روایات روزمره(31): و دردهای من همه از عشق است
هشدار: این مطلب متناقض و آشفته است!
خیلی وقت است میخواهم مطلبی درمورد عشق بگذارم. همان بلای خانمانسوزی که زندگی خیلی از ما را آشکارا و پنهان خاکستر کرده. بعضی از ما آنقدر مغروریم که خودمان را از تک و تا نمیاندازیم و سعی میکنیم به روی خودمان و هیچکس دیگر نیاوریم که عاشق بودهایم و چه اتفاقاتی در آن دوران برایمان افتاده است؛ حالا چه عشقمان به سرانجام و وصال رسیده باشد و چه نرسیده باشد. تازه عشقهای به وصال رسیده و از شور افتاده انگار که لکه ننگ است روی پیشانیمان. با همین انکار و ریاکاری است که جامعه ایرانی سالهاست هنوز به خانواده پایبند بوده است. یعنی حداقل من فکر میکنم یکی از پایههایش همین است. اینکه هیچکس نمیفهمیده که دیگری قبل از او کسی را دوست داشته و دست کسی را گرفته و قلبش برای کسی تپیده است. هنوز هم گفتن این چیزها قبح دارد. اما بدشانس هنرمندها! نویسندهها و شاعرها که هرچقدر هم بخواهند پنهان کنند، از یک جایی از زندگیشان میزند بیرون. آن وقت میشود رسوایی.
توی کارگاههای داستان و رمان همیشه میگویند که خود شما خوب از لابلای خطهای نوشتهتان پیداست. اگر نمیخواهید افشا شوید، اصلا ننویسید. خوب یکسریها هم مثل من مرض دارند. باید بنویسند. باید از ممنوعهها بنویسند. باید برای خودشان دشمن بتراشند و دوستهایشان را در همین نوشتهها از دست بدهند. اینکه تا امروز سعی کردهام از عشق بهطور مستقیم در وبلاگ چیزی ننویسم، چند دلیل دارد. اولیاش این است که میترسیدهام از همین واکنشهای دور و نزدیک و سخت و آسان. که دیدم این واکنشها شامل حال معمولیترین گفتههای من هم میشود؛ چه برسد به مقوله حساسی مثل عشق که هنوز از تابوهای جامعه ماست. که هنوز یک عدهای فکر میکنند باید بعد از ازدواج شکل بگیرد. که آنهایی هم که به بعد از ازدواج موکولش نمیکنند، شاید در ته ذهنشان این حک شده باشد که عشقی که به وصال برسد، عشق نیست. یعنی تقصیری هم نداریم؛ تاریخمان و ادبیاتمان و عرفان و فلسفهمان این را به ما یاد داده. ما ملت مازوخیستی هستیم.
دلیل دومش این بود که نگهش داشته بودم برای رمانی که دارم مینویسم. محمدحسن شهسواری جمله قشنگی به ما گفت. گفت اولین رمان هر نویسندهای مثل مجسمههای میکل آنژ است. میکل آنژ روزها و ساعتها توی کوهستان میگشت تا سنگی خاص را بیابد و بعد که پیدایش میکرد، میگفت: موسی(مثلا) در این است. میبینمش. منتظر است من بتراشمش. رمان اول هم توی خود شما هست.
سومین دلیلش اما چیزی بود که روانکاوی به من فهماندش. من خودم تصور دقیقی از عشق ندارم. بس که این مفهوم برای من تابو بوده است و هست. بس که از قدیم یاد گرفتهام پنهانی بهش فکر کنم و البته از داستانها و فیلمهای کلاسیک چیزهایی درموردش فهمیدهام. چون اساس فهم من از این مسئله همانها هستند، و بسکه در اطرافم چیزی از عشق و خوشبختی ندیدهام و بس که فرهنگ ما الکن است از اینکه عشق را برای ما تعریف کند، بس که مذهبمان و متولیان مذهبیمان خواستهاند گفتمان خودشان را غالب کنند بر تمام هستی، بر همین اساس است که من عشق را مادی میدانم؛ مستقیمترین چیزی که از عشق میفهمم همان احساس خاص و شدیدی است که بین یک مرد و زن بهوجود میآید؛ فارغ از اتفاقاتی که بعدش میافتد. من همین را میدانم. من اصلا نمیدانم که خودم تا حالا عاشق کسی شدهام یا نه. شايد به اين خاطر كه هیچوقت عقلم از کار نیفتاده در برخورد با هیچ آدمی. شاید به این خاطر که من ناخودآگاه عشق را با ازدواج یکی میپنداشتهام.
چند وقت پیش بود که مقالهای میخواندم درمورد تبدیل عشق جنسی به روابط عاطفی. میگفت محققان میگویند عشق همان غریزه جنسی است که طبیعت در همه حیوانات گذاشته تا نسلشان تداوم یابد و وقتی رابطه جنسیهای مداوم بین دو جنس اتفاق بیفتد و لذت کافی را از هم ببرند، کمکم این احساس کمرنگ میشود؛ چون جسم فکر میکند تولید مثل صورت گرفته است. آنوقت است که کوری عشق میرود. آنوقت است که تن میخواهد با کس دیگری باشد. راهکار آن مقاله این بود که روابط جنسی محدود شود تا زوجها تکهمسر بمانند؛ تا بنیان خانواده به قول خودشان حفظ شود.
البته مقاله پر بیراه هم نمیگوید. و شاید چه خوب که عشق کور است. چون ما همه نیمی حیوان و نیمی فرشتهایم. بیش از آن هم نمیشویم. من معتقدم نیمه حیوان و فرشته دقیقا اندازه هماند. مگر چقدر میشود یک انسان را دوست داشت؟ انسانی که لجن است! که همه ما لجنایم.
من عشق عرفانی را اصلا قبول ندارم؛ عشق افلاطونی را هم! عشق برای من زمینی است. همین است که این مقاله میگوید. اما نوع تربیتم همین عشق را برایم تابو کرده است. چه سخت است اعتقادی که نمیتواند به این راحتیها عملی شود. خیلی سعی کردهام که یکی از طرفین معادله را از بین ببرم، محو کنم؛ اما نشد. خواستم به حسم اصالت بدهم، اما تربیت اجتماعی و خانوادگیام نگذاشت. خواستم طبق عرف جامعه تشکیل زندگی بدهم، که کسی از درون من فریاد میزد و میخواست به صلیبش نکشم. کسی که وقتی آزارش میدادم آنقدر دست و پا میزد که دیکتاتور درونم تسلیمش میشد. که دست نوازش بر سرش میکشید وقتی که از پس ماهها به کسی که دوستش داشت فکر میکرد و ساعتها میگریست. که با او همنوا میشد زمانی که برای از دست دادنهایش سوگواري میکرد.
می دانید. جامعه و قوانینش میتوانند تغییر کنند اما اصالت حس از بین نمیرود. همان است که وقتی آهنگ غمگین عاشقانهای را گوش می دهیم که از نابودی یک رابطه حرف میزند و تهش میگوید: «هنوز هم دوستش دارم»، خیلیهایمان به فکر فرو میرویم. برای همین است که لیلی و مجنون جگرمان را میسوزاند. برای همین است که وقتی فیلمهای عاشقانه را میبینیم، دوستشان داریم. برای همین است که خیانت برایمان سنگین است زمانی که «برف روی کاجها» را میبینیم و دلمان میسوزد برای تراژدی «قصه پریا». برای همین نابودیم! برای همین است که عزا را بیشتر از عروسی دوست داریم در این مملکت! چون همهمان در درون خودمان حسهایی داریم که نابودش کردهایم. کاش جرئت داشتیم مثل شخصیت فیلم «دفتر یادداشت» همه چیز را تغییر دهیم.
پژوهشگر