روایات روزمره(3)
«تو از من خوشبختتر نیستی»
الان که اینجا، در این نقطۀ زمانی ایستادهام، و برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم، حس میکنم دلم میخواهد یک نفر پیدا میشد و بارها این جمله را به من میگفت. تمام آنهایی که از یک زمانی به بعد احساس کردم از آنها خوشبختترم. کاش یکیشان با پشت دست حداقل زده بود توی دهنم.
چند ماه است که میخواهم این مطلب را بنویسم. بسیار بهش فکر کردهام. بگذریم از اینکه مفهوم خوشبختی اصلا تعریف مشخص و یگانهای ندارد. اصلا چطور میشود که مفهوم به این مبهمی در ذهن آدم شکل میگیرد؟
شاید تا اواسط دبیرستان هیچوقت نفهمیده بودم خوشبختی یعنی چی. از زمانی که اعتراضاتم به خودم، شخصیتم و تربیتم آغاز شد و فهمیدم که این چیزی که هستم، این آدمی که به نام «اکرم» وجود دارد، یک بستۀ کامل نیست و اجزایش را میتوان تغییر داد و اصلا باید همین کار را هم کرد، کمکم این احساس گنگ سراغم آمد. یک سرخوشی مداوم که سرعت جریان خونم را بالا میبرد. من این حس هیجان و سرخوشی را خوشبختی گذاشتم.
خوشبختی توی ذهن به موفقیت پیوند خورد. درصورتیکه الان میفهمم اگر قرار بود این دو تا یکچیز باشند، لزومی نداشت دو واژه برایشان تعریف شود. بعدها دایرۀ این موفقیت را از درس، به کار، روابط اجتماعی و حتی زیبایی ظاهری بسط دادم. از یکیـدو سال پیش هم موفقیت در روابط عاطفی و فردی به منظومۀ ذهنیام اضافه شد. اما واقعیتش آن است که اینها هیچکدام خودِ خوشبختی نیست. شاید اسباب و لوازمش باشد، اما با خود آن احساس سرخوشی و خوشبختی فرق دارد. اصلا شاید بتوان نوعی از خوشبختی را تعریف کرد که بدون این لوازم میسّر شود که من از فهم آن عاجزم.
زمانی آن جملۀ بالا توی ذهنم شکل گرفت که یکی از دوستانم بهصراحت خوشبختی خودش را به رخ من کشید. نه اینکه من با گفتۀ او احساس بدبختی کرده باشم؛ اما احساس ناخوشایندی در من شکل گرفت که از تداعیهای ذهنی خود من مایه داشت. زمانهایی را به یاد میآوردم که بیمحابا به دیگران برای خوشبخت نبودنشان تاخته بودم. قضاوتهای دردناکی کرده بودم که شاید هیچوقت نتوانم عذری برای این رفتارم در پیشگاه آن آدمها بیاورم. دلم میخواهد از چنبرۀ این قضاوتها و تعریفها راحت شوم. دارم تلاش میکنم.
پ.ن.: تقدیم به تمامی دوستانم که روزی با این جملات آزارشان داده ام. به ویژه اعضای گروه چندشنبه ها که هنوز هم احساس می کنم بینهایت دوستشان دارم.
پژوهشگر