روایات روزمره(5)

میان آن‌همه گنگی و تردید که بودم، که نمی‌دانستم با آینده‌ام چه کنم، میان آن‌همه وحشتی که از تصمیم‌گیری داشتم، پناه بردم به خواندن رمان و دیدن فیلم. بی‌حوصلگی زندگی روزانه‌ام را پر کرد و یکی‌یکی کارهایم عقب افتاد. در همین حس و حال بود که «احتمالاً گم شده‌امِ» سارا سالار را برداشتم. بعد از سه سال که توی قفسه کتاب‌هایم نگهش داشته بودم ـ و تازه کتاب هم مال من نبود و از ریحانه امانتش گرفته بودم ـ جرئت کردم بازش کنم. اینکه این‌همه تعلّل کرده بودم برای خواندنش، مثل روز برایم روشن بود؛ امّا بلند فکر کردن درموردش جرئت می‌خواست. آقای شهسواری توی جلسۀ آخری که حدود یک‌سال پیش باهاش داشتیم، گفته بود: «اگر به این رویه‌ات ادامه دهی، یک سارا سالار دیگر می‌شوی.» و من نمی‌دانستم سارا سالار چگونه است. وحشت داشتم از خواندن رمانش.

پاراگراف اول را که خواندم خشکم زد. عین همین پاراگراف را من توی جلسۀ اول همان کارگاه نوشته بودم، بدون اینکه بدانم قبل از من کسی آن را نوشته است. این‌همه شباهت برای من ترسناک بود.

بگذریم، چیزی که می‌خواستم بگویم، شباهت من و سارا سالار نبود؛ بلکه آن حسی بود که توی رمان بود. همان حس تردید و ترس. همان حسی که وقتی رمان را تمام کردم، من را بلند کرد و بُرد توی محوطۀ خوابگاه و باعث شد من تنهایی، به تمام آن جاهایی سرک بکشم که می‌ترسیدم ازشان. تمام محوطۀ ترسناک پشت ساختمان‌ها. و البته در درون خودم ترس‌هایم را دیدم و به قول نویسنده، دیگر ازشان نترسیدم. از اینکه می‌ترسم، نترسیدم.

یک‌آن برایم تمام تردیدها روشن شد. اینکه من اینقدر می‌ترسم که چه تصمیمی برای ادامۀ زندگی‌ام خواهم گرفت و آن تصمیم من را کجا خواهد برد. می‌خواهم تمامش کنم. می‌خواهم تصور کنم که تمام این هفت سال و خورده‌ای که تهران زندگی کرده‌ام، مثل دود در هوا ناپدید می‌شود و من می‌مانم و خودم. هرچند که هول‌آور است، اما ناگزیر هم هست. شاید در این ناگزیرها خیری باشد. شاید.

روایات روزمره(4)

أتـزعـم أنّـك جــرم صـغیـر و فـیـك انـطـوى الـعـالـم الأكـبــر

تو می‌پنداری که جرم کوچکی هستی؛ درحالیکه در درون تو عالم اکبر قرار دارد.

(حضرت علی)

دوستی داشتم که هر کدام از آدم‌ها را با تشبیهی بسیار زیبا به سیاره‌های داستان شازده کوچولو همانند می‌کرد. می‌گفت: «ما هرکداممان یک سیاره داریم و گلمان توی همان سیاره خودمان است.» من هم توی سیارۀ خودم زندگی می‌کنم و بعضی وقت‌ها می‌روم تا بقیه دنیا را ببینم. چه بسا که عاشق روباه زمین هم بشوم اما باز هم دلم برای گل خودم تنگ می‌شود. اما سیاره من یک فرق دیگر هم دارد با سیارۀ شازده کوچولو. دنیای من شبیه یک ماراتن بزرگ است که تنها دونده‌اش خودم هستم؛ بعضی وقت‌ها انگار که از دنیاهای دیگر دوندگانی را می‌بینم که آنها هم ماراتن دارند. اما ماراتن من چیز دیگری است؛ مدام از خودم سبقت می‌گیرم و از خودم عقب می‌مانم. کسی نیست و من می‌دوم و نمی‌رسم.

میان این نرسیدن‌ها، لحظات سرخوشی نابی نصیب من می‌شود. احساس لذتی که برای من دوام دارد و مانند مستی‌ای است که در این 26 سال هیچ‌گاه تجربه‌اش نکردم.

تجربیات زندگی من همیشه محورهای امنی داشته‌اند. ترس از ناشناخته‌ها و قدم گذاشتن به حالت‌های بی‌هوش و حواسی، مثل سایۀ ترسناک اشباح داستان‌ها بر سر من می‌افتاده و مرا از بسیاری از تجربه‌ها منع می‌کرده است. در این میان عجیب است که آینده با تمام ناشناختگی‌اش برای من جذابیت دارد. جذابیت دارد که بعد از اینکه امشب، 26 سال تمام از خداوند عمر می‌گیرم، چه اتفاقی برای من خواهد افتاد و عطش اینکه بسیار دیر زندگی کنم و در زمان دور بروم، در من باقی است.

امسال، آبان از همان ابتدایش برایم خوبی‌های زیادی داشت. هرچند که در موقعیتی ایستاده‌ام که بیشتر از همیشه نمی‌دانم دارم چه می‌کنم. گیج ایستاده‌ام در کوران حوادث و می‌ترسم از همان ناشناخته‌ها. دوران تحصیلم تمام شده، بسیار شبیه شده‌ام به همان اکرمی که از ده سال پیش تصورش می‌کردم. دوستش دارم و می‌بینم که دارد راه خودش را می‌رود. دلم می‌خواهد بدانم کجا می‌رود و با چه کسانی پابه‌پا می‌شود، اما دستم بهش نمی‌رسد. فکرش را نمی‌توانم بخوانم. دارد بار کارهای پژوهشی‌اش را می‌بندد، بار کارش را، تحصیلش را. تقریبا خواسته‌ای نبوده که بهش نرسیده باشد و از میان تمام چیزهایی که در دنیا وجود دارد، دلش می‌خواهد زمان بایستد و او به شیوۀ کلاسیک‌ها آواز بخواند، در طبیعت قدم بزند و یادش برود که تا چه اندازه به مدرنیته چسبیده و مثل پیچک از او بالا رفته است.

این همان آرزویی است که در این یک‌سال اخیر در روح و جانم آمده و رفته و حتی به قالب الفاظ هم سخت می‌آمده است.تا امشب، شب 17 آبان.