زمستان, آخرین فصل نیست
این هم یک عیدی حالگیرانه!
دستکش های صورتی از دستم در می آیند. سایزشان بزرگ است .باید متوسط می گرفتم. دست می کنم توی سطل پر از کف. اسکاچ را می کشم روی دیوار. خاک های روی دیوار قاطی آب می شوند و طرح های نامفهوم گلی روی تنه استخوانی دیوار درست می کنند. آب از سر دستکشم شرّه می کند. سرم را بالا می گیرم تا گرد و غبار نزدیک سقف از چشمم دور نماند. دیوار جا به جا لکه شده است. باز هم یادم رفت دستمال را منظم، از بالا به پائین بکشم.
ــ رٌل رنگ را از بالا میکشی پائین. یادت باشه منظم باید بکشی. جهت حرکت دستت نباید تغییر بکنه. وگرنه دیوار یک دست از آب در نمیاد.
به دیوار رو به رو نگاه می کنم و حرکت دست های مردانه بهداد. از بالا به پائین؛ منظم. توی فکر و خیال خودم هستم و دارم به دنبال رشته های مردانه رفتارهای روزانه اش می گردم. استکان چای را با همه دستش می گیرد. من که زنم می ترسم استکان به آن کوچکی و کمر باریکی توی دست هایم خرد شوند. اما بهداد! نه.اصلا فکرش را هم نمی کند. حتی حوله روی شانه انداختنش هم مردانه است. من هیچ وقت به دلم نمی نشیند. بهداد می گوید بددلی! اما نیستم. حتی موقعی که شاگردهایش با کیف و لذت سرگیجه آورشان نگاهش می کنند، هم بددلی نمی کنم.
ــ چی کار داری می کنی؟
به دیوار نگاه می کنم که جا به جا لکه های سیاه رویش مانده. سمیرا می گوید: بیا پائین بابا! خودم دیوارها رو تمیز می کنم. اینجوری که تو کار می کنی من باید همه رو دوباره از اول دستمال بکشم.
ــ کجا؟! حداقل داری میری این دستمال هارو بشور بنداز آفتاب. دیگه دستمال نداریم.
دستمال ها را از دستش می گیرم: اینا چی ان؟
ــ واسه پاک کردن لوازم آرایشه روی صورتته! دستمال کاغذی خوب نیست. ابریشم گرفتم برات!
بسته های دستمال، هرکدام یک رنگند. بعض ها مثل تخم مرغ های عید، رنگارنگ اند. طرح دار و ابر و بادی.
ــ من دلم نمیاد اینا رو مصرف کنم. یادگاری نگهشون می دارم. شاید هم هردفعه ای واسه اینکه پزشون رو بدم، با خودم بردم مهمونی.
نگاه می کنم به تخم مرغ رنگی هایی که سمیرا خریده. دست می کشم رویشان. سبز وقرمز و پر از اکلیل.
توی تخم مرغ ها را خالی می کنم. بهداد نشسته و کت و شلوار دامادی اش را گرفته توی دستش. قیچی می زند و ریز ریز، برای توی تخم مرغ ها، پوشال درست می کند. می گویم: کاش می گذاشتی من هم لباس عروسم را بیاورم.
اخم می کند: نه! تو ایشالا می خواهی باز هم عروس بشی. ما رخت اول و آخرمون بود.
ــ یعنی چی؟
مامان می گوید: نیست که نیست! به جهنّم!
اشک هایم می ریزد پائین. مامان نگاهم می کند. بغض کرده است. می دوم توی بغلش. زمزمه می کند: نگفت چرا؟
سرم را به چپ و راست تکان می دهم که نه! دروغ می گویم.
نشسته ام روی مبل، روبرویش. نمی خواهم توی آغوشش باشم. اگر قرار است نباشد، همین چند روز هم نمی خواهمش. نگاهش می کنم. چشم که توی چشمم می دواند، دلم برایش ضعف می رود. چه فایده دارد بگویم که بدون او زنده نمی مانم؟ چه فایده دارد برایش صغری و کبری بچینم؟ آه و ناله ام هم فایده نمی کند. می دانم. تصمیمش را گرفته است.
صدای زنگ در می آید. مادر از توی آشپزخانه می دود بیرون. بشقاب چینی توی یک دستش و اسکاچ کفی توی آن یکی دستش. مرا که می بیند، خشکش می زند. از نگاهش امید را می خوانم. هنوز منتظر است بهداد برگردد.صدای زنگ دوباره توی گوشم می پیچد.
صفورا در را باز می کند. جیغ می کشد. آنقدر گریه کرده ام که چشم هایم خون افتاده اند. لخته خون توی چشم چپم می گردد و جلوی دیدم را می گیرد. دست راستم شل می شود و چمدان می افتد جلوی پایش. نگاهم می کند؛ نگران و مبهوت.
می روم تو. چادرم را از سرم بر می دارد. می نشاندم لبه کاناپه. می پرسد: چی به روز خودت آوردی؟
چشم هایم می سوزند. اشک و خون می زند بیرون: صفورا! رفت.
ــ بهداد؟!
بغضم می کشد به قلبم. تیر می کشد. نفس نفس می زنم. راه نفسم می گیرد. آخ چشمم! نور چشمم!
همه چیز را برای صفورا تعریف می کنم. صفورا از اولش را می دانست. از ابتدای عاشقی مان را.
می گویم: صفورا! مامان نباید بفهمد.
می خندد: درست مثل آن وقت ها. یادت میاد؟
پر می کشم به روزهای اول. دلم برایش تنگ می شود.
صدای زنگ در از جا می پراندم. سمیرا از اتاق بیرون می آید. دستکش بدست، در را باز می کند. صفورا توی قاب در، مثل جوانی های مادربزرگ شده. مامان نگاهش رنگ می گیرد. می داند که فقط صفورا می تواند زبانم را باز کند.
می روم توی اتاقم. درست مثل آن روزها، قبل از اینکه بهدادی وجود داشته باشد. صدای مامان را می شنوم: بچه ام داره آب میشه. صفورا! تو را ارواح خاک آقات اگه چیزی می دونی به من هم بگو.
ــ ول کن مادر من!
ــ رها کن همه چیز را! پربکش! نفس بکش بدون من. اگر بمانم می گندم. مرداب شدنم به درد تو هم نمی خورد. باز هم عاشق شو. بهتر از قبل. تو خوب عاشقی بلدی. مطمئنم خوشبخت تر می شوی. دلم روشن است.
بلند می شوم. نمی خواهم او مرا ترک کند. از ماندن بدم می آید.
چمدانم را باز می کنم. همه چیز همین جاست. همه چیز. قیچی را بر می دارم. صدای نازک تورها، و صدای خشن ساتن ها بلند می شود. دو ساعت تمام وقتم را می گیرد. اشک هایم می ریزند روی خرده های لباس عروسیم. خاطرات مشترکم با بهداد را مرور می کنم.
بلند می شوم و پنجره را باز می کنم. آرام آرام همه شان را به باد می دهم. صفورا می آید توی اتاق. بر می گردم نگاهش می کنم. می آید کنارم.بغلم می کند. سرم را می گذارم روی شانه اش: تمام شد صفورا!
دخترها و پسرهای همسایه دست از دوچرخه بازی کشیده اند و به تکه پارچه های سفید رها توی هوا نگاه می کنند. نگاه دخترکی می خورد به نگاهم. می خندم.
پژوهشگر