چقدر آدم‌ها با هم متفاوت‌اند و وقتی کنار هم جمع می‌شوند، چه جمع‌های متفاوت‌تری را ایجاد می‌کنند. نمی‌دانم بگویم این تفاوت خوب است یا بد است؛ اما قطعا لازم است. خلقت به همین تفاوت‌ها احتیاج دارد اصلا.

«اما»ی بزرگتر برای من آنجایی است که این تفاوت‌ها آشفته‌ام کند. وقت‌هایی می‌شود که احساس می‌کنم وصله ناجوری هستم میان یک جمع. طول می‌کشد تا خودم را سازگار کنم با جمع، اعتماد به نفسم را بازیابی کنم، نفس عمیق بکشم، لبخند بزنم و چند جمله‌ای صحبت کنم.

هفته پیش به مناسبتی می‌بایست در دو جلسه رونمایی کتاب شرکت می‌کردم. جلسه اول مربوط بود به کتابی از سلسله‌کتاب‌های کارت‌پستال‌های تاریخی که مرکز پژوهشی میراث تصویری از سال 89 تا الان دارد روی‌شان کار می‌کند و جلسه دوم مربوط بود به کتاب شعری از یکی از دوستانم. بماند که جلسه اول به مناسبت همکاری کوچکی که من در کتاب داشتم، برایم معنای دیگری داشت. برای من افتخاری بود که در کنار نویسندگان بزرگی که در پیدایش آن کتاب نقش داشتند، حضور داشته باشم. استرس داشتم و با اینکه کنار دوستانم بودم، باز سردرگمی گنگی با من بود، از جنس همان دیدن تفاوت‌ها. میان آن همه چهره فرهنگی که هرکدام برای خودشان دم و دستگاهی داشتند، گم شده بودم. میان آن همه سینماگر و مترجم و عکاس و نقاش چقدر احساس غربت کردم و همه این ده سالی که قلم زده‌ام به چشمم ناچیز می‌آمد. انگار همه، تمام آن افتخارات‌شان را گذاشته بودند روی دوششان و مدال آویخته بودند به سینه‌شان و آمده بودند. حتی از راه رفتن‌شان مدال و افتخار می‌ریخت؛ از بوت‌های مارک‌دارشان و پالتوهای خز و کیف‌های پر زرق و برق. همه شبیه هم در یک رده و طبقه اقتصادی‌ـ‌اجتماعی و کسی مثل من وصله ناجور آن جمع بود.

جلسه دوم با اینکه اساتید بزرگی داشت و مترجمان و رمان‌نویسانی که سرآمد بودند، و من فقط در آن جمع خود شاعر را می‌شناختم و به دعوت خودش به آنجا رفته بودم، فضای دلنشین‌تری برای من داشت. می دانید! خوبی شاعرها همین است: هرکس خودش است. هرکس به شیوه خودش متفاوت است و تفاوت تو هم پذیرفته شده است. آنقدر همه متفاوت‌اند که باز گم می‌شوی در آن همه رنگ و لعاب؛ اما وصله ناجور نیستی دیگر. همه‌تان با هم می‌شوید لحافی چهل‌تکه و زیبا. از همین شاعرها خوشم می‌آید. از همین تفاوت‌شان.

جلسه اول: + ، +

جلسه دوم: +

رویاهای ممکن: +