در آستانه فصلی سرد: دهم

شده چون مرغ طوفان، که جز بی‌پناهی، پناهی ندارد

 

آفتاب غروب می‌کند و شب در درون من سایه می‌افکند؛ شبی سیاه، سرد و بارانی. حرفی ندارم که بگویم؛ خواب از من فراری است. دم در نگهبان گیر می‌دهد و کارت می‌خواهد. کارت را پرت می‌کنم پیشش و توی دلم بهش فحش می‌دهم: کثافت! عوضی جرئت می‌کند به من بگوید: سرت را نینداز همینطوری برو تو!

می‌آیم، می‌نشینم دو قسمت باقیمانده «ماتادور» را می‌بینم، آرام نمی‌شوم. سه قسمت دیگر از «پژمان» را می‌بینم، باز آرام نمی‌شوم. ساعت نزدیک دوازده شده. خوابم نمی‌آید. فحش می‌دهم به مشاور املاک پست‌فطرت که امروز باهاش سر و کله زده‌ام. فحش می‌دهم به همان سه تا پروژه مزخرفی که روی دستم مانده و انرژی ندارم تمامشان کنم. فحش می‌دهم به مردک احمق، مسئول فلان سازمان معتبر که پول پروژه‌ام را چندوقت است نداده؛ که شاید ندهد. که اول کار گفت شش میلیون و حالا می‌گوید یک میلیون. فحش می‌دهم به آن یکی آقای دکتر که مدت‌هاست پولم را خورده و نمی‌دهد. از همه‌شان متنفرم.

باز می‌روم سراغ فیلم‌ها. «من همسرش را هستم» را باز می‌کنم. نمی‌دانم فضای فیلم چیست. از همان جمله‌های اول می‌ریزم به‌هم. جایی که زن داستان (شهلا) دارد شب قبل از عروسیش را تعریف می‌کند. همان‌جا که در اوج خوشحالی از شوهرش (امیرحسین) می‌پرسد تو چه احساسی داری؟ و با بی‌تفاوتی‌اش روبرو می‌شود. ده دقیقه نمی‌گذرد که دیوانگی به سراغم می‌آید. فضای فیلم مانند «انعکاس» است و بدتر از آن «چهل سالگی». ماجرای زن‌هایی که بعد از سال‌ها عشق اول‌شان را می‌بینند. در شرایطی که خودشان ازدواج کرده‌اند و همسرشان به اندازه دنیا بهشان اعتماد دارد. آتش آن عشق اولی شعله‌ور می‌شود. فضای سرد و سیاه و بارانی درونم، طوفانی می‌شود. قلبم دارد از جا کنده می‌شود. آه کفاف غمم را نمی‌دهد. دیوانه می‌شوم. همینطور که فیلم جلو می‌رود از زن بودنم بدم می‌آید. از اینکه همیشه گیر می‌افتیم. از اینکه همیشه مجبوریم. از این خاک بر سری‌مان. از ترفندها و حیله‌هایمان. از ذات زنانگی‌مان.

فیلم با پایانی متفاوت از آنچه من فکر می‌کنم تمام می‌شود اما باعث نمی‌شود که ابرهای سیاه درون من بروند. ابرها می‌مانند با دیالوگ‌هایی از فیلم که در ذهن من می‌درخشند:

شهلا: چطوری؟

زری: تو بهتری! ... اصلا فکرش رو می‌کردی؟

شهلا: هنوز باورم نمیشه... چیه؟ به چی فکر می‌کنی؟

زری: به اینکه تو زده به سرت! واقعا زده به سرت! دیوونه شدی!

شهلا: آره! فکر کنم وقتش رسیده بود.

زری: تو یه لحظه فکر کردی اگر امیرحسین بفهمه، چی میشه؟

شهلا: حالا چیه؟ نگران امیرحسینی؟

زری: نه عزیزم، نگران توأم! نگران تو که یادت رفته چند سالته. تازه میخوای ادای دختر دبیرستانی‌ها رو درآری. فکر می‌کنی اگر امیرحسین بفهمه چی میشه؟ هان؟ ببین فوقش چند روز داد و بیداد راه می‌اندازه و قاطی می‌کنه، بعدش با یه تیپا از اون خونه میندازدت بیرون. تا سرت رو بجنبونی، جات رو تو اون خونه گرفتند. الحمدلله ویتینگ لیستش هم که پر و پیمونه. داری دستی‌دستی زندگی‌ات رو می‌ریزی به هم!

شهلا: یه دقیقه منو نگاه کن! ارزش من این زندگیه که تو نگرانشی؟ یعنی لیاقت من زندگی‌ایه که هر آن می‌تونن منو با یه تیپا از توش بندازن بیرون دیگه. آره؟

زری: این حرفا از من و تو گذشته! دو دستی زندگی و بچه هات رو بچسب. عاقل باش!

شهلا: من عاقل باشم؟ تو اصلا کسی رو سراغ داری که به اندازه من عاقل بوده باشه؟ حرف الانم نیستا! از همون موقعایی که مد بود که می‌گفتن گور بابای شوهر! من از همون اولش سعی کردم که عاقل باشم. عاقل که چه عرض کنم؟! خودمو زدم به خریت! اینقدر خودمو زدم به خریت که خریت عادتم شد. بعد تو میگی همین خرم، میخوان از اون خونه بندازنش بیرون؟!

روایات روزمره(29)

چشم ها را باید شست

 

وقتی مطلب قبلی را روی وبلاگ گذاشتم، یکی از اولین کامنت‌ها مربوط به یکی از دوستان عزیزم بود. دوستی که سابقه دوستی‌ام با او دارد از مرز 12 سال می‌گذرد. در این 12 سال بعضی وقت‌ها بسیار به هم نزدیک بوده‌ایم و بعضی وقت‌ها نه، فاصله میان ما افتاده. تحلیلش از مطلب من از خلال این 12 سال دوستی خیلی جالب است. شاید دوستم راست می‌گوید. شاید هم نه. من قضاوتی نمی‌کنم.

مطلب قبلی مربوط به اتفاقی بود که برخی از دوستانم در جریانش بودند و می‌دانستند من چه زجری را تحمل کرده‌ام؛ برخی هم نه. برخی مثل رامک عزیز خودش از همین وبلاگ متوجه شد و نامه‌ای برای من فرستاد که بسیار برای من دلنشین و دوست‌داشتنی بود.

این هم کامنت آن دوست عزیزم:

«می‌دانی اکرم! این نوشته‌هایت، و هر حرفی که از این قسم می‌زنی، من را می‌ترساند ... همیشه به این چیزی فکر می‌کنم که قاعدتاً باید توی روانکاوی بهش برسی یا رسیده باشی.
تو همیشه انگار از یک خشم سرشاری که کسی حقت را خورده! و من نمی‌دانم چرا. تو برعکس من که همیشه توی خودم دنبال دلیل همه مشکلات دنیا می‌گردم، حتی چیزهایی که دخلی به من ندارد، و با این کار بسیار خودم را می‌آزارم و اشتباه هم می‌کنم، دنبالۀ تمام ناکامی‌هایت را در این و آن می‌گیری!

گویی هرچه برای رسیدن لازم است همه‌اش در خودت هست و هر نشدنی ریشه در دیگرانی دارد! که حتما هم غاصب اند! نمی‌شود غفلت هم کرده باشند؛ نمیشود بدون قصد حرفی را زده باشند و فکرش را نکرده باشند که حرفشان چه نتیجه ای دارد یا نمیشود که این سرشت زندگی باشد که آنها بدون اینکه بخواهند از تو جلو بزنند!

نه، انگار همیشه نیت کثیفی در کار است، آدم‌ها کینه دارند، حسودند، مریض‌اند و اصلا می‌خواهند که تو نرسی.

می‌دانی اکرم! این من را از تو می‌ترساند.

از اینکه یک روز انگشت اتهامت به سمت من گرفته شود...

ببخشید که سخنم تلخ شد. اما این ترس حتی گاهی من را از تو می‌تاراند..

روایات روزمره(28)

دیگر تمام شد! همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق می‌افتد.

 

تا یادش می‌افتم و اشک توی چشم‌هایم حلقه می‌زند و می‌آید که تبدیل شود به سیلی ویرانگر که همه چیز را از قلب تا چشمهایم بشوراند، به خودم نهیب می‌زنم: «این که چیزی نیست! دیگران بدترش را دیده‌اند!»

آن صدا راست می‌گوید. هرچند که نمی‌گذارد من عزاداری کنم برای چیزی که از دست داده‌ام؛ برای چیزی که هزاران تفأل خیر برایش زده بودم، برای چیزی که دوستان و آشنایانم هزاران دعا برایش کرده بودند، برای چیزی که مدتی شده بود منتهای خواسته‌های من در این برهه از زندگی‌ام. هرچند که نمی‌گذارد من دندان بر هم بسایم و مشت بکویم بر سینه کسانی که مانع من شدند، اما خشم را در من تقویت می‌کند که حقت را بگیر! که الان عقب‌نشینی کن و با قوایی چندبرابر برگرد! برگرد و کنارشان بزن و در اوج تف بینداز توی صورت‌هایشان. لگد بکوب بر چهره‌های کریه‌شان. نفرین بفرست بر دورویی نفرت‌انگیز‌شان.

حالم به هم می‌خورد از مناسبات کثیف دنیای کثیف‌ترشان که اگر قدسیت و شأن موضوع نبود و اگر قسم خداوند نبود بر لوح و قلم، جا داشت سنگ‌باران کنم دنیای‌شان را به نشانه برائت؛ همانطور که ابراهیم سنگ می‌زد بر ابلیس؛ که اینان خود ابلیس مجسم‌اند.

آن صدا راست می‌گوید زمانی که اطرافیانم را می‌بینم که چطور دست و پا می‌زنند در باتلاق بی‌عدالتی و از ظلم تن‌شان رنجور می‌شود و روحشان نحیف. زمانی که اطرافیانم را می‌بینم که زمانه به گدایی مادی و معنوی واداشته‌شان. زمانی که می‌بینم آرزوهای تمام زندگی‌شان را نابود می‌‌بینند و انگار هیچ امیدی نیست و نخواهد بود هیچ‌وقت. آن وقت است که به آن صدا حق می‌دهم که بگوید: «این که چیزی نیست.»

آن صدا راست می‌گوید حتی وقتی که می‌گوید: «این که چیزی نیست؛ مردم شکست عشقی خورده‌اند و آخ نگفته‌اند.» و من جرئت می‌کنم و با خودم می‌گویم: «من هم شکست عشقی خوردم و باز ایستادم روی پاهایم. این که چیزی نیست!»

 

روایات روزمره(27)

هرگه که یاد روی تو کردم، جوان شدم

از آن روز که با لیلی رفتیم خیابان فاطمی و مانتو خریدیم و فردایش که با هم رفتیم سپهسالار و کیف و کفش خریدیم و آنقدر هم زود کارمان راه افتاده بود؛ و قبلش هیچ فکر نمی‌کردیم اینقدر زود تصمیم بگیریم و آن‌همه پول را یکجا خرج کنیم و مانده بودیم با خورشیدی که غروب نکرده و دل‌هایمان که نمی‌خواست به این زودی جدا شود؛ بعد رفتیم تا دم مترو سعدی و یکی‌مان گفت: «زوده برگردیم خونه» و آن یکی گفت: «برگردیم سپهسالار و بشینیم روی نیمکت سنگی‌هاش» و همین کار را کرده بودیم؛ و همانطور که از عشق حرف می‌زدیم و اتفاقاتی که بر خودمان و اطرافیان‌مان رفته بود و از جلسات مشاوره و روانکاوی و کهن‌الگوهای ذهنی، ویالونیست باغ سپهسالار آمد کنارمان و هرچه آهنگ سوزناک بود ریخت در حنجره سازش و دل ما را ناساز کرد؛ از همان روز که وقتی سیاهی شب سایه انداخت بر آسمان و تازه نورهای رنگارنگ مغازه‌ها می‌تابید بر کفش و کیف‌های نو توی ویترین‌ها و مردمانی که یکی از یکی زیباتر از جلویمان می‌گذشتند، تازه بلند شدیم و رفتیم سمت مترو. از همان شب که روی خط‌های عابر پیاده میدان انقلاب در ابتدای امیرآباد ایستاده بودم منتظر تاکسی، حس‌های عجیب در من پیچیدند و زمانی که نشستم روی صندلی عقب و خودم را کشاندم تا پشت راننده و توی آیینه بین نگاه او و موهای فر خودم که از گوشه شال قهوه‌ای زده بود بیرون حیران ماندم و یادم آمد که فروشنده کیف و کفش چندبار گفته بود که: «رفتی خونه برای خودت اسفند دود کن» و من فقط پوزخند زده بودم به حرفش، از همان موقع می‌خواستم بیایم و بنویسم از همین مسیر لعنتی و خوب امیرآباد.

مسیری که اول‌ها برایم غریب بود. درست یادم نمی‌آید کی، برای اولین بار آمدم روی همین خطوط عابر پیاده و خواستم سوار تاکسی شوم. یادم نمی‌آید اولین بار کی از سرویس خوابگاه جا ماندم و حتی اتوبوس هم نبود که مسیر را با اتوبوس بالا بروم. یادم نمی‌آید اولین بار چه شبی و با کدام دوستی از این مسیر پیاده بالا آمده‌ایم. هیچکدامش یادم نمی‌آید اما انبوهی از صحنه‌ها توی مغزم رژه می‌رود. مگر می‌شود دانشجو باشی، بعد رفیق پیدا نکنی و عاشق نشوی و از سرویس جا نمانی و در هوای پاییزی یا حتی زمستانی تهران دلت هوس نکند مسیر را بالا بیایی تا برسی به پارک لاله و از آنجا بالاتر بروی و تقاطع فاطمی را رد کنی و بعد برسی به دانشکده اقتصاد و از آنجا انگار که ملک طلق خودت باشد. انگار که دیگر رسیده‌ای به خانه‌ات. هر از چند گاهی دلت بخواهی سرکی بکشی در خوابگاه‌های دیگران و نتوانی حتی.

آن شب توی تاکسی سال‌ها را با خودم می‌شمردم و می‌دیدم که 8 سال عزیز رفته است و من در آستانه سال نهم ایستاده‌ام. سال نهم سال بلاتکلیفی است؛ سال تعلیق؛ سال سردرگمی؛ سال وعده و وعیدهای مختلف؛ سال انتظار و من که دیگر دل در گرو هیچکس ندارم. سال دل بستن به اشیا و نه آدم‌ها و دل بستن به محیط و نه آدم‌ها و دل بستن به در و دیوارها و نه آدم‌ها. سال دل بستن به همان کیف و کفش و مانتو روسری‌ای که خریدم و همانجا به لیلی گفتم: «لیلی، من احمقم، نه؟ که برای چیزی که معلوم نیست، لباس می‌خرم؟ که همیشه همین کار را می‌کنم که کائنات به حرفم گوش بدهد؟ و لیلی می‌گوید: «نه!»

همانجا توی تاکسی بود که دیدم من این مسیر لعنتی و این شهر کثیف نکبت‌بار غریب را دوست دارم. من این سرنوشتی که با دستان خودم انتخابش کرده‌ام را دوست دارم و اگر باز زمان به عقب برگردد تمام آن مسیر را دوباره نه با پا که با سر می‌آیم تا سختی‌ها و رنج هایش را از آن خودم کنم. هرچند به قول حافظ «پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم» اما هنوز چنگ زدن در رویاها برای من لذت بخش است و هرگاه یادش کنم، جوان می‌شوم.

گزین گویه ها(9)

زورشان زیاد است؛ کثافت ها!

بدی ها!

روایات روزمره(26)

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

 

من دیر با فروغ آشنا شدم. اصلا دیر با خود شعر آشنا شدم. چهارم دبستان بودم که دیوان حافظ را از برادرم گرفتم و خوب یادم می‌آید که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. بعد از آن سهراب را شناختم و دوستی من و عالم شعر با این دو آغاز شد. اما فروغ را تا 17 سالگی نشناختم. زمانی بود که اولین کارگاه‌های داستان‌نویسی را می‌گذراندیم و آنجا فروغ را به‌عنوان نماد ذهن و زبان زنانه به ما معرفی کردند.

نمی‌خواهم از فروغ بحث کنم که مجال زیادی می‌طلبد و واقعا هم در عهده من نیست. من چیز زیادی از فروغ نمی‌دانم. حتی ممکن است وقایع زندگی‌اش را هم جابجا به یاد بیاورم. منتها بارها به دکلمه‌های شعرهایش گوش کرده‌ام. فکر می‌کنم که فروغ درست مثل یک زن می‌اندیشید و مثل یک زن سخن می‌گفت و توانسته بود کلمات را درست مثل یک زن بشناسد. حسی که فروغ در پس واژگانش پنهان می‌کند، زبان حال بسیاری از ما زن‌هاست و از آن میان من شعری را می‌پسندم که بیش از همه سرد است و سیاه. سردی و سیاهی من را آزار نمی‌دهد ـ برعکس دنیای واقعی که هردویشان برایم غیرقابل تحمل‌اند؛ چون گور را برایم تداعی می‌کنند. این باید بد باشد. چیزهای بد باید آدم را آزار بدهند. می‌ترسم به تعبیر دوستی، خو گرفته باشم به این سردی و سیاهی.

احساس می‌کنم که قبلترها، نه سرد بودم و نه سیاه. همیشه همه چیز برایم متفاوت بود. تازگی جزئی از زندگی من بود. از بی‌تفاوتی بیزار بودم به هرشکلش. اما زمان‌هایی در زندگی‌ام رسید که بیش از آنچه که تصورش را داشتم، بی‌تفاوتی دیدم. نمی‌گویم بیش از آنچه که حقم بود؛ چون تعیین حق کاری بس دشوار است و اینجا هم محکمه عدل و دادخواهی نیست. منتها دقیقا تریاقِ زهر بی‌اعتنایی، همین بی‌تفاوتی است. برای من بسیار دشوار بود که به این قالب دربیایم اما احساس می‌کنم که جاهایی مجبورم.

هرچند که بی‌تفاوتی قاتل جان آدم‌هاست؛ اما من همین دیروز یک نفر را با همین زهر قوی، در ذهنم کشتم. خواستم نباشد دیگر. خواستم دیگر مهم نباشد. ذهن من به شدت مقاومت می‌کند دربرابر این روش دفاعی جدید. جنگ حقیقی در درون من است میان زهر و پادزهر. اگر زهر را برگزینم، خود می‌میرم و اگر پادزهر را بردارم، دیگران را خواهم کشت. و اینجاست که شعر فروغ زبان حال می‌شود:

در کوچه باد مي‌آمد

اين ابتداي ويرانيست؛ آن روز هم که دست‌هاي تو ويران شد

باد مي‌آمد

ستاره‌هاي عزيز

ستاره‌هاي مقوايي عزيز

وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد

ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سر‌شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 من سردم است

من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

اي يار! اي يگانه ترين يار! " آن شراب مگر چند ساله بود؟ "

نگاه کن که در اينجا

زمان چه وزني دارد

و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند

چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟

  

 

من سردم است و مي‌دانم که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي

جز چند قطره خون

چيزي بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از ميان شکل‌هاي هندسي محدود

به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

من عريانم، عريانم، عريانم

مثل سکوت‌هاي ميان کلام‌هاي محبت عريانم

و زخم‌هاي من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام

و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود

 که از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.

 

  

سلام اي شب معصوم!

 سلام اي شبي که چشم‌هاي گرگ‌هاي بيابان را  

به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌کني

و در کنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها

ارواح مهربان تبرها را ميبويند

من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف‌ها و صداها مي‌آيم

و اين جهان به لانه ماران مانند است

و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي‌ است

که همچنان که ترا مي‌بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند

سلام اي شب معصوم!

 

پ.ن.: شنیدن این شعر با صدای مرحوم شکیبایی لطف دیگری دارد.(+)