روایات روزمره(17)

نشسته‌ام روبروی مامان، همانطور که لپ‌تاپم را گرفته‌ام توی دستم و دارم از روی زمین بلندش می‌کنم و می‌گذارمش روی زانویم، یک چشمم به صفحۀ گوگل پلاس است و توییتر آن گوشه دارد هی عدد اضافه می‌کند و من را فرا‌می‌خواند به سمت اخبار. دارم با مامان درمورد نحوۀ رفتار برادر حرف می‌زنم. احساس می‌کنم یک گلولۀ آتشین در درونم می‌چرخد و هی بزرگتر می‌شود. می‌گویم: «مامان، بیا ازش حرف نزنیم. من کاری ندارم که دیگران دارند بدبخت میشند یا خوشبخت، من فهمیدم تنها کاری که تو دنیا دارم، اینه که از خودم محافظت کنم. دنیا اینقدر سنگ جلوی پای خود من میندازه که فکر بقیه رو نکنم.»

مامان موافقت می‌کند. از موافقتش خوشحالم، از این همه اتفاق نظر. بعضی وقت‌ها از روشنفکری‌اش شگفت‌زده می‌شوم و یادم می‌رود که 39 سال اختلاف سنی داریم. اینکه تمام مراحلی که گذرانده‌ام، انگار او با من بوده و من هرچه او داشته را روی دوش خودم گذاشته‌ام. اینقدر بعضی وقت‌ها یکی هستیم که پنجشنبه جفت‌مان بنفش پوشیدیم و رفتیم مهمانی. بگذریم که اختلافش با من این بود که این ادا و اطوارهای انتخاباتی را توی خیابان از خودت درنیاور. بگذریم از اینکه امروز صبح که برده بودمش خرید، سر جای پارک ماشین حرفمان شد. اینها کوچک‌اند در چشم من. همین برای من مهم است که می‌فهمد. که نگذاشته است لایه‌های فکری‌اش روی هم کپک بزنند. که اگر یک‌دهم شعور سیاسی‌‌اش را دختر برادرم و هم‌نسلانش داشتند، مملکت به این روز نیفتاده بود.

هفتۀ پیش خواب و خوراک نداشتم. نگران انتخابات بودم، نگران جو امنیتی کشور، اینکه چه می‌شود آخرش. اینکه چه کنیم تحریمی‌ها رأی بدهند. اینکه رأی را توی سبد درست بگذاریم. هزار چیز دیگر. با خیلی‌ها که حرف می‌زدم، می‌دیدم اینقدرها نمی‌فهمند که حتی بخواهم برایشان توضیح بدهم. خدا من را ببخشد اما توی ذهنم همه‌شان را احمق خطاب می‌کردم. موهایشان را بلوند می‌کنند، مانتوی کوتاه می‌پوشند و رنگ لاک ناخن‌شان با رژ لب قرمزشان توی چشم می‌زند و یک گوشی سونی یا اپل گرفته‌اند دستشان، فقط برای آزادی حجاب و پارتی‌های مختلط دارند می‌روند رأی می‌دهند به هرکسی که روبروی اصولگراها بایستد؛ که کاش همین خط‌کشی‌های سیاسی را هم می‌فهمیدند. که کاش می‌دانستند آزادی در اندیشه است، نه در ظاهر.

در همین فکرها هستم که بلند می‌شوم به درست کردن شام شب؛ طبق دستور رژیمی دکتر. پیاز را خرد می‌کنم و در همین حین که سرخ می‌شود، گوشت چرخ‌کرده را می ریزم رویش و همینطور که برای خودش آرام‌آرام طلایی‌رنگ می‌شود، قارچ‌ها را زیر آب سرد می‌گیرم. توی ذهنم می‌گویم من نمی‌خواهم احمق باشم. من از احمق بودن می‌ترسم. به خودم می‌گویم چه چیزی باعث می‌شود که تو به آنها بگویی احمق؟ برو روبروی آینه بایست، تفاوتت با آنها چیست؟ موهای شرابی‌رنگت با های‌لایت‌های قرمزش را نگاه کن و ابروهای نازکت که مد روز برشان داشته‌ای. تاپ و دامن سبزت هم که به پوشش زن‌های سنتی نمی‌خورد. یاد پریروز می‌افتم که عقدکنان برادر بود. آنجا سعی کرده بود توی چشم باشم؛ تنها تفاوت من و همان دختر برادرم که توی ذهنم خیلی وقت‌ها می‌گویم:«ولش کن، نمی‌فهمد» رنگ موهایمان بود. حتی رژلب و لاک ناخن هردویمان قرمز بود. با هم می‌رقصیدیم، با هم عکس می‌گرفتیم. همه جا توی فیلم ایستادم و کادو خواندم و مرکز توجه بودم. چقدر زور زده بودم که مرکز توجه باشم. که حق خودم را بگیرم. که نگذارم خودم و خانواده‌ام نادیده گرفته شویم. سگ‌دو زده بودم برای دو مثقال احترام و یک وجب آبرو. همه‌اش توی ذهنم این بود که من باید از همه چیز حفاظت کنم. از خودم بیشتر از همه. شاید از منظر بیرونی، یک احمق تمام‌عیار بودم.

به این فکر می‌کنم که چه کار کنم پسر برادرم تربیتش بهتر شود، که دختر آن یکی برادر بیشتر کتاب بخواند و فکر کند، که مامان بتواند حرف‌هایش را بزند، که حالا این عروس تازه‌وارد توی خانواده‌مان حل شود. وسط همین فکرها هستم که خیلی‌هایشان را بلند برای مامان گفته‌ام، که می‌گوید:«تو جان می‌دهی برای نقش مادرشوهری!»

از خودم می‌پرسم چرا. شاید به این خاطر بوده که سعی می‌کنم نظم پادگانی همه جا برقرار کنم. بهش می‌گویم که اینطور نیست که بتوانم همه چیز را کنترل کنم. من هم خیلی از حرف‌هایم را نمی‌توانم بزنم. یاد صبح می‌افتم که داشتم با روانکاوم حرف می‌زدم. دلگیر بودم از روندی که در این 6 ماه داشته‌ایم. گفتم من می‌دانم که خیلی چیزها درمورد خودم فهمیده‌ام، اما می‌ترسم از این آدم خاکستری‌ای که روبروی من ایستاده، که همیشه می‌خواهد از خودش مراقبت کند. که همیشه می‌ترسد بیماری روانی داشته باشد.

یاد دیروز می‌افتم که نشسته بودم روبروی کارفرمای پروژه‌ام و مثلا گزارش کار می‌دادم. جلسه در 5 دقیقه تمام شد. سکوت کردم. گفت چایی می‌خوری؟ با یک چایی، دو ساعت حرف زدیم. گفت: «چرا لذت نمی‌بری از موقعیتی که داری؟» دیدم راست می‌گوید. نگاه کردم دیدم در تمام آن دو ساعت من غر زده بودم و او تحملم کرده بود. دیدم دارم دوستانم را سطل زبالۀ ناامیدی‌ها و افت انرژی‌هایم می‌کنم. همه اینها را به روانکاو گفتم. گفتم من زیادی رفته‌ام توی خودم.

اصلا این خودم کیست؟ کجاست؟ این دو تا جمله تمام طول آشپزی توی سرم تکرار می‌شد. همان خودی که همه‌اش می‌خواهد جلب توجه کند و می‌خواهد از خودش مراقبت کند. همان خودی که از اطرافیانش غول‌های بی‌شاخ و دم ساخته و می‌ترسد از همه‌شان. می‌ترسد حتی به کسانی که دوستشان دارد، بگوید این دوست داشتن را. که حتی می‌ترسد دوست بدارد. که لامصب یک چیزی آن تهش دارد که نمی‌دانمش. یک‌سری سیاه‌چاله‌های ذهنی مخوف که کاش جایی تمام می‌شدند.

خودِ تأییدخواه که همیشه حرف مردم برایش مهم بوده، همیشه کانون توجهش وجهۀ اجتماعی‌اش بوده، همیشه رفته انواع و اقسام مهارت‌ها را یاد گرفته تا بتواند بیش از 150 نفر را در دایرۀ دوستان نزدیکش نگاه دارد. همیشه خواسته توازن رفتاری داشته باشد و تعادل شخصیتی، که یک «آدم خوب سفید معصوم» توی ذهنش ساخته و دیوانه‌وار دارد به سمتش می‌تازد، که نمی‌داند طعم خوشبختی چیست و چگونه است.

نشسته‌ام سر جای همیشگی‌ام در پذیرایی. می‌بینم که تک‌تک وسایل این خانه را دوست دارم، همه را همانطوری که دلم خواسته خریده‌ام و چیده‌ام، همه چیز مطابق خواست من است. توی زمینه تحصیل جانمانده‌ام از قافله علم. پذیرش‌های مقاله‌هایم تک‌تک دارند از راه می‌رسند، کارفرماهایم در جاهای مختلف کشور ازم راضی‌اند، دو تا از نویسندگان مطرح کشور ناظر نوشتن دو تا رمانم شده‌اند. گویا همه چیز بر وفق مراد است اما آن «خود» نگران است تا از من محافظت کند. آن «خود» نگران است تا از «من» در برابر «من» محافظت کند. آن «خود» لعنتی ...

روایات روزمره(16)

یکی از دوستانم برای مصاحبه دکتری آمده بود دانشگاه اصفهان. از من خواست که بروم و ببینمش. مکالمۀ غمگین و پرمفاهمه‌ای داشتیم. خیلی چیزها از زندگی‌اش گفت که من حتی طاقت شنیدنش را هم نداشتم و از همان موقع که رساندمش ترمینال، حالم بد شد. تمام جسمم اعتراض می‌کرد به چیزهایی که شنیده بودم؛ چه برسد به روحم.

در حین حرف‌هایش چیزی گفت که بدجوری پتک بود بر سر من. بدجوری یادم آورد سرنوشت محتوم همۀ ما شهرستانی‌های تهران‌رفته و تهران‌دیده را. گفت که بگیر که چهار سال ، نه، پنج سال دیگر را ماندیم تهران؛ آخرش که چی؟ باید که برگردیم به همان جاهایی که دوستش نداریم. بگذار الان برگردیم که بهمان نیاز دارند. سال‌های بعد هم گمان نمی‌کنم بقیه یادشان بماند که ما مثلا همین دکتری را هم به خاطر آنها نرفتیم تهران. که ماندیم خانه و شدیم خانم فداکار توی خانه، که یکی دیگر راحت به کارهاش برسد.

گفت: دوستشون ندارم! هیچکدومشون رو. آدم‌های بدی نیستند اما من دوستشون ندارم.

من همیشه سعی کردم بین فضای ذهنی‌ای که دارم و فضایی که خانواده و فامیل و دوستانم درش نفس می‌کشند، تعادل برقرار کنم. سعی کردم جلسات مفاهمه بگذارم و با هم جلو برویم. سعی کردم آنها از حال من باخبر باشند و من از حال آنها. اما یک جایی من هم به همین نتیجه‌ای رسیدم که دوستم چقدر تلخ بیانش می‌کرد. همیشه بین ما و خانواده‌ها و دوستان‌مان دره‌ای است پر ناشدنی. همیشه این فاصله هست. چاره‌اش آیا این بود که هیچوقت نمی‌رفتیم؟ پس «سِیرُوا فِی الاَرضِ» چه می‌شود؟ پس «اُطلُبوا العِلمَ» کجاست؟ یا «فَاعتَبِرُوا یا اولِی الاَبصارِ»؟

برای هیچ‌کدامش جوابی ندارم.

روایات روزمره(15)

نمی‌دانم چه کسی برای اولین بار به من گفت که باید بنویسم. باید خاطرات روزانه بنویسم. از روزی که خواندن را یاد گرفته‌ام، خواسته‌ام به‌زور کتاب بخوانم با اینکه یادم می‌آید در خانواده‌مان اصرار عجیبی به نخریدن کتاب بود. از دوم دبستان هم خواستم که بنویسم. هنوز تقویم‌ها و سررسیدهایی را دارم که توی‌شان یادداشت می‌نوشتم. آرزوهای عجیب و غریب و بعد هم که به نوجوانی رسیدم، احساسات سرکشم را می‌نوشتم. از وقتی پای کامپیوتر به زندگی‌ام باز شد، یعنی سال 83، دیگر کاغذ را فراموش کردم. البته دلیلش نوظهور بودن این فن‌آوری نبود؛ دلیلش این بود که دوست نداشتم یادداشت‌هایم به دست دیگران بیفتد. پس شروع کردم به نوشتن با کیبورد. (تایپ بیش از 120 کاراکتر در دقیقه گواه یادگیری حرفه‌ای کار با کیبورد بود.)

هر از چند گاهی وقتی که احساس می‌کردم حال و هوای کلی‌ام دارد تغییر می‌کند، آن فایل را می‌بستم و فایل جدیدی باز می‌کردم. گاهی یک فایل خیلی حجیم می‌شد و حتی دو یا سه سال را دربرمی‌گرفت؛ گاهی هم نه، کوتاه بود.

وبلاگ را از همان سال 83 داشتم. آن اول‌ها اینطور نبود که اینقدر راحت در وبلاگ بنویسم. همیشه باید مطلب قابل تأملی پیرامون کار و تحصیلم به ذهنم می‌رسید تا وبلاگ به‌روز شود. یعنی کارکرد یادداشت‌نگاری نداشت. بعدها که کمتر وقت داشتم تا یادداشت روزانه بنویسم، دوستانم شدند دفترچه‌های خاطراتم. با آنها حرف می‌زدم و مطمئنم حافظۀ آنها از خودم خیلی بهتر کار می‌کند. از این کار راضی بودم و هستم. آدم‌های رازنگهداری بودند و هستند.

فاجعه آن‌جایی بود که خواستم آرشیو داشته باشم. از همه‌چیز. ابتدا موسیقی و فیلم. هارد خریدم و یک ترابایت را در چشم‌بر‌هم‌زدنی پر کردم. برای اینکه بتوانم موسیقی بیشتری داشته باشم، هی فیلم‌ها را دیدم و پاکشان کردم. (دلم نمی‌آمد بدون دیدن‌شان دستم را سمت دکمه دیلیت ببرم.) بعدها هی آرشیو کتاب ساختم و می‌توانم به‌جرئت بگویم که کتابخانۀ بزرگی دارم؛ بیش از سی‌هزار جلد کتاب الکترونیکی در آرشیو من موجود است. بعدها هم که دوربین‌های موبایلی در دسترسم قرار گرفتند، بی‌محابا از همه چیز عکس گرفتم.

در مطالب قبلی گفتم که آدم خاطره‌شکنی هستم. بله! من خاطرات موسیقی و کتاب و فیلم و مکان و بو و موقعیت را می‌شکستم؛ اما خاطرۀ یک چیز را نمی‌توانستم بشکنم. می‌رفت و پشت همه چیز پنهان می‌شد و من نمی‌دانستم که اصلا هست! نوشتن خاطره‌سازترین پدیدۀ عمر من است و نوشته‌هایم ـ هرچند که با متون کاری خیلی بی‌رحمم و به‌راحتی تغییرشان می‌دهم ـ انگار خود من‌اند. اگر نباشند، یعنی من هم نیستم.

بدترین بخش این خاطره‌سازی‌ها، دیالوگ‌های زنده بودند! چیزهایی که من هم خالق‌شان بودم و هم ناظرشان. نوشته‌هایی که با دیگران رد و بدل می‌کردم. ایمیل‌ها در تقسیم‌بندی‌های زیاد نگهداری می‌شوند. هر تعدادی‌شان نامی دارند و می‌گذارم ظرفیت اینباکس هر 5 ایمیل را پر کنند. سه تا از ایمیل‌ها همیشه باز است و من شده‌ام آدمی در دسترس. چت‌ها که جای خود را داشتند. حتما نگهشان می‌داشتم؛ مگر اینکه سیستم ایرادی پیدا می‌کرد و من مجبور می‌شدم سیستم عامل را عوض کنم. در کل این 9 سال، 4 بار سیستم عوض کرده‌ام که دوبارش ریکاوری بوده، نه تعویض!

الان که این کلمات را می‌نویسم، احساس می‌کنم که بخش اعظم ذهنم را جعبه‌های کوچک و بزرگ حرف‌ها و دیالوگ‌ها پر کرده‌اند. همه‌شان را نگه داشته‌ام با وسواسی بی‌نظیر. صدها اتاق هست و هر اتاق چندین گنجه دارد و هر گنجه چندین و چند جعبه. عین همین تقسیم‌بندی در حافظۀ لب‌تاب و فضای مجازی و حتی موبایل رعایت شده.

امروز رفتم سراغ اس‌ام‌اس‌هایی که نگه‌شان داشته بودم. دیدم که خاطره‌هایشان عجیب روی دلم سنگینی می‌کند. بعضی فولدرها مخصوص آدم‌های خاص بودند. احساس کردم مغزم منفجر می‌شود اگر یک‌بار حتی بخوانم‌شان. بیش از 2000 اس‌ام‌اس را پاک کردم! این تازه شروع خاطره‌شکنی نوشته‌هاست.

دست نوشته های دیگران(3)

تهمینه حدادی را 4-5 سالی است می شناسم؛ یعنی دورادور و با آثار کودک و نوجوانش. چندی هم هست که وبلاگش را یافته ام. این مطلبش ـ مثل خیلی از مطالب دیگرش ـ عالی است.

خرمالوی سیاه - چشم هایش

روایات روزمره(14)

دوست عزیزی دارم که اکثر بحث‌های استخوان‌دار فکری‌ام را با او درمیان می‌گذارم. به‌نوعی می‌توانم بگویم جهانم را با او گسترده می‌کنم و الحق و الانصاف که او ذهنی بسیار قوی دارد. با تبر و تیشه و ساطور می‌افتد به جان ذهن من و بعد از چند دقیقه احساس می‌کنم، خون از حاشیه‌های فکرم می‌زند بیرون. یک‌جورهایی تیغ فکر اجتماعی‌اش برّان و صیقلی است. آن‌هم برای منی که بیشتر در خودم و جهان فانتزی خودم فکر می‌کنم. روان‌کاو فوق‌العاده‌ای هم هست.

یک‌باری که نشسته بودیم و سعی می‌کردیم ریشۀ رفتارهای ضد و نقیض و به‌قول خودمان «رفتارهای معکوس» آدم‌ها را پیدا کنیم، رسیدیم به آن موجود ناشناخته‌ای که در درون هر یک از ما نفس می‌کشد. موجودی که ما را به کارهایی وامی‌دارد که نمی‌خواهیم. کارهایی که انجام دادن‌شان ما را رنج می‌دهد و انجام ندادن‌شان روح ما را می‌خورَد. دوستم می‌گوید که آن موجود «خودخواهی محض» است و من پافشاری می‌کنم که نه! آن دیکتاتور پرقدرت درون ما، «حسادت» است. خیلی بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که می‌توانیم آدم‌ها را دو دسته کنیم ـ حداقل. یکی آن دسته‌ای که فرمانروای وجودشان غرور است و خودخواهی و دستۀ دیگر که ملکۀ روان‌شان حسد است. (به جنسیتش هم دقت کنید!)

اقرار کردن به این موجود درونی خیلی سخت است. باید ماه‌ها بهش فکر کرد و وقتی فکر به نتیجه می‌رسد، باور کردنش طاقت‌فرساست. اینکه من فکر کنم چرا نتوانسته‌ام از کنار بعضی‌ها به‌راحتی بگذرم؛ اینکه فکر کنم چرا دارم دست و پا می‌زنم برای بالا رفتن از نردبانی که خودم اسمش را ترقی گذاشته‌ام؛ اینکه بنشینم و با خودم بدون رودروایسی حرف بزنم که: آهای! تو چه مرگته؟ چرا اینطوری می‌کنی؟ همه‌اش به یک چیز برمی‌گردد. آن ناخودآگاه لعنتی و قوی. او از من قوی‌تر شده و حرف خودش را به کرسی نشانده خیلی جاها. و انگیزه‌اش چیست؟ حسادت!

حسادت ام‌الخبائث است در نظر من؛ ام الرذائل! به نظرم قدرتش خیلی بیشتر از خودخواهی است. اینکه تو حاضر باشی درعین حال که کوری و کری و لنگی و الکنی، دیگران هم نه ببینند و نه بشنوند و نه راه بروند و نه حرف بزنند، چیزی ورای خودخواهی است. خودخواه می‌خواهد خودش ببیند و دیگران نبینند؛ اما حسود، یک سادو‌ـ‌مازوخیست وحشتناک و قوی است.

برای من راحت شده که ناخودآگاه خودم و اطرافیانم را نگاه کنم. می‌بینم و وحشت می‌کنم. می‌ترسم و کاری از دستم برنمی‌آید. آن هیولای درون آنقدر قوی است که من نمی‌توانم در برابرش بایستم. هیولایی که لباس ظریفی از انسانیت بر تن کرده و حیله‌های دوستی را از بر کرده. هر لحظه به رنگی در می‌آید و تا می‌خواهی مچش را بگیری، پنهان می‌شود.

وقت‌هایی پیش می‌آید که این حس خیلی قوی است. طاقتم را بی‌طاق می‌کند. می‌دانم که این بدترین چیزی بود که درمورد من می‌توانستید بخوانید. حدس می‌زنم که این صداقت برای من دردسر به بار بیاورد. حدس می‌زنم خطرناک‌ترین چیزی بود که می‌توانستم درمورد خودم بگویم. احتمالا نگاهتان به من تغییر می‌کند و جستجو می‌کنید در میان رفتارهای گذشتۀ من و می‌خواهید هر چیزی را به این قضیه مربوط کنید. و احتمالا در آینده با من خیلی محتاط خواهید بود؛ اما این را هم بگویم که آگاهی، دیو خودخواهی و حسد را در ناخودآگاه آدم به زنجیر می‌کشد. اگر خودمان بخواهیم، این احساسات را کنترل می‌کنیم. نترسیم از رویارویی با ناخودآگاه. سخت است اما شدنی است.نگذاریم هر حسی، به رفتار واقعی ما بدل شود.

پ.ن.: محتاط شدن شما نسبت به من، باشد بهای آن‌که با همدیگر آگاهانه‌تر و بهتر رابطه برقرار کنیم.

پ.ن.: نوشتار بسیار عالی نسیم عزیز را به شما توصیه می کنم.