روایات روزمره (61): قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی*

 

تو از آن معدود آدم‌هایی هستی که در برابرت نمی‌دانم که چه چیز درست است و چه چیز نه. و تنها سبب این سردرگمی من خود تویی. می‌آیم، می‌بینمت و انگار چیزی مثل آن سال‌ها شده است. انگار که تو خواسته‌ای که مثل آن سال‌ها بشود. من مشوشم، درگیرم و این بار اینقدر برایم واضح است که دیگر نیاز به خواب‌های نمادین نیست. چقدر هولناک بود آن دو سال پیش که ناخودآگاهم بی‌رحمانه حضور تو را به یادم آورد. من می‌ترسم از دوباره‌ها، از خودم، از خودم که الان که نزدیکم به نبودن، به اینکه سراب باشد، به اینکه باز خودخواهی‌هایم هادی راهم شده باشد؛ از خودم و این ذهن انتزاعی‌ام می‌ترسم. از ادعای واقع‌گرایی‌ام می‌ترسم. از آن همه احساسات پوزیدونی خودم و تو می‌ترسم. از آن عطش تو به داشتن و تصاحب کردن می‌ترسم. می‌ترسم که آن حرفت درست باشد؛ که حاضری به خاطر داشتن من هر دروغی بگویی.

امروز که نگاهت می‌کردم فهمیدم که باز هم نمی‌توانی مرا نگاه کنی. نگاهت را می‌دزدی که مبادا من آن «چیز» را دیده باشم. می‌ترسم اشتباه دیده باشم، اشتباه فهمیده باشم. می‌ترسم که از دور قشنگ باشد این احساسات؛ مثل همه چیزهای قشنگ پشت ویترین که وقتی می‌خری‌شان حس می‌کنی نمی‌خواهی‌شان. یاد کارگاه رمان شهر کتاب می‌افتم. یاد همین جمله که آنجا هم با چه دردی وسط رمانم نوشته بودم و چقدر شهسواری تشویقم کرد. بعد از این بود که نوشته بود راه خودت را پیدا کردی. اما فکر می‌کنم شاید گم شده باشم این سال‌ها. لابد بعدها از این زمان‌ها به‌عنوان سال‌های دور از خانه یاد می‌کنم!

متاسفانه من هم مثل همه آن پرسفون‌هایی که نقدشان می‌کنم، دوست دارم کس دیگری برایم تصمیم بگیرد تا اگر زمانی نتیجه مطلوب حاصل نشد ـ و کدام کار است که به کمال مطلوب برسد؟! همیشه نقصی هست؛ اصلا هر عشقی می‌میرد و وقتی عشق با آن مرتبه بالایش می‌میرد، چه امیدی به زندگی ابدی دیگر چیزهاست؟ ـ بگویم تقصیر من نبود. من هم نمی‌خواهم مسئولیت کارهایم را بپذیرم. اما متاسفانه پرورش هر روزه آتنا و آفرودیت و آرتمیس و این اواخر هرا مگر می‌گذارد که پرسفون قالب باشد؟ همین الان هم پرسفون نیست که این کلمات را می‌نویسد. پرسفون شیوه‌اش ضعف است و این کلمات حتی اگر از دلتنگی باشد، از ضعف نیست.

می‌ترسم از نوشتن اینها. می‌ترسم از خوانده شدن‌شان. می‌ترسم از سوءبرداشت‌ها. آره! همین سوءبرداشت‌ها. همین حرف‌های آدم‌های عاقل که ممکن است بگویند چرا؟! چرا بعد از آن همه کشمکش، بعد از آن همه انکار!

من می‌ترسم از تو. از با تو بودن. از اینکه تو یادآور هر آنچه هستی که من را یاد خودم می‌اندازد؛ خودِ واقعی‌ام. این سخت‌ترین اعترافم درمورد توست. این اعتراف را می‌نویسم و بگویم که یک امید واهی دارم که ببینی‌اش. که لابد دوباره تو شروع کنی.

چیز عجیبی در این میان هست که ناگفتنی است و فهمیدنی؛ نمی‌دانم می‌توانی بفهمی‌اش یا نه. سفر دیگری در من آغاز شد که رهاوردش شاید این بار شکستن همه آن بغض‌ها باشد.

 

*هاتف اصفهانی

روایات روزمره(60): هرکسی از ظن خود شد یار من؟

یک وقت‌هایی احساس می‌کنم خودم از خودم جلو می‌افتم. ذهنم می‌دود و من اگر بخواهم همه‌اش را بازگو کنم، همیشه چیزی از دست می‌رود. زمان کم‌ارزش‌ترین آن از دست‌رفته‌هاست. چندی پیش به خانم روانکاو همین را گفتم. گفتم من نمی‌دانم کدام را باید بگویم؛ اصلا کدام مهم است و کدام، نه. خانم روانکاو جواب نداد؛ یا شاید هم داد و من یادم نیست. یا آنقدر مهم نبوده که یادم بماند؛ یا آنقدر مهم بوده که اصلا جرئت نکرده‌ام به ذهن بسپارمش. اما خب؛ همه چیز آن پس، آن ته ذهن باقی می‌ماند و لابد روزی به کار می‌آید.

به تصویری می‌اندیشم که از من در ذهن بقیه شکل گرفته. به همان چیزی که خودم ایجادش کرده‌ام؛ به همان چیزی که به قول مریم شاید شخصیت نمایشی من باشد. چقدر بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست آن باشم و بعضی وقت‌ها هم نه. آنقدر قدرتمند و جسور و باهدف و خدشه‌ناپذیر. همان که فاطمه می‌گفت زن ایده‌آل. اما خب؛ خوشبختانه یا متاسفانه آن زن ایده‌آل وجود ندارد.

بارها اندیشیده‌ام که تا کجا اجازه گفتن داریم؟ تا کجا زیستن‌مان در گفتن‌مان متجلی می‌شود؟ حداقل برای من که همیشه اینطور بوده که در حرف زدن هویت یافته‌ام. اعتراف آسانی نیست. خوب می‌دانیم که آن چیزی که زیاد است خرمهره است، نه مروارید. گاهی گمان می‌کنم هیچ چیز را نباید گفت. یعنی فرقی نمی‌کند. این زبان را فربه کنیم که چه بشود؟ این نوشته‌ها را بیشتر بکنیم که چه بشود؟ که هر کسی از راه می‌رسد، از ظن خودش یارمان بشود؟ خوشبختانه آنقدری صراحت دارم که حرف‌هایم را به آدم‌ها، بی‌پرده و رودررو بگویم؛ به جای آنکه بردارم و بنویسم و ثبتش بکنم. ثبت کردن فقط مال آن چیزی است که به خودِ خودِ خودِ آدم تعلق دارد.

بعد با خودم می‌گویم ولش کن. اصلا خوبی نوشتار به همین است که هر کسی از ظن خودش یار آدم بشود. مگر نه این است که ما ادبیات می‌خوانیم که یار شخصیت و راوی و نویسنده شویم؟ بیراهه هم خودش یک راهی است و شاید به دهی برسد. گیرم که آن ده خراب باشد، شاید آباد شود روزی.