من از
جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها میآیم
من دیر با فروغ آشنا شدم.
اصلا دیر با خود شعر آشنا شدم. چهارم دبستان بودم که دیوان حافظ را از برادرم
گرفتم و خوب یادم میآید که نمیفهمیدم چه میگوید. بعد از آن سهراب را شناختم و
دوستی من و عالم شعر با این دو آغاز شد. اما فروغ را تا 17 سالگی نشناختم. زمانی
بود که اولین کارگاههای داستاننویسی را میگذراندیم و آنجا فروغ را بهعنوان
نماد ذهن و زبان زنانه به ما معرفی کردند.
نمیخواهم از فروغ بحث کنم
که مجال زیادی میطلبد و واقعا هم در عهده من نیست. من چیز زیادی از فروغ نمیدانم.
حتی ممکن است وقایع زندگیاش را هم جابجا به یاد بیاورم. منتها بارها به دکلمههای
شعرهایش گوش کردهام. فکر میکنم که فروغ درست مثل یک زن میاندیشید و مثل یک زن
سخن میگفت و توانسته بود کلمات را درست مثل یک زن بشناسد. حسی که فروغ در پس
واژگانش پنهان میکند، زبان حال بسیاری از ما زنهاست و از آن میان من شعری را میپسندم
که بیش از همه سرد است و سیاه. سردی و سیاهی من را آزار نمیدهد ـ برعکس دنیای
واقعی که هردویشان برایم غیرقابل تحملاند؛ چون گور را برایم تداعی میکنند. این
باید بد باشد. چیزهای بد باید آدم را آزار بدهند. میترسم به تعبیر دوستی، خو
گرفته باشم به این سردی و سیاهی.
احساس میکنم که قبلترها،
نه سرد بودم و نه سیاه. همیشه همه چیز برایم متفاوت بود. تازگی جزئی از زندگی من
بود. از بیتفاوتی بیزار بودم به هرشکلش. اما زمانهایی در زندگیام رسید که بیش
از آنچه که تصورش را داشتم، بیتفاوتی دیدم. نمیگویم بیش از آنچه که حقم بود؛ چون
تعیین حق کاری بس دشوار است و اینجا هم محکمه عدل و دادخواهی نیست. منتها دقیقا
تریاقِ زهر بیاعتنایی، همین بیتفاوتی است. برای من بسیار دشوار بود که به این
قالب دربیایم اما احساس میکنم که جاهایی مجبورم.
هرچند که بیتفاوتی قاتل
جان آدمهاست؛ اما من همین دیروز یک نفر را با همین زهر قوی، در ذهنم کشتم. خواستم
نباشد دیگر. خواستم دیگر مهم نباشد. ذهن من به شدت مقاومت میکند دربرابر این روش
دفاعی جدید. جنگ حقیقی در درون من است میان زهر و پادزهر. اگر زهر را برگزینم، خود
میمیرم و اگر پادزهر را بردارم، دیگران را خواهم کشت. و اینجاست که شعر فروغ زبان
حال میشود:
در کوچه باد ميآمد
اين ابتداي ويرانيست؛
آن روز هم که دستهاي تو ويران شد
باد ميآمد
ستارههاي عزيز
ستارههاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ
وزيدن ميگيرد
ديگر چگونه ميشود به
سورههاي رسولان سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مردههاي هزاران
هزار ساله به هم ميرسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد
ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار
هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار! اي يگانه ترين
يار! " آن شراب مگر چند ساله بود؟ "
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشتهاي
مرا ميجوند
چرا مرا هميشه در ته
دريا نگاه ميداري؟
من سردم است و ميدانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش
اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکلهاي
هندسي محدود
به پهنههاي حسي وسعت پناه
خواهم برد
من عريانم، عريانم،
عريانم
مثل سکوتهاي ميان کلامهاي
محبت عريانم
و زخمهاي من همه از
عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکه تکه شدن،
راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين
ذرههايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که
چشمهاي گرگهاي بيابان را
به حفرههاي استخواني
ايمان و اعتماد بدل ميکني
و در کنار جويبارهاي تو،
ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را
ميبويند
من از جهان بي تفاوتي
فکرها و حرفها و صداها ميآيم
و اين جهان به لانه
ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي
حرکت پاهاي مردمي است
که همچنان که ترا ميبوسند
در ذهن خود طناب دار
ترا ميبافند
سلام اي شب معصوم!
پ.ن.: شنیدن این شعر با صدای مرحوم شکیبایی لطف دیگری دارد.(+)