تو مپندار که مهر از دل محزون نرود/ .../ چه گمان غلط است این ، برود
چون نرود
معتقدم که رخدادها در زندگی ما اتفاقی نیستند. و اتفاقی نبود که آن روز نشستم
و از میان فیلمهای روی حافظه سیار، «یکشنبه غمانگیز» را انتخاب کردم و دیدم.
احتمالا فیلم را دیده باشید؛ چون محصول سال 1999 است و بسیار هم محبوب شده؛ به
خاطر به تصویر کشیدن گوشهای از جنگ جهانی دوم در لهستان و روند شکل گرفتن عشقی
سوزان و ساخته شدن آهنگی بینظیر که نامش همین «یکشنبه غمانگیز» است و اثری که
جامعه میتواند بر ساخته شدن یک اثر هنری بگذارد و تاثیری که یک اثر هنری بر جامعه
میگذارد. اما نکتهای که در فیلم من را آشفته کرد، اینها نبود. دو مرد عاشق یک زناند
و زن میخواهد با هر دو باشد و مردها با تمام رنجی که از این قضیه میبرند، آن را
میپذیرند. چون میخواهند آن زن را داشته باشند؛ حتی اگر شده سهمی کوچک از او.
البته این مضمونی نیست که ما شرقیها با آن بیگانه باشیم. در ادبیات ما زیاد از
این مسئله گفته شده. در شعرهایمان با ظرافتی تام و تمام؛ بهویژه در آثار بزرگان غزل
مثل حافظ و سعدی. در ادبیات عامیانه هم نمونهاش را زیاد داریم. کافی است کتابهایی
مثل «هزار و یکشب» و «شمسه و قهقهه» را ورق بزنیم تا این نمونهها را ببینیم.
(عذرخواهی میکنم که الان نمیتوانم این شواهد را بهطور واضح در متن بیاورم. ذهنم
آشفته است و هدف این نوشته چیز دیگری است.) اما نشان دادنش بحث دیگری بود. جسارت
دیگری میطلبید. آن زن واقعا عاشق هر دو بود و مردها هم نمیخواستند آن را بپذیرند
و هم مجبور بودند. یک تلاش مذبوحانه و رقتبرانگیز برای هضم این مسئله داشتند.
انگار تاریخ برگشته بود به دوره مادرسالاری که هیچکدام از ما حتی نمیدانیم چگونه
بوده است. آن زمانی که کتابت نبوده و زبان قطعاً قطعاً شکل متفاوتی از الان داشته
است و مسلما قوانین دینی و فلسفی دیگرگونهای بر جهان حاکم بوده است.
همه این سؤالات و تصورات و تصویرات من را در طول فیلم رنج داد؛ بهطوریکه از
مسئله اصلی فیلم غافل شدم. اصلا یادم رفت که چقدر موسیقی این فیلم عالی بود و رنجهای
نوع بشر در خلال جنگ پیش چشمم ناچیز شد.
از آنجاییکه عادت دارم در روزهای تعطیل بیش از یک فیلم ببینم، «ویکی،
کریستینا، بارسلونا» را دیدم. فیلم ساخته وودی آلن و محصول 2008 است. مسئله اصلی
فیلم سردرگمی چند شخصیت فیلم است درمورد عشق و رابطه. ویکی قرار است ازدواج کند و
به تبلور عشق در ازدواج اعتقاد دارد. کریستینا عشق را رنج میداند و نمیداند که
شکل صحیح ارتباط در ازدواج است یا نه. نمی داند اصلا چه چیزی او را راضی میکند؟ و
بعدتر خوآن آنتونیو که به هر دو دختر پیشنهاد گذراندن آخرهفته را در کنار هم میدهد.
ویکی قبول نمیکند و کریستینا میپذیرد اما در این میان ویکی است که وارد رابطه
جنسی با خوآن آنتونیو میشود. اما ویکی برای ازدواج به دیگری متعهد است و در نتیجه
کریستینا با خوآن آنتونیو همخانه میشود. در این اثنا که دو زوج تشکیل شده است،
همسر سابق خوآن آنتونیو، ماری النا وارد ماجرا میشود و با آنها همخانه میشود.
این همخانگی به رابطه جنسی سهنفره ختم میشود. در آخر ماجرا، ویکی از زندگی خود
ناراضی است اما مثل بسیاری از زنان و مردان دیگر، جرئت ترک زندگی زناشویی را
ندارد. کریستینا این سبک از زندگی را هم نمیپسندد و از زوج خوآن آنتونیوـماری
النا جدا میشود و با جدا شدن او، این دو نیز از هم جدا میشوند.
وودی آلن در این فیلم به ظرافت هرچه تمامتر بنیاد رابطه و عشق را به چالش میکشد.
در آخر فیلم شما نمیدانید باید اصالت را به لذت بدهید، یا به ساختن نهادی به نام
ازدواج. نمیدانید باید چه وجهی از شخصیتتان را انتخاب کنید و بدتر از همه اینها
این بود که در این فیلم هم چند رابطه دو زن ـ یک مرد دیده میشد که چیزی بود مقابل
فیلم «یکشنبه غمانگیز».
دو نکته از دیدن هر دو فیلم در ذهن من شکل گرفت. نکته اول این است که همه
اشکال رابطه در این دو فیلم مورد بررسی قرار گرفتند و تنها مخرج مشترک همه رابطهها
نارضایتی عمیق بود. نکته دوم این بود که همه آدمهای این دو فیلم، یا هنرمند بودند
یا متفکر. یعنی کسانی که در نهایت گفتمان اصلی جامعه را ایجاد میکنند. مثل این
است که در قلههای رفیع، سیاهچالههای عمیق داشته باشیم. این هم زیباست و هم نشان
از فرسایشی عمیق دارد.
نتیجه من از این بحث این است که حقیقتا ما درمورد رابطه و نوع آن بسیار کم فکر
میکنیم و به همین خاطر است که زندگیهای آشفتهای داریم و مردمی که در انکار هرچه
بیشتر خواستههایشان میکوشند و می خواهند نقابی از خوشبختی به چهره بزنند. من
خودم و شما را دعوت میکنم به فکر کردن و به چالش کشیدن خودمان و جامعه و فرهنگمان.
شاید که از این فکرها آرامشی حاصل شود.
پ.ن.: (+) آهنگی است که این روزها زیاد گوش میدهم اما نمیدانم خوانندهاش
کیست. اگر کسی یافت من را هم خبر کند. سپاس