نوشتن از نو(2)
مدتها بود که رمان نخوانده بودم. از کی؟ حتی آن وقت که میرفتم به کارگاههای رمان آقای شهسواری، آن موقع هم وقت نکردم. انگار از یک زمانی، چیزی که بیش از همه دوستش داشتم، رفت پشت یک عالم چیز بیخود قایم شد و دیگر هم نیامد بیرون. باید همهشان را میریختم بیرون؛ آنهمه چیز اضافه و مسخره را تا بتوانم دوباره رمان بخوانم؛ و تا دیروز این خانهتکانی طول کشید. خوابیدم روی زمین و بیخیال همه دنیا شروع کردم به خواندن "زیر آفتاب خوشخیال عصر". حین خواندنش کورسوهای امید توی ذهنم میچرخید که یکروز هم رمان من اینطوری توی دست این و آن بچرخد.
برمیگردم به سال 83 و 84. همانروزهایی که کتاب "وسعت آفتاب" را مینوشتم و بعدش که برای دو تا مجلۀ استانی کودک و نوجوان قلم میزدم.اولین دستمزدهایم برایم خیلی شیرین بود. داشتم باور میکردم که زندگی آدم هم میتواند از راه نوشتن بگذرد. قلمبهمزدی چیز خوبی نیست و رسیدن به همین هم کار آسانی نیست. کمکم برای کنکور سراسری نوشتن را چند ماهی تعطیل کردم. گفتم که اولویت زندگی من الان درس خواندن است. اولویتی که هشت سال است ادامه دارد و من را بُرد به وادیهایی که از نوشتن دور بودند.
سال 84 سعی کردم بیشتر بخوانم و یاد بگیرم. کارگاه فیلم و نقد رمان و نویسندگی هرچیز غیر از داستان. دورهای کوتاه هم سعی کردم آنچه را از داستان بلد بودم، به کسانی بیاموزم که انگار گذشته خود من بودند. دوردستها را چشمشان میدید و شهرت نویسندگی را؛ اما نمیدیدند که حکایتشان مثل دست کوتاه است و خرمای بر نخیل.
موقعی که نتایج اولیه کنکور سراسری اعلام شد، من ماندم و حوضم. سردرگم رشتههای مختلفی بودم که همیشه دوستشان میداشتم. نمیتوانستم بفهمم که داستان محور زندگی من است. دستی از غیب رسید و گفت حداقل چیزی را بخوان که به داستانت نزدیک باشد. و اینگونه من دانشجوی رشته "زبان و ادبیات فارسی" دانشگاه تهران شدم.

پژوهشگر