خطوط اضطراب

شبی خواب می بینم که با تو مشاجره ام شده است. تو مثل همیشه ساکتی و حرف نمی زنی. مثل همیشه با صبر و خونسردی ات به گریه ام می اندازی. از خواب می پرم و بغض می کنم. تا کی در خواب و بیداری با من اینگونه رفتار می کنی؟

با یسری می رویم پیش روانکاو. می خواهد رویاهایم را بنویسم. می گوید همیشه یک دفتر کنار دستت داشته باش. می گوید اگر چاکرای دومت را تقویت کنی حتما می توانی به خواسته های درونی خودت و آدم های اطرافت پی ببری. دست راستم را توی دست چپش می گیرد. می گوید: چه دست شلوغی! تو خیلی استرس داری.

نمی گویم همه اش از ترس از دادن تو گریه می کنم و روز و شب زاغت را چوب می زنم تا سیاه شود. نمی گویم که برای داشتن تو چقدر زندگی ام را دستکاری کرده ام.

می پرسم: کف بینی واقعیت داره؟

جوابم می دهد: کسی نمی تونه سرنوشت کس دیگه ای رو تعیین کنه. اما از اونجائی که هیچ چیزی توی این عالم بیهوده نیست، این خط ها هم معنی های خاص دارن.

با نگاهم علامت سئوال می سازم. ادامه می دهد: این خط ها به مرور زمان و بر اثر حالت های روحی آدم پررنگ و کمرنگ می شن. بخشی اش هم ژنتیکیه. تو فقط می تونی با دونستن معانی خطوط، خودت و دیگران را بهتر بشناسی.

از ابتدای خواستنم عوض شده ام. شاید هم عوضی شده ام. محافظه کارم کرده ای. بیشتر چِرت می زنم تا حرف. برای اینکه مبادا کسی غیر از تو من را بشناسد. دایره دوستی هایم را می بندم به این امید که تو هم همین کار را بکنی. تو هیچ وقت قابل پیش بینی نیستی و من را هم ترغیب به همین کار می کنی.

از مطب می آئیم بیرون. توی راه سری به کتابفروشی ها می زنیم. همه جور کتاب رمالی دارند. می گردیم و می گردیم. توی این گشتن هاست که به کتاب های مورد علاقه تو می رسم: از کانت تا هگل ـ تاریخ فلسفه کاپلستون ـ تاریخ تفکر در مشرق زمین ـ سارتر. از کتاب های خودم می گذرم: هنر هفتم ـ شخصیت های ماندگار ـ فیلم نامه های برگزیده سال 2008

 

خطوط عاطفه ـ تو

به دست هایم نگاه می کنم. به اینکه دستم به دست هنرمندها بیشتر شبیه است. اینکه انگشت های باریک و بلند دارم و کنار دستم بیشتر منحنی است تا صاف. در تعجبم این چه هنری است که نتوانسته تو را به دام بیندازد. اینکه خودم را بیشتر از منطقم دوست دارم از بلندی انگشت اشاره ام پیداست. شست راستم هم همین گواهی را می دهد. به تو فکر می کنم. اینکه تو را بیشتر از خودم دوست دارم.

شکل دستم ماه آب است. خودم هم ماه آبم. آب همه چیز را در سردی خودش می پوشاند. از همه عناصر سر است به غیر از زمین. زمین سفت و استوار است و تو زمینی.

می پرسم: هیچ وقت توی زندگی ات به خاطر سکوتت ضرر کردی؟

محکم می گوئی: نه! آزمایشی جلوی پام قرار نگرفته که ارزش باختن داشته باشه.

جوابت می دهم: امیدوارم از این به بعد هم همین طور باشه.

هیچ وقت برای هیچ چیز نگران نیستی. به خودت و کارت مطمئنی. حتی به خانواده ات هم تکیه نداری. خطوط دستت نشان می دهد که از بچگی به هیچ کس اعتماد نداشته ای. هیچ چیز رویت تاثیر ندارد. حتی دیدن های گاه و بیگاه من.

کوه ونوس ـ من

همان ستاره زهره است. همان ستاره ای که ابتدا زنی بود. در تورات است که هاروت و ماروت فرشته را فریفت و با یادگرفتن اسم اعظم خواست که به آسمان برود. خداوند او را مسخ کرد.

آیا من تو را فریفته ام؟ آیا من مسخ شده ام؟ من، من نیستم؟ من توام! کوه ونوس، بند سوم شست. برجستگی زیاد این ناحیه، نشان عشق است. من خود عشقم.

او پشت سر هم به خانه مان زنگ می زند. هیچ بهانه ای ندارم. تو سکوت کرده ای. ماجرای او را هم می دانی. دست هایم را بهم می سایم تا بلکه خطوط با هم مخلوط شوند. نمی خواهم کوه ونوس برجسته باشد. انگشتانم را خم می کنم. دو تا خط کنار انگشت کوچکم پیدا می شود. قبلترها یکی بود. حالا شده دو تا. یکی اش دارد روز به روز پررنگتر می شود. حالم را با سردی ات به هم می زنی. دیوانه ام کرده ای. تمام هدیه هایت را جمع می کنم وسط حیاط و رویشان نفت می ریزم. کبریت و دود و جیغ زدن هایم خانه را بر می دارد.

خط شانس ـ او

توی کتاب ها نوشته اند که ماه آتش جذب آب می شود.. او آتش است. گرم است و دورم را می گیرد. با سردی من مخلوط می شود. به خط شانسم نگاه می کنم. دو تا خط عمودی که دستم را از میان به دو نیم کرده اند. خط پولم روز به روز پررنگ تر می شود. او عقلش را کرده سرمایه اش و زبانش را راه پیشرفتش.

خط قلب وقتی پیچیده می شود، ناکامی عشقی دارد. تو را می بینم که در انتهای قلبم جاخوش کرده ای و همچنان ساکت می مانی.

او می نشیند رو به رویم. من روی کدام نقطه زمینم؟ انگار که مشاعرم از مریخ آمده است. دور و برم را نگاه می کنم و می بینم که کافه همیشگی است. حرف های او را نمی شنوم و لبخندهایش را می بینم. ماتم می برد.

او دستم را می گیرد. داغ است مثل آتش. دستم را عقب می کشم. صورتش برافروخته می شود. دستم را می گذارم روی فینگرتاچ صدایش؛ آرام آرام اوج می گیرد: دست از این اداهات بردار. دیگه نمی گذارم منو معلق نگه داری. باید جواب بدی. آره یا نه؟

به دستم نگاه می کنم. یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است.

خط جنون

خطی که به موازات خط قلب است، خط بیماری های روانی است. عاشقم و تو را خواهم کشت. قرص های خواب آور را کف دستم می شمارم: 1، 2، 3، 4، 5. او ایستاده بالای سرم، نگران است.

ــ حالا حتما باید این کار رو بکنی؟

نگاهش می کنم. توی چشمانش بی قراری موج می زند. می خندم.

دستش را می کند لای موهایش و بر می گردد. دکتر گفته 2 تا. 2 تا قرص بر می دارم و می اندازم توی آب. حل می شوند و حباب ها روی آب شنا می کنند. لیوان آب را سر می کشم. پشت سر هم تکرار می کنم: من می خواهم تو را بکشم. می خواهم تو را بکشم. تو را می کشم. می کشمت! تو را! تو را!

عدسی چشم هایم تنگ و گشاد می شود. دنیا تاریک و روشن می شود. توی ذهنم می آید: اگر نکشمت، حتما از آسمان برایت قربانی خواهد آمد. تو! مطمئن باش! قربانی، تو، می کشمت!

همه چیز عین واقعیت است. قرار است به خانه ات بیایم. دسته گل برایت خریده ام. یاس سفید دوست داشتی، من هم! در را برایم باز می کنی. مثل همیشه باوقاری. دلم برایت ضعف می رود، حتی توی خواب. زیر لب می گویم: من تو را از زندگیم بیرون می کنم.

از احوالم می پرسی. جعبه قطاب را می گذارم روی میز پذیرائی ات. بر می داری و بو می کشی. می پرسی که خودم درست کرده ام؟ سرم را با مهربانی یک روباه برایت تکان می دهم. تو همان زاغکی هستی که مغبون خواهی شد.

حتی از واقعیت هم واقعی تر است. می روی و چائی می آوری. می گوئی می خواهی به کار و درسَت ادامه بدهی. می گوئی نمی خواهی ازدواج کنی. می گوئی از حرف هایت هیچ وقت قصد خاصی نداشته ای. می گوئی که انتظار داری من درکت کنم. همیشه من را دختر باشعوری می دانسته ای. همیشه فکر می کرده ای اگر بخواهی با کسی ازدواج کنی، آن شخص می بایست شبیه من باشد.

حتی توی خواب از این حرف هایت آتش می گیرم. ماه آبم اما. بازیگر خوبی هستم. عصبانیتم را بروز نمی دهم. ساکت و مهربان نگاهت می کنم. می گویم: مهم این بود که ما با هم آشنا شدیم. همه این روزها برای من قشنگ بود. من برای عشق حرمت قائلم.

نگاهم می کنی. انگار که دوست داشتی جیغ و داد راه بیندازم و آن وقت تو بِبَری. کور خوانده ای. کلّی تمرین کرده ام تا توانسته ام عقلم را بر احساساتم بشورانم. یک شب کودتا کردم. تو که نمی دانی این چیزها را.

می گوئی اگر دوست داشته باشم، می توانیم دوست بمانیم. و من می گویم البته! ما همکارهای خوبی هستیم.

دلم می سوزد این بار. به خاطر صداقت این بارت ـ حتی اگر توی خواب باشد ـ دوست داشتم خودت نوع مرگت را انتخاب می کردی. منتظر بهانه ام. به دستم می دهی. می گوئی: چائی ات سرد نشود؟

روبان دور جعبه قطاب را باز می کنم. می گیرم جلویت. مثل همیشه با ولع نگاهشان می کنی و دو تا را با هم بر می داری و می گذاری دهانت. مثل همیشه با سر و صدا ملچ ملوچ می کنی. از دست پختم تعریف می کنی.

سیانور راحت اثر می کند. شیرینی می پرت توی گلویت. عضلاتت منقبض می شود. سیاه می شوی و از روی کاناپه پائین می افتی. بالای سرت می آیم. باورم نمی شود. داد می کشم. می دوم توی آشپزخانه و آب می آورم. یک لیوان آب می پاشم توی صورتت. دوباره می دوم. یک لیوان دیگر بر می دارم و پر از آبش می کنم. می رسم بالای سرت. به زورِ چنگالِ میوه خوریِ روی میز، قفل دندان هایت را باز می کنم. آب را می ریزم توی حلقت و برت می گردانم. محکم می زنم توی کمرت بلکه قطاب ها را بالا بیاوری. خُر خُر می کنی. قامت خوش تراشت خم شده. سنگین و ول می شوی و روی زانوهایم می افتی. ساکت می شوی.

جیغ می کشم و زار می زنم. موهایم را می کنم. دست خودم نیست. نمی توانم تحمّل کنم. نامردم بس من! می دوم سمت جعبه قطاب. واژگونش می کنم روی میز. دست هایم می لرزند. می خواهم بخورمشان. همه را!

او تکانم می دهد. بیدار می شوم. او توی پتو بغلم می کند. زار می زنم. دست هایم را می اندازم دور گردنش. با او یکی می شوم. ذهنم ذبح اسماعیل را به یاد می آورد.