روز فراق را که نهد در شمار عمر (6)

حیف از تو؟!

نه! حیف از من!

تو که جایت بین گوشت و خون و رگ قلب من هست؛ گرم، تپنده، زنده.

منم که مرده ام بین سردی فراموشی تو.

روز فراق را که نهد در شمار عمر (5)

تو را کم دوست داشتم؛

کاش پرستیده بودمت 

تا مثل خدا برایم همیشگی باشی.

 

این را هربار که می بینمت

زیر لب زمزمه می کنم.

روز فراق را که نهد در شمار عمر (4)

نه که بترسم بروی، از دستت بدهم؛

پابند کردنت را دوست دارم.