در آستانه فصلی سرد: پانزدهم
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو*
وارد سالن که میشود، جا میخورم: از لباس پوشیدنش، قد و قامتش، چهرهاش، نگاه کردنش و حتی صدایش و نوع صحبت کردنش. اصلا انتظار چنین شخصی (شخصیتی) را نداشتم. دور سالن میگردم و عکس میگیرم. متوجه میشوم نگاه چند نفر رویش ثابت مانده. خودش هم حتما فهمیده است. مینشینم کنار یکی از همان چند نفر. همانطور که داریم حرف میزنیم، چشممان میافتد به دست چپ سخنران: اَه! این که حلقه دستشه!
از سالن که بیرون میآییم، خانمی میرود کنار سخنران میایستد. سخنران به اطرافیانش معرفیاش میکند: خانمم هستند!
نگاه نفرتآلود همان چند نفر رو برمیگرداند از سخنران. یکیشان میگوید: به جای این همه فیس و افاده، بره بده فک زنش رو عمل کنند! ایکبیری!
به آن خانم نگاه میکنم. قد و قامت و چهرهاش که ایرادی ندارد. ادب و احترامش هم!
این چه رسمی است که ما زنها داریم؟ چرا تا کسی رقیبمان است اینطوری خردش میکنیم؟ این چه تصویری است که از رقیب میسازیم و به خیال خودمان مسابقه را بردهایم؟ تلاشهای مذبوحانه و ترحمبرانگیز که نشان از باخت تمام عیار ما دارد. حالم به هم میخورد از زنهای زیبایی که زیبایی خودشان را نمیبینند و توانمندیهای خودشان را با این حرکات بچگانه نادیده میگیرند.
*مولوی
پژوهشگر