بی‌تجربه‌تر که بودم، برنامه‌های رسانه‌ای پیرامون دوستی‌ها و روابط را که می‌دیدم، خیلی از حرف‌هایشان را باور می‌کردم. می‌شنیدم که نخ رابطه که از وسط پاره می‌شود را می‌توان گره زد و چه بسا محکمتر هم می‌شود. چند زلزله فجیع که در بنیان دوستی‌هایم افتاد، متوجه شدم اینطور نیست؛ حداقل برای من اینطور نیست.

بعضی وقت‌ها می‌نشینم و به آدم‌های اطرافم فکر می‌کنم. از هرکدامشان خاطراتی دارم و مجموع آن خاطرات یا حس خوبی به من منتقل می‌کند یا حسی بد. کمتر آدمی هست که توی ذهنم فضای خنثایی داشته باشد. به آن موج‌های منفی که خوب نگاه می‌کنم و سابقه‌شان را سبک‌سنگین می‌کنم می‌بینم زمانی برای من پر از حس‌های خوب بوده‌اند. یک دنیا رنگ و شادی با خودشان می‌آورده‌اند. چرا اینطوری شده الان؟

جوابی که من به خودم می‌دهم مربوط می‌شود به همان نخ نازک ارتباط. آن نخ نازک بوده و تاب وزن این دوستی و محبت را نداشته. پاره شده از جایی و من فکر می‌کرده‌ام می‌شود درستش کرد. هی رابطه را ادامه داده‌ام. آن نخ از چند جا پاره شده و گره خورده؛ اینقدر که دیگر اصلا نخ نیست؛ مجموعه‌ای از گره‌های زشت و بی‌قواره است. با خودم فکر می‌کنم بهتر بود زودتر از اینها خیلی‌ها را کنار می‌گذاشتم؛ اینطوری حداقل خاطره خوبشان همیشه با من می‌ماند و هروقت یادشان می‌کردم با شادی بود.

این درسی است که تازگی‌ها گرفته‌ام.