روایات روزمره(36): چراغهای رابطه تاریکاند
قبلترها کم میآمد سراغ دنیای مجازی؛ نه که بلد نباشد یا نیاز نداشته باشد؛ نه. سرش خیلی شلوغ بود در دنیای حقیقی. یعنی مثل من نبود که از 24 ساعت روز، حدود 16-17 ساعت آنلاین باشد. یا اینکه 5 تا ایمیل داشته باشد و وبلاگ و در چند وبلاگ دیگر هم گاهگاهی بنویسد و با چند تا سایت مرتبط باشد و اصلا فیدخوان داشته باشد که روز 150-200 تا سایت و وبلاگ را چک کند. وقتهایی میآمد و چراغش روشن میشد و ایمیلهایش را چک میکرد و دنبال مقالههایش میگشت و اگر هم بهش پیغام میدادی، اغلب نمیدید. هر هفته هم چند تا ایمیل فوروارد میکرد که از این میفهمیدم زندگیاش بر همان چرخ قدیمی حرکت میکند.
من از همین رفتارهایش میفهمیدم که کی حالش خوب است و کی درگیر شده است با خودش. اصلا از ایمیلهایی هم که ارسال میکرد معلوم بود. بعضی وقتها چندین روز ازش خبر نمیشد و بعد میفهمیدم که رفته مسافرت یا مشکل مالی برایش پیش آمده یا برنامهای توی سرش دارد. یا از کسانی که نامشان را در ایمیل کنار نام من قرار میداد، میدانستم رابطه عاطفیاش چطور پیش میرود. نه که نتوانم بهش زنگ بزنم، یا نبینمش. اتفاقا روزهایی هم بود که همدیگر را میدیدیم و میپرسید: «دیدی ایمیلم رو؟ پست فیسبوکیام رو دیدی؟» و من همیشه مطالب او را دیده بودم؛ اگرچه که او نمیدید مطالب من را. اگرچه که هنوز هم بعید میدانم اینجا را بخواند. یعنی بخواند که چه؟ به اندازه کافی در دنیای حقیقی، حرفهای تلخ برای هم داریم. حرفهایی که مجبوریم به هم بزنیم وگرنه دنیا بهمان میزند. و این بدترین قسمت ماجراست: اینکه یکی از عزیزترین کسانت مجبور میشود مدام اسید بپاشد توی صورتت و هلت بدهد و بکشدت از لب پرتگاه اینطرف و بعضی وقتها بزندت که: «مگر کری؟ کوری؟ خری؟»
از همین دیر به دیر آمدنهایش متوجه شدم رابطه عاطفیاش محکم شده. وقتی دیدمش گفت که میخواهد ازدواج کند. با هم نشستیم بارها طرفش را بررسی کردیم. بد نبود. یعنی به چشم عقل هیچکداممان چیز غیرعادیای در کار نبود اما حس و شهود من چیز دیگری میگفت. چند بار حرف زدیم و یکبار هم دعوایمان شد. من گریه افتادم و او هم گریه کرد که چرا با من این کار را میکنی. نخواستم دیگر بهش فشار بیاورم. رها کردم قضیه را. مدتی بعد هم برای مراسم ازدواجش پیشنهادی دادم و جمع قبول کرد اما خودش نپسندید. بعد آمد و گفت: «تو از سر حسادتهای زنانهات داری اینقدر به پر و پای من میپیچی.» حرف سنگینتری هم زد و من همانجا با خودم عهد کردم دیگر در کارهایش دخیل نباشم. اگر در شادیهایش خواست، کنارش خواهم بود و در غمهایش؟ نمیدانم. شاید دلم نمیآید بگویم که تنهایش میگذارم.
ازدواج کرد و از همین غیبتهای طولانی مجازیاش فهمیدم که دنیای حقیقیاش شلوغ شده. خوب گذاشتم به پای ازدواجش. فکر میکردم دارد عشق را تجربه میکند و برایش خوشحال بودم تا اینکه از طریق یکی دیگر از نزدیکان، متوجه شدم همسرش ترکش کرده، درست هفته بعد از ماه عسل. آنقدر شوکه شده بودم که پشت گوشی فقط میپرسیدم: «یعنی چی رفته؟ کجا رفته؟»
نخواستم از خودش بپرسم. هفته بعد که دیدمش دزدکی نگاهم میکرد. انگار توی نگاهش خجالت موج میزد. یعنی خجالت نمیگذاشت غم دیده شود. از آن روز به بعد توی فضای مجازی زیاد میبینمش. بیش از هر زمان دیگری در زندگیمان. غم میبارد از این ارتباط مجازیاش و من دوست ندارم چراغش را روشن ببینم. چراغ یکی از عزیزترینهایم اگر خاموش باشد برای من رنج و دردش کمتر است تا اینطوری روشن باشد. یاد حرف خالهاش میافتم. وقتی با هم داشتیم میرفتیم به یک مهمانی، دم در ما را دید؛ گفت: «خاله! تو هم اقبال نداری تو زندگیات.»
چراغ روشن این آدم برای من پیوند میخورد به این حرف خاله و غمی که از چشمهایش میبارد و ازدواجش و هزار کوفت دیگر. همان هزار کوفتی که من را میکَنَد از اصفهان. که دلم نمیخواهد آنجا باشم. که دلم میخواهد بین من و آدمهای عزیز زندگیام فرسنگها فاصله بیفتد. آنقدر دور شوم که دلشان نخواهد خبرها را به من بدهند. حتی به همین شیوه فشردهاش. من سرخط خبرها را نمیخواهم. میخواهم بروم در یک بیخبری طولانیمدت. جایی که عرب نی بیندازد.
پژوهشگر