روایات روزمره(11)

یادم می‌آید زمانی را که نوجوان بودم و تازه دبیرستان را شروع کرده بودم. مدارس فرزانگان رسم داشتند که مشاوری ثابت برای هر کلاسی می‌گذاشتند و ساعت‌هایی بود که آن مشاوران با همه افراد کلاس و بعد در دفترشان با تک‌تک آنها درمورد وضعیت تحصیلی، خانوادگی و روحی و روانی‌شان صحبت می‌کردند. اولین بار آنجا بود که فهمیدم تنها انتظار داشتن از دیگران، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. اینکه آدم فکر کند «به به! من چه آدم خاصی هستم» و «دیگرانِ معمولی من را درک نمی‌کنند» دردی را دوا نمی‌کند. ما همه جمع نقیضین‌ایم؛ در عین حال که خاصیم، عادی هستیم و همزمان که ویژگی‌های خوبی داریم، خصایلی منفی را به دوش می‌کشیم. آنجا مفهوم انسان خاکستری برایم شکل گرفت و از آن به بعد قراری با خودم گذاشتم: اگر ادعای خاص بودن داری، سعی کن کمتر خاکستری باشی و بیشتر دیگران را درک کنی.

این جمله شد تز زندگی من. بعدها نتیجه‌های دیگری هم گرفتم ـ که قصد دارم ذیل عنوان گزین‌گویه‌ها در همین وبلاگ منتشرشان کنم ـ که من را به سمت انرژی‌های درونی‌ام سوق داد. متوجه شدم بهتر است منبع انرژی من درونی باشد و از خودم و ماورای جهان انسانی کسب نیرو کنم. بهتر است شادی من درونی باشد تا وابسته به عناصر بیرونی. بهتر است من با صداقت با اطرافم برخورد کنم. همین فکرها به من یاد دادند که همیشه از زندگی‌ام راضی باشم و احساس خوبی داشته باشم؛ حتی اگر تلخ‌ترین تجربه‌ها و ناکام‌ترین حوادث را پشت سر می‌گذارم.

از این حیث سال 91 برای من سرشار از تجربه‌هایی بود که ازشان درس گرفتم. مسیری که امسال از آن گذشتم، تاریک و سرد بود. روابط من با بسیاری از آدم‌ها بازنگری شد؛ عواطفم تغییر کرد؛ واقع‌بینی‌ام تقویت شد و در نهایت سعی کردم راضی باشم از هر اتفاقی که برایم افتاد. مقطع کارشناسی ارشدم تمام شد و من به جایی رسیدم که پژوهش شد شاخۀ اصلی کارم و نوشتن شد معنای اصلی زندگی‌ام.

این اتفاقات خیلی خوب بودند اما جنبه سخت ماجرا در برخورد من و جهان انسانی پیرامونم رخ داد. آدم‌هایی که ناخودآگاه سنگ راه هم می‌شوند و خودآگاه موانع راهشان را نابود می‌کنند. من یاد گرفتم که از کنار این آدم‌ها بگذرم و ناراحت نشوم. بزرگترین درسی که در تمام عمرم گرفتم همین بود. اینکه «باور کنم» همه ما خاکستری هستیم و ممکن است کمک‌های دیگران را نخواهیم تا اندکی سفیدتر شویم. من باور کردم که زندگی مثل رانندگی است؛ بیش از آنکه احتیاط کنی به دیگران نزنی، باید حواست باشد که تو را نزنند.

پ.ن.: برای همه دوستانم سالی سرشار از خیر و خوبی، برکت و شادی آرزو می‌کنم. امیدوارم همواره زندگی‌شان در مسیری باشد که چشم‌اندازهایش گسترده‌تر و زیباتر باشد و احساس کنند که هر سالشان بهترین سال زندگی‌شان بوده است.

گزین گویه ها(2)


همه ما یک بخش زرد و عامیانه در وجودمان داریم.

بیاییم و به آن احترام بگذاریم.

ادبیات وحشت, ژانری برای کودکان؟

زمانی را به یاد می‌آورم که هنوز خواندن و نوشتن بلد نبودم اما به عادت تمام بچه‌های آن سن و سال تلویزیون زیاد می‌دیدم. نمی‌دانم چه کلکی سوار می‌کردند که همیشه قبل از 9 شب خواب بودم. ـ اگر هیچ رسم کلاسیکی توی خانه‌مان اجرا نمی‌شد، این عادت غربی‌ها خوب جاافتاده بود. ـ تا اینکه استثنایی پیش آمد. نشستم و کنار بقیه فیلم اولیور توییست را دیدم. مسلما داستان چارلز دیکنز و فیلم‌های اقتباسی از آن، شاهکارند اما صحنه‌های دلخراشی هم از نوانخانه‌ها داشت که روی من خیلی تأثیر گذاشت. در میانۀ فیلم خوابم برده بود اما تا الاه صبح(خود صبح به قول اصفهانی‌ها) خواب می‌دیدم که من هم یکی از آن بچه‌های یتیم هستم و دارم به خاطر کارهایی که توانایی انجامش را نداشتم، کتک می‌خورم. درست است که من آدم خیلی ترسویی بوده و هستم، اما می‌خواهم از این مقدمه استفاده کنم برای بحثی که پیشتر هم در این وبلاگ داشته‌ام.

آیا واقعا ادبیات وحشت برای کودکان ما مفید است؟ باعث می‌شود که بهتر با مشکلاتشان روبرو شوند؟ یا نه، باعث می‌شود از همه موقعیت‌های مشابه فرار کنند؟

چند شب پیش داشتم انیمیشن caroline را می‌دیدم. البته اینکه هر انیمیشنی را مخصوص کودک بدانیم هم، کار اشتباهی است. اما نوع ساخت انیمیشن و سوژه‌اش حداقل کودکانه بود. اینکه دختربچه‌ای در یکی از اتاق‌های خانه‌شان دریچه‌ای پیدا کند که شب‌ها او را به دنیایی فانتزی ببرد که در آن دنیا، همه چیزهایی که او آرزو می‌کند باشد. درحقیقت آن دنیا بهتر از این دنیاست. درست شبیه همین‌جاست منتهی بدون هیچ عیب و نقصی. تا اینجایش خوب بود. کم‌کم همه‌چیز تغییر کرد و آن دختربچه می‌بایست تن می‌سپرد به اتفاقی وحشتناک: چشمانش را دربیاورند و به جای آن دکمه بدوزند. اینجا مبارزه آغاز می‌شد. و البته وحشت هم داشت.

بگذریم که من با چه وحشتی تمام آن شب را سر کردم و حتی جرئت نکردم چراغ‌های خانه را خاموش کنم. سوالی توی ذهنم شکل گرفت: چه لزومی دارد برای اینکه کودک را علاقمند کنیم به همین دنیایی که هم خوبی دارد و هم بدی، هم نقص دارد و هم عیب و هم نخواستنی، جایی که قرار نیست تمام آرزوهای ما برآورده شود؛ همین دنیایی که ما باید یاد بگیریم که جاه‌طلبی زیاد می‌تواند باعث بیماری سیستمی شود و برای‌مان ناکامی باربیاورد؛ یک شبیه به‌ظاهر کامل اما پر از ترس و وحشت و نفرت بیافرینیم و با چنین ترفند کثیفی خودمان را قانع کنیم به همین زندگی معمولی‌ای که داریم؟ اصلا از این ایده که در پشت این انیمیشن بود خوشم نیامد.

بعد از دیدن این انیمیشن، کتاب «قصر افسون‌شده» ادیث نِسبیت به دستم رسید. یکی از اولین کلاسیک‌های فانتزی نوجوان است و اوایل قرن بیستم نوشته شده. درست است که موقعیت‌های هراس‌آور در داستان‌های جادویی و فانتزی هم هست، اما حداقل در حدی است که منِ مخاطب حس همزادپنداری کاملی باهاش دارم؛ موقعی که دارم داستان را می‌خوانم حس می‌کنم که اگر من هم در این موقعیت بودم، می‌توانستم از پسِ این مشکل بربیایم. درست مثل سری 13 جلدی «بچه‌های بدشانس». و نه مثل انیمیشن caroline.

روایات روزمره(10)

بی‌تجربه‌تر که بودم، برنامه‌های رسانه‌ای پیرامون دوستی‌ها و روابط را که می‌دیدم، خیلی از حرف‌هایشان را باور می‌کردم. می‌شنیدم که نخ رابطه که از وسط پاره می‌شود را می‌توان گره زد و چه بسا محکمتر هم می‌شود. چند زلزله فجیع که در بنیان دوستی‌هایم افتاد، متوجه شدم اینطور نیست؛ حداقل برای من اینطور نیست.

بعضی وقت‌ها می‌نشینم و به آدم‌های اطرافم فکر می‌کنم. از هرکدامشان خاطراتی دارم و مجموع آن خاطرات یا حس خوبی به من منتقل می‌کند یا حسی بد. کمتر آدمی هست که توی ذهنم فضای خنثایی داشته باشد. به آن موج‌های منفی که خوب نگاه می‌کنم و سابقه‌شان را سبک‌سنگین می‌کنم می‌بینم زمانی برای من پر از حس‌های خوب بوده‌اند. یک دنیا رنگ و شادی با خودشان می‌آورده‌اند. چرا اینطوری شده الان؟

جوابی که من به خودم می‌دهم مربوط می‌شود به همان نخ نازک ارتباط. آن نخ نازک بوده و تاب وزن این دوستی و محبت را نداشته. پاره شده از جایی و من فکر می‌کرده‌ام می‌شود درستش کرد. هی رابطه را ادامه داده‌ام. آن نخ از چند جا پاره شده و گره خورده؛ اینقدر که دیگر اصلا نخ نیست؛ مجموعه‌ای از گره‌های زشت و بی‌قواره است. با خودم فکر می‌کنم بهتر بود زودتر از اینها خیلی‌ها را کنار می‌گذاشتم؛ اینطوری حداقل خاطره خوبشان همیشه با من می‌ماند و هروقت یادشان می‌کردم با شادی بود.

این درسی است که تازگی‌ها گرفته‌ام.