گزین گویه ها (10)
یا به آنان فاحشگی بیاموزید.
یا به آنان فاحشگی بیاموزید.
میدانید، من فکر میکنم در نهایت، هر آدمی کشته میشود. یعنی هر آدمی یک چیزی برایش سم است، زهر است، مثل سیانور است و آرام آرام هی آن چیز را میریزد در وجودش تا غده سرطانی بشود و آنقدر بزرگ شود که بکشدش. وگرنه آدم که نمیمیرد. آدم همینطور ادامه پیدا میکند و معمّر میشود؛ برای همین است که آدمها به مردنشان راضی میشوند. من باز هم معتقدم خدا بدون رضایت ما جانمان را نمیگیرد. یعنی خدای من حداقل اینطوری نیست. خدا راضیام میکند با همین زهرهایی که وارد جانم میکند.
زهر هر نفر هم عشق و علاقه بیحدش است به یک چیز خاص. هر چیزی هم که از حد بگذرد میشود زهر. آدم در جریان این عشق و علاقه و ذوب شدن، کمکم به آن چیز معتاد هم میشود. دیگر دست خودش نیست. نمیتواند ازش دست بکشد. با اینکه از یکجایی به بعد میداند که آن چیز دارد میکشدش.
یادم است یکیـدو سال قبل از اینکه پدرم فوت کند، هر جا مینشست میگفت: «عمر بالای پنجاه سال به درد توی خلا (توالت) میخورد.» بعد که مرگ ناگهان سراغش آمد، بسیاری از روزها به این حرفش فکر کردم. دیدم که خودش میخواست بمیرد. یا همین چند وقت پیش که شوهرخالهام فوت کرد، یاد حرفهایش افتادم. پروستاتش مشکل داشت و زیر بار عمل کردنش نمیرفت. میگفت: «من میمیرم اگر عمل کنم». همینطور هم شد. هر دوی این مردها خسته بودند از زندگیشان. فکر میکردند شدهاند شیء برای زن و بچهشان. از مشکلات فرزندانشان خسته شده بودند. از این سیستمی که همیشه باید پول میآوردند تا محبوب باشند. اصلا از اولش همین پول بلای جانشان بود. ولی خوب، چون مردهای کمحرفی بودند دقیقا نمیدانم چه چیزی آن زهر اصلی بود.
زهر اصلی مادربزرگ من خودخواهیاش بود. از خودخواهیاش مرد به نظرم. نزدیک نود سالش هم بود اما اینکه دوست داشت با این خودخواهی، همیشه دیگران را به بردگی بکشد، همین او را کشت. اصلا فکر میکنم برای همین هم آلزایمر گرفت. اصلا چنین آدمی باید آلزایمر میگرفت. تا یادش نماند چه کارهایی برای چه کسانی کرده تا بتواند ازشان باج بگیرد.
شریعتی را فکرش کشت به نظرم. بهتر بگویم تغییرات فکریاش. بلای جانش بود. بعضی از همین آدمهای بزرگ هم واقعا قربانی همین زهرها میشوند. مثلا احمد خمینی واقعا همینطور شد. قربانی توانمندیهایش شد. پل واکر هم که بازیگرـبدلکار فیلمها بود، در حادثه رانندگی مرد. یکی هم مثل شخصیت اصلی فیلم «پرسه در مه» توسط موسیقیهایی که توی ذهنش شکل میگرفتند، از پا درآمد.
عجیب نیست؟ که هرکسی یک مسئلهای کانون توجهش است و همان باعث پیشرفتش میشود. اما یکجایی قطار آنقدر سرعت گرفته که از ریل خارج میشود. آن آدم دیگر متلاشی میشود. خودش میخواهد که متلاشی شود. دلش میخواهد عزیزترین چیزش قاتل جانش شود.
میدانید؟ من را احساسات و شهود زنانهام میکشد. چون خیلی دوستش دارم. چون اصلا مرکز توجهم است. مسیر زندگیام را همین شهود زنانه تعیین کرده. همین که باعث میشود من به کل کائنات انرژی بفرستم و از همه چیز انرژی دریافت کنم. همین که باعث میشود شادی و غمم در هم بتند. همین که باعث میشود اینجوری بنویسم. چند روز پیش نشستم و ده مطلب آخر وبلاگم را خواندم. دیدم زهر هلاهل است. سرطان است از تلخی. این من را میکشد. با اینکه دوست دارم زنده بمانم و عمری طولانی داشته باشم، اما همین من را میکشد در دهه 40 زندگیام. چون دارم از حدش میگذرم.
انگار قانون دنیاست. انگار یک نیرویی آن بالا هست که خدا هم نیست و میگوید: «من حد همه چیز را تعیین میکنم. با من دربیفتی، نابودت میکنم.»
«ی» از عجیبترین آدمهای زندگی من بود. از عجیبترین و دوستداشتنیترینهایشان. هنوز هم که از پس غبار سالها به آن روزها فکر میکنم، میبینم که «ی» برایم تکرارنشدنی است. آن سالها، حال و روز خوشی نداشتم؛ یا داشتم و الان فکر میکنم که نداشتم. یعنی میدانید. یک وقتهایی آدم فکر میکند که خیلی حالش خوب است و احساس خوشبختی هم میکند اما سالهای بعد که به گذشتهاش فکر میکند، میبیند اصلا اینطور نبوده. یا اینکه وقتهایی هست که آدم فکر میکند مصیبت بر سرش باریده و بعدها میفهمد که نه، هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بوده. خلاصه که آن روزها روزگارم قمر در عقرب بود. حال دلم را میگوید. دلم دست خودم نبود و چاره هم نداشتم. اصلا آن روزها فکرم هم مال خودم نبود. اسیر این بودم که چه کنم پلههای نردبان ترقی را ده تا یکی بالا بروم. معلوم نبود آن ته نردبان چیست اصلا. جهنم؟ قهقرا؟ ابدیت؟
به واسطه دوستی برای کاری به «ی» معرفی شدم. همان روز اول کشش عجیبی بین خودم و او حس کردم. با آن شهود زنانهام به دلم میگفتم که اگر آزاد بودی، میدادمت دست «ی». «ی» هم مسلما پیش خودش همین فکر را میکرد با این تفاوت که جنس اسارت «ی» با من فرق میکرد. «ی» انگار که اسیر سرنوشتی بود که برایش نوشته بودند. «ی» میراثدار شاخهای عرفانی بود. «ی» وظایفی داشت. «ی» باید همیشه انتظارهایی را برآورده میکرد. «ی» شبیه آینده من بود.
صحبتهای اولیه برای کار حدود دو ساعت طول کشید و قرار شد من بروم اصفهان و آنجا مقدمات کار را فراهم کنم تا زمانی که دوباره «ی» را میبینم، کار عقب نیفتاده باشد. میترسیدم از راهی که داشتم میرفتم. اصلا شک داشتم که دوست دارم آیندهام در این زمینه رقم بخورد یا نه. مردد بودم در رشتهای که برای تحصیلم انتخاب کرده بودم. نه از ادبیات راضی بودم و نه از تاریخ. «ی» گرایشهای عرفانی داشت و من از عرفان متنفر بودم. من کار روی متون داستانی و عاشقانه را دوست داشتم و «ی» به خاطر تربیتش ازشان گریزان بود. «ی» مثل خیلی از استادهای رشتههای علوم انسانی جایی برای دخترها نمیدید. «ی» میگفت دخترها ضعیفاند. «ی» میگفت که سخت است من وارد عرصههای تخصصی شوم.
من شروع کردم به خواندن کتابهایی که «ی» گفته بود. در حقیقت «ی» من را وارد دنیای خودش کرد. یادت هست «ی» عزیز؟ که اول نامم در لیست مخاطبان تلفنت حرف آخر الفبای انگلیسی را گذاشته بودی تا نامم را راحت پیدا کنی؟ یادت هست که برای آشنا کردن من با جهان خودت، شروع کردی من را پیگیری کردن؟ یادت هست که از تلفنهای کوتاه چند دقیقهای شروع کردی؟ یادت هست که یکروز 2 ساعت، 2 ساعت با من حرف زدی تا شد 9 ساعت؟ یادت هست که شبش 7 ساعت حرف زدیم و باطری گوشی من رو به خاموشی رفت و گوشی تلفن خانه تو سوخت؟ یادت هست اولین حرفهایت به من درمورد چه بود؟
من از «ی» میترسیدم. «ی» فاصله سنی زیادی با من داشت. «ی» خیلی باسوادتر از من بود. «ی» خیلی دنیادیدهتر از من بود. «ی» به عوالمی دسترسی داشت که من نداشتم. یادم هست در یکی از مکالماتمان «ی» شروع کرد درمورد من و زندگی شخصی من صحبت کردن. شروع کرد درمورد اتاق من حرف زدن و از جزئیات گفتن. بعد از پدرم و مرگش و جزئیات آن. یادم نمیرود. شب بود و من دراز کشیده بودم توی اتاقم. چراغ خاموش بود و خانه در سکوت. همین که شروع کرد به حرف زدن، تمام بدنم مور مور شد. نوک انگشت پایم شروع کرد به گزگز کردن و حسش آمد بالا تا قلبم. بغض گلویم را گرفت. ترسیده بودم. اشکهایم ناخودآگاه از گوشه چشمهایش چکیدند. پشت تلفن گفتی: همینطور که تو گریه میکنی، منم آروم آروم با تو اشک میریزم.
نمیدانم این چیزها را از کجا میدانستی. تو چیزهایی را میدانستی که کسی نمیدانست. تو انگار من را از فاصله 400-500 کیلومتری هم میدیدی. حسات میکردم. انرژی قدرتمندی بین ما برقرار شده بود. علوم غریبه در کار بود حتما و البته، من هم گیرنده خوبی بودم/هستم.
من از این همه انرژی میترسیدم. از با تو بودن میترسیدم. از آینده میترسیدم. من هنوز هم از ناشناختهها میترسم. به خاطر همین چیزها کاری کردم که دیگر نبینمت و نشنومت. این دیدن و نشنیدن یک سال طول کشید تا اینکه دوباره آمدی. نمیدانم چه شده بود؟ در طول آن یکسال 365 نامه برای من نوشته بودی. برای من چیزی عوض نشده بود. هنوز من بودم و ترسهایم با این تفاوت که دلم دست خودم بود و میترسیدم باز بدهمش دست کسی. حاضر نشدم ببینمت. حتی حاضر نشدم نامههایت را بگیرم و بخوانم.
«ی» عزیز. هنوز هم بعضی وقتها حضورت را حس میکنم. مطمئنم میفهمی، حس میکنی. اصلا الان کجا هستی؟ رفتی اوهایو؟ رفتی هامبورگ؟ لندن؟ میدانی دکتر م. چقدر شبیه توست؟ میدانی هر وقت میبینمش یاد تو میافتم؟ میدانی که هنوز شماره تلفنهایت را نگاه داشتهام؟ راستی، ایمیل قبلیات هنوز سر پاست؟ میشود پیدایت کرد اصلا؟ مگر زمین گرد نیست؟ مگر دنیا کوچک نیست؟ پس چرا دوباره سر راه من قرار نگرفتی؟ چرا؟
پ.ن.: «ی» نامی بود که تنها مادرت تو را به آن میخواند.
لیوان چای را میگیرم دستم و میآیم بیرون از ساختمان. وقت استراحت میان کارگاه ادبیات کودک است. لیلا را میبینم که نشسته روی سکوی جلوی در، با لیوان چایی در دست و آن چشمهای مشکی براق که در پوست سفید و روشن صورتش خوش نشستهاند. لبخند میزند و من جرئت میکنم کنارش بنشینم. به این فکر میکنم که چقدر همیشه لیلا حریم داشته است. نمیشود بدون اجازهاش کنارش نشست حتی. یا بالاتر، نگاهش کرد.
میپرسد چه کردی؟ تهران ماندی؟ جوابش را میدهم. میگویم که فضای اصفهان دلگیرم میکند. اینکه آدمها یک ریاکاری خیلی بدی دارند. انگار همه چیز در یک سایه دروغین شکل میگیرد. همه چیز پنهانی است و دستان دوستانت است که خنجر را مینشاند در پهلویت. میگویم از بسته بودن اینجا خوشم نمیآید. از اینکه این همه نامهربانی هست. اینکه احساس میکنم باتلاقی عمیق من را خواهد بلعید. دارم میپوسم اینجا.
یادم افتاد به زمانی که داشتم در برزخ دست و پا میزدم؛ همان چند ماه بعد از دفاعم که نمیدانستم باید برگردم خانه یا جایی در تهران بمانم. اینکه اصلا چه میخواستم از زندگی؟ کارشناسی ارشد تمام شده بود، من داشتم بیستوپنج سالگی را از سر میگذراندم و بهوضوح میدانستم که دارم وارد یکی از بحرانهای زندگیام میشود. بلاتکلیفی آدمی درسخوانده که جویای کار و درس نیست دیگر؛ نه به این دلیل که علاقهای ندارد به این دو. چون فکر میکرد قرار نیست مسیر اصلی زندگیاش مثل همه آدم های دیگر، مثل همه معمولیها همینطور معمولی پیش برود. فکر میکرد او میماند و میز تحریرش کنار خانهاش، و مینویسد و میخواند. درست همانطور که در اولین روایات روزمره نوشتهام.
بلاتکلیفی من نهتنها از آرزوهای دور و درازم برمیخاست، که ناشی از مهلتی بود که برای رسیدن به خیلی از چیزها در ذهنم ترسیم کرده بودم. بیستوپنج سالگی یکی از آن مهلتها بود که داشت میسوخت و من کاری از دستم برنمیآمد. همان روزها بود که «احتمالا گم شدهام» سارا سالار را خواندم و در همین وبلاگ هم مطلبی درموردش نوشتم. آن زمان بود که نشستم و به خیلی از ترسهایم فکر کردم. دیدم من میترسم از وارد شدن به عرصه زندگی. درس خواندن شبیه فانتزیهای والت دیسنی است در نظرم. با این دنیای کثیف و سیاه و سفید واقعی ما خیلی فرق دارد. دیدم من میترسم که برگردم به خانه. از همین پوسیدن میترسیدم. همین که داشت واقعا هم برایم اتفاق میافتاد. من باید میرفتم در دل آن ترسها که بدانم آیا واقعا همانطور است که من دیدهام و میبینم، یا آنطور است که روانکاو میگوید: «لاکان معتقد است وظیفه روانشناسی این است که دست ما را بگیرد و با هم درهای در دل تاریکی را باز کنیم و ببینیم که پشتشان هیچچیز نیست.»
همان موقع بود که بسیاری از دوستان و آشنایانم هرکدام به زبانی از من خواستند که نروم. که بمانم. هزاران وعده و وعید بود و من فقط به آن ترسها فکر میکردم که اگر نمیرفتم سراغشان میترسیدم از سرطان شدنشان. از تنیده شدنشان در سلولهای بدنم. من به همه آنها نه گفتم و راه خودم را انتخاب کردم؛ به همه آن آدمهای دوستداشتنی.
و من رفتم در دل آن ترسها. در دل آن تاریکیها و به خداوندی خدا قسم که از لجن کثیفتر آنجا بود. آنجا چیزهایی بود که مرا وحشتزده میکرد و آدمهایی بودند که در میان آن وحشت من را تنها میگذاشتند و روحشان از نجاست آلودهتر بود. دستان بیرحمی که تو را در دل آتش میاندازند و زبانهایی که به تو وعده میدهند که آتش برایت گلستان میشود. اما آنها خدا نیستند و تو ابراهیم نیستی. تو قرار است بسوزی. قرار است خاکستر شوی و آنها بر فراز خاکسترت پای بکوبند و دست بیفشانند. به قول دکتر ظریفیان عزیز: «هجرت برای همین وقتهاست که درد غربت تحملش سادهتر از این چیزهاست.»
به لیلا گفتم: آن زمان فکر میکردم میتوانم اینجا نفس بکشم و آمدم. چندماهی در خفقان گذشت و من احساس کردم دستان خودم دور گلوی خودم حلقه شده و میفشاردش. میفشارد تا بمیرم و از درد و رنج راحت شوم. من از خودم فرار کردم و برگشتم به تهران. فکر میکردم آنجا هنوز آن آدمها منتظر مناند.
لیلا پرسید: و منتظر بودند؟
پوزخند زدم و لیلا فهمید که چرا. زیر لب گفتم: نه!
من آن آدمهای دوستداشتنی را از دست دادهام. من آن قدم زدنهای دلانگیز شبانه را از دست دادهام. من آن صحبتهای عصرانه هر روزم را از دست دادهام. من آن بهترین ساعتهای زندگیام را که وقف دانستن میکردم از دست دادهام. من حتی گشت و گذارهای فارغالبالی که هر از گاهی داشتم را هم از دست دادهام. تمامی تئاتر رفتنهایم، کتاب خریدنهایم، تمام آن لحظات آرامش پس از طوفانهای روانکاوی، همه را از دست دادهام. چه کسی گفته که باد همه چیز را با خود نخواهد برد؟ باد میتواند همه هستی تو را ببرد و تو را تنها بگذارد میان برهوتی از نسیان و فراموشی. باد قدرتمند است. حتی اگر کوه باشی با وزیدنهای هر روزهاش چیزی از تو باقی نخواهد گذاشت.
شاید خاصیت آدمی باشد که هیچگاه از گذشتهاش درس نمیگیرد. شاید خاصیت آدم این باشد که هرچقدر هم بخواهد براساس یادگرفتهها و آموختههایش عمل کند، باز در آن لحظههای نهایی تصمیمگیری، مسائل ذاتی و نهادینهشدهاش پا پیش میگذارند و کار را خراب (شاید هم درست!) میکنند.
دیروز با خوشخیالی همیشگیام رفتم دفتر کارفرمای محترمی که نیمه اول امسال با هم کار کرده بودیم برای تسویه حساب. خودشان و معاونشان تشریف نداشتند و مسئول اداریـمالیشان یک فرم گذاشت جلوی من، سفید سفید و از من خواست امضایش کنم. از مبلغ قرارداد سوال کردم و دیدم یک سوم مبلغی است که من با کارفرما توافق کرده بودم. حاصل چهار ساعت انتظار من برای آمدن ایشان و یا معاونشان برای مذاکره نهایتا به یک اساماس ختم شد که: امکانپذیر نیست.
این هم البته یک شیوه مدیریتی است که اینقدر اربابرجوع و یا همکار و زیردستت را منتظر بگذاری که خسته شود و شرایط تو را بپذیرد. شیوه کثیف دیگری که از چند کارفرما و رییس موسسه دیدم و البته که برخی از آنها شهرت بینالمللی و وجهه فرهنگی هم داشتند، این است که موقع پرداخت دستمزد شروع کنی از فلاکت و بدبختی خودت بگویی و اینکه کار برایت ضرر داشته نه سود. البته که اگر مدیر محترم نتواند دل زیردستش را به دست بیاورد، روش سوم را به کار میبندد: شروع میکند به تخریب آن آدم که «شما کار بلد نبودید» و «کی به شما کار می داد که من دادم» و «تو کاری نکردی» و «شما جمع رو از یکدستی درمی آوردی» و نهایتش هم میرسد به تهمتهای اخلاقی و جنسی.
میدانید. من میترسم از این موقعیت و تا جایی که بتوانم از این موقعیتها احتراز میکنم اما یک جایی دیگر یا باید برای همیشه بروم در غاری، جنگلی، جایی تنها زندگی کنم یا بپذیرم که جامعه ما سرطان دارد و من هم باید مثل سرطان باهاش برخورد کنم. یک زمانی مثل احمقها فکر میکردم اگر من خوب باشم و اطرافیان من خوب باشند، فضایی که در آن نفس خواهیم کشید سرشار از صلح و دوستی خواهد بود و ما میشویم برای خودمان ورژن جدیدی از اجتماع. نه که الگوی کسی باشیم، نه. برای خودمان خوب زندگی کنیم. میبینم نمیشود. همانهایی که فکر میکنی و حتی خودشان هم فکر میکنند که در این حلقه قرار دارند، در حلقههای دیگر هم هستند. همان سرطان است که گفتم. باید کند انداختش دور آن عضو بیمار را!