روایات روزمره(54): مَن جَرَّبَ المُجَرَّب حَلَّت بِهِ النِّدامَه*
جنون انگار که مسری باشد؛ همینطور که نشستهای و با دوستانت گپ میزنی، از لابلای عطر چای به تو هم منتقل میشود؛ از لای نانی که گذاشتهاید روی سفره، یا قهوهای که دم کردهاید و ریختهاید توی فنجانها؛ از لابلای همهاش پخش میشود توی فضای اتاق.
بوی گند خباثت هم بعضی وقتها میپیچد توی فضا. آنجا که همگی نشستهاید دور هم و دارید درمورد دوستتان حرف میزنید.
اصلا حالم به هم میخورد از همهمان که همدیگر را گذاشتهایم سر کار. نفرت میپیچد دور و بر آدم.
نصف شب از خواب بیدار شدهام؛ نمیدانم تشنهام شده یا گرمم است؛ یا که خواب دیدهام بلایی سر عزیزترین آدم زندگیام آمده. یا که خواب دیدهام دارم توبیخ میشوم به خاطر مسئولیتهایی که زمینشان گذاشتهام. مسخرهتر آنکه الان فکر میکنم شاید هم خواب دیدهام که همه چیز به خیر و خوشی گذشته است و من مثل تمامی رویاهایم ایستادهام بر اوج قله. بعضی وقتها فکر میکنم قلهای در کار نیست؛ مخصوصا که فکر کنی کوهستانی است صعبالعبور و محکم؛ همینطور چینه در چینه بالا رفته و بلند شده. و اگر ناگهان چشم باز کنی و ببینی که بر تلی از خون و جنازه ایستادهای چه؟ آنوقت شاید آدم حالش به هم بخورد و از همان تهوع بیدار شود.
نمیدانم برای چه بیدار شدم؛ یک آن احساس کردم از تمام آنهایی که دور و برم هستند متنفرم. یک آن حس کردم کسی از درون من برخاست و رفت که گلویش را بفشارد و خفهاش کند. حتی هوا را چنگ زدم و یادم افتاد او گناهی ندارد.
از کسانی که من را محک میزنند، بدم میآید. آنها که مدام میخواهند امتحانم کنند که یا مطمئن شوند از هر آزمونی برنده بیرون میآیم یا اینکه بالأخره مچم را بگیرند که دیدی تو هم به غلط کردن افتادی؟ بدم میآید از آنها که نزدیکت میشوند و تازه میخواهند براندازت کنم. دلم میخواهد با تمام قوایم پسشان بزنم. آنقدر دورشان کنم که حتی به اندازه یک نقطه سیاه هم دیده نشوند. من از کسی که من مایه تفریح و شوخیاش هستم متنفرم.
قبل از آنکه از آنها انتقام بگیرم، از خودم انتقام میگیرم. من اول از همه دشمن خودمم. این نفرت را حس میکنم. بوی گندش از بیداری هم بیرونم میکشد. مرزهای توهم گسترده شده و انگار چیزی از جهان به جا نگذاشته. جنون انگار که مسری شده باشد.
* حافظ
پژوهشگر