روایات روزمره (66): چون می‌روی بی‌من مرو*

 

به مرگ می‌اندیشم و ناگزیرم؛ ازآن‌رو که زندگی می‌کنم. می‌اندیشم به اینکه در میانۀ راهی هستم که دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد تمام شود و مگر برای خواسته‌ها و آرزوها و تجربه‌ها و حسرت‌ها و حتی احساس بدبختی آدم هم انتهایی وجود دارد؟ به این می‌اندیشم که ترس راه خوبی برای فرار از تجربه نیست، تجربه زندگی، تغییر، بی‌ثباتی؛ تجربه زن بودن، بالتمامه زنانه زندگی کردن، پروراندن؛ تجربه بخشش، بخشایش و تحمل هر آنچه دوستش نداریم. روشم این نیست اما مجبور شدم در دل کارهایی بروم که ازشان می‌ترسیدم، دیگر بدون آن تظاهر به قوی بودن، بدون انکار ترس، پذیرفتم می‌ترسم و بعضی وقت‌ها احساس کردم که الان قلبم می‌ایستد از وهم و تاریکی. به آن تجربه واپسین می‌اندیشم؛ با تمام وجود نمی‌خواهمش ولی تنها چیز یقینی و اجباری دنیاست. «کُلُ نفسٍ ذائِقة الموت». حتی اگر سرنوشت گذر از برزخ و رفتن به دوزخ باشد، ولو که بهشت آنی نباشد که در انتظارش هستیم، ولو که دیر به‌دست آید و ولو همه آن چیزهایی که توصیف کرده‌اند در تاریکی قبر و تحمل سختی‌ها حقیقت محض باشد، شاید در ازای اینکه بدانیم بعد از آن تجربه هولناک نیستی و نابودی نیست، بیارزد. «ثُمَّ اِلَینا تُرجَعون». به همین یک وعده‌اش می‌ارزد؛ همین که بدانی راه ناتمام نیست. همین که بتوانی اطمینان کنی که ابدیت و جاودانگی و بعثت و معاد ساخته و پرداخته ذهن فیلسوفان و متفکران ایده‌آل‌گرا نیست. لابد برای اینکه محکمتر جلو بروی، تا آن تجربه هولناک. و مگر چاره دیگری هست از رسیدن آن، وقتی زمان بی‌توجه به ما راه خودش را می‌رود؟!

 

 

روایات روزمره (64): جز دو حرف نبشته صورت دل /معنی دل به خواب نشنیدم*

دارم The Company You Keep را می‌بینم که خوابم می‌برد؛ بین خواب و بیداری و هزار فکر و خیالی که مغزم را روز‌به‌روز انباشته‌تر می‌کند ـ و مگر که این خصلت پوزیدون‌ها نیست؟ ـ ضبط صوت ذهنم آهنگ تیتراژ فیلم کیفر را پخش می‌کند. چیز غریبی در صدای رضا یزدانی است که حزنم را زیاد می‌کند؛ حافظ اشتباه می‌کرده قطعاً که از قضا شعر تر از خاطر حزین برمی‌آید. و مگر خدای دریا و عمق تاریکی‌ها نیست که شعر و ادبیات را خلق می‌کند؟ چیزی در صدای رضا یزدانی است که آوای حسرت‌های من است، به شیواترین شکلی که می‌توانست خلق شود. منم میانه عمرم، و نگرانی این که تمام آن برنامه‌ریزی‌های دور و دراز که امید داشتم در نیمه عمرم بازدهی داشته باشند ـ و می‌دانستم که دیر نتیجه‌اش را خواهم دید. همان روزهایی که ج بهم گفت اگر رفتی علوم انسانی هیچ‌وقت حق نداری درمورد مادیاتت گله و شکایت کنی. برادر جان! سختم است اما قول دادم و بر سر عهد و پیمان خودم هستم؛ اگرچه که تو یادت نیاید! که می‌آید. که مطمئنم فراموش نمی‌کنی تصویر آن دخترکی که شاید اگر زندگی‌اش را در یک بند نوشته خلاصه کنند، عنوانش بشود: ذهنی لبریز از رویا ـ نکند کاهی بر بادی باشد؟ می‌گردم در میان آنچه که روانشناس‌ها بهش می‌گویند: معنا. می‌گویند زندگی بدون معنا، انسان بدون معنا قطعاً به دره نیستی خواهد رفت.

کتاب انسان در جستجوی معنای ویکتور فرانکل را گرفته‌ام و چند هفته است گذاشته‌ام‌اش لب طاقچه. می‌ترسم بازش کنم. تمام آن طفره‌روی‌ها از ترس‌های من است. اگر فروغ تمام دردهایش از عشق بود، دردهای من از ترس است. چه سخت است، چه دردناک است، چه نکبت‌بار است این اعتراف؛ چه سوزناک است که اشک نه‌تنها خنک نمی کند سوز سینه را، که حمیم است، می‌سوزاند و سموم برمی‌آورد.

نیمه عمر من نَه از سال گذشته، که از خیلی سال گذشته آغاز شده بود. آنجا که مدام خواستم از نو بسازم که قبل از آن می‌دانستم ویرانی عظیمی در راه است، وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ؛ که می‌دانستم: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ. می‌ترسم از ویرانی. میترسم از پوچ شدن، از سرنوشت محتومی که برای همه ماست. می‌ترسم از تجربه کردن، می‌گریزم اما ناگزیرم که نوع بودنم دم‌به‌دم نو شدن است. «عمر همچون جوی نو نو می رسد»

می‌گویند آفرینش، یادگیری، همین دم‌به‌دم نو شدن، همین در لحظه زندگی کردن، همین خدای پوزیدون باعث می‌شود انسان از بی‌معنایی نجات پیدا کند. کل همان نیمه عمر را دست و پا زده‌ام برای نجات از بی‌معنایی. نجات از مصیبتی که می‌ترسم از آوار شدنش. آینه‌های روبرو را می‌بینم، خودم را به سی می‌رسانم، ماتریوشکا را تماشا می‌کنم، نمی‌خواهم از اتفاقات خاص دنیای معاصرم جا بمانم. می‌دوم و آثار دوندگی در سیما و تنم هویداست که مبادا جا بمانم، از تجربه کردن، شناختن، رویارو شدن. که به آن سوال آخر، آن ترس موهوم، آن تاریکی عمق دریا نرسم: که چی؟

Cosmopolis دیوید کرانبرگ حکایت سرگشتگی انسان زمانه من است؛ تنها چیزی که شرقی و غربی ندارد همین سرگشتگی است، همین تنهایی در سرگشتگی. آن سکانس‌های پایانی فیلم که تقارن و نظم زیر سوال می‌رود؛ که اگر آشفتگی را از اول می‌دیدیم، که اگر باور می‌کردیم دنیا بر مدار آشفتگی است، که اصل بر بی‌سامانی است، نه بر سامان، آن لحظه که بی‌معنایی خود یگانه‌معنا می‌شود، آشفته‌ام میکند. این آشفتگی بر من مبارک باد! که استادی گفته بود از آشفتگی خوشحال می‌شوم که مقدمه رشد است.

آهنگ تیتراژ کیفر را پخش می‌کنم و این متن را می‌نویسم. چیزی در ته ترانه‌های رضا یزدانی هست که انگار معنای زندگی من را فاش می‌کند.

*خاقانی

روایات روزمره (63): عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم*

چگونه می‌توان چیزی معمولی را خواست در جهانی که مدام تبلیغ بهترین‌ها می‌شود؟ چگونه می‌توان کسی متوسط‌الحال را دوست داشت زمانی که همه به دنبال بهترین‌اند؟ چطور می‌توان در وصف لیلی‌ای گفت که الهه زیبایی نیست، وقتی که همه به دنبال روزبه‌روز زیباتر شدن‌اند؟ این همان کمالی است که فلاسفه یونان قدیم دنبالش بودند؟ همان عالم معناست که عرفا می‌خواستند به آن برسند؟ یا همان بهشت برینی است که ادیان ابراهیمی بشارتش می‌دهند؟ کیست که نداند کمال مطلق وجود ندارد اما به دنبال آن هم نباشد؟ سراب است آنچه که ما با آن روبه‌روییم؟ توهم است خوبی محض؟ اصلا مگر می‌توان خاکستری نبود و درعین حال مگر می‌توان کسی را دوست داشت که خاکستری است وقتی که دو جبهه بیشتر وجود ندارد؛ نور و ظلمت؛ خوبی و بدی؛ زشتی و زیبایی؛ ماده و معنا؛ خدا و شیطان. و کیست که ادعا کند ذهنش خالی از این ثنویت است درحالی‌که خود به خدای دروغ سر تسلیم فرود آورده است؟

پس چطور همدیگر را دوست داشته باشیم؟ چطور خودمان را دوست داریم وقتی که می‌دانیم خوبی محض نیستیم؟ چطور عاشق بشویم؟ چطور ادعا کنیم که شور عشق را نگاه می‌داریم؟ مگر نه آن است که وقتی چیزی را می‌بینیم که خلاف تصورمان است، آشفته می‌شویم، انکار می‌کنیم و در‌نهایت تسلیم می‌شویم و به بهای کمتر دوست داشتن، واقع‌بین می‌شویم. آیا نمی‌شود هم عشق را نجات داد، هم حقیقت را، هم ذات انسان بودن یعنی همین خاکستری بودن را؟

*

کاش مثل گذشته‌ها بود؛ آن زمان که روی کاغذ، توی دفتر می‌نوشتم. آن وقت‌ها که هرچه به ذهنم می‌رسید را می‌نوشتم. یادم است که چندباری دفتر خاطراتم به چنگ این و آن افتاده بود. یکی خوانده بود و ستارالعیوب شده بود. دیگری خوانده بود و خواسته بود شیطان رجیم را رمی کند و نتوانسته بود. به رمز می‌نوشتم. مثل شخصیت رمان‌های عامیانه دنبال اختراع خطی بودم که فقط و فقط خودم بتوانم بخوانمش. رویای نویسنده شدن نمی‌گذاشت. دوست داشتم بعد از مرگم کسی نوشته‌هایم را بخواند؛ ولو بی‌ارزش باشند، کم‌اهمیت، روزمره و خاکستری. دوست داشتم خوانده شدن را. «اول آنکس که خریدار شدش من بودم»

بعضی وقت‌ها می‌شد که به هوای پیدا کردن چیزی، کمدها را بیرون می‌ریختم و آن وقت بود که بین آن همه کاغذ و نوشته گم می‌شدم. می‌خواندم و می‌خواندم و گاه‌گاه مدادی هم دستم بود برای دوباره نوشتن بین سطرها. کاش مثل آن روزها بود که بین ورق‌پاره‌ها دنبال چیزی می‌گشتم. الان می‌گردم بین آن نوشته‌هایی که توی فایل‌های ورد است. پیدا می‌کنم؛ می‌بینم که از من بت ساخته بودی. خدا را شکر که «ابراهیم»ی پیدا شد؛ اگرچه که گلوله آتشی مثل «آذر»، اما من خوشحالم که شکسته‌ام؛ که اکنون مرا می‌بینی، نزدیک‌تر و بهتر از آن دروغ‌های زیبا و فریبنده. حقیقت چهره‌اش زشت نیست؛ که اگر بود لن ترانی نمی‌شد.

*وحشی بافقی

روایات روزمره (62): دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر*

به این فکر می‌کنم که زندگی خودش یک سیال ذهن بزرگ و عمیق است. عمیق دقیقاً یعنی گود. یعنی می‌روی داخلش و خفه می‌شوی. مثل کسی که شنا بلد نیست و افتاده است توی چهار متری، توی عمیق، یا زیر پایش را ماسه‌های نرم دریا پر کرده و ناگهان با یک موج خالی می‌شود. همان حسی که بعضی وقت‌ها کاذبش را توی شهربازی آدم تجربه می‌کند. یکهو توی قلبت خالی می‌شود و می‌گویی مُردم دیگر. دیگر تمام شد. «باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»

به این فکر می‌کنم که هرکس توی عمرش همین که سعی کند دیوانه نشود، کافی است. این را توی خانه خ میگویم. بهم می‌خندند. می‌گویم به نظرم همه مردم نیاز به درمانگر دارند. خ مخالف است. فحش می‌دهد به فلان خانم دکتر: «زنیکه، ایشالا خدا نیامرزدش». توی دلم خالی می‌شود. خ می‌گوید که اگر حواسش نبود، زندگیش از هم می‌پاشید. به خ می‌گویم که تو رفته‌ای مشکل الف را گفته‌ای. برو مشکل خودت را بگو. زیر بار نمی رود. توی دلم می‌گویم مهم نیست. من همین که دیوانه نشوم، هنر کرده‌ام.

ع می‌گوید: زن اضطراب شدید داشت و به بچ‌هاش هم منتقلش کرده بود؛ دکتر گفت دیگر نمی‌توانی کاری بکنی. ژن را دست کم گرفته‌ای. می‌گوید زن گریه افتاد. گفت: اگه میدونستم اینقدر مؤثره، اصلا بچه‌دار نمی‌شدم.

ع میگوید قیافه اکرم وقتی که یک بچه می بیند، خیلی خنده‌دار است. می‌گویم دلم آشوب می‌شود که شده است اسباب بازی شما.

می‌گویم من تا 7-8 سال دیگر برنامه ندارم بچه بیارم. «شرط اول قدم آن است که مجنون باشی».

می‌دانی! تو مجنون هستی، اما نه از من، بلکه به من. م می‌گوید هرچند که نوشته‌هایت آشفته و پراکنده است، اما بوی عشق ازشان می‌فهمم. تو می‌خواهیش، بخواه، از دستش نده. می‌گویم: م جان، دنیا پیچیده است. می‌گوید: ذهن تو پیچیده است.

تمام طول نوجوانی و اوایل جوانی زودرسم رؤیایم این بود که پیچیده باشم، خاص باشم، خوب باشم. آخ که اینها هیچکدامش به کار آدم نمی‌آیند. خوب بودن ... تمام شبها نصفه‌نیمه میخوابم. کابوس می‌بینم. درمورد همه چیز. صبح‌ها از استرس بلند می‌شوم و یادم می‌افتد به تمام کارهای نکرده‌ام. من استاد کارهای نیمه‌تمامم. دکتر گفته بود که مثل بوسهل زوزنی می‌مانی. در همه کارها ناتمامی. گفتم بله می‌دانم. قبل‌تر هم دکتر آ گفته بود که شرارت و زعارتی در طبعت نهفته است.

قیافه آدم‌ها جلوی چشمم رژه می‌رود. کاش این رژه تمام شود. کاش بعضی وقت‌ها مغز آدم دکمه خاموش داشت. اما همه دور هم می‌چرخند. دیشب خواب س را دیدم. امروز عروسی س است. س گفت کارت دعوت می‌آورد، می‌دانستم نمی‌آورد. دیشب خواب دیدم باردار شده و اصلا عروسی نگرفته. توی خواب همه‌مان دور هم بودیم. ع و ل هم بودند. تمام رابطه‌های خراب‌شده‌ام، درست بود؛ درست و خوب. بلند می‌شوم. اولین چیزی که به ذهنم می‌آید این است که ناخودآگاه من تا کجا می‌خواهد همه چیز را تلطیف کند. چرا با من اینطوری می‌کنی؟ چه از جانم می‌خواهی؟ همیشه بار عذاب وجدانی عمیق را به دوش می‌کشم. خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد وجدانم را هم با مذهب می‌گذاشتم دم در.

دیشب ز را دیدم که چقدر حساس بود که همه چیز خوب باشد. وقتی ر باشد، همین‌طور می‌شود. انگار که ده تا چشم دارد مراقب همه چیز باشد. به ن گفتم مگه ر کیه؟ یکیه مثل ما. چرا باید جلوش نقش بازی کنیم؟ توی ذهنم می‌گذرد که چقدر دنیایش کوچک است.

د دارد می‌رود. با مردها خداحافظی می‌کند، با زن‌ها نه. ل می‌گوید ما نیستیم. اصلا چرا ما هستیم؟ پارسال عید هم گفته بود تو دیگر امید داری که کسی باشد ما را بفهمد؟ گفتم اینجا؟ گفت نه! حتی آنجا! گفتم نه.

به ز گفتم ما چاره‌ای نداریم جز اینکه توانمند باشیم. نه برای اینکه خوشبخت باشیم، برای اینکه بدبخت نباشیم. ز گفت دیشب خودم را زده‌ام. جای انگشتهایش روی پوست رانش رد گذاشته بود؛ قرمز قرمز. گفتم خودت را بیشتر از این تحقیر نکن.

م می‌گوید تو این دفعه برو سراغش. گفتم رفته‌ام. گفت برو باز هم. «گر در خانه کس است، یک حرف بس است»

چرا توی قبض و بسط‌هایت حواست به من نیست؟ حواست به همه هست الا من. داشتم هاردهای اکسترنال را مرتب می‌کردم. سه تا هارد مختلف به لپ‌تاپ وصل بود. نمی‌دانم دانلودهای کدام قسمت را یکجا ریخته بودم کجا که دیدم نامه‌ای به تو دارم. آن موقع هم همین‌طور بود. همیشه همه چیز آشفته و درهم و برهم و پر از قضاوت و سوءتفاهم بود. انگار گِل ما را با این چیزها سرشته‌اند. به‌شدت من را به یاد پدرم می‌اندازی. نمی‌توانم با تو حرف بزنم. نمی‌خواهی بشنوی. توی فیلم مثلث واژگون مرد وسط جاده ایستاد، از ماشین پیاده شد، رفت توی مه و غبار. گفت: همیشه دوست داشتم تو یه جاده اینجوری راه برم و یه نفر از پشت صدام کنه. صدام کن. تا اونقدر دور نشدم که دیگه صدات رو نشنوم، صدام کن. خیلی‌ها بودن که دیگه صدای کسی رو نشنیدن.»

«صدا کن مرا، صدای تو خوب است، صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است...»

آره، تو عجیبی. کاش توی آن نامه برایت نوشته بودم که اشیا از آنچه در آینه می‌بینید به شما نزدیکترند. «اگر با من نبودش هیچ میلی»

«گفت خامش چون تو مجنون نیستی»

همه در انتظار گودو اند، من در انتظار تو!

 

*مولوی

روایات روزمره (61): قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی*

 

تو از آن معدود آدم‌هایی هستی که در برابرت نمی‌دانم که چه چیز درست است و چه چیز نه. و تنها سبب این سردرگمی من خود تویی. می‌آیم، می‌بینمت و انگار چیزی مثل آن سال‌ها شده است. انگار که تو خواسته‌ای که مثل آن سال‌ها بشود. من مشوشم، درگیرم و این بار اینقدر برایم واضح است که دیگر نیاز به خواب‌های نمادین نیست. چقدر هولناک بود آن دو سال پیش که ناخودآگاهم بی‌رحمانه حضور تو را به یادم آورد. من می‌ترسم از دوباره‌ها، از خودم، از خودم که الان که نزدیکم به نبودن، به اینکه سراب باشد، به اینکه باز خودخواهی‌هایم هادی راهم شده باشد؛ از خودم و این ذهن انتزاعی‌ام می‌ترسم. از ادعای واقع‌گرایی‌ام می‌ترسم. از آن همه احساسات پوزیدونی خودم و تو می‌ترسم. از آن عطش تو به داشتن و تصاحب کردن می‌ترسم. می‌ترسم که آن حرفت درست باشد؛ که حاضری به خاطر داشتن من هر دروغی بگویی.

امروز که نگاهت می‌کردم فهمیدم که باز هم نمی‌توانی مرا نگاه کنی. نگاهت را می‌دزدی که مبادا من آن «چیز» را دیده باشم. می‌ترسم اشتباه دیده باشم، اشتباه فهمیده باشم. می‌ترسم که از دور قشنگ باشد این احساسات؛ مثل همه چیزهای قشنگ پشت ویترین که وقتی می‌خری‌شان حس می‌کنی نمی‌خواهی‌شان. یاد کارگاه رمان شهر کتاب می‌افتم. یاد همین جمله که آنجا هم با چه دردی وسط رمانم نوشته بودم و چقدر شهسواری تشویقم کرد. بعد از این بود که نوشته بود راه خودت را پیدا کردی. اما فکر می‌کنم شاید گم شده باشم این سال‌ها. لابد بعدها از این زمان‌ها به‌عنوان سال‌های دور از خانه یاد می‌کنم!

متاسفانه من هم مثل همه آن پرسفون‌هایی که نقدشان می‌کنم، دوست دارم کس دیگری برایم تصمیم بگیرد تا اگر زمانی نتیجه مطلوب حاصل نشد ـ و کدام کار است که به کمال مطلوب برسد؟! همیشه نقصی هست؛ اصلا هر عشقی می‌میرد و وقتی عشق با آن مرتبه بالایش می‌میرد، چه امیدی به زندگی ابدی دیگر چیزهاست؟ ـ بگویم تقصیر من نبود. من هم نمی‌خواهم مسئولیت کارهایم را بپذیرم. اما متاسفانه پرورش هر روزه آتنا و آفرودیت و آرتمیس و این اواخر هرا مگر می‌گذارد که پرسفون قالب باشد؟ همین الان هم پرسفون نیست که این کلمات را می‌نویسد. پرسفون شیوه‌اش ضعف است و این کلمات حتی اگر از دلتنگی باشد، از ضعف نیست.

می‌ترسم از نوشتن اینها. می‌ترسم از خوانده شدن‌شان. می‌ترسم از سوءبرداشت‌ها. آره! همین سوءبرداشت‌ها. همین حرف‌های آدم‌های عاقل که ممکن است بگویند چرا؟! چرا بعد از آن همه کشمکش، بعد از آن همه انکار!

من می‌ترسم از تو. از با تو بودن. از اینکه تو یادآور هر آنچه هستی که من را یاد خودم می‌اندازد؛ خودِ واقعی‌ام. این سخت‌ترین اعترافم درمورد توست. این اعتراف را می‌نویسم و بگویم که یک امید واهی دارم که ببینی‌اش. که لابد دوباره تو شروع کنی.

چیز عجیبی در این میان هست که ناگفتنی است و فهمیدنی؛ نمی‌دانم می‌توانی بفهمی‌اش یا نه. سفر دیگری در من آغاز شد که رهاوردش شاید این بار شکستن همه آن بغض‌ها باشد.

 

*هاتف اصفهانی

روایات روزمره(60): هرکسی از ظن خود شد یار من؟

یک وقت‌هایی احساس می‌کنم خودم از خودم جلو می‌افتم. ذهنم می‌دود و من اگر بخواهم همه‌اش را بازگو کنم، همیشه چیزی از دست می‌رود. زمان کم‌ارزش‌ترین آن از دست‌رفته‌هاست. چندی پیش به خانم روانکاو همین را گفتم. گفتم من نمی‌دانم کدام را باید بگویم؛ اصلا کدام مهم است و کدام، نه. خانم روانکاو جواب نداد؛ یا شاید هم داد و من یادم نیست. یا آنقدر مهم نبوده که یادم بماند؛ یا آنقدر مهم بوده که اصلا جرئت نکرده‌ام به ذهن بسپارمش. اما خب؛ همه چیز آن پس، آن ته ذهن باقی می‌ماند و لابد روزی به کار می‌آید.

به تصویری می‌اندیشم که از من در ذهن بقیه شکل گرفته. به همان چیزی که خودم ایجادش کرده‌ام؛ به همان چیزی که به قول مریم شاید شخصیت نمایشی من باشد. چقدر بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست آن باشم و بعضی وقت‌ها هم نه. آنقدر قدرتمند و جسور و باهدف و خدشه‌ناپذیر. همان که فاطمه می‌گفت زن ایده‌آل. اما خب؛ خوشبختانه یا متاسفانه آن زن ایده‌آل وجود ندارد.

بارها اندیشیده‌ام که تا کجا اجازه گفتن داریم؟ تا کجا زیستن‌مان در گفتن‌مان متجلی می‌شود؟ حداقل برای من که همیشه اینطور بوده که در حرف زدن هویت یافته‌ام. اعتراف آسانی نیست. خوب می‌دانیم که آن چیزی که زیاد است خرمهره است، نه مروارید. گاهی گمان می‌کنم هیچ چیز را نباید گفت. یعنی فرقی نمی‌کند. این زبان را فربه کنیم که چه بشود؟ این نوشته‌ها را بیشتر بکنیم که چه بشود؟ که هر کسی از راه می‌رسد، از ظن خودش یارمان بشود؟ خوشبختانه آنقدری صراحت دارم که حرف‌هایم را به آدم‌ها، بی‌پرده و رودررو بگویم؛ به جای آنکه بردارم و بنویسم و ثبتش بکنم. ثبت کردن فقط مال آن چیزی است که به خودِ خودِ خودِ آدم تعلق دارد.

بعد با خودم می‌گویم ولش کن. اصلا خوبی نوشتار به همین است که هر کسی از ظن خودش یار آدم بشود. مگر نه این است که ما ادبیات می‌خوانیم که یار شخصیت و راوی و نویسنده شویم؟ بیراهه هم خودش یک راهی است و شاید به دهی برسد. گیرم که آن ده خراب باشد، شاید آباد شود روزی.

روایات روزمره(59): مهر کردند و دهانش دوختند*

با «ی» دعوایم شده بود؛ زنگ زدم به «الف»، گفتم فقط بلند شو بیا اینجا. الف آمد. برایش تعریف کردم؛ با آن خودسانسوری‌های همیشگی‌ام. خیلی چیزها را نگفتم. از خودم الهه کامل ساختم. از ناتوانی‌هایم هیچ نگفتم؛ از آنجاها که پای خودم هم لغزیده بود. فقط گفته بودم که اذیت شده‌ام؛ که «ی» چه چیزهایی گفته است. نگفتم که دلشوره گرفته‌ام از بیچارگی خودم. از اینکه عاشق شدن درد هم دارد اما من اصرار دارم چهره زیبایش را ببینم. نگفتم که من بلد نیستم؛ گفتم او نمی‌تواند. الف گفت یک کاغذ سفید بردار و بنویس هر چیزی که هست؛ هر احتمالی که می‌دهی؛ هر چیزی که می‌تواند بشود و نمی‌تواند بشود. گفت گوشی‌ات را خاموش کن و تصمیم‌ات را بگیر.

الف نگفت که همیشه راه سومی هم هست. که باید باشد. برای الف یا آره بود یا نه. 9 سال می گذرد از آن روزها. من یاد گرفته‌ام که باید قوی بود، اما خشن نه. باید مراقب خود بود، اما نباید به دیگران ضربه زد. باید راسخ بود اما منعطف بودن را هم بلد بود. فهمیده‌ام که باید بتوانی بپذیری که نمی‌توانی. که بخواهی و نتوانی. که میان گریه لبخند بزنی، نه به جای آن.

برگشته‌ام به روزهایی که فکر نمی‌کردم هیچ‌وقت تکرار شوند. فرار کردن فایده ندارد؛ باید ایستادن را یاد بگیرم.

پ.ن.: آتش زیر خاکستری!

پ.ن.2: حسرت نمی‌خورم. اما این بار نه!

*مولوی

روایات روزمره(58): مشتاقی و مهجوری*

 

عجزی است در ساختن جملات، آن هم وقتی که تأثیر تک‌تک کلمات را می‌دانی، معانیِ پشت‌شان را می‌فهمی، و خوب می‌دانی که درونت چه می‌گوید و گفتمان بیرونی‌ات چه چیزی از تو به نمایش می‌گذارد. بسیار بی‌رحم‌اند کلمات وقتی می‌توانی به کارشان ببری و نمی‌خواهی و چیزی به تو می‌گوید که فایده‌ای ندارد. عجز بزرگی است خواستن و توانستن و عمل نکردن؛ گو که بزرگترین تعارضاتت یک‌جا به تو حمله می‌کند، وقتی عمیقاً در دام جبر گرفتاری و آزادی‌ات، دایرۀ مضحکی است که در بازی کودکان روی زمین با گچ به دور خود می‌کشند. چه اصراری است آفرینش انسان ناطق، امتحان کردن او و سخته کردنش در طول زمان که در و گوهری شود که کجا به نمایش گذارندش؟ چه اصراری است به دوام آوردن و آخر پوچ شدن؟ چه اصراری است به تجربۀ فنا و در آخر رسیدن به جاودانگی؟ چه اهتمامی است به ساختن این همه واژه، این همه معنا و در آخر چه چیزی نصیب انسان می‌شود جز مشتی افکار و احساسات؟

عمیقاً احساس می‌کنم که علوم انسانی مانند ستاره‌هایی هستند که درون خود منفجر می‌شوند و از انفجارشان سیاه‌چاله به وجود می‌آید. می‌روی در آنها و گم می‌شوی و از آن پس، دیگر راه گریزی نیست. علمی که پایه‌اش بر تفهم است و پایۀ تفهم بر کلام و کلام بر فکر استوار است و فکر بر احساس و احساس بر وقایع بیرونی و باز فهمی که از هر واقعه در هر ذهنی شکل می‌گیرد. موهوم بر موهوم، چرخۀ بی‌حاصل.

در این چرخۀ بی‌حاصل بود که وقتی می‌خوابیدم، خواب بودم و بیدار، می‌دیدم خودم را که در درون خودم جیغ می‌کشم و بی‌شک فرشتۀ مرگ بود که ترس را می‌زایید؛ مرگ از زندگی من آبستن بود، ناپاک، موهوم، در درون سیاهچاله، و نام آن فرزند عجز بود. دیدمش و گفتم وهم و واقعیت در هم آمیخت.

 

*حافظ

روایات رومزه(56): دردم از یار است و درمان نیز هم*

 

عقده‌ای بودن جرم است؛ بیماری هم

شاید این حرف اندکی اغراق‌آمیز به نظر برسد. حق هم می‌دهم به مخاطب که با دیدن این کلمات اندکی پریشان شود. اما منظور من از جرم تنها آن چیزی نیست که پیگرد قانونی دارد و در حیطۀ قضایی قرار می‌گیرد. مراد من از به‌کارگیری این واژه بُعد خسارت‌آمیز آن است. البته که باز هم عقده‌ای بودن صفتی است که به بسیاری از ما می‌تواند اطلاق شود. همین خود من عقدۀ پدر داشته‌ام. به نظرم هم طبیعی بوده است برای من که در نوجوانی پدرم را از دست داده‌ام و طبق تفاسیر یونگی «آتنا»ی من توسط مادرم پروریده شده، نه توسط پدرم. به همین خاطر به جای اینکه از دنیای مردانه دفاع کند، از دنیای زنانه دفاع می‌کند. وگرنه که من کجا و «آرتمیس» کجا؟

حالا چه شد که بعد از مدت‌ها آمده‌ام درمورد چنین چیزی بنویسم؟ می‌توانم بگویم در این مدت اخیر، عقده‌های بسیاری از آدم‌های اطرافم را دیده‌ام که خودشان هم هیچ نقشی در به‌وجود آمدنش نداشته‌اند. همین خانم الف.چ. بازیگری که تغییرات عقیدتی‌اش برای همه بسیار جذاب و چشمگیر بود، به‌قولی عقده دارد؛ عقدۀ دیده شده، عقدۀ خاص بودن، عقدۀ شوهر داشتن. در دانشگاه هم بسیار دختران این مدلی دیده‌ام. بهترین راه‌حل باز کردن چنین عقده‌ای داشتن یک رابطۀ مؤثر و کارآمد است که با انکار کردنش مشکلی حل نمی‌شود.

این دانشگاه‌های مختلف علمی‌ـ‌کاربردی و غیرانتفاعی و آزاد و پیام‌نور که در دولت نهم و دهم عین قارچ از زمین درآمدند؛ اینها راه‌حل عقدۀ مدرک بودند در جامعۀ ما. اگر کسی به صرف داشتن مدرک عقده‌اش باز می‌شود، بگذارید باز شود؛ اما اگر عقدۀ شأن اجتماعی باعث جذب این تعداد بالا به این نوع تحصیل است، آن راهش ب.ز. شدن است.

آن استاد دانشگاهی که مدام بین دانشجویانش دنبال معشوقه می‌گردد هم به نوعی عقده‌ای است. رفتارش کاملا قابل درک است. فردی که موقع جوانی خودش، صرفا به کار و درس و دغدغه معاش مشغول بوده، الان که موقعیتی دارد و جلوی چشمش دختران جذابی را می‌بیند سرشار از انرژی جوانی، حق دارد که بخواهد عقده‌اش را بگشاید.

فکر می‌کنم بهتر است این عقده‌ها را ببینیم؛ نه که انکار و سرکوب‌شان کنیم. نمی‌دانم باز گذاشتن راه عقده‌گشایی چقدر می‌تواند به ساختن جامعه‌ای بهتر بینجامد؛ یا اینکه حتی چقدر می‌تواند از فرد، انسان بهتری بسازد. اما می‌دانم که قطعا انکار و سرکوبش ره به ترکستان می‌برد.

* حافظ شیرازی

روایات روزمره(56): کلمینی...

با من حرف بزن

شاید حرف های تو سبب کشف جهان ناشناخته درون من شود.

با من حرف بزن

شاید حرف های تو مرا از میان تیرگی های وجودم رهایی بخشد.

با من حرف بزن ....

 

پ.ن.: به پاس اعتماد دو دوست که خالصانه، ناب ترین تجربه شان را با من سهیم شدند.

روایات روزمره(54): مَن جَرَّبَ المُجَرَّب حَلَّت بِهِ النِّدامَه*

جنون انگار که مسری باشد؛ همینطور که نشسته‌ای و با دوستانت گپ می‌زنی، از لابلای عطر چای به تو هم منتقل می‌شود؛ از لای نانی که گذاشته‌اید روی سفره، یا قهوه‌ای که دم کرده‌اید و ریخته‌اید توی فنجان‌ها؛ از لابلای همه‌اش پخش می‌شود توی فضای اتاق.

بوی گند خباثت هم بعضی وقت‌ها می‌پیچد توی فضا. آنجا که همگی نشسته‌اید دور هم و دارید درمورد دوست‌تان حرف می‌زنید.

اصلا حالم به هم می‌خورد از همه‌مان که همدیگر را گذاشته‌ایم سر کار. نفرت می‌پیچد دور و بر آدم.

نصف شب از خواب بیدار شده‌ام؛ نمی‌دانم تشنه‌ام شده یا گرمم است؛ یا که خواب دیده‌ام بلایی سر عزیزترین آدم زندگی‌ام آمده. یا که خواب دیده‌ام دارم توبیخ می‌شوم به خاطر مسئولیت‌هایی که زمین‌شان گذاشته‌ام. مسخره‌تر آنکه الان فکر می‌کنم شاید هم خواب دیده‌ام که همه چیز به خیر و خوشی گذشته است و من مثل تمامی رویاهایم ایستاده‌ام بر اوج قله. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم قله‌ای در کار نیست؛ مخصوصا که فکر کنی کوهستانی است صعب‌العبور و محکم؛ همینطور چینه در چینه بالا رفته و بلند شده. و اگر ناگهان چشم باز کنی و ببینی که بر تلی از خون و جنازه ایستاده‌ای چه؟ آن‌وقت شاید آدم حالش به هم بخورد و از همان تهوع بیدار شود.

نمی‌دانم برای چه بیدار شدم؛ یک آن احساس کردم از تمام آن‌هایی که دور و برم هستند متنفرم. یک آن حس کردم کسی از درون من برخاست و رفت که گلویش را بفشارد و خفه‌اش کند. حتی هوا را چنگ زدم و یادم افتاد او گناهی ندارد.

از کسانی که من را محک می‌زنند، بدم می‌آید. آن‌ها که مدام می‌خواهند امتحانم کنند که یا مطمئن شوند از هر آزمونی برنده بیرون می‌آیم یا اینکه بالأخره مچم را بگیرند که دیدی تو هم به غلط کردن افتادی؟ بدم می‌آید از آنها که نزدیکت می‌شوند و تازه می‌خواهند براندازت کنم. دلم می‌خواهد با تمام قوایم پس‌شان بزنم. آنقدر دورشان کنم که حتی به اندازه یک نقطه سیاه هم دیده نشوند. من از کسی که من مایه تفریح و شوخی‌اش هستم متنفرم.

قبل از آنکه از آن‌ها انتقام بگیرم، از خودم انتقام می‌گیرم. من اول از همه دشمن خودمم. این نفرت را حس می‌کنم. بوی گندش از بیداری هم بیرونم می‌کشد. مرزهای توهم گسترده شده و انگار چیزی از جهان به جا نگذاشته. جنون انگار که مسری شده باشد.

 

* حافظ

روایات روزمره(37): و بدانیم که پیش از مرجان، خلأیی بود در اندیشه دریاها

چقدر آدم‌ها با هم متفاوت‌اند و وقتی کنار هم جمع می‌شوند، چه جمع‌های متفاوت‌تری را ایجاد می‌کنند. نمی‌دانم بگویم این تفاوت خوب است یا بد است؛ اما قطعا لازم است. خلقت به همین تفاوت‌ها احتیاج دارد اصلا.

«اما»ی بزرگتر برای من آنجایی است که این تفاوت‌ها آشفته‌ام کند. وقت‌هایی می‌شود که احساس می‌کنم وصله ناجوری هستم میان یک جمع. طول می‌کشد تا خودم را سازگار کنم با جمع، اعتماد به نفسم را بازیابی کنم، نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم و چند جمله‌ای صحبت کنم.

هفته پیش به مناسبتی می‌بایست در دو جلسه رونمایی کتاب شرکت می‌کردم. جلسه اول مربوط بود به کتابی از سلسله‌کتاب‌های کارت‌پستال‌های تاریخی که مرکز پژوهشی میراث تصویری از سال 89 تا الان دارد روی‌شان کار می‌کند و جلسه دوم مربوط بود به کتاب شعری از یکی از دوستانم. بماند که جلسه اول به مناسبت همکاری کوچکی که من در کتاب داشتم، برایم معنای دیگری داشت. برای من افتخاری بود که در کنار نویسندگان بزرگی که در پیدایش آن کتاب نقش داشتند، حضور داشته باشم. استرس داشتم و با اینکه کنار دوستانم بودم، باز سردرگمی گنگی با من بود، از جنس همان دیدن تفاوت‌ها. میان آن همه چهره فرهنگی که هرکدام برای خودشان دم و دستگاهی داشتند، گم شده بودم. میان آن همه سینماگر و مترجم و عکاس و نقاش چقدر احساس غربت کردم و همه این ده سالی که قلم زده‌ام به چشمم ناچیز می‌آمد. انگار همه، تمام آن افتخارات‌شان را گذاشته بودند روی دوششان و مدال آویخته بودند به سینه‌شان و آمده بودند. حتی از راه رفتن‌شان مدال و افتخار می‌ریخت؛ از بوت‌های مارک‌دارشان و پالتوهای خز و کیف‌های پر زرق و برق. همه شبیه هم در یک رده و طبقه اقتصادی‌ـ‌اجتماعی و کسی مثل من وصله ناجور آن جمع بود.

جلسه دوم با اینکه اساتید بزرگی داشت و مترجمان و رمان‌نویسانی که سرآمد بودند، و من فقط در آن جمع خود شاعر را می‌شناختم و به دعوت خودش به آنجا رفته بودم، فضای دلنشین‌تری برای من داشت. می دانید! خوبی شاعرها همین است: هرکس خودش است. هرکس به شیوه خودش متفاوت است و تفاوت تو هم پذیرفته شده است. آنقدر همه متفاوت‌اند که باز گم می‌شوی در آن همه رنگ و لعاب؛ اما وصله ناجور نیستی دیگر. همه‌تان با هم می‌شوید لحافی چهل‌تکه و زیبا. از همین شاعرها خوشم می‌آید. از همین تفاوت‌شان.

جلسه اول: + ، +

جلسه دوم: +

رویاهای ممکن: +


روایات روزمره(36): چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

قبلترها کم می‌آمد سراغ دنیای مجازی؛ نه که بلد نباشد یا نیاز نداشته باشد؛ نه. سرش خیلی شلوغ بود در دنیای حقیقی. یعنی مثل من نبود که از 24 ساعت روز، حدود 16-17 ساعت آنلاین باشد. یا اینکه 5 تا ایمیل داشته باشد و وبلاگ و در چند وبلاگ دیگر هم گاه‌گاهی بنویسد و با چند تا سایت مرتبط باشد و اصلا فیدخوان داشته باشد که روز 150-200 تا سایت و وبلاگ را چک کند. وقت‌هایی می‌آمد و چراغش روشن می‌شد و ایمیل‌هایش را چک می‌کرد و دنبال مقاله‌هایش می‌گشت و اگر هم بهش پیغام می‌دادی، اغلب نمی‌دید. هر هفته هم چند تا ایمیل فوروارد می‌کرد که از این می‌فهمیدم زندگی‌اش بر همان چرخ قدیمی حرکت می‌کند.

من از همین رفتارهایش می‌فهمیدم که کی حالش خوب است و کی درگیر شده است با خودش. اصلا از ایمیل‌هایی هم که ارسال می‌کرد معلوم بود. بعضی وقت‌ها چندین روز ازش خبر نمی‌شد و بعد می‌فهمیدم که رفته مسافرت یا مشکل مالی برایش پیش آمده یا برنامه‌ای توی سرش دارد. یا از کسانی که نامشان را در ایمیل کنار نام من قرار می‌داد، می‌دانستم رابطه عاطفی‌اش چطور پیش می‌رود. نه که نتوانم بهش زنگ بزنم، یا نبینمش. اتفاقا روزهایی هم بود که همدیگر را می‌دیدیم و می‌پرسید: «دیدی ایمیلم رو؟ پست فیس‌بوکی‌ام رو دیدی؟» و من همیشه مطالب او را دیده بودم؛ اگرچه که او نمی‌دید مطالب من را. اگرچه که هنوز هم بعید می‌دانم اینجا را بخواند. یعنی بخواند که چه؟ به اندازه کافی در دنیای حقیقی، حرف‌های تلخ برای هم داریم. حرف‌هایی که مجبوریم به هم بزنیم وگرنه دنیا بهمان می‌زند. و این بدترین قسمت ماجراست: اینکه یکی از عزیزترین کسانت مجبور می‌شود مدام اسید بپاشد توی صورتت و هلت بدهد و بکشدت از لب پرتگاه این‌طرف و بعضی وقت‌ها بزندت که: «مگر کری؟ کوری؟ خری؟»

از همین دیر به دیر آمدن‌هایش متوجه شدم رابطه عاطفی‌اش محکم شده. وقتی دیدمش گفت که می‌خواهد ازدواج کند. با هم نشستیم بارها طرفش را بررسی کردیم. بد نبود. یعنی به چشم عقل هیچکدام‌مان چیز غیرعادی‌ای در کار نبود اما حس و شهود من چیز دیگری می‌گفت. چند بار حرف زدیم و یک‌بار هم دعوایمان شد. من گریه افتادم و او هم گریه کرد که چرا با من این کار را می‌کنی. نخواستم دیگر بهش فشار بیاورم. رها کردم قضیه را. مدتی بعد هم برای مراسم ازدواجش پیشنهادی دادم و جمع قبول کرد اما خودش نپسندید. بعد آمد و گفت: «تو از سر حسادت‌های زنانه‌ات داری اینقدر به پر و پای من می‌پیچی.» حرف سنگین‌تری هم زد و من همانجا با خودم عهد کردم دیگر در کارهایش دخیل نباشم. اگر در شادی‌هایش خواست، کنارش خواهم بود و در غم‌هایش؟ نمی‌دانم. شاید دلم نمی‌آید بگویم که تنهایش می‌گذارم.

ازدواج کرد و از همین غیبت‌های طولانی مجازی‌اش فهمیدم که دنیای حقیقی‌اش شلوغ شده. خوب گذاشتم به پای ازدواجش. فکر می‌کردم دارد عشق را تجربه می‌کند و برایش خوشحال بودم تا اینکه از طریق یکی دیگر از نزدیکان، متوجه شدم همسرش ترکش کرده، درست هفته بعد از ماه عسل. آنقدر شوکه شده بودم که پشت گوشی فقط می‌پرسیدم: «یعنی چی رفته؟ کجا رفته؟»

نخواستم از خودش بپرسم. هفته بعد که دیدمش دزدکی نگاهم می‌کرد. انگار توی نگاهش خجالت موج می‌زد. یعنی خجالت نمی‌گذاشت غم دیده شود. از آن روز به بعد توی فضای مجازی زیاد می‌بینمش. بیش از هر زمان دیگری در زندگی‌مان. غم می‌بارد از این ارتباط مجازی‌اش و من دوست ندارم چراغش را روشن ببینم. چراغ یکی از عزیزترین‌هایم اگر خاموش باشد برای من رنج و دردش کمتر است تا اینطوری روشن باشد. یاد حرف خاله‌اش می‌افتم. وقتی با هم داشتیم می‌رفتیم به یک مهمانی، دم در ما را دید؛ گفت: «خاله! تو هم اقبال نداری تو زندگی‌ات.»

چراغ روشن این آدم برای من پیوند می‌خورد به این حرف خاله و غمی که از چشم‌هایش می‌بارد و ازدواجش و هزار کوفت دیگر. همان هزار کوفتی که من را می‌کَنَد از اصفهان. که دلم نمی‌خواهد آنجا باشم. که دلم می‌خواهد بین من و آدم‌های عزیز زندگی‌ام فرسنگ‌ها فاصله بیفتد. آنقدر دور شوم که دلشان نخواهد خبرها را به من بدهند. حتی به همین شیوه فشرده‌اش. من سرخط خبرها را نمی‌خواهم. می‌خواهم بروم در یک بی‌خبری طولانی‌مدت. جایی که عرب نی بیندازد.

روایات روزمره(35): صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد

می‌دانید، من فکر می‌کنم در نهایت، هر آدمی کشته می‌شود. یعنی هر آدمی یک چیزی برایش سم است، زهر است، مثل سیانور است و آرام آرام هی آن چیز را می‌ریزد در وجودش تا غده سرطانی بشود و آنقدر بزرگ شود که بکشدش. وگرنه آدم که نمی‌میرد. آدم همینطور ادامه پیدا می‌کند و معمّر می‌شود؛ برای همین است که آدم‌ها به مردنشان راضی می‌شوند. من باز هم معتقدم خدا بدون رضایت ما جان‌مان را نمی‌گیرد. یعنی خدای من حداقل اینطوری نیست. خدا راضی‌ام می‌کند با همین زهرهایی که وارد جانم می‌کند.

زهر هر نفر هم عشق و علاقه بی‌حدش است به یک چیز خاص. هر چیزی هم که از حد بگذرد می‌شود زهر. آدم در جریان این عشق و علاقه و ذوب شدن، کم‌کم به آن چیز معتاد هم می‌شود. دیگر دست خودش نیست. نمی‌تواند ازش دست بکشد. با اینکه از یک‌جایی به بعد می‌داند که آن چیز دارد می‌کشدش.

یادم است یکی‌ـ‌دو سال قبل از اینکه پدرم فوت کند، هر جا می‌نشست می‌گفت: «عمر بالای پنجاه سال به درد توی خلا (توالت) می‌خورد.» بعد که مرگ ناگهان سراغش آمد، بسیاری از روزها به این حرفش فکر کردم. دیدم که خودش می‌خواست بمیرد. یا همین چند وقت پیش که شوهر‌خاله‌ام فوت کرد، یاد حرف‌هایش افتادم. پروستاتش مشکل داشت و زیر بار عمل کردنش نمی‌رفت. می‌گفت: «من می‌میرم اگر عمل کنم». همینطور هم شد. هر دوی این مردها خسته بودند از زندگی‌شان. فکر می‌کردند شده‌اند شیء برای زن و بچه‌شان. از مشکلات فرزندانشان خسته شده بودند. از این سیستمی که همیشه باید پول می‌آوردند تا محبوب باشند. اصلا از اولش همین پول بلای جانشان بود. ولی خوب، چون مردهای کم‌حرفی بودند دقیقا نمی‌دانم چه چیزی آن زهر اصلی بود.

زهر اصلی مادربزرگ من خودخواهی‌اش بود. از خودخواهی‌اش مرد به نظرم. نزدیک نود سالش هم بود اما اینکه دوست داشت با این خودخواهی، همیشه دیگران را به بردگی بکشد، همین او را کشت. اصلا فکر می‌کنم برای همین هم آلزایمر گرفت. اصلا چنین آدمی باید آلزایمر می‌گرفت. تا یادش نماند چه کارهایی برای چه کسانی کرده تا بتواند ازشان باج بگیرد.

شریعتی را فکرش کشت به نظرم. بهتر بگویم تغییرات فکری‌اش. بلای جانش بود. بعضی از همین آدم‌های بزرگ هم واقعا قربانی همین زهرها می‌شوند. مثلا احمد خمینی واقعا همینطور شد. قربانی توانمندی‌هایش شد. پل واکر هم که بازیگرـ‌بدلکار فیلم‌ها بود، در حادثه رانندگی مرد. یکی هم مثل شخصیت اصلی فیلم «پرسه در مه» توسط موسیقی‌هایی که توی ذهنش شکل می‌گرفتند، از پا درآمد.

عجیب نیست؟ که هرکسی یک مسئله‌ای کانون توجهش است و همان باعث پیشرفتش می‌شود. اما یک‌جایی قطار آنقدر سرعت گرفته که از ریل خارج می‌شود. آن آدم دیگر متلاشی می‌شود. خودش می‌خواهد که متلاشی شود. دلش می‌خواهد عزیزترین چیزش قاتل جانش شود.

می‌دانید؟ من را احساسات و شهود زنانه‌ام می‌کشد. چون خیلی دوستش دارم. چون اصلا مرکز توجهم است. مسیر زندگی‌ام را همین شهود زنانه تعیین کرده. همین که باعث می‌شود من به کل کائنات انرژی بفرستم و از همه چیز انرژی دریافت کنم. همین که باعث می‌شود شادی و غمم در هم بتند. همین که باعث می‌شود اینجوری بنویسم. چند روز پیش نشستم و ده مطلب آخر وبلاگم را خواندم. دیدم زهر هلاهل است. سرطان است از تلخی. این من را می‌کشد. با اینکه دوست دارم زنده بمانم و عمری طولانی داشته باشم، اما همین من را می‌کشد در دهه 40 زندگی‌ام. چون دارم از حدش می‌گذرم.

انگار قانون دنیاست. انگار یک نیرویی آن بالا هست که خدا هم نیست و می‌گوید: «من حد همه چیز را تعیین می‌کنم. با من دربیفتی، نابودت می‌کنم.»

روایات روزمره(34): به جستجوی تو در معبر بادها می گریم

«ی» از عجیب‌ترین آدم‌های زندگی من بود. از عجیب‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین‌های‌شان. هنوز هم که از پس غبار سال‌ها به آن روز‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم که «ی» برایم تکرارنشدنی است. آن سال‌ها، حال و روز خوشی نداشتم؛ یا داشتم و الان فکر می‌کنم که نداشتم. یعنی می‌دانید. یک وقت‌هایی آدم فکر می‌کند که خیلی حالش خوب است و احساس خوشبختی هم می‌کند اما سال‌های بعد که به گذشته‌اش فکر می‌کند، می‌بیند اصلا اینطور نبوده. یا اینکه وقت‌هایی هست که آدم فکر می‌کند مصیبت بر سرش باریده و بعدها می‌فهمد که نه، هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بوده. خلاصه که آن روزها روزگارم قمر در عقرب بود. حال دلم را می‌گوید. دلم دست خودم نبود و چاره هم نداشتم. اصلا آن روزها فکرم هم مال خودم نبود. اسیر این بودم که چه کنم پله‌های نردبان ترقی را ده تا یکی بالا بروم. معلوم نبود آن ته نردبان چیست اصلا. جهنم؟ قهقرا؟ ابدیت؟

به واسطه دوستی برای کاری به «ی» معرفی شدم. همان روز اول کشش عجیبی بین خودم و او حس کردم. با آن شهود زنانه‌ام به دلم می‌گفتم که اگر آزاد بودی، می‌دادمت دست «ی». «ی» هم مسلما پیش خودش همین فکر را می‌کرد با این تفاوت که جنس اسارت «ی» با من فرق می‌کرد. «ی» انگار که اسیر سرنوشتی بود که برایش نوشته بودند. «ی» میراث‌دار شاخه‌ای عرفانی بود. «ی» وظایفی داشت. «ی» باید همیشه انتظارهایی را برآورده می‌کرد. «ی» شبیه آینده من بود.

صحبت‌های اولیه برای کار حدود دو ساعت طول کشید و قرار شد من بروم اصفهان و آنجا مقدمات کار را فراهم کنم تا زمانی که دوباره «ی» را می‌بینم، کار عقب نیفتاده باشد. می‌ترسیدم از راهی که داشتم می‌رفتم. اصلا شک داشتم که دوست دارم آینده‌ام در این زمینه رقم بخورد یا نه. مردد بودم در رشته‌ای که برای تحصیلم انتخاب کرده بودم. نه از ادبیات راضی بودم و نه از تاریخ. «ی» گرایش‌های عرفانی داشت و من از عرفان متنفر بودم. من کار روی متون داستانی و عاشقانه را دوست داشتم و «ی» به خاطر تربیتش ازشان گریزان بود. «ی» مثل خیلی از استادهای رشته‌های علوم انسانی جایی برای دخترها نمی‌دید. «ی» می‌گفت دخترها ضعیف‌اند. «ی» می‌گفت که سخت است من وارد عرصه‌های تخصصی شوم.

من شروع کردم به خواندن کتاب‌هایی که «ی» گفته بود. در حقیقت «ی» من را وارد دنیای خودش کرد. یادت هست «ی» عزیز؟ که اول نامم در لیست مخاطبان تلفنت حرف آخر الفبای انگلیسی را گذاشته بودی تا نامم را راحت پیدا کنی؟ یادت هست که برای آشنا کردن من با جهان خودت، شروع کردی من را پیگیری کردن؟ یادت هست که از تلفن‌های کوتاه چند دقیقه‌ای شروع کردی؟ یادت هست که یک‌روز 2 ساعت، 2 ساعت با من حرف زدی تا شد 9 ساعت؟ یادت هست که شبش 7 ساعت حرف زدیم و باطری گوشی من رو به خاموشی رفت و گوشی تلفن خانه تو سوخت؟ یادت هست اولین حرف‌هایت به من درمورد چه بود؟

من از «ی» می‌ترسیدم. «ی» فاصله سنی زیادی با من داشت. «ی» خیلی باسوادتر از من بود. «ی» خیلی دنیادیده‌تر از من بود. «ی» به عوالمی دسترسی داشت که من نداشتم. یادم هست در یکی از مکالماتمان «ی» شروع کرد درمورد من و زندگی شخصی من صحبت کردن. شروع کرد درمورد اتاق من حرف زدن و از جزئیات گفتن. بعد از پدرم و مرگش و جزئیات آن. یادم نمی‌رود. شب بود و من دراز کشیده بودم توی اتاقم. چراغ خاموش بود و خانه در سکوت. همین که شروع کرد به حرف زدن، تمام بدنم مور مور شد. نوک انگشت پایم شروع کرد به گزگز کردن و حسش آمد بالا تا قلبم. بغض گلویم را گرفت. ترسیده بودم. اشک‌هایم ناخودآگاه از گوشه چشم‌هایش چکیدند. پشت تلفن گفتی: همینطور که تو گریه می‌کنی، منم آروم آروم با تو اشک می‌ریزم.

نمی‌دانم این چیزها را از کجا می‌دانستی. تو چیزهایی را می‌دانستی که کسی نمی‌دانست. تو انگار من را از فاصله 400-500 کیلومتری هم می‌دیدی. حس‌ات می‌کردم. انرژی قدرتمندی بین ما برقرار شده بود. علوم غریبه در کار بود حتما و البته، من هم گیرنده خوبی بودم/هستم.

من از این همه انرژی می‌ترسیدم. از با تو بودن می‌ترسیدم. از آینده می‌ترسیدم. من هنوز هم از ناشناخته‌ها می‌ترسم. به خاطر همین چیزها کاری کردم که دیگر نبینمت و نشنومت. این دیدن و نشنیدن یک سال طول کشید تا اینکه دوباره آمدی. نمی‌دانم چه شده بود؟ در طول آن یک‌سال 365 نامه برای من نوشته بودی. برای من چیزی عوض نشده بود. هنوز من بودم و ترس‌هایم با این تفاوت که دلم دست خودم بود و می‌ترسیدم باز بدهمش دست کسی. حاضر نشدم ببینمت. حتی حاضر نشدم نامه‌هایت را بگیرم و بخوانم.

«ی» عزیز. هنوز هم بعضی وقت‌ها حضورت را حس می‌کنم. مطمئنم می‌فهمی، حس می‌کنی. اصلا الان کجا هستی؟ رفتی اوهایو؟ رفتی هامبورگ؟ لندن؟ می‌دانی دکتر م. چقدر شبیه توست؟ می‌دانی هر وقت می‌بینمش یاد تو می‌افتم؟ می‌دانی که هنوز شماره تلفن‌هایت را نگاه داشته‌ام؟ راستی، ایمیل قبلی‌ات هنوز سر پاست؟ می‌شود پیدایت کرد اصلا؟ مگر زمین گرد نیست؟ مگر دنیا کوچک نیست؟ پس چرا دوباره سر راه من قرار نگرفتی؟ چرا؟

پ.ن.: «ی» نامی بود که تنها مادرت تو را به آن می‌خواند.

روایات روزمره(33): کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟

لیوان چای را می‌گیرم دستم و می‌آیم بیرون از ساختمان. وقت استراحت میان کارگاه ادبیات کودک است. لیلا را می‌بینم که نشسته روی سکوی جلوی در، با لیوان چایی در دست و آن چشم‌های مشکی براق که در پوست سفید و روشن صورتش خوش نشسته‌اند. لبخند می‌زند و من جرئت می‌کنم کنارش بنشینم. به این فکر می‌کنم که چقدر همیشه لیلا حریم داشته است. نمی‌شود بدون اجازه‌اش کنارش نشست حتی. یا بالاتر، نگاهش کرد.

می‌پرسد چه کردی؟ تهران ماندی؟ جوابش را می‌دهم. می‌گویم که فضای اصفهان دلگیرم می‌کند. اینکه آدم‌ها یک ریاکاری خیلی بدی دارند. انگار همه چیز در یک سایه دروغین شکل می‌گیرد. همه چیز پنهانی است و دستان دوستانت است که خنجر را می‌نشاند در پهلویت. می‌گویم از بسته بودن اینجا خوشم نمی‌آید. از اینکه این همه نامهربانی هست. اینکه احساس می‌کنم باتلاقی عمیق من را خواهد بلعید. دارم می‌پوسم اینجا.

یادم افتاد به زمانی که داشتم در برزخ دست و پا می‌زدم؛ همان چند ماه بعد از دفاعم که نمی‌دانستم باید برگردم خانه یا جایی در تهران بمانم. اینکه اصلا چه می‌خواستم از زندگی؟ کارشناسی ارشد تمام شده بود، من داشتم بیست‌و‌پنج سالگی را از سر می‌گذراندم و به‌وضوح می‌دانستم که دارم وارد یکی از بحران‌های زندگی‌ام می‌شود. بلاتکلیفی آدمی درس‌خوانده که جویای کار و درس نیست دیگر؛ نه به این دلیل که علاقه‌ای ندارد به این دو. چون فکر می‌کرد قرار نیست مسیر اصلی زندگی‌اش مثل همه آدم های دیگر، مثل همه معمولی‌ها همینطور معمولی پیش برود. فکر می‌کرد او می‌ماند و میز تحریرش کنار خانه‌اش، و می‌نویسد و می‌خواند. درست همانطور که در اولین روایات روزمره نوشته‌ام.

بلاتکلیفی من نه‌تنها از آرزوهای دور و درازم برمی‌خاست، که ناشی از مهلتی بود که برای رسیدن به خیلی از چیزها در ذهنم ترسیم کرده بودم. بیست‌وپنج سالگی یکی از آن مهلت‌ها بود که داشت می‌سوخت و من کاری از دستم برنمی‌آمد. همان روزها بود که «احتمالا گم شده‌ام» سارا سالار را خواندم و در همین وبلاگ هم مطلبی درموردش نوشتم. آن زمان بود که نشستم و به خیلی از ترس‌هایم فکر کردم. دیدم من می‌ترسم از وارد شدن به عرصه زندگی. درس خواندن شبیه فانتزی‌های والت دیسنی است در نظرم. با این دنیای کثیف و سیاه و سفید واقعی ما خیلی فرق دارد. دیدم من می‌ترسم که برگردم به خانه. از همین پوسیدن می‌ترسیدم. همین که داشت واقعا هم برایم اتفاق می‌افتاد. من باید می‌رفتم در دل آن ترس‌ها که بدانم آیا واقعا همانطور است که من دیده‌ام و می‌بینم، یا آن‌طور است که روانکاو می‌گوید: «لاکان معتقد است وظیفه روانشناسی این است که دست ما را بگیرد و با هم درهای در دل تاریکی را باز کنیم و ببینیم که پشت‌شان هیچ‌چیز نیست.»

همان موقع بود که بسیاری از دوستان و آشنایانم هرکدام به زبانی از من خواستند که نروم. که بمانم. هزاران وعده و وعید بود و من فقط به آن ترس‌ها فکر می‌کردم که اگر نمی‌رفتم سراغشان می‌ترسیدم از سرطان شدنشان. از تنیده شدن‌شان در سلول‌های بدنم. من به همه آنها نه گفتم و راه خودم را انتخاب کردم؛ به همه آن آدم‌های دوست‌داشتنی.

و من رفتم در دل آن ترس‌ها. در دل آن تاریکی‌ها و به خداوندی خدا قسم که از لجن کثیف‌تر آنجا بود. آنجا چیزهایی بود که مرا وحشت‌زده می‌کرد و آدم‌هایی بودند که در میان آن وحشت من را تنها می‌گذاشتند و روحشان از نجاست آلوده‌تر بود. دستان بی‌رحمی که تو را در دل آتش می‌اندازند و زبان‌هایی که به تو وعده می‌دهند که آتش برایت گلستان می‌شود. اما آنها خدا نیستند و تو ابراهیم نیستی. تو قرار است بسوزی. قرار است خاکستر شوی و آنها بر فراز خاکسترت پای بکوبند و دست بیفشانند. به قول دکتر ظریفیان عزیز: «هجرت برای همین وقت‌هاست که درد غربت تحملش ساده‌تر از این چیزهاست.»

به لیلا گفتم: آن زمان فکر می‌کردم می‌توانم اینجا نفس بکشم و آمدم. چندماهی در خفقان گذشت و من احساس کردم دستان خودم دور گلوی خودم حلقه شده و می‌فشاردش. می‌فشارد تا بمیرم و از درد و رنج راحت شوم. من از خودم فرار کردم و برگشتم به تهران. فکر می‌کردم آنجا هنوز آن آدم‌ها منتظر من‌اند.

لیلا پرسید: و منتظر بودند؟

پوزخند زدم و لیلا فهمید که چرا. زیر لب گفتم: نه!

من آن آدم‌های دوست‌داشتنی را از دست داده‌ام. من آن قدم زدن‌های دل‌انگیز شبانه را از دست داده‌ام. من آن صحبت‌های عصرانه هر روزم را از دست داده‌ام. من آن بهترین ساعت‌های زندگی‌ام را که وقف دانستن می‌کردم از دست داده‌ام. من حتی گشت و گذارهای فارغ‌البالی که هر از گاهی داشتم را هم از دست داده‌ام. تمامی تئاتر رفتن‌هایم، کتاب خریدن‌هایم، تمام آن لحظات آرامش پس از طوفان‌های روانکاوی، همه را از دست داده‌ام. چه کسی گفته که باد همه چیز را با خود نخواهد برد؟ باد می‌تواند همه هستی تو را ببرد و تو را تنها بگذارد میان برهوتی از نسیان و فراموشی. باد قدرتمند است. حتی اگر کوه باشی با وزیدن‌های هر روزه‌اش چیزی از تو باقی نخواهد گذاشت.

روایات روزمره(32): عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

شاید خاصیت آدمی باشد که هیچگاه از گذشته‌اش درس نمی‌گیرد. شاید خاصیت آدم این باشد که هرچقدر هم بخواهد براساس یادگرفته‌ها و آموخته‌هایش عمل کند، باز در آن لحظه‌های نهایی تصمیم‌گیری، مسائل ذاتی و نهادینه‌شده‌اش پا پیش می‌گذارند و کار را خراب (شاید هم درست!) می‌کنند.

دیروز با خوش‌خیالی همیشگی‌ام رفتم دفتر کارفرمای محترمی که نیمه اول امسال با هم کار کرده بودیم برای تسویه حساب. خودشان و معاون‌شان تشریف نداشتند و مسئول اداری‌ـ‌‌مالی‌شان یک فرم گذاشت جلوی من، سفید سفید و از من خواست امضایش کنم. از مبلغ قرارداد سوال کردم و دیدم یک سوم مبلغی است که من با کارفرما توافق کرده بودم. حاصل چهار ساعت انتظار من برای آمدن ایشان و یا معاون‌شان برای مذاکره نهایتا به یک اس‌ام‌اس ختم شد که: امکان‌پذیر نیست.

این هم البته یک شیوه مدیریتی است که اینقدر ارباب‌رجوع و یا همکار و زیردستت را منتظر بگذاری که خسته شود و شرایط تو را بپذیرد. شیوه کثیف دیگری که از چند کارفرما و رییس موسسه دیدم و البته که برخی از آنها شهرت بین‌المللی و وجهه فرهنگی هم داشتند، این است که موقع پرداخت دستمزد شروع کنی از فلاکت و بدبختی خودت بگویی و اینکه کار برایت ضرر داشته نه سود. البته که اگر مدیر محترم نتواند دل زیردستش را به دست بیاورد، روش سوم را به کار می‌بندد: شروع می‌کند به تخریب آن آدم که «شما کار بلد نبودید» و «کی به شما کار می داد که من دادم» و «تو کاری نکردی» و «شما جمع رو از یک‌دستی درمی آوردی» و نهایتش هم می‌رسد به تهمت‌های اخلاقی و جنسی.

می‌دانید. من می‌ترسم از این موقعیت و تا جایی که بتوانم از این موقعیت‌ها احتراز می‌کنم اما یک جایی دیگر یا باید برای همیشه بروم در غاری، جنگلی، جایی تنها زندگی کنم یا بپذیرم که جامعه ما سرطان دارد و من هم باید مثل سرطان باهاش برخورد کنم. یک زمانی مثل احمق‌ها فکر می‌کردم اگر من خوب باشم و اطرافیان من خوب باشند، فضایی که در آن نفس خواهیم کشید سرشار از صلح و دوستی خواهد بود و ما می‌شویم برای خودمان ورژن جدیدی از اجتماع. نه که الگوی کسی باشیم، نه. برای خودمان خوب زندگی کنیم. می‌بینم نمی‌شود. همان‌هایی که فکر می‌کنی و حتی خودشان هم فکر می‌کنند که در این حلقه قرار دارند، در حلقه‌های دیگر هم هستند. همان سرطان است که گفتم. باید کند انداختش دور آن عضو بیمار را!

روایات روزمره(31): و دردهای من همه از عشق است

هشدار: این مطلب متناقض و آشفته است!

خیلی وقت است می‌خواهم مطلبی درمورد عشق بگذارم. همان بلای خانمان‌سوزی که زندگی خیلی از ما را آشکارا و پنهان خاکستر کرده. بعضی از ما آنقدر مغروریم که خودمان را از تک و تا نمی‌اندازیم و سعی می‌کنیم به روی خودمان و هیچ‌کس دیگر نیاوریم که عاشق بوده‌ایم و چه اتفاقاتی در آن دوران برایمان افتاده است؛ حالا چه عشقمان به سرانجام و وصال رسیده باشد و چه نرسیده باشد. تازه عشق‌های به وصال رسیده و از شور افتاده انگار که لکه ننگ است روی پیشانی‌مان. با همین انکار و ریاکاری است که جامعه ایرانی سال‌هاست هنوز به خانواده پای‌بند بوده است. یعنی حداقل من فکر می‌کنم یکی از پایه‌هایش همین است. اینکه هیچکس نمی‌فهمیده که دیگری قبل از او کسی را دوست داشته و دست کسی را گرفته و قلبش برای کسی تپیده است. هنوز هم گفتن این چیزها قبح دارد. اما بدشانس هنرمندها! نویسنده‌ها و شاعرها که هرچقدر هم بخواهند پنهان کنند، از یک جایی از زندگی‌شان می‌زند بیرون. آن وقت می‌شود رسوایی.

توی کارگاه‌های داستان و رمان همیشه می‌گویند که خود شما خوب از لابلای خط‌های نوشته‌تان پیداست. اگر نمی‌خواهید افشا شوید، اصلا ننویسید. خوب یک‌سری‌ها هم مثل من مرض دارند. باید بنویسند. باید از ممنوعه‌ها بنویسند. باید برای خودشان دشمن بتراشند و دوست‌هایشان را در همین نوشته‌ها از دست بدهند. اینکه تا امروز سعی کرده‌ام از عشق به‌طور مستقیم در وبلاگ چیزی ننویسم، چند دلیل دارد. اولی‌اش این است که می‌ترسیده‌ام از همین واکنش‌های دور و نزدیک و سخت و آسان. که دیدم این واکنش‌ها شامل حال معمولی‌ترین گفته‌های من هم می‌شود؛ چه برسد به مقوله حساسی مثل عشق که هنوز از تابوهای جامعه ماست. که هنوز یک عده‌ای فکر می‌کنند باید بعد از ازدواج شکل بگیرد. که آنهایی هم که به بعد از ازدواج موکولش نمی‌کنند، شاید در ته ذهنشان این حک شده باشد که عشقی که به وصال برسد، عشق نیست. یعنی تقصیری هم نداریم؛ تاریخ‌مان و ادبیات‌مان و عرفان و فلسفه‌مان این را به ما یاد داده. ما ملت مازوخیستی هستیم.

دلیل دومش این بود که نگهش داشته بودم برای رمانی که دارم می‌نویسم. محمدحسن شهسواری جمله قشنگی به ما گفت. گفت اولین رمان هر نویسنده‌ای مثل مجسمه‌های میکل آنژ است. میکل آنژ روزها و ساعت‌ها توی کوهستان می‌گشت تا سنگی خاص را بیابد و بعد که پیدایش می‌کرد، می‌گفت: موسی(مثلا) در این است. می‌بینمش. منتظر است من بتراشمش. رمان اول هم توی خود شما هست.

سومین دلیلش اما چیزی بود که روانکاوی به من فهماندش. من خودم تصور دقیقی از عشق ندارم. بس که این مفهوم برای من تابو بوده است و هست. بس که از قدیم یاد گرفته‌ام پنهانی بهش فکر کنم و البته از داستان‌ها و فیلم‌های کلاسیک چیزهایی درموردش فهمیده‌ام. چون اساس فهم من از این مسئله همان‌ها هستند، و بس‌که در اطرافم چیزی از عشق و خوشبختی ندیده‌ام و بس که فرهنگ ما الکن است از اینکه عشق را برای ما تعریف کند، بس که مذهب‌مان و متولیان مذهبی‌مان خواسته‌اند گفتمان خودشان را غالب کنند بر تمام هستی، بر همین اساس است که من عشق را مادی می‌دانم؛ مستقیم‌ترین چیزی که از عشق می‌فهمم همان احساس خاص و شدیدی است که بین یک مرد و زن به‌وجود می‌آید؛ فارغ از اتفاقاتی که بعدش می‌افتد. من همین را می‌دانم. من اصلا نمی‌دانم که خودم تا حالا عاشق کسی شده‌ام یا نه. شايد به اين خاطر كه هیچوقت عقلم از کار نیفتاده در برخورد با هیچ آدمی. شاید به این خاطر که من ناخودآگاه عشق را با ازدواج یکی می‌پنداشته‌ام.

چند وقت پیش بود که مقاله‌ای می‌خواندم درمورد تبدیل عشق جنسی به روابط عاطفی. می‌گفت محققان می‌گویند عشق همان غریزه جنسی است که طبیعت در همه حیوانات گذاشته تا نسل‌شان تداوم یابد و وقتی رابطه جنسی‌های مداوم بین دو جنس اتفاق بیفتد و لذت کافی را از هم ببرند، کم‌کم این احساس کم‌رنگ می‌شود؛ چون جسم فکر می‌کند تولید مثل صورت گرفته است. آن‌وقت است که کوری عشق می‌رود. آن‌وقت است که تن می‌خواهد با کس دیگری باشد. راهکار آن مقاله این بود که روابط جنسی محدود شود تا زوج‌ها تک‌همسر بمانند؛ تا بنیان خانواده به قول خودشان حفظ شود.

البته مقاله پر بیراه هم نمی‌گوید. و شاید چه خوب که عشق کور است. چون ما همه نیمی حیوان و نیمی فرشته‌ایم. بیش از آن هم نمی‌شویم. من معتقدم نیمه حیوان و فرشته دقیقا اندازه هم‌اند. مگر چقدر می‌شود یک انسان را دوست داشت؟ انسانی که لجن است! که همه ما لجن‌ایم.

من عشق عرفانی را اصلا قبول ندارم؛ عشق افلاطونی را هم! عشق برای من زمینی است. همین است که این مقاله می‌گوید. اما نوع تربیتم همین عشق را برایم تابو کرده است. چه سخت است اعتقادی که نمی‌تواند به این راحتی‌ها عملی شود. خیلی سعی کرده‌ام که یکی از طرفین معادله را از بین ببرم، محو کنم؛ اما نشد. خواستم به حسم اصالت بدهم، اما تربیت اجتماعی و خانوادگی‌ام نگذاشت. خواستم طبق عرف جامعه تشکیل زندگی بدهم، که کسی از درون من فریاد می‌زد و می‌خواست به صلیبش نکشم. کسی که وقتی آزارش می‌دادم آنقدر دست و پا می‌زد که دیکتاتور درونم تسلیمش می‌شد. که دست نوازش بر سرش می‌کشید وقتی که از پس ماه‌ها به کسی که دوستش داشت فکر می‌کرد و ساعت‌ها می‌گریست. که با او همنوا می‌شد زمانی که برای از دست دادن‌‌هایش سوگواري می‌کرد.

می دانید. جامعه و قوانینش می‌توانند تغییر کنند اما اصالت حس از بین نمی‌رود. همان است که وقتی آهنگ غمگین عاشقانه‌ای را گوش می دهیم که از نابودی یک رابطه حرف می‌زند و تهش می‌گوید: «هنوز هم دوستش دارم»، خیلی‌هایمان به فکر فرو می‌رویم. برای همین است که لیلی و مجنون جگرمان را می‌سوزاند. برای همین است که وقتی فیلم‌های عاشقانه را می‌بینیم، دوستشان داریم. برای همین است که خیانت برای‌مان سنگین است زمانی که «برف روی کاج‌ها» را می‌‌بینیم و دلمان می‌سوزد برای تراژدی «قصه پریا». برای همین نابودیم! برای همین است که عزا را بیشتر از عروسی دوست داریم در این مملکت! چون همه‌مان در درون خودمان حس‌هایی داریم که نابودش کرده‌ایم. کاش جرئت داشتیم مثل شخصیت فیلم «دفتر یادداشت» همه چیز را تغییر دهیم.

روایات روزمره(30)

معمولی مثل من

 

از همان دو هفته پیش که مطلب قبلی را گذاشتم تا الان دارم به این زمان و گذاشتن این مطلب فکر می‌کنم. اینکه بالأخره هر کسی یک جایی باید بلند شود و با تمام قوایش گند بزند به داشته و نداشته‌اش. به قول مذهبی‌ها خودش را با لجن یکی کند تا بفهمد که جز لجن نیست. به قول زینو که حدیثی را از حضرت علی نقل می‌کرد و می‌گفت: ما آن اولش از نطفه و کثافت به وجود آمدیم و آخرش هم با گند و فاضلاب می‌میریم. یا به قول داستان‌نویس‌ها باید یک جایی بگذاری آن هیولای درونت بیرون بیاید. باید بگذاری بیاید و تا جایی که می‌خواهد خرابکاری کند؛ بعد افسارش را بگیری که «هی عمو! کجا می‌روی تنهایی؟» یا به قول روان‌شناسان یونگی باید بگذاری پرسونا شکسته شود و از آن زیر خود واقعی‌ات بیرون بیاید. و البته که همه ما جز نقاب‌هایی پوک و مزخرف چیزی نیستیم. فروغ عزیز می‌گوید که:

«انسان پوک!

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندان‌هایش

چگونه وقت جویدن سرود می‌خوانند

و چشم‌هایش

چگونه وقت خیره شدن می‌درند!»

مدت‌هاست که خسته‌ام و دارم فکر می‌کنم که کی باید این کار را بکنم؟ کی باید این نقاب اکرم شاد و خستگی‌ناپذیر و موفق و صبور را بشکنم و از آن زیر هر آنچه هست را بریزم بیرون؟ درحقیقت می‌خواهم الهه آرتمیس وجودم را خرد و خاکشیر کنم و بگویم خسته شده‌ام از دستت، از مردانگی‌هایت، از تحمل‌هایت. چقدر بند می‌زنی به آفرودیت؟ چقدر هرمس را تهییج می‌کنی؟ آن پایین، هرا نیست؟ هستیا نیست؟ آتنا نیست؟* تف به تو! که می‌دانم از کی و کجا بزرگ شده‌ای و داری همه مرا تسخیر می‌کنی. می‌دانم که تلقی‌ات از دنیا با همه آن‌چیزی که درموردت تصور می‌کنند، متفاوت است. می‌خواهم افشایت کنم؛ و چه زمانی بهتر از زادروزم و چه بهانه‌ای بهتر از اینکه از سالگرد فوت پدرم، تنها 3 روز می‌گذرد. الان وقت مناسبی است برای آن مطلبی که با زینب درموردش حرف زدم. گفتم صبر کن و ببین که چطور ویران‌کننده‌ترین مطلبم را روی وبلاگ خواهم گذاشت.

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چطور شد که «اکرم» به اینجا رسید؟ چرا اینطوری شد؟ چرا نقاب‌هایی زد روی آن دختربچه‌ای که در درونش بود؟ همان دختربچه خموده و ساکتی که اغلب اوقات هم مورد تمسخر قرار می‌گرفت. می‌دانید؟! من سریال‌هایی مثل «مرد هزار چهره» را دوست ندارم. چون من را یاد دوران کودکی خودم می‌اندازد. بدتر از آن سریال‌هایی مثل «برره» و «قهوه تلخ» را هم دوست ندارم؛ چون نقش‌هایی که سیامک انصاری بازی‌شان می‌کند، خیلی به روزگار الان من نزدیک‌اند. به قول روانکاو: «تو چقدر بدبخت و تنهایی!» (اینکه چرا همه مثال‌هایم از سریال‌های مهران مدیری شد، نمی‌دانم! این راه هم باز باشد برای کسانی که دوست دارند تحلیل یونگی و فرویدی و لاکانی بکنند.)

می‌خواهم بدانم که چه چیزی باعث شد آن اکرم برود و از یک زمانی به بعد، اکرمی جایش بنشیند که اینقدر هیاهو دارد؟ این را می‌دانم که از همان دوران دبستان عاشق شهرت بودم. نمی‌توانستم دنیایی را تصور کنم که «اکرم» در آن هیچ نقشی ندارد. نمی‌توانستم جهانی را بسازم که من در حاشیه‌هایش هستم. من باید متن زندگی می‌بودم، نه حاشیه‌اش. این مسلما تأثیر آن همه فیلم و داستانی بود که از همان ابتدای کودکی روبروی من قرار گرفتند. آدم‌های تنها وقتشان را با فیلم دیدن و کتاب خواندن و فکر کردن می‌گذرانند. برای من که 5 سال دبستان را با یک نفر توی یک نیمکت نشستم و با یک نفر دوست بودم، چیز عجیبی نیست. راستش را بخواهید دوران راهنمایی هم همیشه خجالت‌زده بودم؛ برای هر چیزی که داشتم و فکر می‌کردم کم است، یا نداشتم و فکر می‌کردم دنیا با نداشتن آن به آخر رسیده. تخم کمال‌گرایی و ایده‌آل‌طلبی همانجا کاشته شد برای من.

داشتم می‌گفتم؛ امان از فیلم‌ها و کتاب‌ها. امان از الگوهای کلاسیکِ هنجارشکن؛ امان از اسکارلتِ برباد رفته؛ خاله هتی قصه‌های جزیره؛ رزِ تایتانیک؛ نفرین به همه زن‌های دوست‌داشتنی داستان‌ها. لعنت به کتیِ زنان کوچک؛ لعنت به جودی ابوتِ بابالنگ‌دراز. تف به همه مردهایی که نقش مکمل این زن‌ها بودند و توی زندگی واقعی انگار هم آن زن‌ها و هم آن مردها ناپدید می‌شدند. اصلا تف به همه نویسنده‌هایی که با این داستان‌هایشان تمنای داستان‌‌نویسی را در من به وجود آوردند.

شاید اگر مسیر زندگی من هم مثل خیلی از دوستان ادبیات‌خوانده‌ام جلو رفته بود، من هم الان شاد بودم. من هم الان می‌نشستم و با دنیای داستانی کیفور می‌شدم. اگر آن طرف زندگی را ندیده بودم، اگر من هم مجبور نبودم روی پای خودم بایستم، آفرودیت و هرا و دیمیتر و بقیه را قربانی کنم پای آرتمیس، شاید الان دنیایم طور دیگری بود؛ شاید جای خیلی‌ها بودم. خیلی‌هایی که سرخوشی‌شان در من بلورهای نفرت را می‌سازد و روز به روز بزرگترشان می‌کند. از همه دخترها و زن‌های بی‌مسئولیت متنفرم. از همه آنهایی که همیشه توی آسایش بودند. از آنهایی که همیشه جیب‌شان پر پول بود. آنهایی که هیچ‌وقت غصه هیچ‌چیز بزرگتر از اندازه بینی‌شان و تنگی شلوارشان روی باسن‌شان را نخوردند. از همه آنهایی که راحت دل می‌بندند و راحت به آغوش مردی می‌روند که درست نمی‌شناسندش. آنهایی که در لحظه لذت می‌برند و فکر هیچ چیز را نمی‌کنند چون همیشه کسی بوده که کثافت پشت سرشان را پاک کند و آخرش هم بفرستدشان زیر سایه مرد دیگری که تحملشان کند. از همه ناز و نیاز زنانه‌شان متنفرم.

از همه آن چیزهایی که باعث می‌شود یک زن به اینجا برسد، به این همه نفرت، متنفرم. از آن دوم مهرماه که هرچقدر صبر کردیم پدرم به خانه نیامد. از آن 40 روزی که 21 روزش را توی آی‌سی‌یو بیهوش بود. از تمام جراح‌های قلب و مغز که مغزهای پریشان را دوباره توی کاسه سرها می‌گذارند و قلب‌های تکه‌تکه شده را باز به هم می‌دوزند. از بوی داروی بیهوشی، از داروی ضد عفونی، از نفس‌تنگی درون محفظه‌های اکسیژن. از آن بخش پر از کثافت و گه مراقبت‌های ویژه. از همه آن دکترهای بی‌مسئولیتی که امیدهای واهی می‌دهند به بستگان بیماران خاص و تصادفی‌ها و سرطانی‌ها. از آنهایی که جرئتش را ندارند که پیام‌آور مرگ باشند؛ که راستش را بگویند. از 13 آبان متنفرم که زنگ آخر آمدند دنبالم که برویم خانه. که توی راه به من شاد و شنگول نمی‌گفتند چه شده. از همه آن ثانیه‌ها و ترحمی که دیگران کم‌کم به دخترکی یتیم پیدا می‌کردند، متنفرم. از آن صبح نفرت‌انگیز، از آن تخت مرده‌شور‌خانه‌ای که به یک دختر 13 ساله می‌فهماند که باید مثل یک زن پخته رفتار کند، از آن کفن خونی، از سنگ‌ قبرهای ساکت و آرام، از همه چیز متنفرم.

از روزهای بعدش که امضای همان دخترک یتیم هویت پیدا کرد، از دادگاه‌های تعیین سن رشادت، از اداره ثبت، از اداره بیمه، از اداره مالیات، از پاسگاه‌های پلیس، از استشهادهای محلی، از همه چیز متنفرم که من را به ناگهان از 13 سالگی پرت کردند به 30 سالگی. از آن همه مسئولیتی که یک‌باره روی دوشم گذاشته شد. از اسنادی که یکی‌یکی به نامم شدند و جمله‌هایی شبیه به هم که: معقول شده‌ای، به سن قانونی رسیده‌ای، خودت برو مالیاتت را بده، خودت برو خانه پیدا کن، خودت برو مدرسه‌ات را ثبت نام کن، خودت برو کنکور بده، خودت برو خط تلفن‌ات را بفروش، خودت موبایل بخر، خودت خانه‌ات را تمیز کن، خودت اسباب‌کشی کن، خودت کار کن، خودت فکر کن، خودت برو دانشگاه یک شهر دیگر ثبت‌نام کن، خودت باش و خودت و خودت و خودت.

من هم بدم نمی‌آمد که مثل همه راحت زندگی کنم؛ همین اجتماع کوفتی لعنتی نگذاشت. شرایط خاص نگذاشت. همین زن‌های ملوس و زیبا و بی‌مسئولیت که فکر می‌کردند هر زنی دنبال شوهرشان است. همان‌هایی که به قول سمیه وقتی دختری بی‌پدر را می‌بینند گمان می‌کنند باید در اسرع وقت شوهر کند و خودش را به شاخه‌ای بیاویزد وگرنه می‌میرد. همان‌ها که فکر می‌کنند تو ریشه فسادی و خودشان تبلور پاکی. که نمی دانستند شوهرشان قبل از آنها سراغ من آمده بود. که هنوز هم خیلی‌هایشان نمی‌دانند شوهرانشان چه پیام‌هایی به من داده‌اند.

من هم بدم نمی‌آمد که دست به سیاه و سفید نمی‌زدم و هر از چندی نق‌نقی می‌کردم و آنچه می‌خواستم مثل هدیه کریسمس، شب کنار بالشم گذاشته می‌شد. من هم بدم نمی‌آمد خودم را خنگ و احمق نشان بدهم تا بشوم همان عروسک نفهمی که همیشه مردها دنبالش هستند. اما خود مردها نگذاشتند. هرجا که رفتم سریع دهانشان باز شد که: «محکم باش! خودت کارهایت را انجام بده.» دیگر چه انتظاری از دختری هست که تمام سوراخ‌سنبه‌های دادگاه‌ها را می‌شناسد و خوب می‌داند قانون مدنی و حقوقی و کیفری مملکتش چه می‌گوید؟ چه انتظاری از دختری هست که بنگاه‌های املاک را خوب می‌شناسد و گورستان ماشین‌ها را بلد است و تعمیرگاه‌های کنار شهر را دوره کرده است؟ چه انتظاری هست از دختری که یک‌تنه با ماشین از شهری به شهر دیگر می‌رود، که 12 شب تنهایی برمی‌گردد خانه، که 10 سال است خودش حساب و کتاب خرج و مخارجش را دارد، که می‌داند هر گرم طلا کی گران می‌شود و گوشت و مرغ را از کجا می‌تواند ارزان‌تر بخرد؟ چه انتظاری هست که این دختر، دخترانه رفتار کند زمانی که چک بانکی می‌کشد و سفته‌هایش دست این و آن است؟ شما انتظار دارید که من و امثال من مثل دوستم رفتار کنیم که می‌گوید: «جهیزیه وظیفه پدر و مادر است. تو چرا نگرانش هستی؟»

نه دوست عزیزم، من مرد نشده‌ام. من نخواسته‌ام که مرد باشم؛ جامعه از من خواسته مرد باشم تا از تهمت و افترا دور باشم. افراد جامعه از من خواسته‌اند محکم باشم مبادا که وظیفه‌ای به دوششان بیفتد. مبادا انسانیت‌شان بجنبد. در این میان باز هم می‌گویم من می‌توانم به‌خوبی مثل یک مرد باشم، نه ضعیف‌تر از آن‌ها که اتفاقا قوی‌تر. می‌توانم طوری باشم که هم مردها دوستم داشته باشند، هم زن‌ها. مردهایی که من دیده‌ام، فقط نر بوده‌اند. به قول خواهر حسین حلاج: «در این شهر یک مرد بود، آن هم حسین بود که به دارش کشیدید. دیگر مردی نمی‌بینم.»

می‌خواهم بگویم هنوز آفرودیت آن پایین نفس می‌کشد. هنوز زنانگی‌هایم نمرده‌اند. هنوز بوی قرمه‌سبزی‌ام محله را پر می‌کند، هنوز بلدم ناخن‌هایم را فرنچ کنم، ابروهایم را بردارم، موهایم را رنگ کنم، لباس تنگ و کوتاه بپوشم. هنوز می‌توانم سرخوشانه رفتار کنم که حتی تویی که من را می‌شناسی با خودت تعجب کنی که این دختر همان است که 8 سال توی دانشگاه تهران درس می‌خواند؟ این دختر لوند همان است که توی چشم تمام مردهای دانشکده زل می‌زد و گند و کثافت‌شان را می‌ریخت روی آب؟ همان است که تهمت‌های پسرهای هم‌کلاسی‌اش را یکی‌یکی پیگیری می‌کرد تا به غلط‌کردن بیفتند؟ این همان است؟

من همانم؛ با همه نفرت‌ها و کینه‌هایم. با همه بخشش‌ها و اغماض‌هایم. با همه خوبی‌ها و بدی‌هایم. من هم مثل شما آدمم. مثل شما معمولی‌ام. تنها شرایطم اندکی فرق کرده. من هنوز انسانیتم نمرده که چیزهایی را ببینم و سکوت کنم. ببینم که جایی ظلم می‌شود و لب ببندم. من هنوز یاد نگرفته‌ام که این چیزها را توی وبلاگم ننویسم مبادا که فلان خواستگار ببیند و نظرش عوض شود. به جهنم! اگر نظرشان این‌طور عوض می‌شود، بگذار بروند. آرتمیس از ته وجودم فریاد می‌زند که: «به وجود چنان مردهای ظاهربین و حیوان‌صفتی هیچ احتیاجی نیست.» برای من اعتماد کردن دیگر بسیار دشوار شده و می‌دانم که سهم عمده این بی‌اعتمادی به گردن اجتماعی است که مردها و زن‌هایش در ریاکاری غوطه‌ورند.

* آرتمیس: ایزدبانویی که خصلت‌های مردانه دارد./ آفرودیت: الهه عشق و هرزگی / هرمس: خدایگان روابط انسانی/ هرا: ایزدبانوی زنانگی/ هستیا: الهه درون‌گرایی و شهود/ آتنا: ایزدبانوی خردورزی زنانه/ دیمیتر: الهه مادر

در آستانه فصلی سرد: دهم

شده چون مرغ طوفان، که جز بی‌پناهی، پناهی ندارد

 

آفتاب غروب می‌کند و شب در درون من سایه می‌افکند؛ شبی سیاه، سرد و بارانی. حرفی ندارم که بگویم؛ خواب از من فراری است. دم در نگهبان گیر می‌دهد و کارت می‌خواهد. کارت را پرت می‌کنم پیشش و توی دلم بهش فحش می‌دهم: کثافت! عوضی جرئت می‌کند به من بگوید: سرت را نینداز همینطوری برو تو!

می‌آیم، می‌نشینم دو قسمت باقیمانده «ماتادور» را می‌بینم، آرام نمی‌شوم. سه قسمت دیگر از «پژمان» را می‌بینم، باز آرام نمی‌شوم. ساعت نزدیک دوازده شده. خوابم نمی‌آید. فحش می‌دهم به مشاور املاک پست‌فطرت که امروز باهاش سر و کله زده‌ام. فحش می‌دهم به همان سه تا پروژه مزخرفی که روی دستم مانده و انرژی ندارم تمامشان کنم. فحش می‌دهم به مردک احمق، مسئول فلان سازمان معتبر که پول پروژه‌ام را چندوقت است نداده؛ که شاید ندهد. که اول کار گفت شش میلیون و حالا می‌گوید یک میلیون. فحش می‌دهم به آن یکی آقای دکتر که مدت‌هاست پولم را خورده و نمی‌دهد. از همه‌شان متنفرم.

باز می‌روم سراغ فیلم‌ها. «من همسرش را هستم» را باز می‌کنم. نمی‌دانم فضای فیلم چیست. از همان جمله‌های اول می‌ریزم به‌هم. جایی که زن داستان (شهلا) دارد شب قبل از عروسیش را تعریف می‌کند. همان‌جا که در اوج خوشحالی از شوهرش (امیرحسین) می‌پرسد تو چه احساسی داری؟ و با بی‌تفاوتی‌اش روبرو می‌شود. ده دقیقه نمی‌گذرد که دیوانگی به سراغم می‌آید. فضای فیلم مانند «انعکاس» است و بدتر از آن «چهل سالگی». ماجرای زن‌هایی که بعد از سال‌ها عشق اول‌شان را می‌بینند. در شرایطی که خودشان ازدواج کرده‌اند و همسرشان به اندازه دنیا بهشان اعتماد دارد. آتش آن عشق اولی شعله‌ور می‌شود. فضای سرد و سیاه و بارانی درونم، طوفانی می‌شود. قلبم دارد از جا کنده می‌شود. آه کفاف غمم را نمی‌دهد. دیوانه می‌شوم. همینطور که فیلم جلو می‌رود از زن بودنم بدم می‌آید. از اینکه همیشه گیر می‌افتیم. از اینکه همیشه مجبوریم. از این خاک بر سری‌مان. از ترفندها و حیله‌هایمان. از ذات زنانگی‌مان.

فیلم با پایانی متفاوت از آنچه من فکر می‌کنم تمام می‌شود اما باعث نمی‌شود که ابرهای سیاه درون من بروند. ابرها می‌مانند با دیالوگ‌هایی از فیلم که در ذهن من می‌درخشند:

شهلا: چطوری؟

زری: تو بهتری! ... اصلا فکرش رو می‌کردی؟

شهلا: هنوز باورم نمیشه... چیه؟ به چی فکر می‌کنی؟

زری: به اینکه تو زده به سرت! واقعا زده به سرت! دیوونه شدی!

شهلا: آره! فکر کنم وقتش رسیده بود.

زری: تو یه لحظه فکر کردی اگر امیرحسین بفهمه، چی میشه؟

شهلا: حالا چیه؟ نگران امیرحسینی؟

زری: نه عزیزم، نگران توأم! نگران تو که یادت رفته چند سالته. تازه میخوای ادای دختر دبیرستانی‌ها رو درآری. فکر می‌کنی اگر امیرحسین بفهمه چی میشه؟ هان؟ ببین فوقش چند روز داد و بیداد راه می‌اندازه و قاطی می‌کنه، بعدش با یه تیپا از اون خونه میندازدت بیرون. تا سرت رو بجنبونی، جات رو تو اون خونه گرفتند. الحمدلله ویتینگ لیستش هم که پر و پیمونه. داری دستی‌دستی زندگی‌ات رو می‌ریزی به هم!

شهلا: یه دقیقه منو نگاه کن! ارزش من این زندگیه که تو نگرانشی؟ یعنی لیاقت من زندگی‌ایه که هر آن می‌تونن منو با یه تیپا از توش بندازن بیرون دیگه. آره؟

زری: این حرفا از من و تو گذشته! دو دستی زندگی و بچه هات رو بچسب. عاقل باش!

شهلا: من عاقل باشم؟ تو اصلا کسی رو سراغ داری که به اندازه من عاقل بوده باشه؟ حرف الانم نیستا! از همون موقعایی که مد بود که می‌گفتن گور بابای شوهر! من از همون اولش سعی کردم که عاقل باشم. عاقل که چه عرض کنم؟! خودمو زدم به خریت! اینقدر خودمو زدم به خریت که خریت عادتم شد. بعد تو میگی همین خرم، میخوان از اون خونه بندازنش بیرون؟!

روایات روزمره(29)

چشم ها را باید شست

 

وقتی مطلب قبلی را روی وبلاگ گذاشتم، یکی از اولین کامنت‌ها مربوط به یکی از دوستان عزیزم بود. دوستی که سابقه دوستی‌ام با او دارد از مرز 12 سال می‌گذرد. در این 12 سال بعضی وقت‌ها بسیار به هم نزدیک بوده‌ایم و بعضی وقت‌ها نه، فاصله میان ما افتاده. تحلیلش از مطلب من از خلال این 12 سال دوستی خیلی جالب است. شاید دوستم راست می‌گوید. شاید هم نه. من قضاوتی نمی‌کنم.

مطلب قبلی مربوط به اتفاقی بود که برخی از دوستانم در جریانش بودند و می‌دانستند من چه زجری را تحمل کرده‌ام؛ برخی هم نه. برخی مثل رامک عزیز خودش از همین وبلاگ متوجه شد و نامه‌ای برای من فرستاد که بسیار برای من دلنشین و دوست‌داشتنی بود.

این هم کامنت آن دوست عزیزم:

«می‌دانی اکرم! این نوشته‌هایت، و هر حرفی که از این قسم می‌زنی، من را می‌ترساند ... همیشه به این چیزی فکر می‌کنم که قاعدتاً باید توی روانکاوی بهش برسی یا رسیده باشی.
تو همیشه انگار از یک خشم سرشاری که کسی حقت را خورده! و من نمی‌دانم چرا. تو برعکس من که همیشه توی خودم دنبال دلیل همه مشکلات دنیا می‌گردم، حتی چیزهایی که دخلی به من ندارد، و با این کار بسیار خودم را می‌آزارم و اشتباه هم می‌کنم، دنبالۀ تمام ناکامی‌هایت را در این و آن می‌گیری!

گویی هرچه برای رسیدن لازم است همه‌اش در خودت هست و هر نشدنی ریشه در دیگرانی دارد! که حتما هم غاصب اند! نمی‌شود غفلت هم کرده باشند؛ نمیشود بدون قصد حرفی را زده باشند و فکرش را نکرده باشند که حرفشان چه نتیجه ای دارد یا نمیشود که این سرشت زندگی باشد که آنها بدون اینکه بخواهند از تو جلو بزنند!

نه، انگار همیشه نیت کثیفی در کار است، آدم‌ها کینه دارند، حسودند، مریض‌اند و اصلا می‌خواهند که تو نرسی.

می‌دانی اکرم! این من را از تو می‌ترساند.

از اینکه یک روز انگشت اتهامت به سمت من گرفته شود...

ببخشید که سخنم تلخ شد. اما این ترس حتی گاهی من را از تو می‌تاراند..

روایات روزمره(28)

دیگر تمام شد! همیشه پیش از آنکه فکر کنی، اتفاق می‌افتد.

 

تا یادش می‌افتم و اشک توی چشم‌هایم حلقه می‌زند و می‌آید که تبدیل شود به سیلی ویرانگر که همه چیز را از قلب تا چشمهایم بشوراند، به خودم نهیب می‌زنم: «این که چیزی نیست! دیگران بدترش را دیده‌اند!»

آن صدا راست می‌گوید. هرچند که نمی‌گذارد من عزاداری کنم برای چیزی که از دست داده‌ام؛ برای چیزی که هزاران تفأل خیر برایش زده بودم، برای چیزی که دوستان و آشنایانم هزاران دعا برایش کرده بودند، برای چیزی که مدتی شده بود منتهای خواسته‌های من در این برهه از زندگی‌ام. هرچند که نمی‌گذارد من دندان بر هم بسایم و مشت بکویم بر سینه کسانی که مانع من شدند، اما خشم را در من تقویت می‌کند که حقت را بگیر! که الان عقب‌نشینی کن و با قوایی چندبرابر برگرد! برگرد و کنارشان بزن و در اوج تف بینداز توی صورت‌هایشان. لگد بکوب بر چهره‌های کریه‌شان. نفرین بفرست بر دورویی نفرت‌انگیز‌شان.

حالم به هم می‌خورد از مناسبات کثیف دنیای کثیف‌ترشان که اگر قدسیت و شأن موضوع نبود و اگر قسم خداوند نبود بر لوح و قلم، جا داشت سنگ‌باران کنم دنیای‌شان را به نشانه برائت؛ همانطور که ابراهیم سنگ می‌زد بر ابلیس؛ که اینان خود ابلیس مجسم‌اند.

آن صدا راست می‌گوید زمانی که اطرافیانم را می‌بینم که چطور دست و پا می‌زنند در باتلاق بی‌عدالتی و از ظلم تن‌شان رنجور می‌شود و روحشان نحیف. زمانی که اطرافیانم را می‌بینم که زمانه به گدایی مادی و معنوی واداشته‌شان. زمانی که می‌بینم آرزوهای تمام زندگی‌شان را نابود می‌‌بینند و انگار هیچ امیدی نیست و نخواهد بود هیچ‌وقت. آن وقت است که به آن صدا حق می‌دهم که بگوید: «این که چیزی نیست.»

آن صدا راست می‌گوید حتی وقتی که می‌گوید: «این که چیزی نیست؛ مردم شکست عشقی خورده‌اند و آخ نگفته‌اند.» و من جرئت می‌کنم و با خودم می‌گویم: «من هم شکست عشقی خوردم و باز ایستادم روی پاهایم. این که چیزی نیست!»

 

روایات روزمره(27)

هرگه که یاد روی تو کردم، جوان شدم

از آن روز که با لیلی رفتیم خیابان فاطمی و مانتو خریدیم و فردایش که با هم رفتیم سپهسالار و کیف و کفش خریدیم و آنقدر هم زود کارمان راه افتاده بود؛ و قبلش هیچ فکر نمی‌کردیم اینقدر زود تصمیم بگیریم و آن‌همه پول را یکجا خرج کنیم و مانده بودیم با خورشیدی که غروب نکرده و دل‌هایمان که نمی‌خواست به این زودی جدا شود؛ بعد رفتیم تا دم مترو سعدی و یکی‌مان گفت: «زوده برگردیم خونه» و آن یکی گفت: «برگردیم سپهسالار و بشینیم روی نیمکت سنگی‌هاش» و همین کار را کرده بودیم؛ و همانطور که از عشق حرف می‌زدیم و اتفاقاتی که بر خودمان و اطرافیان‌مان رفته بود و از جلسات مشاوره و روانکاوی و کهن‌الگوهای ذهنی، ویالونیست باغ سپهسالار آمد کنارمان و هرچه آهنگ سوزناک بود ریخت در حنجره سازش و دل ما را ناساز کرد؛ از همان روز که وقتی سیاهی شب سایه انداخت بر آسمان و تازه نورهای رنگارنگ مغازه‌ها می‌تابید بر کفش و کیف‌های نو توی ویترین‌ها و مردمانی که یکی از یکی زیباتر از جلویمان می‌گذشتند، تازه بلند شدیم و رفتیم سمت مترو. از همان شب که روی خط‌های عابر پیاده میدان انقلاب در ابتدای امیرآباد ایستاده بودم منتظر تاکسی، حس‌های عجیب در من پیچیدند و زمانی که نشستم روی صندلی عقب و خودم را کشاندم تا پشت راننده و توی آیینه بین نگاه او و موهای فر خودم که از گوشه شال قهوه‌ای زده بود بیرون حیران ماندم و یادم آمد که فروشنده کیف و کفش چندبار گفته بود که: «رفتی خونه برای خودت اسفند دود کن» و من فقط پوزخند زده بودم به حرفش، از همان موقع می‌خواستم بیایم و بنویسم از همین مسیر لعنتی و خوب امیرآباد.

مسیری که اول‌ها برایم غریب بود. درست یادم نمی‌آید کی، برای اولین بار آمدم روی همین خطوط عابر پیاده و خواستم سوار تاکسی شوم. یادم نمی‌آید اولین بار کی از سرویس خوابگاه جا ماندم و حتی اتوبوس هم نبود که مسیر را با اتوبوس بالا بروم. یادم نمی‌آید اولین بار چه شبی و با کدام دوستی از این مسیر پیاده بالا آمده‌ایم. هیچکدامش یادم نمی‌آید اما انبوهی از صحنه‌ها توی مغزم رژه می‌رود. مگر می‌شود دانشجو باشی، بعد رفیق پیدا نکنی و عاشق نشوی و از سرویس جا نمانی و در هوای پاییزی یا حتی زمستانی تهران دلت هوس نکند مسیر را بالا بیایی تا برسی به پارک لاله و از آنجا بالاتر بروی و تقاطع فاطمی را رد کنی و بعد برسی به دانشکده اقتصاد و از آنجا انگار که ملک طلق خودت باشد. انگار که دیگر رسیده‌ای به خانه‌ات. هر از چند گاهی دلت بخواهی سرکی بکشی در خوابگاه‌های دیگران و نتوانی حتی.

آن شب توی تاکسی سال‌ها را با خودم می‌شمردم و می‌دیدم که 8 سال عزیز رفته است و من در آستانه سال نهم ایستاده‌ام. سال نهم سال بلاتکلیفی است؛ سال تعلیق؛ سال سردرگمی؛ سال وعده و وعیدهای مختلف؛ سال انتظار و من که دیگر دل در گرو هیچکس ندارم. سال دل بستن به اشیا و نه آدم‌ها و دل بستن به محیط و نه آدم‌ها و دل بستن به در و دیوارها و نه آدم‌ها. سال دل بستن به همان کیف و کفش و مانتو روسری‌ای که خریدم و همانجا به لیلی گفتم: «لیلی، من احمقم، نه؟ که برای چیزی که معلوم نیست، لباس می‌خرم؟ که همیشه همین کار را می‌کنم که کائنات به حرفم گوش بدهد؟ و لیلی می‌گوید: «نه!»

همانجا توی تاکسی بود که دیدم من این مسیر لعنتی و این شهر کثیف نکبت‌بار غریب را دوست دارم. من این سرنوشتی که با دستان خودم انتخابش کرده‌ام را دوست دارم و اگر باز زمان به عقب برگردد تمام آن مسیر را دوباره نه با پا که با سر می‌آیم تا سختی‌ها و رنج هایش را از آن خودم کنم. هرچند به قول حافظ «پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم» اما هنوز چنگ زدن در رویاها برای من لذت بخش است و هرگاه یادش کنم، جوان می‌شوم.

روایات روزمره(26)

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

 

من دیر با فروغ آشنا شدم. اصلا دیر با خود شعر آشنا شدم. چهارم دبستان بودم که دیوان حافظ را از برادرم گرفتم و خوب یادم می‌آید که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. بعد از آن سهراب را شناختم و دوستی من و عالم شعر با این دو آغاز شد. اما فروغ را تا 17 سالگی نشناختم. زمانی بود که اولین کارگاه‌های داستان‌نویسی را می‌گذراندیم و آنجا فروغ را به‌عنوان نماد ذهن و زبان زنانه به ما معرفی کردند.

نمی‌خواهم از فروغ بحث کنم که مجال زیادی می‌طلبد و واقعا هم در عهده من نیست. من چیز زیادی از فروغ نمی‌دانم. حتی ممکن است وقایع زندگی‌اش را هم جابجا به یاد بیاورم. منتها بارها به دکلمه‌های شعرهایش گوش کرده‌ام. فکر می‌کنم که فروغ درست مثل یک زن می‌اندیشید و مثل یک زن سخن می‌گفت و توانسته بود کلمات را درست مثل یک زن بشناسد. حسی که فروغ در پس واژگانش پنهان می‌کند، زبان حال بسیاری از ما زن‌هاست و از آن میان من شعری را می‌پسندم که بیش از همه سرد است و سیاه. سردی و سیاهی من را آزار نمی‌دهد ـ برعکس دنیای واقعی که هردویشان برایم غیرقابل تحمل‌اند؛ چون گور را برایم تداعی می‌کنند. این باید بد باشد. چیزهای بد باید آدم را آزار بدهند. می‌ترسم به تعبیر دوستی، خو گرفته باشم به این سردی و سیاهی.

احساس می‌کنم که قبلترها، نه سرد بودم و نه سیاه. همیشه همه چیز برایم متفاوت بود. تازگی جزئی از زندگی من بود. از بی‌تفاوتی بیزار بودم به هرشکلش. اما زمان‌هایی در زندگی‌ام رسید که بیش از آنچه که تصورش را داشتم، بی‌تفاوتی دیدم. نمی‌گویم بیش از آنچه که حقم بود؛ چون تعیین حق کاری بس دشوار است و اینجا هم محکمه عدل و دادخواهی نیست. منتها دقیقا تریاقِ زهر بی‌اعتنایی، همین بی‌تفاوتی است. برای من بسیار دشوار بود که به این قالب دربیایم اما احساس می‌کنم که جاهایی مجبورم.

هرچند که بی‌تفاوتی قاتل جان آدم‌هاست؛ اما من همین دیروز یک نفر را با همین زهر قوی، در ذهنم کشتم. خواستم نباشد دیگر. خواستم دیگر مهم نباشد. ذهن من به شدت مقاومت می‌کند دربرابر این روش دفاعی جدید. جنگ حقیقی در درون من است میان زهر و پادزهر. اگر زهر را برگزینم، خود می‌میرم و اگر پادزهر را بردارم، دیگران را خواهم کشت. و اینجاست که شعر فروغ زبان حال می‌شود:

در کوچه باد مي‌آمد

اين ابتداي ويرانيست؛ آن روز هم که دست‌هاي تو ويران شد

باد مي‌آمد

ستاره‌هاي عزيز

ستاره‌هاي مقوايي عزيز

وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي‌گيرد

ديگر چگونه مي‌شود به سوره‌هاي رسولان سر‌شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌هاي هزاران هزار ساله به هم مي‌رسيم و آنگاه

خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.

 من سردم است

من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

اي يار! اي يگانه ترين يار! " آن شراب مگر چند ساله بود؟ "

نگاه کن که در اينجا

زمان چه وزني دارد

و ماهيان چگونه گوشت‌هاي مرا مي‌جوند

چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي‌داري؟

  

 

من سردم است و مي‌دانم که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي

جز چند قطره خون

چيزي بجا نخواهد ماند.

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از ميان شکل‌هاي هندسي محدود

به پهنه‌هاي حسي وسعت پناه خواهم برد

من عريانم، عريانم، عريانم

مثل سکوت‌هاي ميان کلام‌هاي محبت عريانم

و زخم‌هاي من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من اين جزيره سرگردان را

از انقلاب اقيانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام

و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود

 که از حقيرترين ذره‌هايش آفتاب به دنيا آمد.

 

  

سلام اي شب معصوم!

 سلام اي شبي که چشم‌هاي گرگ‌هاي بيابان را  

به حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌کني

و در کنار جويبارهاي تو، ارواح بيدها

ارواح مهربان تبرها را ميبويند

من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف‌ها و صداها مي‌آيم

و اين جهان به لانه ماران مانند است

و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي‌ است

که همچنان که ترا مي‌بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا مي‌بافند

سلام اي شب معصوم!

 

پ.ن.: شنیدن این شعر با صدای مرحوم شکیبایی لطف دیگری دارد.(+)

روایات روزمره(25)

مرگ گاه، در سایه نشسته است، به ما می‌نگرد

 

گفته بودم که مرگ برای من معنای نیستی و تاریکی می‌دهد. جهانی ایستا که در برابر جهان مادی و پویای امروزی‌ام قرار می‌گیرد و خبر فوت دیگران یک قدم من را به سوی همان انفعال و ایستایی پیش می‌برد. انگار که قدم به قدم به پرتگاه نزدیک می‌شوم و مقاومت هم نمی‌توانم کرد. دردناک‌ترین حس من موقع شنیدن مرگ دیگران این است که خودم را تصور می‌کنم، زمانی که به ناگاه راه نفسم بسته شده و می‌بایست بروم. شک نمی‌کنم که در آن لحظه به کارهایی که کرده‌ام فکر نمی‌کنم؛ من به کارهایی که نکرده‌ام می‌اندیشم و به حسرت‌هایم و خواسته‌هایم و عمر کوتاه یا بلندم.

کابوس اما همیشه برایم ادامه دارد و امروز هم یکی از آن کابوس‌ها بود. خواه ناخواه هر چند ساعت یک‌بار باز نم اشکی در دیدگانم می‌نشیند. یاد چند هفته پیش می‌افتم که خبر فوت یکی از اقوام را به من دادند و من در کنار بهتم، تنها جمله‌ای از او در ذهنم تکرار می‌شد. همیشه از جراحی فراری بود و می‌گفت: من موقع جراحی می‌میرم! و همه چیز همان‌طور شد که تصور می‌کرد.

اما امروز و چیزی که خواندم، بسیار متفاوت بود. برای من که هشت سال بیشتر است، حداقل ماهی دو بار در اتوبوس نشسته‌ام و از جاده نسبتا امن تهران‌ـ‌قم‌ـ‌اصفهان گذشته‌ام، هیچ‌وقت تصور مرگ در اثر تصادف به وجود نیامده بود. شاید آنقدر از مرگ می‌ترسم که ترجیح داده بودم هیچ‌وقت به نزدیک‌ترین احتمال فکر نکنم. بدتر از آن تصور سوختن در سانحه تصادف بود که به نظرم یکی از دردناک‌ترین مرگ‌هاست. با اینکه بسیار از مرگ می‌ترسم، ترجیح می‌دهم به رختخواب بروم و مثل خواب، بمیرم! اما اینها چیزهایی است که من الان بهش فکر می‌کنم و می‌بینم که برای «گل‌نسا هاشمی» اتفاق افتاد.

وقتی دو روز پیش، از تصادف بدی در جاده تهران‌ـ‌قم با خبر شدم، و نام یکی از بهترین شرکت‌های اتوبوس‌رانی به گوشم خورد، تنها دلم سوخت. شاید هم بی‌‌تفاوت‌تر از آن بودم که حسی داشته باشم. آنقدر غرق گرفتاری‌ها و استرس‌های خودم بودم که به خبر توجه نکردم. مطمئن بودم که یکی از اتوبوس‌های آن سانحه، اتوبوس اصفهان‌ـ‌تهران بوده و آن را فقط از دلهره‌ای که در دلم می‌پیچید، می‌فهمیدم. امروز اما به ناگاه، در حین وب‌گردی‌ها و گشت و گذارم در فیس‌بوک، درد جانکاهی در دلم نشست. صورت دخترکی خندان و همیشه آرام روبرویم جان گرفت که سال سوم دبیرستان دیده بودمش و بعدها که در رشته فلسفه دانشگاه تهران پذیرفته شده بود، هر از گاهی می‌دیدمش. با هم گپ و گفت‌هایی داشتیم. پررنگ‌تر از همه آزاداندیشی‌اش بود و اینکه زمانی که در اوج بحران نگارش پایان‌نامه‌ام بود، سخاوتمندانه پیشنهاد کمک کرده بود.

همه اینها به سرعت برق و باد از ذهنم می‌گذرند و تنها به جوانی‌اش فکر می‌کنم و آن همه فکر و برنامه‌ای که در سر داشت و اینکه دفتر عمرش ناتمام ماند. حسرتی که از رفتن و پر کشیدن جوانی 25 ساله در جانم ریشه می‌دواند و فکر می‌کنم که چرا خداوند عمرش را اینچنین کوتاه مقدر کرد، هر لحظه فزون می‌شود. نم اشک‌ها تبدیل به گریه و هق‌هق می‌شوند و قلبم آرام نمی‌گیرد. بدتر از همه آن صفحه فیس‌بوک لعنتی است که به آدمی تعلق دارد که دیگر در میان ما نیست؛ اما باز است تا استاتوس‌های دیگران را برای دوست تازه رفته‌شان ثبت کند؛ آنجا خبر از نامه‌ای است که او آرزوهایش را در آن نوشته و نزد دخترخاله‌اش گذاشته بوده؛ آرزوی نویسنده شدن، استاد دانشگاه شدن و دیدن جامعه‌ای آرمانی که به همه ما وعده داده شده است.

اما وعده مرگ، آن حتمیتی است که بر همه چیز پیشی گرفته است!

روایات روزمره(24)

که نماند هیچش الا...

 

نمی‌دانم چقدر این کار درست است؛ امّا فکر می کنم بازنشر کامنت‌های آقای «م» که در روایات روزمره(20) درمورد همسر ایشان نوشته بودم، اندکی آن ماجرا را روشن‌تر کند. حداقل اینکه آنگونه که خود ایشان نوشته‌اند، یک طرفه به قاضی نرفته‌ایم. تنها نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که نباید وقتی به کسی علاقمند می‌شویم، داشتن او را حق خود بدانیم و نداشتنش را توأم کنیم با عدم لیاقتش. یا اینکه زبانمان به‌راحتی به گفتن هر چیزی نسبت به او باز شود. من از این دست دردها زیاد کشیده‌ام. متأسفانه کامنت‌های این دوست عزیز با اتفاق دیگری همزمان شد که هر دو مرا بی‌حد رنجانید؛ نه از آن حیث که به من توهین شد؛ از آن جهت که آرزو دارم همه ما انسان‌هایی آزاده و فهیم باشیم. متن چهار کامنت آقای «م» با اندکی دخل و تصرف در اسامی در ذیل می‌آید:

«کمی به ساعت 2 بعد از ظهر وقت مانده بود، تنم پر از سیاهِ آلودگیِ این ویرانشهر؛ یک هفته‌ای بود با طعنه‌ی بددینی بدزبان، پایِ انگشتان را به وبلاگ این الکیبیاد* باز کردم. باز هم او ... باز هم او ...
در سالن مطالعه نرم‌نرمک داشت مدخل اسروشنه پایان می‌گرفت برای این تنها «م»، یادم افتاد به سرعت باید از خودکار مشکی زبرا که همیشه دستخط طنازم را صیقلی دوچندان می‌داد، مدد بگیرم و با اسب بی‌نعلی بر صفحه‌ی خط‌داری بتازم تا وی بداند بیراهه رفته؛ حال بشنو و بخوان تا به یکباره همچو برگ‌های پاییز بر سرم نباری، ای پاییزگون اکرم که به حق در عشق و احساس الکیبیادس هستی! برخی نگاشته‌هایت شاید نادانسته بوده از درونم اما بخاطر نان و نمک گذشته و آتش خاموش شده‌ات در دلم تنها پاسخ سخنانی را خواهی خواند که از نادانشی خویش بر صفحه‌ی این شبکه مرقوم داشته ای :

آری!آری!هفته‌ی آخر این مردادِ بی‌روح و تهی‌مانده از گرمای مردادی بود، مثل چند روز پیش داشتم به روی مدخل اسروشنه وقت می‌گذاشتم، گرچه نیرویم کم است و دلم پرسوز، امّا اسب قلم همچنان ناایستا می‌نماید، پسری را دیدم که همچو خودت به تازگی دفاع از نادانشی‌هایش کرده بود.** با‌آرامش اما بی‌ملاحظه زبانش چرخید و گفت: «آقای میم تویی؟!». کمی با چشمانم دقیق‌تر نگریستم و بر صفحه‌ی رایانه نام خاک گرفته‌ی توست و شاید حرفی از من!! منی که 3 سال است در تو در توی آتشفشان سوزانم اثری از تو نمانده. به دقت تمام، دقایقی بر سخیفِ مرقوماتت دیده دوانیدم اما دیده‌ام مثل همان روزها به کوری چشم دلت افتاد.

شاید به قول خودت سال 85 و این غرورِ بدبوی آن هنگام تو معنایش همین بود که «م» ضد‌زن است! البته در ظاهر بودم؛ اما هنگامی که امروز به همقطاران پسر آن روز کلاس می‌نگرم و در احوالشان دقیق می‌شوم، بسیار زیبا به زن می‌نگرم. اگر افتخار آنها و اینها این بود که به قول تو «فرندشیپ» باشند با هم و با لطف و شرف تمام پشت نوبت پسری یا دختری بایستند تا ذره‌ای طعمش بچشند، من افتخارم آن بود به هنگام نمازم ادا گردد. چون عاشق شده بودم و به‌خاطر او یاد گرفتم امیدوار بمانم؛ گرچه ناگفته و خاموش از ابراز مهر بدو، گرچه شکسته‌بغض در نهانخانه‌ی قلبم. سالی گذر کرد. آری به خاطرت به شهرستان منتقل گشتم، رفتم تا بدانم از کجا رسوخ کردی؟!

... هیچگاه فحش و بد و بیراهی نبود تا به زور عاشقم شوی که آن روزها معصومانه می‌دانستم که وجه داغ مردادم به وجه سرد و بی‌چشم و رویِ زمهریرِ اکرم شانه نمی‌زند؛ اما دلم در دنیای شمایان فقط تو را تقدیس می‌کرد. ایمانم با یادت صدها برابر بود، دلم بی‌جسم و حضور چشم و رخساره و نگاهت هم آرامش خارق‌العاده‌ای داشت که کاش می‌مرد دل پر آتشم! دلم ایمان داشت عاقبتِ یاد تو بودن و احساس نداشته‌ی تو دل‌مردگی است؛ اما آتش «م»، سرمایت حتی یک لحظه ندید، که چه ویرانه‌ای بود دلم؟! که چه بیماری بود دلم؟!

دو سه سالی سپری شد و رفت پی کارش آن نیمه‌ی دوم دهه‌ی 80 شمسی؛ درست گفتی که به ناگهان پس از چند گاه از تو تقاضای ازدواج کردم؛ اما یادت می‌رود که عشق‌ورزی من ضدزن(!) با شمایان و مذکرهای هم‌طبقه‌ی شما بسیار توفیر دارد؛ «م» تمام وجودش را به تمام وجود عشقش می‌سپارد؛ نه گاهی، نگاهی با آهی، سلامی یا دوستیِ بی‌گاهی. عشق «م» باید درون ویرانه‌ی «م» به ویرانگی برسد و غرق نگاه سیاه چشمش شود. باری لایقش نبودی و بدان روز که اتمام حجت کردم تازه متوجه شدم که واقعاً نبودی. با بعد از آن روز کاری ندارم تا برسد به این دختر { البته زنی که ازدواج کرده و پیشانی‌اش تا ابد نشان دهن‌خوردگی دارد.} که رفتم و با نهادن تو و آن دوست محترمت بر پشت سر خواستمش:

روز اول که وارد خانه‌شان شدم معلوم بود بیچاره سال‌هاست به انتظار چون منی است که از رفتارش می‌بارید. به سرعت برق مرا «م» صدا کرد و پشت گوشی همراه از دوردست به عشقم گریست و امیدهایش با «م» سر به کهکشان سایید، ویرانه‌ی من شد همانطور که می‌خواستم و تو لیاقتش نداشتی. اما دریغ که فقط و فقط ظاهرم، نه حس داغم، در دیدگان بی‌هنرش نشسته و بلند نمی‌شود، کاش متوجه رفتار سطحی‌اش می‌شدم و تنها کاش!!

... نباید تا ابد یادش برود اگرچه نه از ته دلش که آنقدر عاشقم شده بود که هر روز در استرس جازدن من خواب راحت از کف داده بود. باورش نمی شد همچو منی نه، بلکه خود خود «م» هم‌آغوشش خواهد شد و عاقبت «م» تن مردانه‌اش به واپسین روزهای اسفند 90 به حق ناشناسی فروخت. دیگر نه اکرمی بود نه دیگری، همه به خاک سپرده شده بودند و تو بالأخص. اما پشیمانی و خیره‌سری حسِ پست او به سر ماه نرسیده، وجودش را گرفت که این نه آن مرد بود و از بهار خوشی‌هایمان، از خواستگاران و عشق های پیشین خود سخن آغازید و پایه ی دل «م» شکست...
هر لحظه مقایسه‌ام می‌کرد؛ پسری دیگر! «الف»! چندبار به گوشم این نام خورده بود اما اطمینان داشتم دیگر ازین حرف ها گذشته است و...   سخن از دوست پسر در مقابل خانواده‌ام که با طمأنینه تحملش کردند و به‌خاطر فرزند پر از احساس خود دم بر نیاوردند. سرکوفت به اوضاع اقتصادی، مالی و دانشجویی و همه و همه. اما به خودم قول داده بودم در خلوات خودمان آرامَش کنم و از حس لبریز اما انگار سنگ بود.

اردیبهشت ماه به تو اس‌ام‌اسی فرستادم، اما به رسم عشق پاگرفته‌اش در بیخ دلم حتی باورم نمی‌شود که در آن پیام گفته باشم او کثافت است آن هم به تو! او ناراحت شده بود از پیامک به تو، نه از کلمه‌ای که هرگز خطاب بدو نبود و تنها پرچمی شد تا نفس بی‌وفایش ناسازگاری آغاز کند و تا ابد خود را ناگزیر از دهن‌خوردگی. ولی بدون آنکه یک بار از من در این مورد سؤال کند احمقانه باور کرد که عشق دیگری بر دلم هست. کاش همین‌طور بود و وانگهی دلش زده بود از طعم من و تازه شروع کرده بود تا مثل شما باشد. من از حس و دل و آتش مرداد برایش همیشه هدیه‌های بدیعی داشتم اما تردید کشنده‌اش کورش کرد و نابودش...

...حتی هنگامی که برای همیشه رفت چندین بار به دنبالش راه افتادم، نذر و نیاز کردم، به امام رضا(ع) التماس کردم، اما بازنگشت که نیامده بود، به آرامش نیامده بود برایم و تنها جسمش را برد در حالیکه آن وقت‌ها جسمش فقط کنارم بود و خیالش با بعد از من.

الکیبیاد فمینیست، که خودت دنیایی سرما در درون فصلی عنکبوتی و سردی، دقت کن: اگر دستی بلند کردم بر روی سیاهش فقط از روی له کردن مردانگی و غیرتم بود؛ چندین بار از دوست و همسری دیگر گفت، چندبار از دوستانش توهین شنیدم و هزاران بی‌غیرتی زنانه‌ی دیگر...
در خلوت‌ها نوازش‌های «م» را با بی‌تفاوتی پاسخ داد و نیازهایم را فروکوفت و گناهکار شد که چرا شوهرش را تأمین نکرد؟! فقط به‌خاطر آن کلمه‌ای که از بن وجود نداشت و تویی که مدت‌هاست به خاک سپردمت! و چه سفیهانه است کسی فکر کند که او به‌خاطر بهانه‌ی همین کلمه رها کرد زندگیش را تا هم‌آغوش دیگری شود، محبت‌هایم به دهان کوچکش بزرگ بود!! پس چقدر سطحی زیست با من و چه زود جسم ناقابلش را برداشت و رفت. خداوند هر دوی شما را بیامرزد.
چندین و چندین شکر خدای را که از لوث جسم و روح نالایق و بی‌اعتنای او رهیدم. اما کاش چشمانت سو داشت و حق را کامل می‌نگریستی؛ چه انتظارات ناممکنی از تو!!»

* آلکی‌بیادس از شاگردان سقراط و از خاندانی اشرافی که در زادگاهش آتن به توهین به مقدسات متهم شد. به ایران و سپس فریگیه تبعید و در آنجا ترور شد. در رساله آلکی‌بیادس افلاطون، گفتگوی سقراط و او نقل شده؛ در آنجا تصویر جوانی جاه طلب از او ترسیم می‌شود که سقراط خط بطلانی به اندیشه‌های او می‌کشد. به گمانم منظور آقای «م» از این اسم، لقبی برای من باشد.

** احتمالا منظور ایشان یکی از هم‌کلاسی‌های من است که به تازگی از پایان‌نامه کارشناسی ارشدش دفاع کرده است. چه جالب! چه مخاطبان خاموشی دارد این وبلاگ!

روایات روزمره(23)

مرگ پایان کبوتر "هست"

 

برای من آن طرف زندگی، چیزی جز تاریکی نیست. واقعیتش این است که در طول این 26 سال هرچقدر آموزه‌های مذهبی را درمورد جهان پس از مرگ شنیده‌ام، باز نتوانستم تصور دقیقی ازش داشته باشم. برای منی که زندگی را معادل تلاش و مبارزه می‌دانم، غرق شدن در ابدیتی که با آرامش و سکون همراه است، دشوار می‌نماید. منظورم از آرامش و سکون، لزوماً بودن در رفاه و آنچه که بهشت می‌نامندش نیست. بلکه منظورم جایی است و زمانی است که همه چیز تمام شده و تنها انسان است و نتیجه کارهایش. بیهودگی در بیهودگی. بدون فکر و دغدغه.

آنجایی که نامش را گذاشته‌اند برزخ، برای من هولناک است به سبب سیاهی‌ای که از قبر می‌بینم. بی‌رحمانه، در کنج خاک سرد. با سنگی که بر روی صورتت می‌گذارند و می‌گویند موقع آمدن آن دو پرسشگر، سرت به آن سنگ می‌خورد و شیر مادرت از مغزت بیرون می‌آید. من واقعا نمی‌دانم این چیزها که به ما گفتند واقعیت بود یا تمثیلی از چیزی که قدرت فهمش را نداشتیم. حتی آن سؤال و جوابش هم به من القا می‌کند که من متهمم. هر کس باشی و هرچه کرده باشی، در مظانّ اتهامی. چرا تصویری که از خدا برای ما ترسیم کردند مثل ارباب‌های پولداری است که هر رعیتی را متهم می‌داند؟ دو نفر را می‌فرستد که از تو بپرسند چه؟ بعد خودش گفته که انسان مقامش از فرشته بالاتر است؟ خودش نمی‌تواند بیاید پایین، بپرسد که تو چه غلطی کردی؟ اصلا شاید من هم سوالاتی داشته باشم. حق ندارم بپرسم؟

پس قرار است من را ببرند جایی سیاه و تنگ و سرد و دو نفر که با من مثل متهم‌ها رفتار می‌کنند، یقه‌ام را بچسبند. بعدش چه؟ سوال‌ها را جواب داده‌ام و به جرم‌هایم اعتراف کرده‌ام. زیرش را هم دوقبضه امضا و انگشت زده‌ام. از اینجا به بعد تا قیامت خبری نیست. چند هزار سال باید منتظر بود؟ گفته‌اند که آنجا تویی و برهوت و اعمالت که به شکل همراهانت درمی‌آیند. تصویر برهوتی خشک در نظرم می‌آید که مانند مسافران قدیم باید با پای پیاده از آن عبور کنم. تصویری که از هزار و یک‌شب توی ذهن من نقش بسته و داستان‌های خیر و شر در متون قدیم و بدتر از همه، کتاب سیاحت غرب که در نوجوانی خواندمش. قرار است مثل بدوی‌ها چند هزار سال در برزخ بروم جلو؟

دیگر کاری به حساب‌رسی و دادگاه قیامت ندارم که اگر یک چیز مرگ و حشر را دوست داشته باشم، وعده‌ای است که درمورد جاری شدن عدالت به همه ما داده‌اند. آن وعده‌ای که می‌گوید «یوم تبلی السرائر» که مُهر پایانی است بر تمام ریاکاری‌های همه ما. آنجا که دیگر آبرو برای هیچکس نمی‌ماند. وحشیانه منتظر چنان روزی هستم تا انتقام این همه دروغ و نکبت را بگیرم از اطرافیانم.

بعدش چه؟ یا می‌روی به جهنم یا به بهشت. تصوری که از جهنم در ذهن من ایجاد شده، جایی است که یک عده فرشتۀ! روانی در حال شکنجه دیگران هستند. این سیستمی است که خدا دوستش دارد؟ بهشت که از آن بدتر! پر است از شکم‌بارگی و لذت‌جویی جنسی. این همان چیزی نیست که در دنیا ما را از آن منع می‌کنند؟

این، عین نیستی است. اینکه در دنیا مدام از چیزی فرار کنی با این طمع که در آخرت به دستش بیاوری، چیزی جز دروغ گفتن به خود نیست. امشب جرئت کردم و این دروغ را جلوی چشم خودم گذاشتم تا درموردش فکر کنم. انگیزۀ نوشتن این متن، خواندن یادداشتی بود که مدت‌ها پیش در وبلاگ غلامحسین معتمدی در خبر آنلاین (+) دیده بودم و همانجا با خودم قرار گذاشته بودم، یک روز خوب به مرگ فکر کنم.

روایات روزمره(22)

رقیبی که دوستش نداشتم

 هشدار: این مطلب، یک مطلب کاملا شخصی، لوس و خاله زنکی است!

عده‌ای معتقدند که تیم ستارگان هیچوقت موفق نیست. یعنی خیلی طبیعی است که در یک تیم، یکی دو نفر ستاره باشند و طبعاً رهبری جمع را به‌عهده بگیرند و هرکس در مرتبه و منزلت خودش با اینان همکاری کند. همکاری با یک تیم خوب، نتیجه‌بخش است. اما در تیمی که همه ستاره هستند و رهبر، باز هم کار گروهی جواب می‌دهد؟

این وضعیت مدارس تیزهوشان بود. جایی که من درس می‌خواندم. از همان ابتدا این ستاره‌ها که هرکدام توی مدرسه خودشان می‌درخشیدند، وارد کلاسی شدند که هیچ تمایزی با بقیه نداشتند. بماند که به مرور هرکس هم پاشنه آشیل خودش را فهمید و هم عصای موسی خودش را پیدا کرد. در آن وضعیت خوب یادم هست که با اینکه همه با هم رقیب بودیم، دوست هم بودیم. یعنی کلاس ما اینطور بود.

ید بیضای من قدرت نوشتنم بود. از همان هفته اول خودش را نشان داد و طوری شد که در تمام آن سه سال راهنمایی، اگر هر هفته سر کلاس چیزی نمی‌خواندم، بچه‌ها کلاس را روی سرشان می‌گذاشتند. کم‌کم تب ادبیات توی کلاس ما بالا رفت و بچه‌ها شروع کردند با متون قدیم آشنا شدن. مشاعره اولین کاری بود که در هر فرصت به دست آمده‌ای توی کلاس‌مان برپا می‌شد.

دبیر ادبیات دوم راهنمایی ما با کلاس شماره 5 مشترک بود. به همین خاطر خواست رقابتی بین ما و کلاس دیگر بگذارد تا بچه‌ها هرچه بیشتر غرق ادبیات شوند. و اینجا شاید نقطۀ شروع آشنایی و دوستی من با رقیبی شد که دوستش نداشتم. آن دختر به هر بهانه‌ای دنبال این بود که برتری خودش را نشان دهد. آن سال با مشاعره نیمه‌تمامی که مدرسه برگزار کرد، شاید، به خیر گذشت. اما چهره آن دختر یاد من ماند و آزارهایی که گاه و بیگاه ازش می‌دیدم.

مقطع دبیرستان برای بچه‌های سمپاد دوره کاملا متفاوتی است. دوره‌ای که تکالیف مدرسه‌شان آنقدر کم است که اوقات‌شان را بیشتر توی کتابخانه و کارگاه کامپیوتر و نجوم و آزمایشگاه‌ها می‌گذرانند. البته ورود به دبیرستان تیزهوشان نوید رتبه کنکوری عالی است برای بچه‌ها و تا اندازه‌ای هم اثبات دوباره باهوش بودن و تیزهوش بودن. آزمون ورودی برگزار می‌شود و چینش کلاس‌ها بعد از سه سال به هم می‌ریزد. دست تقدیر در آن سال من را همکلاس همان رقیب کرد. رقیبی که همه‌جا بود انگار. سر درس ادبیات که یک‌جورهایی ملک طلق من بود تا آن سال. حتی بعدش توی تیم والیبال مدرسه و خلاصه هرجا که بود. و حتی زمانی که با کسی دوست می‌شدم، سایه آن رقیب بالای سر ما بود تا نهایتا یا من به جا بمانم یا او.

بعدها که فرصت انتخاب رشته دبیرستان شد، در کمال ناباوری من و او با هم رشته ادبیات را انتخاب کردیم. هدف یکی نبود اصلا، اما مسیر یکی بود.

تقدیر همان بود که ما سه نفر ـ من و رقیب و آن یکی دوستمان ـ برویم دبیرستان فرهنگ. باز همه‌جا رقابت‌های تنگ و نفس‌گیر. از نیم نمره درس دینی گرفته تا بلبل‌زبانی سر کلاس زبان و مسابقات ورزشی و هرچیز دیگر. حتی توی دفتر دبیرستان که اغلب ما سه تا یکی می‌پنداشتند. برای منی که دوست داشتم خاص باشم، این یکی پنداشتن عذاب بود و بدتر از آن رقابتی که بین خودمان ایجاد شده بود. سر هر چیز تنها کسانی که با هم مقایسه می‌شدند ما بودیم.

باز هم بگویم که نقش تقدیر بود که با هم برویم مرحله کشوری المپیاد؟ و آنجا بود که باز من و یکی از بچه‌ها صمیمی شدیم و باز سایه این رقیب آمد آن وسط و گند زد به همه چیز. یادم نمی‌رود که یک‌بار که برای بازدید از فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفته بودیم، توی راه از من پرسید: «مانتوت رو چند خریدی؟» گفتم: «ده (هزار) تومن». چیزی نگفت. رو کرد به دوست مشترکمان که: «مانتوی من چند می‌ارزه؟» دوستم گفت: «پانزده تومن یا بیست تومن». داد و هوار راه انداخت که من این را چهل تومن خریده‌ام و تو من را با اکرم یکی کردی!

رفتارهای آزاردهنده که بارها تکرار شدند. حتی آن میان، یک‌بار با من دعوا گرفت که چرا فلان آقا به تو توجه می‌کند و به من نه؟ چرا فلان مسئول به تو این کار را سپرد و به من نه؟ حتی وقتی هم هردو مدال یک‌رنگ گرفتیم، دست از این قیاس برنداشت.

ابتدای سال پیش‌دانشگاهی، به هم‌نیمکتی و صمیمی‌ترین دوستم گفته بود که: «این اکرم چی داره که میخوای بشینی پهلوش؟ بیا تو نیمکت ما». و خوب، دوست من هیچوقت کنار او ننشست.

بگذریم که توی دانشگاه این رقابت درسی‌اش با من کم شد اما سر اینکه چرا فلان دوست مشترکمان من را بیشتر دوست دارد و چرا برادرش خواسته با من بیشتر آشنا شود و امثالهم، همیشه بحث‌هایی می‌شد. همان دوستانش از بس سوهان روحشان شده بود، در یک اقدام همگانی طردش کردند.

چند سال کارشناسی و ارشد به همان منوال طی شد اما برای من جالب است که هنوز سایۀ رقابتش را بر سر خودم می‌بینم. کافی است بخواهیم با دوستان مشترکمان جمع شویم جایی برای دیدار، حتما می‌خواهد باشد ولو اینکه دیگران نخواهندش. کافی است مکانی را من انتخاب کنم تا غر بزند و جای قرار را عوض کند. کافی است اتفاقی بیفتد تا به راحتی بخواهد گردنکشی کند. این اخلاقش 14 سال است دارد من را آزار می دهد. 14 سال کم نیست که همه‌جا یکی مثل سایه دنبالت باشد.

نمی‌گویم که من گل بی‌خارم، می‌گویم من سعی می‌کنم رفتارم با او و دیگران عادی باشد اما او هیچ‌وقت سعی نمی‌کند من را خارج از این چارچوب ببیند. هیچ‌وقت لزوم بازنگری در رفتارش را به خودش نداده. محیطی که من و او با هم در آن قرار بگیریم، برای او ناگهان می‌شود سال 78 و میدان مسابقه و مشاعره.

خیلی وقت‌ها دنبال راهی گشتم تا این رابطه را بدون تنش ادامه دهم. آخرین باری که دیدمش، یعنی هفته پیش، با خودم قرار گذاشتم که جایی که او در آن حضور فعال داشته باشد، حاضر نشوم تا بلکه پایانی باشد بر 14 سال رقابت بیهوده و اعصاب‌های به‌هم‌ریخته.

روایات روزمره(21)

گذشته ها گذشته؟

 

دوستانم آمده بودند خانه‌مان. چندین وقت پیش. کلی با هم حرف زدیم، بیرون رفتیم، هله هوله خوردیم. شب هم خسته و کوفته برگشتیم خانه، تازه 12 شب شام خوردیم و نشستیم پای اینترنت. بعد هم حرف زدن‌مان گل انداخت. شب‌نشینی کاملی بود. آخر سر هم دلمان نیامد از توی اتاق دربیاییم و سه تا رختخواب پهن کنیم و بخوابیم. همانجا توی اتاق پنج متری من، با سه تا ملافه خودمان را کج کردیم و کنار هم خوابیدیم. تقریبا اذان را گفته بودند.

صبح زودتر از میهمان‌هایم بلند شدم و دور و بر را مرتب کردم و سفره صبحانه را چیدم و گفتم بروم یک دوش بگیرم و اثر دیرخوابی را از تنم بیرون کنم. یادم نمی‌رود، بعد از دوش گرفتن، در حمام را که باز کردم، بچه‌ها بیدار شده بودند. از داخل اتاق من، درِ حمام پیداست. هنوز کامل از چهارچوب در بیرون نیامده بودم. یادم نمی‌رود، هنوز پای چپم توی حمام بود و داشتم دمپایی را در می‌آوردم و حوله دور سرم پیچیده بود و گوشه‌اش را گرفته بودم توی دستم. عادتم است که آن گوشه‌اش که بعد از پیچیدن دور موها، رها می‌شود روی شانه را بگیرم توی دستم. بلوزم یادم نیست اما شلوارکی که پوشیده بودم را خوب یادم است. یک شلوارک لی که پاچه‌هایش را دوست نداشتم و چیده بودمش. دوستش داشتم؛ همان‌جوری که بود. در همان حال نگاه کردم توی اتاق. دوستانم هنوز روی زمین دراز کشیده بودند و داشتند توی خواب و بیداری، در حالیکه بالش‌هایشان را بغل زده بودند، با هم حرف می‌زدند. یکی‌شان چشمش به من افتاد و زد زیر خنده. آن یکی را صدا زد که: «پاشو! پاشو! شلوارک این رو ببین چقدر خنده‌داره.»

یادم نمی‌رود. همان لحظه تمام خوشی‌های دیروز و دیشب‌مان یادم رفت. احساس کردم بدجوری تحقیر شده‌ام. به روی خودم نیاوردم. بی‌خیال بغضم شدم و صدایشان زدم برای صبحانه. تمام روز آن حرف و آهنگ صدای دوستم که با قهقهه‌های بعدی دو نفری‌شان قاطی می‌شد، آزارم می‌داد. نه تمام آن روز که هنوز بعد از چند سال، بعضی وقت‌ها یادم می‌آید آن صحنه و با خودم زمزمه می‌کنم که: آدم نباید به دوستش بخندد.

روایات روزمره(20)

عشق سال‌های وبا

طرح‌نامۀ یکی از مقالات را تمام کرده‌ام و می‌خواهم سریع بفرستمش برای مؤسسه‌ای که چند ماه است منتظرش است. در این فکرم که باید سرعتم را بیشتر کنم وگرنه به کارهایم نخواهم رسید. چند روزی است که دوباره به فضای علمی امیدوار شده‌ام و اصلا توی باغ‌های دیگر نیستم. گوشی تلفنم زنگ می‌خورد و توی دلم می‌گویم اگر آقای دکتر بود، می‌گویم فرستادم طرح را. اما آقای دکتر نیست. پیش‌شماره اندکی برایم غریب است. گوشی را برمی‌دارم. صدای ظریف و زنانه‌ای به من سلام می‌کند و می‌گوید: «من از فلان شهر با شما تماس می‌گیرم. خانم همکلاسی‌تون هستم». سریع می‌فهمم کیست. به روی خودم نمی‌آورم. می‌گویم: «بفرمایید». صدایش عجیب می‌لرزد: «من اسفند 90 عقد کردم با این آقا و الان هم دارم ازش جدا می‌شم». باز به روی خودم نمی‌آورم. در لابلای تصاویر حافظه‌ام به یادش می‌آورم که قد بلندی داشت و هیکل موزونی، خوش‌قیافه، یک چادر مشکی هم سرش کرده بود و در همان یک نگاه می‌شد فهمید که چقدر خواستنی است. طول می‌کشد تا تصویر همسرش توی ذهنم بازسازی شود. ذهنم نمی‌خواهد، می‌فهمم این را.

انگار که بغضش را به زور قورت می‌دهد: «سال قبل همسر من به شما یه پیام داد که توش گفته بود زن من کثافته»! گفتم: «خانم شما خودتون رو درست معرفی نکردید». گفت: «اگه یه همچین اس‌ام‌اسی داشتی، من رو هم شناختی». گفتم: «ولی من اسم شما رو هم بلد نیستم حتی و اون پیام درمورد شخص دیگری بود. من هیچ ارتباطی با شوهر شما ندارم. حتی هم‌کلاسی‌اش هم نیستم دیگه».

و پرت می‌شوم به 7 سال پیش که تازه دو‌رشته‌ای شده بودم. از رشته دوم 8 واحد بیشتر برنداشته بودم و همان‌ها را هم بین کلاس‌های رشته اول می‌رفتم. همه بچه‌های کلاس‌مان را بچه می دیدم و عملا توی جمعشان نبودم. حتی توی مراسم معارفه هم نبودم. آنقدرها هم با کسی حرف نمی‌زدم. اما خواه‌ناخواه توی چشم آمده بودم. دختری که همه فکر می‌کردند دانشجوی ارشد است و حالا بهش چند واحدی پیش‌نیاز خورده. از در که می‌آمدم تو، می‌رفتم می‌نشستم ردیف اول، نیمکت‌های سمت چپ، درست روبروی استاد. سخت گوش می‌کردم و همه چیز را می‌نوشتم. توی کلاس «کلیات مبانی علم تاریخ» اما گه‌گاه بحث می‌کردم. بعید می‌دانم که بچه‌ها حواسشان می‌بود. حتی فکر می‌کردم که استادها هم متوجهم نمی‌شوند زیاد. تا آن روزی که بعد از استاد رسیدم و نشستم همانجا دم در. برخلاف همیشه و بین همه دخترها. استاد سراغم را گرفت که ایشون کجاست؟ و ما تازه باورم شد که من را می‌شناسند.

از پسرها هم کسی را نمی‌شناختم. این حالت ماند تا اردوی اصفهان‌ـ‌شیراز که من و سمانه یک‌جورهایی شدیم رابط گروه‌های متفرّق کلاسمان. پای ثابت همه جمع‌ها ما بودیم و یک‌جوری با همه‌شان مدارا می کردیم. آنجا اولین جایی بود که با آقای «م» همکلام شدم. بچه‌ها گفتند که این دیدش ضد زن است و انصافا هم تا توانسته بودند، به همین خاطر اذیتش کرده بودند. گفتند دارد انتقالی می‌گیرد برگردد شهرشان. رفتم باهاش صحبت کردم که نکن با خودت اینطور. بعدا پشیمان می‌شوی. گوش نداد.

انتقالی گرفت و رفت. سال بعدش برای نمایشگاه کتاب آمد تهران و گفت پشیمان است که رفته. چاره دیگری نداشته. حتی مجبور شده تغییر رشته بدهد تا دانشگاه شهرش قبولش کند. گفت به خاطر یک خانم مجبور شده برود.

نمی‌فهمیدم چه می گوید. یک مقداری با هم نشستیم و بعدش من رفتم. واقعا رفتم پی کارم. هر از گاهی تماس می‌گرفت و من جوابش را می‌دادم تا اینکه یک بار برگشت و گفت: «تو همان خانمی بودی که به خاطرش از تهران رفتم». برق بهم وصل کرده بودند انگار. گفت: «عاشقت بودم. نمی‌توانستم تحمل کنم». بهش گفتم: «من دوست می‌خواهم، نه عاشق». نمی‌فهمید. سعی می‌کرد این رابطه را عاطفی کند با هر ترفندی، حتی زور و فحش و بد و بیراه. سال بعدش شنیدم که دو بار خودکشی کرده. یعنی آن یکی همکلاسی‌ام گفت. گفت: «تو همه پسرها را بیچاره می‌کنی. این «م» بدبخت را بیشتر از همه».

سال آخر کارشناسی، بعد از سه سال دوباره با همکلاسی‌هایم رفتم اردو. صبح زود که توی تاریک و روشن سوار اتوبوس شدم، خشکم زد. از شهرشان بلند شده بود آمده بود تهران که با ما بیاید اردو! خون خونم را می‌خورد. دعوا کردم با لیدر که تو غلط کرده‌ای این را آورده‌ای با خودت. سعی کردم ازش دور باشم اما دوباره مثل آن اردوی سال اول من شده بودم رابط استاد و بچه‌ها و گروه‌های مختلف‌شان. ناچاراً ایشان هم جلوی چشم من بود. شب‌ها هم اینقدر گریه می‌کرد که اعصاب همه را ریخته بود به هم. با یکی از همکلاسی‌ها حرف زدم. گفتم: «آرامش کن. بهش بگو من با کس دیگری هستم». گفت: «فقط این نیست که! تو دعوا راه انداخته‌ای بین این و دو نفر دیگر».

دوربینش را داده بود دست یکی از بچه‌ها. آورد تا با هم ببینیم. همه‌اش عکس از من بود. مثل دوربین «ی» که البته زرنگی‌اش در این بود که گفته بود: «می‌خواهم از شما عکس های خاص بگیرم. می‌شود؟»

بعد از اردو آمد گفت می‌خواهم باهات صحبت کنم. گفت: «با من ازدواج کن». گفتم: «نمی‌شود». برایش توضیح دادم که ما اصلا با هم هیچ ربط حتی کوچکی هم نداریم. دست آخر زدم و هرچه رشته بود، پنبه کردم: «تو احتیاج به یک روانپزشک داری!»

و خیلی راحت بلند شدم و با آن کفش های پاشنه بلندم طول حیاط دانشکده را جلوی چشم‌هایش رژه رفتم که داشتند به خاطر من اشک می‌ریختند. همان حالتی که پسرهای دانشکده را از من متنفر می‌کرد: دختر مغروری که هیچ اهمیتی نمی‌دهد به کسانی که جلوی پایش به زمین می‌افتند.

آن اس‌ام‌اس‌ها که دختر می‌گفت مال بعد از این ماجراها بود. وقتی که این آقا ارشد دوباره قبول شد تهران، سعی کرد با من رابطه برقرار کند. مجالش ندادم و رفت با صمیمی‌ترین دوستم که خیلی جاها کنار من بود رفیق شد. قرار بود ازدواج کنند و من هم خوشحال بودم. گفتم بالاخره جفت‌شان نجات پیدا می کنند. بعد دیدم نشد و یک ماه بعد گفتند خانواده آقا برایش زن گرفته‌اند. آن موقع بود که آن پیام را داد که من را ببخش. همسر من از تو و آن یکی خانم خبر ندارد.

جوابی بهش ندادم. لزومی نداشت. و حالا دختر دنبال همان پیام آمده بود. آرامش کردم. گفتم: «درک می‌کنم شرایطت سخت است. متأسفم که کاری از من برنمی‌آید.»

گفت: «می‌خواهم بشناسیدش که چه بلایی سر من آورده». گفت: «تمام این یک سال کابوس یک زن دیگر همراه من بود». گفت: «می‌خواهم بدانم قبلا کسی را دوست داشته؟» گفتم: «گذشته آدم‌ها را شخم نزن. به چیز خوبی نمی‌رسی. خودت را نجات بده. برای خودت مرهم باش.»

گفت: «همان روزی که عقد کردیم برگشت گفت نمی‌خوام ببینمت. بعد هم 20 روز گوشی‌اش را خاموش کرد و یک سر هم به من نزد. چند روز بعدش پدرش آمد و گفت جدا شو از این. قبول نکردم. فکر کردم اگر تلاش کنم با من زندگی می‌کند.»

گفت: «برگشته گفته تو را طلاق می‌‌دهم می‌روم یکی از همکلاسی‌هایم را می‌گیرم. میرم زن دکتر می‌گیرم». گفتم: «همه اینها را گفته که تو را بسوزاند. رها کن این بحث را.»

45 دقیقه حرف زد و می‌دانم که دلداری‌های من کمک زیادی بهش نکرد. سعی کردم درست‌ترین رفتار را باهاش داشته باشم. هیچ اطلاعی از روابط همسرش توی دانشگاه بهش ندادم درصورتی‌که اگر از هرکس دیگری غیر از من می‌پرسید، تمام آن چهارسالی که همسرش منتظر جواب من بود را برایش می‌گفتند. مطمئنش کردم که تلاشش را برای زندگی‌اش کرده و حالا اگر بعد از همۀ آن تهدیدها و کتک خوردن‌ها و تحقیرها دارد جدا می‌شود، کار اشتباهی نمی‌کند. گفتم که حتما به یک مشاور مراجعه کند تا از بحران طلاق زودتر رها شود؛ دختری که همانجا جلوی در دادگاه به همکلاسی قدیمی شوهرش زنگ زده بود تا درد و دل کند.

روایات روزمره(19)

نمی‌دانم شما هم زیاد «خواب و رویا» می‌بینید یا نه؟ یا اینکه خواب دیدن چه نقشی توی زندگی‌تان دارد و چقدر به ماوراء طبیعت علاقه نشان می‌دهید؟

واقعیتش این است که من شیفتۀ هر چیز ماورای طبیعی هستم. مخصوصا آن چیزهایی که به من کمک کند تا پدیده‌های این جهانی و مادی را تفسیر کنم. اصولا تصورم از سیستم دنیا یک چیزی شبیه مُثُل افلاطونی است. البته تصور قدمای خودمان هم همین بوده. در عصر مغول و پس از آن، که دین شَمَنی وارد ایران می‌شود و امپراتوری زردپوستان آسیای شرقی در کل آسیا گسترده می‌شود، و بعد از آن که در دورۀ تیموری عرفان ما با آمدن کسانی مثل ابن‌عربی رنگ و روی دیگری می‌گیرد و آن فضای فکری خاص عصر صفوی، این فکر بسیار گسترده می‌شود. اینکه این جهان نعل به نعل شبیه دنیایی است در آن بالا. به همین سبب کارگرزاده همیشه کارگر می‌شود و بدبخت و بداقبال نمی‌توانند سپیدبخت شوند و بدتر از آن بیمار کسی نیست که تنها جسمش بیمار شده باشد. حتما شیطان در روح او خللی وارد کرده و باعث شده جسم او هم واکنش نشان دهد. فلسفه پزشکی چیزی در حد جن‌گیری است؛ با اینکه نمی‌توان پزشکی اسلامی را زیر سوال برد. اخلاط اربعه از همین‌جا وارد قضیه می‌شوند و درحقیقت پزشک سعی می‌کند با شناخت طبع شیطان، بی‌تعادلی را از بین ببرد. از همین روست که دیوانگان و مجانین، نه‌تنها بیمار تلقی نمی‌شدند؛ بلکه به‌عنوان نمایندگان بی تعادلی و مسخ شیطانی، مجرم به حساب می‌آمدند. طالع‌شان نحس شمرده می‌شد و باید از دیگران دور می‌ماندند.

می‌خواهم بگویم همین الان هم تصور من از دنیا چیزی زیاد متفاوت از این نیست. خوشبختانه از نظر فلسفی، به علم پوزیتیویستی (دو دو تا چهارتا! «این» است و جز «این» نیست! و «این» شامل تجربه و عقل!) اعتقادی ندارم؛ هرچند که با کمال میل از مزایای علوم جدید به‌ویژه پزشکی و روان‌پزشکی استفاده می‌کنم.

برای همین دنیا را مجموعه‌ای از رمزها می‌بینم که باید در تطابق با عالم بالا تفسیر شوند. (مکتب‌های تأویل‌گرا یا هرمنوتیک همین قصد را دارند.) و از همین‌روست که اصولا به علوم غریبه علاقمندم. بحث رؤیا البته از منظر دینی و روان‌شناسی هم اهمیت دارد. من آدمی هستم که زیاد رؤیا نمی‌بینم و به‌خاطر همین وقتی شبی را با رؤیا می‌گذرانم، فکر می‌کنم حتما رمزی از آن رمزها برایم قابل گشودن شده است. اگر خوابم مشمول رؤیای صادقه باشد که حتما به دنبال علم تعبیر خواب می‌روم و تا رمزش را باز نکنم ولش نمی‌کنم. تقریبا اکثرشان هم تعبیر شده‌اند در عالم بیداری. مخصوصا آنهایی که من را از چیزی حذر داده‌اند.

اما بعضی وقت‌ها این خواب‌ها خیلی آشفته و درهم برهم‌اند. اینجا، بدون اینکه به زمان و مکان رؤیا دقت کنم، سراغ روان‌شناسی و بهتر بگویم روانکاوی می‌روم و عجیب جواب می‌دهد. قبلترها که در این مورد با عده‌ای از دوستان دانشگاهی صحبت می‌کردم، متوجه شدم که آنها هم مثل من گونۀ عجیبی از رؤیا را تجربه کرده‌اند. گونه‌ای که من نامش را گذاشته‌ام: «خواب‌های فانتزی».

این خواب‌ها واقعا خواب‌های عجیبی هستند. مثلا دوستی خواب دیده بود که از زیر دانشکده ادبیات کانال آبی رد می‌شود و این دوست ما دل به دریا زده بود و از داخل آن شنا کرده بود تا رسیده بود به خانه یکی از اساتید. خوب معلوم است! این خواب حتما چیزی فراتر از یک رؤیای معمولی است و می‌توان از طریق آن به دغدغه‌ها و درگیری‌های روحی و روانی و شناخت بیشتر از شخصیت فرد رسید.

خود من ید طولایی در دیدن این گونه از رؤیاها دارم. خیلی‌هایشان را به یاد دارم و خیلی‌هایشان را یادداشت کرده‌ام تا در جلسات روانکاوی‌ام درموردشان صحبت کنم. معمولا در این رؤیاها نوعی از زندگی را تجربه می‌کنم که اصلا امکان تجربه کردنش را ندارم. پیوند با آدم‌هایی دارم که نمی‌شناسمشان و برایم غریبه‌اند. بدتر از آن، پیوستگی زمانی و مکانی از میان می‌رود. اینکه شما خواب ببینید مادرتان ملک‌دار بزرگی است و با یک آشنای خانوادگی رفت‌و‌آمد دارید که اصلا امکانش نیست و بدتر از آن بروید دم سی‌و‌سه پل و ببنید که جشن آب‌پاشان* در حال برگزاری است و اصلا زمان، زمان حال یا گذشته نیست و در آینده سیر می‌کنید، طبیعی نیست.

مدت زمان زیادی بود، شاید بیش از یک سال یا حتی دو سال، که اینگونه خواب‌هایی نمی‌دیدم و الان به‌شدت معتقدم اتفاقی در زندگی‌ام خواهد افتاد که این خواب‌ها تنها گوشه‌ای از آن را برای من رمزگشایی می‌کنند.

*جشن آب‌پاشان: رسم ایرانیان کهن که در شروع تابستان جشنی برای بزرگداشت آب می‌گرفتند. در دورۀ صفوی این جشن به یکی از تفریحات اصلی مردم تبدیل شد. روز اول تیرماه همگی با لباس‌هایی مضحک کنار سی و سه پل جمع می‌شدند و از صبح دل به زاینده‌رود می‌زدند و به هم آب می‌پاشیدند. اتفاقات مضحک زیاد می‌افتاده و شاه نیز در شاه‌نشین پل می‌نشسته است به تماشا. نزدیک غروب این هیاهو شدت می‌گرفته و به جایی می‌رسیده که مردم ظرف‌هایی که با آن به هم آب می‌پاشیدند را به سمت همدیگر پرتاب می‌کردند. این جشن حتی تلفات جانی هم داشته است!

روایات روزمره(18)

هر دو خسته‌ایم؛ او از صبح شش ساعت در جاده‌ها بوده و من مجبور بوده‌ام برای تحویل گزارش سری به دفتر کارفرما بزنم. در برق آفتاب رفته‌ام استقبالش و با هم برگشته‌ایم خانه. حالا که شب شده اما دلمان نمی‌آید که قدمی نزنیم. می‌گویم ماشین نمی‌آورم و موافقت می‌کند. می‌رویم سمت پل بزرگمهر. شب شده و از کنار چراغ‌‌های بنفش پل می‌گذریم و رو می‌کنیم سمت غرب. نور طلایی رنگ پل خواجو از دور مشخص است. همان‌طور که عکس می‌گیرد می‌گوید این پل کی ساخته شده؟ می‌گویم زمان شاه عباس دوم برای برقراری ارتباط میان باغ‌های سعادت‌آباد و شهرک‌ جلفا با بدنۀ اصلی شهر.

برایش می‌گویم که فاصله امروزی پل بزرگمهر و پل خواجو ـ که در زمان صفوی‌ها پل آیینه‌خانه یا پل بابارکن‌الدین خوانده می‌شد ـ اراضی کشاورزی بوده است. شاه عباس دوم به پیروی از جد بزرگش که همنام او هم بود، شروع به گسترش اصفهان کرد. اگر شاه عباس کبیر میدان نقش جهان را پی‌ریزی کرد و میدان کهنه را به میدان جدید پیوند زد و با احداث چهارباغ، شبکه خیابانی را در اصفهان به راه انداخت، و با شکل دادن محله عباس‌آباد یا تبریزی‌ها و محله جلفا یا ارمنی‌ها سعی کرد اصفهان را تبدیل به یک شهر چند ملیتی کند، شاه عباس دوم محله سعادت‌آباد را ساخت. محله سعادت‌آباد حد فاصل سی‌وسه پل یا پل الله‌وردی‌خان بوده و هر دو طرف رودخانه را شامل می‌شده. سمت جنوبی مخصوص اهل حرم بوده و سمت شمالی مخصوص شاه و مردان سلطنتی. میان پل جویی یا چوبی و پل خواجو هم حالت دریاچه داشته و قایقرانی در آن تفریحات شاه را کامل می‌کرده است.

 

 

در این میان اما از نظر من تفاوتی عظیم میان شاه عباس اول و دوم وجود دارد. شاه عباس اول با سعه صدر مذاهب و ملیت‌های مختلف را در پایتخش راه داد اما شاه عباس دوم، تنگ‌نظری‌های خاص خودش را داشت. حقیقت این است که باغ‌های سعادت‌آباد بر روی خانه‌های زردشتیان اصفهان ساخته شد. زردشتیانی که شاه عباس اول از یزد و کرمان به اینجا کوچشان داده بود. مردمانی تهی‌دست و سر به زیر که شغلشان یا ساخت صنایع کوچک بود یا کشاورزی یا پیله‌وری. اراضی کشاورزی کنار رودخانه با چیزی حدود 3000 خانه متعلق به اینان بود. شاه عباس دوم تا توانست به اقشار مختلف زور گفت. او زردشتیان را آواره کرد و خانه‌های آباد آنان را به زمینی مسطح تبدیل کرد. دیکتاتوری این شاه تا جایی بود که قبرستان زردشتیان یا استودان گبرها را خراب کرد تا مبادا باغ‌های سعادت‌آباد از گرد مردگان غیرمسلمان آسیبی ببیند.

برایم ترس این پادشاه حتی از این چند هزار زردشتی جالب بود و دیکتاتوری‌اش ترسناک. تصور اینکه حقیقت‌جویی این پادشاه مسبب اینها بوده، برایم دشوار نیست اما زنگ خطری بود برایم تا بدانم که حق‌طلبی و ادعای مسلمانی خیلی‌وقت‌ها می‌تواند برای دیگران آسیب‌زا باشد.

تمام اینها را برای دوستم تعریف می‌کنم. می‌گوید پس باغ‌های سعادت‌آباد کجاست و کاخ‌هایش، یعنی کاخ آیینه‌خانه، کاخ هفت‌دست و عمارت نمکدان؟ می‌گویم همه‌اش را ظل‌السلطان قجر خراب کرده و همین پارک‌هایی که باقی مانده، تمام آن چیزی است که از دست حکومتگران قاجار و پهلوی بیرون آمده است.

 

 

احساس می‌کنم حال و هوای شهر برایم متفاوت شده است. با گفتن تاریخ اصفهان عصر صفوی انگار که روح مردمان آن عصر را فراخوانده‌ام. زمزمه‌هایی از لابلای برگ‌های کتاب کهن تاریخ برمی‌خیزد و سرودی روحبخش را در کنار صدای گذر آب از میان دهانه‌های پل خواجو به گوشم می‌رساند. از بالای پل به سمت شمال نگاه می‌کنم و چهارباغ صدر را می‌بینم که حاصل دوراندیشی معماران عصر فتحعلی‌شاه قاجار است. شهر صفوی و قاجاری زیر شهر امروزی زنده‌اند هنوز و روح رهگذران عصر سلجوقی که در کنار این رود و خارج از محدوده شهری اصفهان اتراق می‌کردند و صدای سم اسبان غزنوی‌ها که به سرکردگی سلطان مسعود از اینجا گذشتند و پیشتر از آن صدای شیهه اسبان عربی تازه‌مسلمانان شبه جزیره عربستان و پیش از آن سکونت زردشتیان ایرانی در کنار رودهای بزرگ و محافظت از پاکی آب.

برای من زاینده‌رود پر است از گرد استخوان هندوهایی که قطعا در دوره‌های مختلف در کنار آب‌های مقدس می زیستند و به یاد رود گنگ خاکستر مردگان خود را به آب می سپردند. برای من چهارده قرن یک شهر تبدیل به چهارده تابلوی عظیم می‌شود و غرش مردان قوی روزگاران کهن با آن استبداد شرقی گوشم را کر می‌کند. نگاه که به خودم می‌کنم، دیکتاتوری کوچک را می‌بینم که قطعا از خواندن تاریخ گذشته‌اش عبرت که نمی‌گیرد هیچ، الگویی می‌سازد برای قهرمان‌پروری‌ها و بلندپروازی‌های خودش.

پ.ن: نقاشی ها از اوژن فلاندن، نقاش فرانسوی است که در قرن نوزدهم به ایران سفر کرد.

روایات روزمره(17)

نشسته‌ام روبروی مامان، همانطور که لپ‌تاپم را گرفته‌ام توی دستم و دارم از روی زمین بلندش می‌کنم و می‌گذارمش روی زانویم، یک چشمم به صفحۀ گوگل پلاس است و توییتر آن گوشه دارد هی عدد اضافه می‌کند و من را فرا‌می‌خواند به سمت اخبار. دارم با مامان درمورد نحوۀ رفتار برادر حرف می‌زنم. احساس می‌کنم یک گلولۀ آتشین در درونم می‌چرخد و هی بزرگتر می‌شود. می‌گویم: «مامان، بیا ازش حرف نزنیم. من کاری ندارم که دیگران دارند بدبخت میشند یا خوشبخت، من فهمیدم تنها کاری که تو دنیا دارم، اینه که از خودم محافظت کنم. دنیا اینقدر سنگ جلوی پای خود من میندازه که فکر بقیه رو نکنم.»

مامان موافقت می‌کند. از موافقتش خوشحالم، از این همه اتفاق نظر. بعضی وقت‌ها از روشنفکری‌اش شگفت‌زده می‌شوم و یادم می‌رود که 39 سال اختلاف سنی داریم. اینکه تمام مراحلی که گذرانده‌ام، انگار او با من بوده و من هرچه او داشته را روی دوش خودم گذاشته‌ام. اینقدر بعضی وقت‌ها یکی هستیم که پنجشنبه جفت‌مان بنفش پوشیدیم و رفتیم مهمانی. بگذریم که اختلافش با من این بود که این ادا و اطوارهای انتخاباتی را توی خیابان از خودت درنیاور. بگذریم از اینکه امروز صبح که برده بودمش خرید، سر جای پارک ماشین حرفمان شد. اینها کوچک‌اند در چشم من. همین برای من مهم است که می‌فهمد. که نگذاشته است لایه‌های فکری‌اش روی هم کپک بزنند. که اگر یک‌دهم شعور سیاسی‌‌اش را دختر برادرم و هم‌نسلانش داشتند، مملکت به این روز نیفتاده بود.

هفتۀ پیش خواب و خوراک نداشتم. نگران انتخابات بودم، نگران جو امنیتی کشور، اینکه چه می‌شود آخرش. اینکه چه کنیم تحریمی‌ها رأی بدهند. اینکه رأی را توی سبد درست بگذاریم. هزار چیز دیگر. با خیلی‌ها که حرف می‌زدم، می‌دیدم اینقدرها نمی‌فهمند که حتی بخواهم برایشان توضیح بدهم. خدا من را ببخشد اما توی ذهنم همه‌شان را احمق خطاب می‌کردم. موهایشان را بلوند می‌کنند، مانتوی کوتاه می‌پوشند و رنگ لاک ناخن‌شان با رژ لب قرمزشان توی چشم می‌زند و یک گوشی سونی یا اپل گرفته‌اند دستشان، فقط برای آزادی حجاب و پارتی‌های مختلط دارند می‌روند رأی می‌دهند به هرکسی که روبروی اصولگراها بایستد؛ که کاش همین خط‌کشی‌های سیاسی را هم می‌فهمیدند. که کاش می‌دانستند آزادی در اندیشه است، نه در ظاهر.

در همین فکرها هستم که بلند می‌شوم به درست کردن شام شب؛ طبق دستور رژیمی دکتر. پیاز را خرد می‌کنم و در همین حین که سرخ می‌شود، گوشت چرخ‌کرده را می ریزم رویش و همینطور که برای خودش آرام‌آرام طلایی‌رنگ می‌شود، قارچ‌ها را زیر آب سرد می‌گیرم. توی ذهنم می‌گویم من نمی‌خواهم احمق باشم. من از احمق بودن می‌ترسم. به خودم می‌گویم چه چیزی باعث می‌شود که تو به آنها بگویی احمق؟ برو روبروی آینه بایست، تفاوتت با آنها چیست؟ موهای شرابی‌رنگت با های‌لایت‌های قرمزش را نگاه کن و ابروهای نازکت که مد روز برشان داشته‌ای. تاپ و دامن سبزت هم که به پوشش زن‌های سنتی نمی‌خورد. یاد پریروز می‌افتم که عقدکنان برادر بود. آنجا سعی کرده بود توی چشم باشم؛ تنها تفاوت من و همان دختر برادرم که توی ذهنم خیلی وقت‌ها می‌گویم:«ولش کن، نمی‌فهمد» رنگ موهایمان بود. حتی رژلب و لاک ناخن هردویمان قرمز بود. با هم می‌رقصیدیم، با هم عکس می‌گرفتیم. همه جا توی فیلم ایستادم و کادو خواندم و مرکز توجه بودم. چقدر زور زده بودم که مرکز توجه باشم. که حق خودم را بگیرم. که نگذارم خودم و خانواده‌ام نادیده گرفته شویم. سگ‌دو زده بودم برای دو مثقال احترام و یک وجب آبرو. همه‌اش توی ذهنم این بود که من باید از همه چیز حفاظت کنم. از خودم بیشتر از همه. شاید از منظر بیرونی، یک احمق تمام‌عیار بودم.

به این فکر می‌کنم که چه کار کنم پسر برادرم تربیتش بهتر شود، که دختر آن یکی برادر بیشتر کتاب بخواند و فکر کند، که مامان بتواند حرف‌هایش را بزند، که حالا این عروس تازه‌وارد توی خانواده‌مان حل شود. وسط همین فکرها هستم که خیلی‌هایشان را بلند برای مامان گفته‌ام، که می‌گوید:«تو جان می‌دهی برای نقش مادرشوهری!»

از خودم می‌پرسم چرا. شاید به این خاطر بوده که سعی می‌کنم نظم پادگانی همه جا برقرار کنم. بهش می‌گویم که اینطور نیست که بتوانم همه چیز را کنترل کنم. من هم خیلی از حرف‌هایم را نمی‌توانم بزنم. یاد صبح می‌افتم که داشتم با روانکاوم حرف می‌زدم. دلگیر بودم از روندی که در این 6 ماه داشته‌ایم. گفتم من می‌دانم که خیلی چیزها درمورد خودم فهمیده‌ام، اما می‌ترسم از این آدم خاکستری‌ای که روبروی من ایستاده، که همیشه می‌خواهد از خودش مراقبت کند. که همیشه می‌ترسد بیماری روانی داشته باشد.

یاد دیروز می‌افتم که نشسته بودم روبروی کارفرمای پروژه‌ام و مثلا گزارش کار می‌دادم. جلسه در 5 دقیقه تمام شد. سکوت کردم. گفت چایی می‌خوری؟ با یک چایی، دو ساعت حرف زدیم. گفت: «چرا لذت نمی‌بری از موقعیتی که داری؟» دیدم راست می‌گوید. نگاه کردم دیدم در تمام آن دو ساعت من غر زده بودم و او تحملم کرده بود. دیدم دارم دوستانم را سطل زبالۀ ناامیدی‌ها و افت انرژی‌هایم می‌کنم. همه اینها را به روانکاو گفتم. گفتم من زیادی رفته‌ام توی خودم.

اصلا این خودم کیست؟ کجاست؟ این دو تا جمله تمام طول آشپزی توی سرم تکرار می‌شد. همان خودی که همه‌اش می‌خواهد جلب توجه کند و می‌خواهد از خودش مراقبت کند. همان خودی که از اطرافیانش غول‌های بی‌شاخ و دم ساخته و می‌ترسد از همه‌شان. می‌ترسد حتی به کسانی که دوستشان دارد، بگوید این دوست داشتن را. که حتی می‌ترسد دوست بدارد. که لامصب یک چیزی آن تهش دارد که نمی‌دانمش. یک‌سری سیاه‌چاله‌های ذهنی مخوف که کاش جایی تمام می‌شدند.

خودِ تأییدخواه که همیشه حرف مردم برایش مهم بوده، همیشه کانون توجهش وجهۀ اجتماعی‌اش بوده، همیشه رفته انواع و اقسام مهارت‌ها را یاد گرفته تا بتواند بیش از 150 نفر را در دایرۀ دوستان نزدیکش نگاه دارد. همیشه خواسته توازن رفتاری داشته باشد و تعادل شخصیتی، که یک «آدم خوب سفید معصوم» توی ذهنش ساخته و دیوانه‌وار دارد به سمتش می‌تازد، که نمی‌داند طعم خوشبختی چیست و چگونه است.

نشسته‌ام سر جای همیشگی‌ام در پذیرایی. می‌بینم که تک‌تک وسایل این خانه را دوست دارم، همه را همانطوری که دلم خواسته خریده‌ام و چیده‌ام، همه چیز مطابق خواست من است. توی زمینه تحصیل جانمانده‌ام از قافله علم. پذیرش‌های مقاله‌هایم تک‌تک دارند از راه می‌رسند، کارفرماهایم در جاهای مختلف کشور ازم راضی‌اند، دو تا از نویسندگان مطرح کشور ناظر نوشتن دو تا رمانم شده‌اند. گویا همه چیز بر وفق مراد است اما آن «خود» نگران است تا از من محافظت کند. آن «خود» نگران است تا از «من» در برابر «من» محافظت کند. آن «خود» لعنتی ...

روایات روزمره(16)

یکی از دوستانم برای مصاحبه دکتری آمده بود دانشگاه اصفهان. از من خواست که بروم و ببینمش. مکالمۀ غمگین و پرمفاهمه‌ای داشتیم. خیلی چیزها از زندگی‌اش گفت که من حتی طاقت شنیدنش را هم نداشتم و از همان موقع که رساندمش ترمینال، حالم بد شد. تمام جسمم اعتراض می‌کرد به چیزهایی که شنیده بودم؛ چه برسد به روحم.

در حین حرف‌هایش چیزی گفت که بدجوری پتک بود بر سر من. بدجوری یادم آورد سرنوشت محتوم همۀ ما شهرستانی‌های تهران‌رفته و تهران‌دیده را. گفت که بگیر که چهار سال ، نه، پنج سال دیگر را ماندیم تهران؛ آخرش که چی؟ باید که برگردیم به همان جاهایی که دوستش نداریم. بگذار الان برگردیم که بهمان نیاز دارند. سال‌های بعد هم گمان نمی‌کنم بقیه یادشان بماند که ما مثلا همین دکتری را هم به خاطر آنها نرفتیم تهران. که ماندیم خانه و شدیم خانم فداکار توی خانه، که یکی دیگر راحت به کارهاش برسد.

گفت: دوستشون ندارم! هیچکدومشون رو. آدم‌های بدی نیستند اما من دوستشون ندارم.

من همیشه سعی کردم بین فضای ذهنی‌ای که دارم و فضایی که خانواده و فامیل و دوستانم درش نفس می‌کشند، تعادل برقرار کنم. سعی کردم جلسات مفاهمه بگذارم و با هم جلو برویم. سعی کردم آنها از حال من باخبر باشند و من از حال آنها. اما یک جایی من هم به همین نتیجه‌ای رسیدم که دوستم چقدر تلخ بیانش می‌کرد. همیشه بین ما و خانواده‌ها و دوستان‌مان دره‌ای است پر ناشدنی. همیشه این فاصله هست. چاره‌اش آیا این بود که هیچوقت نمی‌رفتیم؟ پس «سِیرُوا فِی الاَرضِ» چه می‌شود؟ پس «اُطلُبوا العِلمَ» کجاست؟ یا «فَاعتَبِرُوا یا اولِی الاَبصارِ»؟

برای هیچ‌کدامش جوابی ندارم.

روایات روزمره(15)

نمی‌دانم چه کسی برای اولین بار به من گفت که باید بنویسم. باید خاطرات روزانه بنویسم. از روزی که خواندن را یاد گرفته‌ام، خواسته‌ام به‌زور کتاب بخوانم با اینکه یادم می‌آید در خانواده‌مان اصرار عجیبی به نخریدن کتاب بود. از دوم دبستان هم خواستم که بنویسم. هنوز تقویم‌ها و سررسیدهایی را دارم که توی‌شان یادداشت می‌نوشتم. آرزوهای عجیب و غریب و بعد هم که به نوجوانی رسیدم، احساسات سرکشم را می‌نوشتم. از وقتی پای کامپیوتر به زندگی‌ام باز شد، یعنی سال 83، دیگر کاغذ را فراموش کردم. البته دلیلش نوظهور بودن این فن‌آوری نبود؛ دلیلش این بود که دوست نداشتم یادداشت‌هایم به دست دیگران بیفتد. پس شروع کردم به نوشتن با کیبورد. (تایپ بیش از 120 کاراکتر در دقیقه گواه یادگیری حرفه‌ای کار با کیبورد بود.)

هر از چند گاهی وقتی که احساس می‌کردم حال و هوای کلی‌ام دارد تغییر می‌کند، آن فایل را می‌بستم و فایل جدیدی باز می‌کردم. گاهی یک فایل خیلی حجیم می‌شد و حتی دو یا سه سال را دربرمی‌گرفت؛ گاهی هم نه، کوتاه بود.

وبلاگ را از همان سال 83 داشتم. آن اول‌ها اینطور نبود که اینقدر راحت در وبلاگ بنویسم. همیشه باید مطلب قابل تأملی پیرامون کار و تحصیلم به ذهنم می‌رسید تا وبلاگ به‌روز شود. یعنی کارکرد یادداشت‌نگاری نداشت. بعدها که کمتر وقت داشتم تا یادداشت روزانه بنویسم، دوستانم شدند دفترچه‌های خاطراتم. با آنها حرف می‌زدم و مطمئنم حافظۀ آنها از خودم خیلی بهتر کار می‌کند. از این کار راضی بودم و هستم. آدم‌های رازنگهداری بودند و هستند.

فاجعه آن‌جایی بود که خواستم آرشیو داشته باشم. از همه‌چیز. ابتدا موسیقی و فیلم. هارد خریدم و یک ترابایت را در چشم‌بر‌هم‌زدنی پر کردم. برای اینکه بتوانم موسیقی بیشتری داشته باشم، هی فیلم‌ها را دیدم و پاکشان کردم. (دلم نمی‌آمد بدون دیدن‌شان دستم را سمت دکمه دیلیت ببرم.) بعدها هی آرشیو کتاب ساختم و می‌توانم به‌جرئت بگویم که کتابخانۀ بزرگی دارم؛ بیش از سی‌هزار جلد کتاب الکترونیکی در آرشیو من موجود است. بعدها هم که دوربین‌های موبایلی در دسترسم قرار گرفتند، بی‌محابا از همه چیز عکس گرفتم.

در مطالب قبلی گفتم که آدم خاطره‌شکنی هستم. بله! من خاطرات موسیقی و کتاب و فیلم و مکان و بو و موقعیت را می‌شکستم؛ اما خاطرۀ یک چیز را نمی‌توانستم بشکنم. می‌رفت و پشت همه چیز پنهان می‌شد و من نمی‌دانستم که اصلا هست! نوشتن خاطره‌سازترین پدیدۀ عمر من است و نوشته‌هایم ـ هرچند که با متون کاری خیلی بی‌رحمم و به‌راحتی تغییرشان می‌دهم ـ انگار خود من‌اند. اگر نباشند، یعنی من هم نیستم.

بدترین بخش این خاطره‌سازی‌ها، دیالوگ‌های زنده بودند! چیزهایی که من هم خالق‌شان بودم و هم ناظرشان. نوشته‌هایی که با دیگران رد و بدل می‌کردم. ایمیل‌ها در تقسیم‌بندی‌های زیاد نگهداری می‌شوند. هر تعدادی‌شان نامی دارند و می‌گذارم ظرفیت اینباکس هر 5 ایمیل را پر کنند. سه تا از ایمیل‌ها همیشه باز است و من شده‌ام آدمی در دسترس. چت‌ها که جای خود را داشتند. حتما نگهشان می‌داشتم؛ مگر اینکه سیستم ایرادی پیدا می‌کرد و من مجبور می‌شدم سیستم عامل را عوض کنم. در کل این 9 سال، 4 بار سیستم عوض کرده‌ام که دوبارش ریکاوری بوده، نه تعویض!

الان که این کلمات را می‌نویسم، احساس می‌کنم که بخش اعظم ذهنم را جعبه‌های کوچک و بزرگ حرف‌ها و دیالوگ‌ها پر کرده‌اند. همه‌شان را نگه داشته‌ام با وسواسی بی‌نظیر. صدها اتاق هست و هر اتاق چندین گنجه دارد و هر گنجه چندین و چند جعبه. عین همین تقسیم‌بندی در حافظۀ لب‌تاب و فضای مجازی و حتی موبایل رعایت شده.

امروز رفتم سراغ اس‌ام‌اس‌هایی که نگه‌شان داشته بودم. دیدم که خاطره‌هایشان عجیب روی دلم سنگینی می‌کند. بعضی فولدرها مخصوص آدم‌های خاص بودند. احساس کردم مغزم منفجر می‌شود اگر یک‌بار حتی بخوانم‌شان. بیش از 2000 اس‌ام‌اس را پاک کردم! این تازه شروع خاطره‌شکنی نوشته‌هاست.

روایات روزمره(14)

دوست عزیزی دارم که اکثر بحث‌های استخوان‌دار فکری‌ام را با او درمیان می‌گذارم. به‌نوعی می‌توانم بگویم جهانم را با او گسترده می‌کنم و الحق و الانصاف که او ذهنی بسیار قوی دارد. با تبر و تیشه و ساطور می‌افتد به جان ذهن من و بعد از چند دقیقه احساس می‌کنم، خون از حاشیه‌های فکرم می‌زند بیرون. یک‌جورهایی تیغ فکر اجتماعی‌اش برّان و صیقلی است. آن‌هم برای منی که بیشتر در خودم و جهان فانتزی خودم فکر می‌کنم. روان‌کاو فوق‌العاده‌ای هم هست.

یک‌باری که نشسته بودیم و سعی می‌کردیم ریشۀ رفتارهای ضد و نقیض و به‌قول خودمان «رفتارهای معکوس» آدم‌ها را پیدا کنیم، رسیدیم به آن موجود ناشناخته‌ای که در درون هر یک از ما نفس می‌کشد. موجودی که ما را به کارهایی وامی‌دارد که نمی‌خواهیم. کارهایی که انجام دادن‌شان ما را رنج می‌دهد و انجام ندادن‌شان روح ما را می‌خورَد. دوستم می‌گوید که آن موجود «خودخواهی محض» است و من پافشاری می‌کنم که نه! آن دیکتاتور پرقدرت درون ما، «حسادت» است. خیلی بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که می‌توانیم آدم‌ها را دو دسته کنیم ـ حداقل. یکی آن دسته‌ای که فرمانروای وجودشان غرور است و خودخواهی و دستۀ دیگر که ملکۀ روان‌شان حسد است. (به جنسیتش هم دقت کنید!)

اقرار کردن به این موجود درونی خیلی سخت است. باید ماه‌ها بهش فکر کرد و وقتی فکر به نتیجه می‌رسد، باور کردنش طاقت‌فرساست. اینکه من فکر کنم چرا نتوانسته‌ام از کنار بعضی‌ها به‌راحتی بگذرم؛ اینکه فکر کنم چرا دارم دست و پا می‌زنم برای بالا رفتن از نردبانی که خودم اسمش را ترقی گذاشته‌ام؛ اینکه بنشینم و با خودم بدون رودروایسی حرف بزنم که: آهای! تو چه مرگته؟ چرا اینطوری می‌کنی؟ همه‌اش به یک چیز برمی‌گردد. آن ناخودآگاه لعنتی و قوی. او از من قوی‌تر شده و حرف خودش را به کرسی نشانده خیلی جاها. و انگیزه‌اش چیست؟ حسادت!

حسادت ام‌الخبائث است در نظر من؛ ام الرذائل! به نظرم قدرتش خیلی بیشتر از خودخواهی است. اینکه تو حاضر باشی درعین حال که کوری و کری و لنگی و الکنی، دیگران هم نه ببینند و نه بشنوند و نه راه بروند و نه حرف بزنند، چیزی ورای خودخواهی است. خودخواه می‌خواهد خودش ببیند و دیگران نبینند؛ اما حسود، یک سادو‌ـ‌مازوخیست وحشتناک و قوی است.

برای من راحت شده که ناخودآگاه خودم و اطرافیانم را نگاه کنم. می‌بینم و وحشت می‌کنم. می‌ترسم و کاری از دستم برنمی‌آید. آن هیولای درون آنقدر قوی است که من نمی‌توانم در برابرش بایستم. هیولایی که لباس ظریفی از انسانیت بر تن کرده و حیله‌های دوستی را از بر کرده. هر لحظه به رنگی در می‌آید و تا می‌خواهی مچش را بگیری، پنهان می‌شود.

وقت‌هایی پیش می‌آید که این حس خیلی قوی است. طاقتم را بی‌طاق می‌کند. می‌دانم که این بدترین چیزی بود که درمورد من می‌توانستید بخوانید. حدس می‌زنم که این صداقت برای من دردسر به بار بیاورد. حدس می‌زنم خطرناک‌ترین چیزی بود که می‌توانستم درمورد خودم بگویم. احتمالا نگاهتان به من تغییر می‌کند و جستجو می‌کنید در میان رفتارهای گذشتۀ من و می‌خواهید هر چیزی را به این قضیه مربوط کنید. و احتمالا در آینده با من خیلی محتاط خواهید بود؛ اما این را هم بگویم که آگاهی، دیو خودخواهی و حسد را در ناخودآگاه آدم به زنجیر می‌کشد. اگر خودمان بخواهیم، این احساسات را کنترل می‌کنیم. نترسیم از رویارویی با ناخودآگاه. سخت است اما شدنی است.نگذاریم هر حسی، به رفتار واقعی ما بدل شود.

پ.ن.: محتاط شدن شما نسبت به من، باشد بهای آن‌که با همدیگر آگاهانه‌تر و بهتر رابطه برقرار کنیم.

پ.ن.: نوشتار بسیار عالی نسیم عزیز را به شما توصیه می کنم.

روایات روزمره(13)

از زمانی که خودم را شناختم، دختری بودم که نسیم بال یک پروانه می‌توانست در روحش طوفان برپا کند. موج‌های احساسات می‌آمد و من را غرق خودش می‌کرد و می‌بُرد. به همین دلیل عاشق شخصیت‌های رؤیایی داستان‌ها و فیلم‌ها می‌شدم. دنیاهای فانتزی را دوست داشتم و تا نوجوانی ازشان دست برنداشتم. یعنی نمی‌شود ذات را عوض کرد؛ نمی‌شود هم از فانتزی دست کشید. بعدها متوجه شدم که اگر اینگونه ادامه دهم، چیزی نمی‌گذرد که جز پوست بر استخوان باقی نخواهد ماند و پس از آن پوست می‌سوزد و استخوان بر باد می‌رود. پس، خواستم «اکرم» را کنترل کنم.

کنترل از چیزهای ساده شروع شد و موفق هم بود اتفاقا. نوستالژی ویران‌کننده‌ترین حسی بود که تجربه می‌کردم. چندسالی است که خاطره‌شکن شده‌ام و دیگر نمی‌گذارم هیچ حسی، هیچ کتابی، هیچ خیابانی، هیچ فیلمی، هیچ عطری و هیچ موسیقی‌ای برایم با یک فرد خاص گره بخورد. من این کار را برای محافظت از روح خودم کردم. برای نگاه داشتن روحم با شکنندگی‌های خاص خودش در کالبدم.

اما در این میان چیزهایی هستند که هنوز نوستالژی‌هایشان را حفظ کرده‌اند. کاریش هم نمی‌شود کرد. آن آدم گذشته و من هم آدم دیگری شده‌ام. همه چیز تغییر کرده، به‌جز آن حسی که از آن رویداد یا آن شخص باقی مانده.

دوران راهنمایی برای من از به‌یادماندنی‌ترین سال‌های زندگی‌ام است. خیلی از لحظه‌هایش را به یاد دارم. اصلا برایم خاص است به‌خاطر محیطی که مدرسه‌مان داشت. خاص‌ترین آدم‌های عمرم هنوز آن 23 دختری هستند که در کلاس شمارۀ 1 باهاشان همکلاس شدم. ترس داشتم و هیجان، آن‌روزی که برای ثبت‌نام به مدرسه فرزانگان امین(مدارس سراسری تیزهوشان) رفته بودم. تمام اسم‌ها را حفظ کرده بودم و حتی شماره‌ای که توی لیست کلاس به اسمم اختصاص داشت. آن شمارۀ 17 را خیلی خیلی دوست داشتم.

هر اتفاقی که آن سال‌ها می‌افتاد، برای من تبدیل به حسی عمیق شد. خیلی از موسیقی‌هایی که در آن زمان ساخته شدند، هنوز هم برای خیلی‌ها خاطره‌برانگیز است. بهترین کارهای شادمهر عقیلی در فاصلۀ سالهای 77 تا 80 روانۀ بازار شدند؛ مهران مدیری بهترین طنزهایش را آن‌موقع ساخت. دوران اصلاحات بود دیگر؛ همه‌چیزش با الان متفاوت بود.

از آن میان، آلبوم گروه آرین برای من چیز دیگری است. سال سوم راهنمایی بودیم که این آلبوم به بازار آمد و خیلی هم محبوب شد. نوار کاست‌شان توی مدرسه دست به دست می‌شد و کاری هم از دست اولیای مدرسه برنمی‌آمد.

امّا خاص بودن آهنگ‌های این گروه برای من به چیز متفاوتی برمی‌گردد. یادم است همان روزهای اولی که وارد کلاس اول راهنمایی شدم، از دختری که نیمکت جلویی‌ام می‌نشست بسیار خوشم آمد. واقعا که صورت و سیرتش برازندۀ نامش بود: «حوری». احساس می‌کردم رابطۀ روحانی خاصی با این آدم می‌توانم برقرار کنم. حسم آنقدر قوی شد که جایش را به یقین داد. خودم را می‌کشتم تا به من نگاه کند. یعنی حداقل آن زمان اینطور فکر می‌کردم. حاضر نبودم با هیچکس دیگر دوست شوم؛ اگر می‌توانستم نمی‌گذاشتم دیگران هم با حوری دوست شوند؛ اما دست من نبود. آن موقع نمی‌دانستم که ما نمی‌توانیم روی رفتار دیگران کنترل داشته باشیم. ناخواسته از هر چیزی که او خوشش می‌آمد، خوشم می‌آمد.

می‌دانم هرچه هم توضیح بدهم، نمی‌توانم میزان علاقه‌ام را به او بیان کنم. دیوانه‌وارترین علاقه‌ای که در عمرم به کسی داشته‌ام، همین شیفتگی‌ام به این دختر بود. درست مثل الان، آن موقع هم نمی‌توانستم این علاقه را به خودش هم منتقل کنم و رفتار من مجموعه‌ای از ضد و نقیض‌های بی‌پایان می‌شد. چیزی در من بود که نمی‌گذاشت. درست مثل سال‌های بعد که در دیگر روابط انسانی‌ام با این الکنی زبان و احساسات روبرو شدم.

یادم نمی‌رود سال سوم را که به رسم هرساله مدارس فرزانگان، همه دانش‌آموزان پایه آخر مقطع به اردویی چند روزه رفتیم. بماند که چقدر شیطنت کردیم و چقدر توی سر و کلۀ هم زدیم. بیشترین حجم خاطرۀ آن مقطع را توی همان سه روز ساختیم. آنقدر با هم حرف زدیم و اشک ریختیم انگار که قرار است برای همیشه بمیریم و هیچوقت حشر و نشری هم نباشد. آخرهای شب اول یا دوم بود، نمی‌دانم. با چند نفر از بچه‌ها، از جمله حوری، بیرون ویلا نشستیم و آلبوم گروه آرین را گذاشتیم. در چشم بر هم زدنی، آن موج احساسات آمد و یکی از بزرگترین سونامی‌های جهان برای من اتفاق افتاد. گریه‌ام بی‌صدا بود اما روحم در تلاطمی عجیب. نمی‌دانم خوشبختانه یا بدبختانه ـ از منظر الان خوشبتانه، از دید «اکرم» 14ساله فلاکت و بدبختی و نیستی ـ حوری رویش را برگرداند سمت من: چرا گریه می‌کنی؟

-         برای تو!

-         برای من؟ چرا؟

-         چون دوستت دارم.

-    تو من رو دوست نداری. تو توی ذهنت یه حوری ساختی و اون رو دوست داری. من اون نیستم. من به اون پاکی و خوبی نیستم.

دیالوگ سنگینی برای من بود؛ بعدها که به ماجرا فکر می‌کردم، به او حق می‌دادم. بیچاره خسته شده بود. آن شب را تا صبح بیرون نشسته بودم و به همین آلبوم گوش می‌کردم و اشک می‌ریختم. به زور «فائزه» نامی از دوستانم، که الحق خیلی دوستم داشت، توانستم باز با بچه‌ها همراه شوم.

بعد از سال‌ها از آن ماجرا، هنوز هم گروه آرین برای من مساوی است با حوری و بقیه بچه‌های کلاس شمارۀ 1. حس عمیق آن روزها کار خودش را کرده است. حتی بعد از تقریبا 8 سال که هیچ خبری از همکلاسی‌هایم نداشتم، در گردهمایی بزرگ فارغ‌التحصیلان فرزانگان، دنبال تک‌تک‌شان گشتم و انکار نمی‌کنم که حوری برایم خیلی مهم بود. الان اکثر آن بچه‌ها یا پزشک‌اند، یا مهندس معمار و مهندس مکانیک و مهندس برق؛ چند نفری هم ژنتیک پزشکی خوانده‌اند و من هم اینجا به‌همان راهی رفته‌ام که آن روزها هم معلوم بود. در همۀ جمعیت 240 نفری ورودی سال اول دبیرستان فرزانگان، تنها سه نفر حاضر شدند برای رسیدن به رؤیایشان، از چیزی بگذرند که روزی در کودکی رؤیایشان بود. ما از آن فضای خاص بُریدیم که بتوانیم ادبیات بخوانیم. از آن سه نفر، مریم کارشناسی ارشد علوم سیاسی گرفت، نیلوفر دکترای حقوق جزا و من خواستم بنویسم و بخوانم.

روایات روزمره(12)

بر این باورم اتفاقاتی که در دنیای بیرون برای ما می‌افتد، عکس‌العمل کائنات است به ما. دنیای بیرونی آیینه‌ای است که باورها و افکار و احساسات درونی ما را بازتاب می‌دهد. به قول قدیمی‌ها: «هرکس نان قلبش را می‌خورد.»

همین پریروز که در راه خانۀ دوست عزیزی (زینب بانو، نویسندۀ وبلاگ به نام پدر) بودم، ظاهراً آرام بودم امّا خودم می‌دانستم که فکرها دارند توی سرم می‌چرخند. شب قبلش به این نتیجه رسیده بودم که هر کاری کرده‌ام بیهوده بوده. (و تأییدش هم همین الان به دستم رسید. مقاله‌ای که ترجمه کرده بودم و تنها از سر تنبلی چاپش نکردم، با ترجمۀ کس دیگری منتشر شد.) یک آن به این فکر کردم که من هیچوقت آدم موفقی نبوده‌ام. توهم موفقیت داشته‌ام. تمام این سالها و در زندگی آکادمیک خودم، تلاش‌های بی‌فایده داشته‌ام. کوهی از کارهای نیمه‌تمام و اغلب در مرحلۀ بازبینی دارم که گمان برم داشته بود در زمان مناسب تمامشان می‌کنم. و هیچوقت تمام نمی‌شوند. هیچوقت نتیجه نمی‌دهند؛ انگار که از ابتدا چیزی نبوده اصلا!

توی همین فکرها بودم که در آن خیابان تنگ، ماشین را از روبرو دیدم و باز فکر کردم که رد می‌شوم! حتما آن ضرب‌المثل معروف را درمورد ملخ و پریدن و اینها شنیده‌اید. احساس کردم که رد شدم اما با همین دو تا چشم‌های خودم دیدم که وانت سفیدرنگ کوبید به ماشینم. تنها سؤالی که توی ذهنم بود این بود که: چرا ترمز نکرد؟

الان جوابش را می‌دانم. چون قرار نیست همه مثل ما فکر کنند. قرار نیست همیشه ملخ بجهد و برود. قرار نیست کسی مسئول کار ما باشد یا بخواهد اشتباه ما را جبران کند. قرار نیست توهم، دیوارهای واقعیت را برای ما جابجا کند. دنیا منتظر ما نیست، راه خودش را می‌رود.

آن تصادف، نمود واقعی افکار من بود. افکاری که شاید می‌خواستند «داستان شکست‌خورده‌ها» را دوباره بازآفرینی کنند و نتوانستند.

پ.ن.: روایت این تصادف را از نگاه دیگران در اینجا بخوانید: «میتینگ و تصادف و این همه خاطره ...» / «بدو بدو گرمکیه»/ «عصر یکشنبه»

روایات روزمره(11)

یادم می‌آید زمانی را که نوجوان بودم و تازه دبیرستان را شروع کرده بودم. مدارس فرزانگان رسم داشتند که مشاوری ثابت برای هر کلاسی می‌گذاشتند و ساعت‌هایی بود که آن مشاوران با همه افراد کلاس و بعد در دفترشان با تک‌تک آنها درمورد وضعیت تحصیلی، خانوادگی و روحی و روانی‌شان صحبت می‌کردند. اولین بار آنجا بود که فهمیدم تنها انتظار داشتن از دیگران، هیچ‌چیز را تغییر نمی‌دهد. اینکه آدم فکر کند «به به! من چه آدم خاصی هستم» و «دیگرانِ معمولی من را درک نمی‌کنند» دردی را دوا نمی‌کند. ما همه جمع نقیضین‌ایم؛ در عین حال که خاصیم، عادی هستیم و همزمان که ویژگی‌های خوبی داریم، خصایلی منفی را به دوش می‌کشیم. آنجا مفهوم انسان خاکستری برایم شکل گرفت و از آن به بعد قراری با خودم گذاشتم: اگر ادعای خاص بودن داری، سعی کن کمتر خاکستری باشی و بیشتر دیگران را درک کنی.

این جمله شد تز زندگی من. بعدها نتیجه‌های دیگری هم گرفتم ـ که قصد دارم ذیل عنوان گزین‌گویه‌ها در همین وبلاگ منتشرشان کنم ـ که من را به سمت انرژی‌های درونی‌ام سوق داد. متوجه شدم بهتر است منبع انرژی من درونی باشد و از خودم و ماورای جهان انسانی کسب نیرو کنم. بهتر است شادی من درونی باشد تا وابسته به عناصر بیرونی. بهتر است من با صداقت با اطرافم برخورد کنم. همین فکرها به من یاد دادند که همیشه از زندگی‌ام راضی باشم و احساس خوبی داشته باشم؛ حتی اگر تلخ‌ترین تجربه‌ها و ناکام‌ترین حوادث را پشت سر می‌گذارم.

از این حیث سال 91 برای من سرشار از تجربه‌هایی بود که ازشان درس گرفتم. مسیری که امسال از آن گذشتم، تاریک و سرد بود. روابط من با بسیاری از آدم‌ها بازنگری شد؛ عواطفم تغییر کرد؛ واقع‌بینی‌ام تقویت شد و در نهایت سعی کردم راضی باشم از هر اتفاقی که برایم افتاد. مقطع کارشناسی ارشدم تمام شد و من به جایی رسیدم که پژوهش شد شاخۀ اصلی کارم و نوشتن شد معنای اصلی زندگی‌ام.

این اتفاقات خیلی خوب بودند اما جنبه سخت ماجرا در برخورد من و جهان انسانی پیرامونم رخ داد. آدم‌هایی که ناخودآگاه سنگ راه هم می‌شوند و خودآگاه موانع راهشان را نابود می‌کنند. من یاد گرفتم که از کنار این آدم‌ها بگذرم و ناراحت نشوم. بزرگترین درسی که در تمام عمرم گرفتم همین بود. اینکه «باور کنم» همه ما خاکستری هستیم و ممکن است کمک‌های دیگران را نخواهیم تا اندکی سفیدتر شویم. من باور کردم که زندگی مثل رانندگی است؛ بیش از آنکه احتیاط کنی به دیگران نزنی، باید حواست باشد که تو را نزنند.

پ.ن.: برای همه دوستانم سالی سرشار از خیر و خوبی، برکت و شادی آرزو می‌کنم. امیدوارم همواره زندگی‌شان در مسیری باشد که چشم‌اندازهایش گسترده‌تر و زیباتر باشد و احساس کنند که هر سالشان بهترین سال زندگی‌شان بوده است.

روایات روزمره(10)

بی‌تجربه‌تر که بودم، برنامه‌های رسانه‌ای پیرامون دوستی‌ها و روابط را که می‌دیدم، خیلی از حرف‌هایشان را باور می‌کردم. می‌شنیدم که نخ رابطه که از وسط پاره می‌شود را می‌توان گره زد و چه بسا محکمتر هم می‌شود. چند زلزله فجیع که در بنیان دوستی‌هایم افتاد، متوجه شدم اینطور نیست؛ حداقل برای من اینطور نیست.

بعضی وقت‌ها می‌نشینم و به آدم‌های اطرافم فکر می‌کنم. از هرکدامشان خاطراتی دارم و مجموع آن خاطرات یا حس خوبی به من منتقل می‌کند یا حسی بد. کمتر آدمی هست که توی ذهنم فضای خنثایی داشته باشد. به آن موج‌های منفی که خوب نگاه می‌کنم و سابقه‌شان را سبک‌سنگین می‌کنم می‌بینم زمانی برای من پر از حس‌های خوب بوده‌اند. یک دنیا رنگ و شادی با خودشان می‌آورده‌اند. چرا اینطوری شده الان؟

جوابی که من به خودم می‌دهم مربوط می‌شود به همان نخ نازک ارتباط. آن نخ نازک بوده و تاب وزن این دوستی و محبت را نداشته. پاره شده از جایی و من فکر می‌کرده‌ام می‌شود درستش کرد. هی رابطه را ادامه داده‌ام. آن نخ از چند جا پاره شده و گره خورده؛ اینقدر که دیگر اصلا نخ نیست؛ مجموعه‌ای از گره‌های زشت و بی‌قواره است. با خودم فکر می‌کنم بهتر بود زودتر از اینها خیلی‌ها را کنار می‌گذاشتم؛ اینطوری حداقل خاطره خوبشان همیشه با من می‌ماند و هروقت یادشان می‌کردم با شادی بود.

این درسی است که تازگی‌ها گرفته‌ام.

روایات روزمره(9)

تا امروز درک نمی‌کردم که وقتی یک نفر را خیلی دوست داری، وقتی آن‌قدر خاطرۀ خوب با هم دارید که حتی مرور کردنش، چندین و چند روز ازتان وقت می‌گیرد، وقتی که فکر می‌کنید یکی‌تان قرار است برای همیشه برود، دیگر همان لفظ «دوستت دارم» هم توی گلوی آدم گیر می‌کند؛ مجبوری بگویی: «مواظب خودت باش.» از صبح هرچه آهنگ غمناک بوده، یک‌جا جمع می‌کنی و همان‌طور که حرف می‌زنی و آشپزی می‌کنی و آن آدم عزیز زندگی‌ات را نگاه می‌کنی، هی این فکر را به گوشۀ ذهنت می‌رانی بلکه برود و دیگر سر و کله‌اش پیدا نشود: «رسید آن زمانی که نباید می‌رسید.»

هیچ چیز ندارم بگویم.

پ.ن.: لیلی عزیزم، یکی از سخت‌ترین خداحافظی‌های عمرم را با تو داشتم؛ امشب.

روایات روزمره(8)

 

صحنه‌ای هست در فیلم Percy Jackson & the Olympians: The Lightning Thief ،که قهرمانان نیمه‌الهه فیلم، برای ملاقات با یکی از خدایان، به جهان زیرین می‌روند. آنها قایقی اجاره می‌کنند و در مسیر هوا و از فراز سیاهچاله‌های جهنم حرکت می‌کنند. بادی که آنجا می‌وزد، اشیاء مادی زیاد و تجسمات معنوی فراوانی را با خود به قعر جهنم می‌برد. آنها اشیاء از دست رفته، آمال فراموش شده و آرزوهای بر باد رفته هستند.

آن لحظه حسرتی عجیب در دلم جمع شد. دلم می‌خواست می‌رفتم تا آرزوهایم را که به جهان زیرین رفته‌اند، برگردانم. یک زمانی در این وبلاگ نوشتم که تقریبا چیزی نبوده است که بخواهم و نداشته باشمش. باید اعتراف کنم که ماجرا طور دیگری است. آرزوهای من همیشه بر باد می‌روند، اما من برای پیدا کردنشان به جهان زیرین می‌روم، می‌یابمشان؛ اما نمی‌توانم برشان گردانم. به من تنها اجازه داده می‌شود که قسمتی از آنها را برگردانم و یا چیزی شبیه آن بردارم. من نود درصد اوقات زندگی‌ام چنین کرده‌ام. این سخت‌ترین و مهلک‌ترین دانستۀ زندگی من بود که «همیشه خواستن توانستن نیست». فاصلۀ بزرگی میان فهمیدن، خواستن و توانستن است. من در مرحلۀ سوم ضعیفم. می‌فهمم، می‌خواهم ولی توانستنم خیلی کوچکتر از آن دو تاست. و چه آرزویی می‌تواند برای من بالاتر از این باشد که توانمندی‌ام به اندازۀ ایده‌ها و آرزوهایم زیاد باشد؟

وقت‌هایی هست که به دنیا خوش‌بینم. آسمان را نگاه می‌کنم و هزاران آرزوی خوب در قالب حال خوب به من وحی می‌شود. انگار که انرژی‌هایم از جهان زیرین به من بازمی‌گردند. کاش راهی بود که در خانه نگهشان می‌داشتم. کاش.

روایات روزمره(7)

خیلی اتفاقی زمانی فیلم‌های «Vanilla Sky» و «The Number 23» را دیدم که دو جلسه از روان‌کاوی‌ام می‌گذشت و همین مسئله باعث شد که تأثیر عمیق‌تری بر من بگذارد.

من از 11 سالگی‌ام جلسات مشاوره زیادی رفته‌ام. تا 16 سالگی این جلسات مداوم بوده. از آن موقع تا حدود 20 سالگی هرموقع احساس نیاز به مشورت، آن‌هم فقط از نوع عقلانی و منطقی‌اش داشته‌ام، سراغ مشاورها رفته‌ام. بیشتر مسائل این دورانم پیرامون تحصیلم می‌گذشته. در حقیقت فکر می‌کردم که من یک‌بار در 16 سالگی همه‌چیزم را خراب کرده‌ام و از نو ساخته‌ام. شخصیتم را بازبینی کرده‌ام و الان یک «بالغ» روبروی من ایستاده و حرف می‌زند.

سال دوم دانشگاه که بودم، تازه دو رشته‌ای شده بودم، خیلی کارهایم به هم گره خورده بود که باز رفتم سراغ مشاوره. گفتم مشاورۀ تحصیلی می‌خواهم. در طی جلساتی که داشتیم، شاید بعد از گذشت یکی دو ماه، مشاور به من گفت که: «تو به طرز عجیبی بیش‌فعالی». گفت: «کاش توی دوران کودکی و نوجوانی‌ات این مسئله را می‌فهمیدند. آن موقع تغییرش بسیار ساده‌تر بود.» کنار این مسئله، یادآور شد که: «تو بسیار کمال‌طلبی. یک نردبان گذاشته‌ای از اینجا، از زمین، تا آسمان، که البته آن سرش هیچوقت پیدا نیست. حتی اگر آنقدر سرت را بالا بگیری تا اینکه گردنت بشکند.»

آن سال‌ها تا همین چند ماه پیش صرف برطرف کردن این مشکل شد. جلسات زیادی رفتم و هر دفعه زمینۀ مشاوره را تغییر دادم. زمان‌هایی هم کلا مشاوره را با روان‌شناسی عوض کردم. فکر می‌کنم کمک‌های زیادی به من کرده‌اند مشاورها در این سال‌ها و من مدیون همه‌شان هستم.

چند ماه پیش، درست قبل از دفاعم که خیلی احساس آشفتگی می‌کردم، با یکی از مشاورها صحبت کردم. درمورد سلامت روحی و روانی‌ام پرسیدم، درمورد ویژگی‌های شخصیتی‌ام. مشاور جلساتی را شروع کرد که با رویکرد شناختی، سعی داشت من را از دست افکار منفی‌ام رها کند. جلسات به خوبی پیش می‌رفت که ناگهان آن مشاور از آن مرکز رفت. به جای او، خانم دیگری را جایگزین کردند که رویکردش کاملا متفاوت بود. رویکر روان‌کاوی «لاکانی».

من همیشه دنبال روان‌کاو بوده‌ام. فکر می‌کرده‌ام که گره‌هایی در من هست که باید کسی کمکم کند بازشان کنم. حالا ناخودآگاه در روندی افتاده‌ام که مجبورم به جای تمامی رویکردهای قبلی، فقط از خودم حرف بزنم. مشاور در تمام آن یک ساعت سکوت می‌کند و به من نگاه می‌کند. من می‌گویم و می‌گویم و یک‌جایی احساس می‌کنم دارم حرف‌های جدیدی می‌زنم. چیزهایی که قبلا می‌ترسیده‌ام بیانشان کنم.

اعتراف می‌کنم که هیچوقت گمان نمی‌کرده‌ام روان‌کاوی اینقدر سخت باشد. اصلا آن چیزهایی که می‌ترسیدم برملا شوند، موضوع سخن نیستند. چیزهایی کشف‌ناشده به زبان من می‌آیند که انگار سال‌ها توی گنجه‌های قدیمی پنهان شده بودند. همان ترس‌های عمیق، همان «سیاه‌چاله‌های ذهنی» که وقتی می‌افتی تویشان، گم می‌شوی. همان زوایای لعنتی وجود من. همان «ناخودآگاه» قدرتمند و دست‌نخورده.

روایات روزمره(6)

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن/ از دوستان جانی مشکل توان بریدن

(حافظ)

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم که هر آدمی به‌غیر از سرمایه‌های اجتماعی‌اش، یعنی همان روابط انسانی‌اش و فداکاری‌ها و خوبی‌های که برای دیگران می‌کند، چیزی ندارد. ما از خودمان می‌بخشیم تا دیگران ما را دوست داشته باشند و محبت آنها بهای عمر ماست. صد البته که تجمع این محبت برای ما قدرت می‌آورد.(پیرامون این موضوع بسیار سخن دارم اما اکنون وقتش نیست.)

با این مقدمه طبیعی است که مهمترین چیز در زندگی من روابط انسانی‌ام باشد و دوستانم در رأس توجهاتم باشند. همیشه سعی کرده‌ام بیشتر دوست خوبی باشم تا اینکه دنبال دوستان خوبی باشم. نمی‌گویم غربال نکرده‌ام آدم‌های اطرافم را، اما این گزینش‌گری خیلی کم بوده است.(این نکته هم باز محور بحث کنونی‌ام نیست!)

دوست داشتم رابطه‌های سالم و پایداری با دوستانم برقرار کنم. سعی کردم رابطه‌ها را شروع کنم و باعث مرگ و پایانشان نباشم. اما در اوج تمام این خواستن‌ها دو گروه مهم از دوستانم را از دست دادم. گروهی آنهایی بودند که دغدغه‌های نویسندگی‌مان را با هم دنبال می‌کردیم و از آن جمع هفت نفره، متأسفانه هیچ‌کس برایم نمانده است. اینکه من در تهران زندگی می‌کنم و آنها در اصفهان، دلیل خوبی نیست برای این عدم صمیمیت؛ چرا که زمان‌هایی در دوستی‌مان وجود داشت که بُعد مکانی مهم نبود. گروه دیگر دوستان دانشگاهی‌ام بودند. یک‌جایی احساس کردم که از هم کناره می‌گیریم. دلخوریم از هم و سخن نمی‌گوییم. یا اگر حرف می‌زنیم در مورد مشکلاتمان، همدیگر را نمی‌بخشاییم. این دوری‌ها من را آزرد.

زمانی از دوستانم در هر دو گروه خواهش کردم من را تنها نگذارند. گفتم که اگر تنها بمانم، آدم‌هایی به من نزدیک می‌شوند که هر روز تکه‌ای از روح من را ناجوانمردانه از من جدا می‌کنند. خواهش کردم که با هم بمانیم. ولی خوب؛ اینطوری نشد. من نمی‌توانم آنها را مقصر بدانم؛ چون‌که هر کس زندگی خودش را دارد و این من نیستم که برای دیگران تصمیم می‌گیرم. و البته خودم را هم مقصر نمی‌دانم. فقط هر دفعه که دوستان و آشنایانم را می‌بینم، تکه‌ای از وجودم را در آنها می‌بینم. پازل وجود من در آنها تقسیم شده و شاید اگر کسی هم مرا از بیرون نگاه کند، پتوی چهل‌تکه‌ای را ببیند که تنها دو سه قطعه‌اش از آن من است.

الان دوست دارم چیزی از شما بپرسم: وقتی که خودخواسته یا بی‌تمایل رشته‌ای از روابط‌تان را قطع می‌کنید، چه اتفاقی در درون شما می‌افتد؟ آیا شما هم حس می‌کنید دستی شما را خفه می‌کند؟

روایات روزمره(5)

میان آن‌همه گنگی و تردید که بودم، که نمی‌دانستم با آینده‌ام چه کنم، میان آن‌همه وحشتی که از تصمیم‌گیری داشتم، پناه بردم به خواندن رمان و دیدن فیلم. بی‌حوصلگی زندگی روزانه‌ام را پر کرد و یکی‌یکی کارهایم عقب افتاد. در همین حس و حال بود که «احتمالاً گم شده‌امِ» سارا سالار را برداشتم. بعد از سه سال که توی قفسه کتاب‌هایم نگهش داشته بودم ـ و تازه کتاب هم مال من نبود و از ریحانه امانتش گرفته بودم ـ جرئت کردم بازش کنم. اینکه این‌همه تعلّل کرده بودم برای خواندنش، مثل روز برایم روشن بود؛ امّا بلند فکر کردن درموردش جرئت می‌خواست. آقای شهسواری توی جلسۀ آخری که حدود یک‌سال پیش باهاش داشتیم، گفته بود: «اگر به این رویه‌ات ادامه دهی، یک سارا سالار دیگر می‌شوی.» و من نمی‌دانستم سارا سالار چگونه است. وحشت داشتم از خواندن رمانش.

پاراگراف اول را که خواندم خشکم زد. عین همین پاراگراف را من توی جلسۀ اول همان کارگاه نوشته بودم، بدون اینکه بدانم قبل از من کسی آن را نوشته است. این‌همه شباهت برای من ترسناک بود.

بگذریم، چیزی که می‌خواستم بگویم، شباهت من و سارا سالار نبود؛ بلکه آن حسی بود که توی رمان بود. همان حس تردید و ترس. همان حسی که وقتی رمان را تمام کردم، من را بلند کرد و بُرد توی محوطۀ خوابگاه و باعث شد من تنهایی، به تمام آن جاهایی سرک بکشم که می‌ترسیدم ازشان. تمام محوطۀ ترسناک پشت ساختمان‌ها. و البته در درون خودم ترس‌هایم را دیدم و به قول نویسنده، دیگر ازشان نترسیدم. از اینکه می‌ترسم، نترسیدم.

یک‌آن برایم تمام تردیدها روشن شد. اینکه من اینقدر می‌ترسم که چه تصمیمی برای ادامۀ زندگی‌ام خواهم گرفت و آن تصمیم من را کجا خواهد برد. می‌خواهم تمامش کنم. می‌خواهم تصور کنم که تمام این هفت سال و خورده‌ای که تهران زندگی کرده‌ام، مثل دود در هوا ناپدید می‌شود و من می‌مانم و خودم. هرچند که هول‌آور است، اما ناگزیر هم هست. شاید در این ناگزیرها خیری باشد. شاید.

روایات روزمره(4)

أتـزعـم أنّـك جــرم صـغیـر و فـیـك انـطـوى الـعـالـم الأكـبــر

تو می‌پنداری که جرم کوچکی هستی؛ درحالیکه در درون تو عالم اکبر قرار دارد.

(حضرت علی)

دوستی داشتم که هر کدام از آدم‌ها را با تشبیهی بسیار زیبا به سیاره‌های داستان شازده کوچولو همانند می‌کرد. می‌گفت: «ما هرکداممان یک سیاره داریم و گلمان توی همان سیاره خودمان است.» من هم توی سیارۀ خودم زندگی می‌کنم و بعضی وقت‌ها می‌روم تا بقیه دنیا را ببینم. چه بسا که عاشق روباه زمین هم بشوم اما باز هم دلم برای گل خودم تنگ می‌شود. اما سیاره من یک فرق دیگر هم دارد با سیارۀ شازده کوچولو. دنیای من شبیه یک ماراتن بزرگ است که تنها دونده‌اش خودم هستم؛ بعضی وقت‌ها انگار که از دنیاهای دیگر دوندگانی را می‌بینم که آنها هم ماراتن دارند. اما ماراتن من چیز دیگری است؛ مدام از خودم سبقت می‌گیرم و از خودم عقب می‌مانم. کسی نیست و من می‌دوم و نمی‌رسم.

میان این نرسیدن‌ها، لحظات سرخوشی نابی نصیب من می‌شود. احساس لذتی که برای من دوام دارد و مانند مستی‌ای است که در این 26 سال هیچ‌گاه تجربه‌اش نکردم.

تجربیات زندگی من همیشه محورهای امنی داشته‌اند. ترس از ناشناخته‌ها و قدم گذاشتن به حالت‌های بی‌هوش و حواسی، مثل سایۀ ترسناک اشباح داستان‌ها بر سر من می‌افتاده و مرا از بسیاری از تجربه‌ها منع می‌کرده است. در این میان عجیب است که آینده با تمام ناشناختگی‌اش برای من جذابیت دارد. جذابیت دارد که بعد از اینکه امشب، 26 سال تمام از خداوند عمر می‌گیرم، چه اتفاقی برای من خواهد افتاد و عطش اینکه بسیار دیر زندگی کنم و در زمان دور بروم، در من باقی است.

امسال، آبان از همان ابتدایش برایم خوبی‌های زیادی داشت. هرچند که در موقعیتی ایستاده‌ام که بیشتر از همیشه نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. گیج ایستاده‌ام در کوران حوادث و می‌ترسم از همان ناشناخته‌ها. دوران تحصیلم تمام شده، بسیار شبیه شده‌ام به همان اکرمی که از ده سال پیش تصورش می‌کردم. دوستش دارم و می‌بینم که دارد راه خودش را می‌رود. دلم می‌خواهد بدانم کجا می‌رود و با چه کسانی پابه‌پا می‌شود، اما دستم بهش نمی‌رسد. فکرش را نمی‌توانم بخوانم. دارد بار کارهای پژوهشی‌اش را می‌بندد، بار کارش را، تحصیلش را. تقریبا خواسته‌ای نبوده که بهش نرسیده باشد و از میان تمام چیزهایی که در دنیا وجود دارد، دلش می‌خواهد زمان بایستد و او به شیوۀ کلاسیک‌ها آواز بخواند، در طبیعت قدم بزند و یادش برود که تا چه اندازه به مدرنیته چسبیده و مثل پیچک از او بالا رفته است.

این همان آرزویی است که در این یک‌سال اخیر در روح و جانم آمده و رفته و حتی به قالب الفاظ هم سخت می‌آمده است.تا امشب، شب 17 آبان.

روایات روزمره(3)

«تو از من خوشبخت‌تر نیستی»

الان که اینجا، در این نقطۀ زمانی ایستاده‌ام، و برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم، حس می‌کنم دلم می‌خواهد یک نفر پیدا می‌شد و بارها این جمله را به من می‌گفت. تمام آنهایی که از یک زمانی به بعد احساس کردم از آنها خوشبخت‌ترم. کاش یکی‌شان با پشت دست حداقل زده بود توی دهنم.

چند ماه است که می‌خواهم این مطلب را بنویسم. بسیار بهش فکر کرده‌ام. بگذریم از اینکه مفهوم خوشبختی اصلا تعریف مشخص و یگانه‌ای ندارد. اصلا چطور می‌شود که مفهوم به این مبهمی در ذهن آدم شکل می‌گیرد؟

شاید تا اواسط دبیرستان هیچوقت نفهمیده بودم خوشبختی یعنی چی. از زمانی که اعتراضاتم به خودم، شخصیتم و تربیتم آغاز شد و فهمیدم که این چیزی که هستم، این آدمی که به نام «اکرم» وجود دارد، یک بستۀ کامل نیست و اجزایش را می‌توان تغییر داد و اصلا باید همین کار را هم کرد، کم‌کم این احساس گنگ سراغم آمد. یک سرخوشی مداوم که سرعت جریان خونم را بالا می‌برد. من این حس هیجان و سرخوشی را خوشبختی گذاشتم.

خوشبختی توی ذهن به موفقیت پیوند خورد. درصورتی‌که الان می‌فهمم اگر قرار بود این دو تا یک‌چیز باشند، لزومی نداشت دو واژه برایشان تعریف شود. بعدها دایرۀ این موفقیت را از درس، به کار، روابط اجتماعی و حتی زیبایی ظاهری بسط دادم. از یکی‌ـ‌دو سال پیش هم موفقیت در روابط عاطفی و فردی به منظومۀ ذهنی‌ام اضافه شد. اما واقعیتش آن است که اینها هیچ‌کدام خودِ خوشبختی نیست. شاید اسباب و لوازمش باشد، اما با خود آن احساس سرخوشی و خوشبختی فرق دارد. اصلا شاید بتوان نوعی از خوشبختی را تعریف کرد که بدون این لوازم میسّر شود که من از فهم آن عاجزم.

زمانی آن جملۀ بالا توی ذهنم شکل گرفت که یکی از دوستانم به‌صراحت خوشبختی خودش را به رخ من کشید. نه اینکه من با گفتۀ او احساس بدبختی کرده باشم؛ اما احساس ناخوشایندی در من شکل گرفت که از تداعی‌های ذهنی خود من مایه داشت. زمان‌هایی را به یاد می‌آوردم که بی‌محابا به دیگران برای خوشبخت نبودن‌شان تاخته بودم. قضاوت‌های دردناکی کرده بودم که شاید هیچوقت نتوانم عذری برای این رفتارم در پیشگاه آن آدم‌ها بیاورم. دلم می‌خواهد از چنبرۀ این قضاوت‌ها و تعریف‌ها راحت شوم. دارم تلاش می‌کنم.

پ.ن.: تقدیم به تمامی دوستانم که روزی با این جملات آزارشان داده ام. به ویژه اعضای گروه چندشنبه ها که هنوز هم احساس می کنم بینهایت دوستشان دارم.

روایات روزمره(2)

بالأخره روز موعود فرارسید؛ آمدن دوستان مرا خوشحال خواهد کرد.

دانشکده ادبیات و علوم انسانی

جلسه دفاعیه رساله کارشناسی ارشد رشته تاریخ ایران اسلامی

 

روایت تاریخی و داستان؛

تاریخ اجتماعی عصر صفوی بر اساس متون داستانی و نقّالی تاریخی

(907-1038ق.)

 

نگارنده: اکرم کریم‌زاده اصفهانی

استاد راهنما: آقای دکتر منصور صفت‌گل

استاد مشاور: آقای دکتر حسن زندیه

استاد داور: آقای دکتر رسول جعفریان

 

شنبه، 4 شهریور ماه 1391، ساعت 14

تالار باستانی پاریزی دانشکده ادبیات و علوم انسانی

 

روایات روزمره(1)

رؤیاهای کودکی من پیوند نزدیکی با شهرت دارد. شهرتی که از راه تحقیق و پژوهش و نوشتن باشد. همیشه خودم را زنی سی‌و‌چند ساله تصور می‌کردم که با عینکی کمابیش تزئینی بر چشمانش، پشت میز تحریرش نشسته، قلم در دست دارد و می‌نویسد. بعدها این نوشتن با خواندن کتاب همراه شد. خودم را می‌دیدم که روی کاناپه دراز کشیده یا روی زمین با تکیه بر بالشی لمیده، می‌خواند و فکر می‌کند. بعدها لب‌تاب شد اسباب دستم و از همۀ آن تصاویر فاصله گرفتم. دیگران از من تصویری می‌سازند که برای خودم ناآشناست: زنی در فصول جوانی‌اش، با ابروهای بالا گرفته، استوار و کشیده روی صندلی نشسته و تایپ می‌کند و خدا می‌داند چه‌ها از ذهنش می‌گذرد.

مهمترین رؤیای تحصیلی من کنکور بود. پشت سر گذاشتنش برایم دغدغه نبود؛ اما چگونه گذشتنش برایم اهمیت داشت. دوست داشتم رتبه‌ام تک‌رقمی باشد که نشد. پنج سال کارشناسی، در پستوهای ذهنم، کورسویی از پژوهش جریان داشت و زیباترین دورنمایی که داشتم، پایان‌نامه‌ام بود. برایم مسلّم بود که وارد مقطع تحصیلی بالاتر خواهم شد و موضوعی را برای پژوهش انتخاب خواهم کرد که تا مغز استخوانم دوستش داشته باشم. همین کار را نیز کردم.

کار اصلی من داستان‌های کهن فارسی بود و دوره‌ای که بیشترین لذت را در من پدید می‌آورد، دورۀ زمامداری سلاطین صفوی بود. من دوست داشتم اطرافم را پادشاهان پراقتداری احاطه کنند که شخصیت اول داستان‌ها و حکایت‌های عامیانه بودند. تاریخ اجتماعی زمانۀ زندگی چنین انسان‌هایی نیز برایم جذابیت داشت. کار اصلی پایان‌نامه بر همین محور شکل گرفت.

اکنون 18 ماه از تصویب موضوع رساله من می‌گذرد؛ روز و شب‌هایی بوده است ـ دیرپا ـ که من با فکر به رساله‌ام گذرانده‌ام. بسیار چیزها آموخته‌ام و طوفان‌هایی را نیز از سر گذرانده‌ام. اکنون نوبت آزمون است و من آماده نیستم. همۀ اینها را گفتم تا بدانید اگر غیر‌قابل‌تحمل شده‌ام این روزها، اگر غرغر می‌کنم و بیش از حد توقع دارم، اگر در حال طبیعی خودم نیستم، تقصیر این رسالۀ بینوا نیست؛ که بیش از حد دوستش دارم و مایۀ برکات فراوانی برای من بوده است. برایم سخت نیست که آن برکات را بگویم؛ اما ترجیح می‌دهم خودشان به زبان آیند و مرا این وسط کاری نباشد. من شیفتۀ پایان‌نامه‌نویسی بوده‌ام و موضوع کارم را خواهانم؛ تنها مسئله این است که ظرفیتش را نداشته‌ام؛ که بیش از قوارۀ من بوده است. شاید هم از پسش برنیایم و آبروی پژوهش را ببرم. دست خودم نیست. هیچگاه حتی فکرش را هم نمی‌کردم که از رسیدن به لحظاتی که همیشه انتظارش را می‌کشیده‌ام، چنین دستپاچه شوم. ولی الان فهمیدم که ضعیف‌تر از آنی هستم که حتی خودم فکر می‌کردم. بضاعتم از مزجات هم کمتر بوده است. خداوند من را به‌خاطر تمامی تصورات نادرستی که داشتم، ببخشاید.