رؤیاهای کودکی من پیوند نزدیکی با شهرت دارد. شهرتی که از راه تحقیق و پژوهش و نوشتن باشد. همیشه خودم را زنی سی‌و‌چند ساله تصور می‌کردم که با عینکی کمابیش تزئینی بر چشمانش، پشت میز تحریرش نشسته، قلم در دست دارد و می‌نویسد. بعدها این نوشتن با خواندن کتاب همراه شد. خودم را می‌دیدم که روی کاناپه دراز کشیده یا روی زمین با تکیه بر بالشی لمیده، می‌خواند و فکر می‌کند. بعدها لب‌تاب شد اسباب دستم و از همۀ آن تصاویر فاصله گرفتم. دیگران از من تصویری می‌سازند که برای خودم ناآشناست: زنی در فصول جوانی‌اش، با ابروهای بالا گرفته، استوار و کشیده روی صندلی نشسته و تایپ می‌کند و خدا می‌داند چه‌ها از ذهنش می‌گذرد.

مهمترین رؤیای تحصیلی من کنکور بود. پشت سر گذاشتنش برایم دغدغه نبود؛ اما چگونه گذشتنش برایم اهمیت داشت. دوست داشتم رتبه‌ام تک‌رقمی باشد که نشد. پنج سال کارشناسی، در پستوهای ذهنم، کورسویی از پژوهش جریان داشت و زیباترین دورنمایی که داشتم، پایان‌نامه‌ام بود. برایم مسلّم بود که وارد مقطع تحصیلی بالاتر خواهم شد و موضوعی را برای پژوهش انتخاب خواهم کرد که تا مغز استخوانم دوستش داشته باشم. همین کار را نیز کردم.

کار اصلی من داستان‌های کهن فارسی بود و دوره‌ای که بیشترین لذت را در من پدید می‌آورد، دورۀ زمامداری سلاطین صفوی بود. من دوست داشتم اطرافم را پادشاهان پراقتداری احاطه کنند که شخصیت اول داستان‌ها و حکایت‌های عامیانه بودند. تاریخ اجتماعی زمانۀ زندگی چنین انسان‌هایی نیز برایم جذابیت داشت. کار اصلی پایان‌نامه بر همین محور شکل گرفت.

اکنون 18 ماه از تصویب موضوع رساله من می‌گذرد؛ روز و شب‌هایی بوده است ـ دیرپا ـ که من با فکر به رساله‌ام گذرانده‌ام. بسیار چیزها آموخته‌ام و طوفان‌هایی را نیز از سر گذرانده‌ام. اکنون نوبت آزمون است و من آماده نیستم. همۀ اینها را گفتم تا بدانید اگر غیر‌قابل‌تحمل شده‌ام این روزها، اگر غرغر می‌کنم و بیش از حد توقع دارم، اگر در حال طبیعی خودم نیستم، تقصیر این رسالۀ بینوا نیست؛ که بیش از حد دوستش دارم و مایۀ برکات فراوانی برای من بوده است. برایم سخت نیست که آن برکات را بگویم؛ اما ترجیح می‌دهم خودشان به زبان آیند و مرا این وسط کاری نباشد. من شیفتۀ پایان‌نامه‌نویسی بوده‌ام و موضوع کارم را خواهانم؛ تنها مسئله این است که ظرفیتش را نداشته‌ام؛ که بیش از قوارۀ من بوده است. شاید هم از پسش برنیایم و آبروی پژوهش را ببرم. دست خودم نیست. هیچگاه حتی فکرش را هم نمی‌کردم که از رسیدن به لحظاتی که همیشه انتظارش را می‌کشیده‌ام، چنین دستپاچه شوم. ولی الان فهمیدم که ضعیف‌تر از آنی هستم که حتی خودم فکر می‌کردم. بضاعتم از مزجات هم کمتر بوده است. خداوند من را به‌خاطر تمامی تصورات نادرستی که داشتم، ببخشاید.