روایات روزمره(32): عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی
شاید خاصیت آدمی باشد که هیچگاه از گذشتهاش درس نمیگیرد. شاید خاصیت آدم این باشد که هرچقدر هم بخواهد براساس یادگرفتهها و آموختههایش عمل کند، باز در آن لحظههای نهایی تصمیمگیری، مسائل ذاتی و نهادینهشدهاش پا پیش میگذارند و کار را خراب (شاید هم درست!) میکنند.
دیروز با خوشخیالی همیشگیام رفتم دفتر کارفرمای محترمی که نیمه اول امسال با هم کار کرده بودیم برای تسویه حساب. خودشان و معاونشان تشریف نداشتند و مسئول اداریـمالیشان یک فرم گذاشت جلوی من، سفید سفید و از من خواست امضایش کنم. از مبلغ قرارداد سوال کردم و دیدم یک سوم مبلغی است که من با کارفرما توافق کرده بودم. حاصل چهار ساعت انتظار من برای آمدن ایشان و یا معاونشان برای مذاکره نهایتا به یک اساماس ختم شد که: امکانپذیر نیست.
این هم البته یک شیوه مدیریتی است که اینقدر اربابرجوع و یا همکار و زیردستت را منتظر بگذاری که خسته شود و شرایط تو را بپذیرد. شیوه کثیف دیگری که از چند کارفرما و رییس موسسه دیدم و البته که برخی از آنها شهرت بینالمللی و وجهه فرهنگی هم داشتند، این است که موقع پرداخت دستمزد شروع کنی از فلاکت و بدبختی خودت بگویی و اینکه کار برایت ضرر داشته نه سود. البته که اگر مدیر محترم نتواند دل زیردستش را به دست بیاورد، روش سوم را به کار میبندد: شروع میکند به تخریب آن آدم که «شما کار بلد نبودید» و «کی به شما کار می داد که من دادم» و «تو کاری نکردی» و «شما جمع رو از یکدستی درمی آوردی» و نهایتش هم میرسد به تهمتهای اخلاقی و جنسی.
میدانید. من میترسم از این موقعیت و تا جایی که بتوانم از این موقعیتها احتراز میکنم اما یک جایی دیگر یا باید برای همیشه بروم در غاری، جنگلی، جایی تنها زندگی کنم یا بپذیرم که جامعه ما سرطان دارد و من هم باید مثل سرطان باهاش برخورد کنم. یک زمانی مثل احمقها فکر میکردم اگر من خوب باشم و اطرافیان من خوب باشند، فضایی که در آن نفس خواهیم کشید سرشار از صلح و دوستی خواهد بود و ما میشویم برای خودمان ورژن جدیدی از اجتماع. نه که الگوی کسی باشیم، نه. برای خودمان خوب زندگی کنیم. میبینم نمیشود. همانهایی که فکر میکنی و حتی خودشان هم فکر میکنند که در این حلقه قرار دارند، در حلقههای دیگر هم هستند. همان سرطان است که گفتم. باید کند انداختش دور آن عضو بیمار را!
پژوهشگر