همیشه حسرت می‌خورده‌ام به وبلاگ‌نویسانی که این فضای مجازی را محملی می‌کنند برای شخصی‌نویسی‌هایشان. تا جایی‌که یادم می‌آید ـ اگر بشود به حافظه من اعتماد کرد که چونان قاصدکی است در مسیر باد ـ یکی از هدف‌های اولیه وبلاگ انتشار مطالب کسانی بود که بنا به هر دلیلی نمی‌توانستند نوشته‌هایشان را در قالب کتاب یا سایت با دیگران به اشتراک بگذارند. اصلا یک وجهش هم همین نوشته‌های شخصی بود که من کاملا فراموشش کردم. الان که به گذشته می‌نگرم، می‌بینم هیچوقت جرأت نمی‌کردم از زندگی شخصی‌ام بنویسم. فضای سنگینی، حتی توی همین خانۀ مجازی، برای خودم درست کرده‌ام و نمی‌خواسته‌ام از پیله‌ام بیرون بیایم. ولی الان فکر می‌کنم که باید شجاعت روبه‌رو شدن با واقعیت را داشته باشم. یکی از دلایلی هم که چندی پیش نام واقعی‌ام را به جای عناوین مستعار در جای نویسنده درج کردم، همین بود.

دوست دارم از نویسندگی‌ام بنویسم. بزرگترین رؤیای کودکی من ـ به‌جز شهرت ـ نویسندگی بود. خیلی برای خودم عجیب و حیرت‌آور است که چطور در سن شش سالگی هم به همین مسأله فکر می‌کردم. تمایل عجیبی به نوشتن داشتم، بدون اینکه تخیل رشد‌یافتۀ مورد نیاز این کار را داشته باشم. خواستم خودم را قوی‌تر کنم و راه آسان‌تر برایم شعر گفتن بود.

شعر گفتن من به جایی نمی‌رسید. خودم فهمیده بودم که کلمات از همان بیت‌های اول من را تنها می‌گذارند. خیلی شعر هم خواندم اما اثری نمی‌گذاشت بر طبع شعرم. خوب یادم است که سال اول دبیرستان هم هنوز تلاش‌هایی می‌کردم.

خوب؛ آدم یک‌جاهایی مجبور است واقعیت تلخ را بپذیرد. پذیرفتم که آدم شعر نیستم. یک سال بعد خیلی اتفاقی با گروهی آشنا شدم که من را به دامان بزرگترین وسوسۀ زندگی‌ام انداخت.

(یک هیولایی در درون من است که نمی‌گذارد من این قسمت را راحت بنویسم. اجازه بدهید از آن اتفاق بگذریم تا روزی که شهامت بازگو کردنش را داشته باشم.)

من با داستان کودک و نوجوان شروع کردم. همزمان که دورۀ مقدماتی داستان‌نویسی را پشت سر می‌گذاشتم، به یکی از شاگردان با واسطۀ هوشنگ گلشیری برخوردم. اتفاق خوشایندی بود و او، من و دو نفر از دوستانم را به شاگردی پذیرفت. آنهایی که شاگرد گلشیری ـ باواسطه و بی‌واسطه ـ بوده‌اند، از سختگیری‌های این گروه باخبرند. داستان‌های من یکی بعد از دیگری روانۀ سطل آشغال می‌شدند. هیچ‌چیز برای یک نویسنده سخت‌تر از این نبود.(البته مهم نبود؛ چون من هنوز نویسنده نبودم.)

سال 82 و 83 همینطور سپری شدند و من کم‌کم الفبای نوشتن را آموختم. در همان سال 83، آزمون بزرگی پیش آمد و همان سال من و عده‌ای از دوستانم به پروژه‌ای دعوت شدیم. ما نویسندگانی بودیم که قرار بود زندگانی امامان شیعه را به‌صورت داستان مینی‌مال از نو حکایت کنیم. اعتراف می‌کنم که برای من تمرین خوبی بود و شاید همان انگیزۀ شهرت من را به این مسیر کشانید.( مجموعه 100 مینی‌مال تاریخی از زندگانی امام جواد (ع) در سال 1386 تحت عنوان "وسعت آفتاب" به چاپ رسید و طی سه نوبت انتشار یافت.)