در آستانه فصلی سرد(2)
در میانه بحثهای فمینیستی، همیشه اشاراتی به جهان زنانه و زبان خاص آن مییابیم.( که البته پرداختن به این موضوع نیازمند دانستههای فراوانی از فمینیسم فلسفی است.) نیز در بحثهای روانشناسی همیشه سخن از تفاوت دید و طرز تلقی زنانه و مردانه است. بسیاری اوقات سوءتفاهم میان این دو جنس را به این تفاوت طبیعی مربوط میدانند. در روایتشناسی جدید نیز میگویند تاریخ و تاریخنگاری فعلی امری مردانه است و این مردانهگویی به نهایت خودش رسیده است. زمان آن است که صداهای خاموش به تکلم درآیند و دورهای جدید در تاریخ بشر آغاز شود.
این عنصر زبان هرچه که باشد، به تار و پود زندگی روزمره ما تنیده شده است. مسائلی در زندگی پیش میآید که بهشخصه من را گیج میکند. تفاوتهایی در شیوههای القای معانی و دریافت مفاهیم وجود دارد که ابدا برای من آشنا نیست. واژگانی که این دو جنس استفاده میکنند آنچنان از نظر مفهومی از هم دور است که قابل تصور نیست. و یکی از آن مفاهیم دردسرساز مدرنیته است.
این مدرنیته چیست؟ چه نشانههایی دارد؟ در چه وجوهی از زندگی ما جریان دارد؟ اصولا ما از لایههای سنتی عبور کردهایم؟ اصلا این مدرنیته خوب است یا بد؟ برای کدام جنس خوب است؟ مرد روشنفکر امتیازی نسبت به مرد سنتی دارد؟ ما چه تلقیای از مفهوم زن مدرن داریم؟ زن مدرن میتواند صریح صحبت کند؟ میتواند بخواهد؟ میتواند این خواستنها را به زبان بیاورد؟ مدرن بودنش از جانب مردان جامعهاش پذیرفته است؟ زن مدرن چگونه رفتار میکند؟ و در آخر، زن مدرن همچنان ارزشهای زنانهاش را حفظ کرده است؟ یا ما میخواهیم به او به چشم موجودی کمارزش و جلف و دم دستی نگاه کنیم؟
بارها برخورد کردهام با مردانی که بهخاطر نوع پوششم به من برچسب سنتی یا مدرن زدهاند. مردانی که اگر از کنارشان بی سر و صدا عبور کنیم، ما را بایکوت میکنند و امتیازات حرفهای و تخصصی ما را نادیده میگیرند؛ و اگر با آنها سررشتهای از سخن را آغاز کنیم، ما را به مدرنیتهای متهم میکنند که در ذهنشان مترادف با لاابالیگری است. مردانی که خود ادعای روشنفکری دارند و امان از این روشنفکری که در باطن با لایههای عمیق سنت و عرف مدفون گشته است. مردانی که دوست دارند اطرافشان را زنانی بیقید و به تعریف خودشان مدرن فرابگیرند، زندگی آنان را مملو از شادی و نشاطی کاذب کنند و از دور به ماجراهای عاشقانه دنیای سنتی بخندند و راهی جدید را باز کنند. اما در عمل همان مردانی که به ما بهخاطر اندیشههای متعالی و چه بسا ایدهآلیستیمان تبریک میگویند، به زبان بیزبانی، ما را پس میزنند. زن زندگی همان مرد بهظاهر روشنفکر نیز میبایست سنتی رفتار کند. سنتی بخواهد، سنتی عاشق شود، و سنتی تمکین کند.
مفاهیم کی و چگونه این همه متفاوت در اذهان ما شکل گرفتند؟ در جریان کدام روند اجتماعیشدن زبان اینگونه دردسرآفرین شد؟ و الان باید چه کرد؟ ما چگونه خود را از تهمت مدرن بودن مبرا کنیم؟ و چگونه خودمان باشیم در حالیکه جامعه اصرار دارد ما را در الگوهای یکسانسازی اجتماعی بیهویت کند؟
پ.ن: ذهنم بسیار آشفته است و نمیدانم توانستم گلهام از تلقی غلط مردان جامعهام از مدرنیته را منتقل کنم یا نه؟
پژوهشگر