قبلترها که به روابط عاشقانۀ ایرانی فکر می‌کردم و به‌دنبال نقاط ضعفش بودم، فکر می‌کردم که اگر زنِ رابطه صادق باشد، بتواند عاشقی کند و به اندازۀ مرد از خودش اشتیاق نشان دهد، این عدم صمیمت‌ها توی روابط کم می‌شود. فکر می‌کردم وقتی زن با تمام هستی‌اش صادقانه وارد رابطه بشود، می‌تواند یک رابطۀ خوب و صلح‌آمیز ایجاد کند. فکر می‌کردم آن ناز و امتناعی که زنان ما در طول سال‌ها داشته‌اند، با دنیای مدرن ما سازگار نیست و الان زمانش رسیده که زنان هم خطر کنند. بگویند عاشق شده‌اند و تاوانش را بدهند. شاید باری از مشکلات عشق در ایران کم کنند.

اما الان می‌بینم نمی‌شود. وقتی صادقی، انگار همه چیزت را می‌بازی. دوستانم را در اطرافم می‌بینم که از این صداقت متضرر شده‌اند. جامعۀ ما برای زن عاشق شدن را نمی‌پسندد؛ اگر هم بپسندد، بعد از عاشق شدن مرد است. لزوماً هم زن باید کمتر از مرد عاشق باشد. چرا باید کفۀ ترازو همیشه سمت مردها سنگینی کند؟

وقتی که زن عاشق می‌شود، باید تمام هستی‌اش را بگذارد؛ انگار که باید تاوان عاشقی‌اش را با تقدیم روح و جسمش ـ بدون تعهد ـ بپردازد. یا اینکه با سردی روبرو شود؛ به احساساتی بودن متهم شود و بعد هم لابد! منطقی برخورد کند.

قسم خوردن غربی‌ها را توی دادگاه‌هایشان نگاه کنید؛ قسم می‌خورند که حقیقت را بگویند، که همۀ حقیقت را بگویند و جز حقیقت نگویند. ولی ما چی؟ ما خیلی وقت‌ها نیمی از حقیقت را می‌گوییم، نیم دیگر را سکوت می‌کنیم. چرا؟ اصلا امکان دارد زمانی ما توی روابطمان به صداقتی اینچنین برسیم؟ این چیزهایی که من می‌خواهم در دنیای ما متحقق می‌شود یا "عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی"؟