم به تنهایی بازی کند ، بازی احمقانه می شود . » خوب بدیش این بود که من سیمون دو بوار نمی خواندم

چی شد که فکر کردیم اسم این عشق است که یکی مدام تو را نخواهد و تو از نفس کشیدن در کنار چراغ روشنش خوشحال . چی شد که این جوری بار آمدیم . لذت می بردیم از شکست هامان . از نشدن ها و نرسیدن ها . این چه ادبیاتی بود که توش نفس کشیدیم و زندگی کردیم و هیچ معنای لذت و بوسه و آغوش را نفهمیدیم .

حتی وقتی آخرین بار گفتی این رابطه کار نکرد من خنده ام گرفت . رابطه ؟ اسم این رابطه بود ؟ این که یکی مدام بخواهد و یکی مدام نخواهد و اما نرود . بماند که به نخواستنش ادامه دهد . یکی مدام دروغ بگوید . دروغ های سادهء پیش و پا افتادهء بی معنی ، یکی مدام نبیند ، نشنود ، هیچ نگوید . یکی دوستی های داشته و نداشته اش را زیر و رو کند برای یک دوستی تازه و رابطهء تازه ، یکی دو ماه ، سه ماه ، هفت ماه منتظر بماند برای یک تماس و یک کافه غروب . که اگر بشود ، که وقت باشد ، که سر کسی شلوغ نباشد ، که باشد برای هفتهء بعد ، ماه بعد . پس کی ؟ که اصلا هیچ وقت . که حتی نه یک کلمه . نه حتی ابراز دلتنگی

یکی مدام ببخشید ، ببخشید ، ببخشید

 پ.ن.: یکی از مهمترین زنانه نویس های حال حاضر وبلاگستان، همین لوا زند است. محصّل مقطع دکتری مطالعات زنان بود در آمریکا، اما از اواسطش رها کرد. از آن دسته آدم هایی است که روح بزرگش از پشت ظاهر شیشه ای پیداست.

روایات روزمره(20)

عشق سال‌های وبا

طرح‌نامۀ یکی از مقالات را تمام کرده‌ام و می‌خواهم سریع بفرستمش برای مؤسسه‌ای که چند ماه است منتظرش است. در این فکرم که باید سرعتم را بیشتر کنم وگرنه به کارهایم نخواهم رسید. چند روزی است که دوباره به فضای علمی امیدوار شده‌ام و اصلا توی باغ‌های دیگر نیستم. گوشی تلفنم زنگ می‌خورد و توی دلم می‌گویم اگر آقای دکتر بود، می‌گویم فرستادم طرح را. اما آقای دکتر نیست. پیش‌شماره اندکی برایم غریب است. گوشی را برمی‌دارم. صدای ظریف و زنانه‌ای به من سلام می‌کند و می‌گوید: «من از فلان شهر با شما تماس می‌گیرم. خانم همکلاسی‌تون هستم». سریع می‌فهمم کیست. به روی خودم نمی‌آورم. می‌گویم: «بفرمایید». صدایش عجیب می‌لرزد: «من اسفند 90 عقد کردم با این آقا و الان هم دارم ازش جدا می‌شم». باز به روی خودم نمی‌آورم. در لابلای تصاویر حافظه‌ام به یادش می‌آورم که قد بلندی داشت و هیکل موزونی، خوش‌قیافه، یک چادر مشکی هم سرش کرده بود و در همان یک نگاه می‌شد فهمید که چقدر خواستنی است. طول می‌کشد تا تصویر همسرش توی ذهنم بازسازی شود. ذهنم نمی‌خواهد، می‌فهمم این را.

انگار که بغضش را به زور قورت می‌دهد: «سال قبل همسر من به شما یه پیام داد که توش گفته بود زن من کثافته»! گفتم: «خانم شما خودتون رو درست معرفی نکردید». گفت: «اگه یه همچین اس‌ام‌اسی داشتی، من رو هم شناختی». گفتم: «ولی من اسم شما رو هم بلد نیستم حتی و اون پیام درمورد شخص دیگری بود. من هیچ ارتباطی با شوهر شما ندارم. حتی هم‌کلاسی‌اش هم نیستم دیگه».

و پرت می‌شوم به 7 سال پیش که تازه دو‌رشته‌ای شده بودم. از رشته دوم 8 واحد بیشتر برنداشته بودم و همان‌ها را هم بین کلاس‌های رشته اول می‌رفتم. همه بچه‌های کلاس‌مان را بچه می دیدم و عملا توی جمعشان نبودم. حتی توی مراسم معارفه هم نبودم. آنقدرها هم با کسی حرف نمی‌زدم. اما خواه‌ناخواه توی چشم آمده بودم. دختری که همه فکر می‌کردند دانشجوی ارشد است و حالا بهش چند واحدی پیش‌نیاز خورده. از در که می‌آمدم تو، می‌رفتم می‌نشستم ردیف اول، نیمکت‌های سمت چپ، درست روبروی استاد. سخت گوش می‌کردم و همه چیز را می‌نوشتم. توی کلاس «کلیات مبانی علم تاریخ» اما گه‌گاه بحث می‌کردم. بعید می‌دانم که بچه‌ها حواسشان می‌بود. حتی فکر می‌کردم که استادها هم متوجهم نمی‌شوند زیاد. تا آن روزی که بعد از استاد رسیدم و نشستم همانجا دم در. برخلاف همیشه و بین همه دخترها. استاد سراغم را گرفت که ایشون کجاست؟ و ما تازه باورم شد که من را می‌شناسند.

از پسرها هم کسی را نمی‌شناختم. این حالت ماند تا اردوی اصفهان‌ـ‌شیراز که من و سمانه یک‌جورهایی شدیم رابط گروه‌های متفرّق کلاسمان. پای ثابت همه جمع‌ها ما بودیم و یک‌جوری با همه‌شان مدارا می کردیم. آنجا اولین جایی بود که با آقای «م» همکلام شدم. بچه‌ها گفتند که این دیدش ضد زن است و انصافا هم تا توانسته بودند، به همین خاطر اذیتش کرده بودند. گفتند دارد انتقالی می‌گیرد برگردد شهرشان. رفتم باهاش صحبت کردم که نکن با خودت اینطور. بعدا پشیمان می‌شوی. گوش نداد.

انتقالی گرفت و رفت. سال بعدش برای نمایشگاه کتاب آمد تهران و گفت پشیمان است که رفته. چاره دیگری نداشته. حتی مجبور شده تغییر رشته بدهد تا دانشگاه شهرش قبولش کند. گفت به خاطر یک خانم مجبور شده برود.

نمی‌فهمیدم چه می گوید. یک مقداری با هم نشستیم و بعدش من رفتم. واقعا رفتم پی کارم. هر از گاهی تماس می‌گرفت و من جوابش را می‌دادم تا اینکه یک بار برگشت و گفت: «تو همان خانمی بودی که به خاطرش از تهران رفتم». برق بهم وصل کرده بودند انگار. گفت: «عاشقت بودم. نمی‌توانستم تحمل کنم». بهش گفتم: «من دوست می‌خواهم، نه عاشق». نمی‌فهمید. سعی می‌کرد این رابطه را عاطفی کند با هر ترفندی، حتی زور و فحش و بد و بیراه. سال بعدش شنیدم که دو بار خودکشی کرده. یعنی آن یکی همکلاسی‌ام گفت. گفت: «تو همه پسرها را بیچاره می‌کنی. این «م» بدبخت را بیشتر از همه».

سال آخر کارشناسی، بعد از سه سال دوباره با همکلاسی‌هایم رفتم اردو. صبح زود که توی تاریک و روشن سوار اتوبوس شدم، خشکم زد. از شهرشان بلند شده بود آمده بود تهران که با ما بیاید اردو! خون خونم را می‌خورد. دعوا کردم با لیدر که تو غلط کرده‌ای این را آورده‌ای با خودت. سعی کردم ازش دور باشم اما دوباره مثل آن اردوی سال اول من شده بودم رابط استاد و بچه‌ها و گروه‌های مختلف‌شان. ناچاراً ایشان هم جلوی چشم من بود. شب‌ها هم اینقدر گریه می‌کرد که اعصاب همه را ریخته بود به هم. با یکی از همکلاسی‌ها حرف زدم. گفتم: «آرامش کن. بهش بگو من با کس دیگری هستم». گفت: «فقط این نیست که! تو دعوا راه انداخته‌ای بین این و دو نفر دیگر».

دوربینش را داده بود دست یکی از بچه‌ها. آورد تا با هم ببینیم. همه‌اش عکس از من بود. مثل دوربین «ی» که البته زرنگی‌اش در این بود که گفته بود: «می‌خواهم از شما عکس های خاص بگیرم. می‌شود؟»

بعد از اردو آمد گفت می‌خواهم باهات صحبت کنم. گفت: «با من ازدواج کن». گفتم: «نمی‌شود». برایش توضیح دادم که ما اصلا با هم هیچ ربط حتی کوچکی هم نداریم. دست آخر زدم و هرچه رشته بود، پنبه کردم: «تو احتیاج به یک روانپزشک داری!»

و خیلی راحت بلند شدم و با آن کفش های پاشنه بلندم طول حیاط دانشکده را جلوی چشم‌هایش رژه رفتم که داشتند به خاطر من اشک می‌ریختند. همان حالتی که پسرهای دانشکده را از من متنفر می‌کرد: دختر مغروری که هیچ اهمیتی نمی‌دهد به کسانی که جلوی پایش به زمین می‌افتند.

آن اس‌ام‌اس‌ها که دختر می‌گفت مال بعد از این ماجراها بود. وقتی که این آقا ارشد دوباره قبول شد تهران، سعی کرد با من رابطه برقرار کند. مجالش ندادم و رفت با صمیمی‌ترین دوستم که خیلی جاها کنار من بود رفیق شد. قرار بود ازدواج کنند و من هم خوشحال بودم. گفتم بالاخره جفت‌شان نجات پیدا می کنند. بعد دیدم نشد و یک ماه بعد گفتند خانواده آقا برایش زن گرفته‌اند. آن موقع بود که آن پیام را داد که من را ببخش. همسر من از تو و آن یکی خانم خبر ندارد.

جوابی بهش ندادم. لزومی نداشت. و حالا دختر دنبال همان پیام آمده بود. آرامش کردم. گفتم: «درک می‌کنم شرایطت سخت است. متأسفم که کاری از من برنمی‌آید.»

گفت: «می‌خواهم بشناسیدش که چه بلایی سر من آورده». گفت: «تمام این یک سال کابوس یک زن دیگر همراه من بود». گفت: «می‌خواهم بدانم قبلا کسی را دوست داشته؟» گفتم: «گذشته آدم‌ها را شخم نزن. به چیز خوبی نمی‌رسی. خودت را نجات بده. برای خودت مرهم باش.»

گفت: «همان روزی که عقد کردیم برگشت گفت نمی‌خوام ببینمت. بعد هم 20 روز گوشی‌اش را خاموش کرد و یک سر هم به من نزد. چند روز بعدش پدرش آمد و گفت جدا شو از این. قبول نکردم. فکر کردم اگر تلاش کنم با من زندگی می‌کند.»

گفت: «برگشته گفته تو را طلاق می‌‌دهم می‌روم یکی از همکلاسی‌هایم را می‌گیرم. میرم زن دکتر می‌گیرم». گفتم: «همه اینها را گفته که تو را بسوزاند. رها کن این بحث را.»

45 دقیقه حرف زد و می‌دانم که دلداری‌های من کمک زیادی بهش نکرد. سعی کردم درست‌ترین رفتار را باهاش داشته باشم. هیچ اطلاعی از روابط همسرش توی دانشگاه بهش ندادم درصورتی‌که اگر از هرکس دیگری غیر از من می‌پرسید، تمام آن چهارسالی که همسرش منتظر جواب من بود را برایش می‌گفتند. مطمئنش کردم که تلاشش را برای زندگی‌اش کرده و حالا اگر بعد از همۀ آن تهدیدها و کتک خوردن‌ها و تحقیرها دارد جدا می‌شود، کار اشتباهی نمی‌کند. گفتم که حتما به یک مشاور مراجعه کند تا از بحران طلاق زودتر رها شود؛ دختری که همانجا جلوی در دادگاه به همکلاسی قدیمی شوهرش زنگ زده بود تا درد و دل کند.

در آستانه فصلی سرد: هشتم


West
: I promised them women.

Jim: What?
West: Eight days ago, I found Jones with his gun in his mouth. He said he was going to kill himself because there was no future. What could I say to him? We fight off the infected or we wait until they starve to death... and then what? What do nine men do except wait to die themselves? I moved us from the blockade, and I set the radio broadcasting, and I promised them women. Because women mean a future.

28 Days Later... (2002)