گفت: خوابگاه علامه كه بوديم، اگه غذا درست مي‌كرديم بچه‌ها مسخره‌مون مي‌كردن.

گفتم: پس اونا چي كار مي‌كردن؟

گفت: هيچي! زنگ مي‌زدن دوست‌پسراشون واسه‌شون هر وعده غذا مي‌آوردن دم در.

مكث كرد و با صداي آرامي گفت: به ما مي‌گفتن كلفت!