در آستانه فصلی سرد: هجدهم
گفت که دیوانه نهای، لایق این خانه نهای*
این چند روز مدام به ساختار خانواده فکر میکنم؛ اینکه چه باید باشد و چگونه باید باشد؟ اینکه چطور میشود بعضی خانوادهها اینقدر آشفته و ناکارآمدند؟ اینکه هرچه در ویژگیهای زن و شوهرها دقت میکنم، میبینم آنچنان کم ندارند که مستحق این رنج و عذاب باشند. در همانها که مینگرم، میبینم شاید تنها از پس آن نقش همسریشان برآیند؛ اما نقش پدری و مادری؟ نه! اینها آمادهاش نیستند.
متأسفانه از میان حدود هر 20 خانواده، یک یا دو خانواده را در آرامش و موفقیت نسبی میبینم و از دیدنشان حس شادی و خوشبختی میکنم. بقیه را در تب و تاب ماندنهای احمقانه و رفتنهای ابلهانه مییابم. زوجهایی که هیچ شباهتی با هم ندارند اما خودشان را ملزم به در کنار هم ماندن و رنج کشیدن کردهاند؛ بیاینکه بفهمند روزشان چگونه شب شده و شبشان چگونه روز. خانم و آقایی هستند که از نظر فضای فکری و میزان تحصیلات تفاوت فاحشی دارند و این تفاوت موجب خردانگاشتن یکی توسط دیگری شده. خانم و آقای دیگری هستند که تفاوت سنی فاحشی دارند اما نتوانستهاند از پس مشکلاتی برآیند که این تفاوت سنی برایشان پیش آورده. زوجهایی را میشناسم که بهدلیل اوضاع اقتصادی و سهلانگاری هنگام انتخاب ازدواج، چندین سال است زندگی مستقل ندارند و در نهایت با تلاش خانم زندگی نیمبندی را شروع کردهاند و پس از چند سال آن خانم خسته شده و شیرازه زندگی از هم پاشیده. زوجهای تحصیلکردهای را میشناسم که هنگام ازدواج تنها از سر ناچاری فرد مورد نظر را انتخاب کردهاند و به او به چشم امکانی برای زندگی در شهری بزرگتر یا فرار از محیط خانه پدری نگاه کردهاند و پس از آغاز زندگی مشترک، تنها چیز مشترکشان همین حس پناهندگی است. زوجهای زیادی را میشناسم که در امور جنسیشان مشکلات فراوانی دارند و حتی موردی هست که بعد از ده سال نتوانستهاند یک بار نیز رابطه موفقی داشته باشند و از مراجعه به مشاور، روانکاو، رواندرمانگر و پزشک ابا دارند.
خانوادههایی را میشناسم که بدون رضایت یکی از طرفین، صاحب فرزند میشوند. خانوادههایی که با وجود پرخاشگری، بیماری روانی و بیماری جسمی یکی از طرفین بچهدار میشوند به این امید که اوضاع خانوادگیشان بهبود یابد. کسانی را میشناسم که توانایی اقتصادی رفع نیاز دو نفر را نیز ندارند، اما به اصرار نه یک فرزند، که فرزندانی به خانواده اضافه میکنند و معتقدند که خداوند میرساند. کسانی را میشناسم که خودشان نیاز به جلسات ممتد رواندرمانی دارند تا از چنبره عقدهها و ناخوشایندیهای کودکی و نوجوانیشان رها شوند، اما راه درمان خود را در فرزنددار شدن میبینند و پس از تولد فرزند با او همان رفتاری را میکنند که در حق خودشان شده است.
این مشکلاتی که برشمردم، به نظر من مشکلات قابل اجتنابی هستند و میتوان برای آنها راه چاره یافت. اما در کنار همین مشکلات، خانوادههایی را دیدهام که با خیانت زوجین به هم، شک و بددلی، اضطراب مرضی، اعتیاد، دزدی و اختلاس مالی، چندهمسری بدون آیندهنگری، هرزهدرایی و بیکاری خودخواسته و ناشی از زیادهخواهی و تنبلی دستبهگریباناند. همچنین خانوادههایی که عضوی از آنها بیماری جسمی-حرکتی-مغزی دارد و نگهداری از این اعضای ناتوان برای آنها هزینههای گزاف مادی و معنوی دارد و به تعبیری به حالت استخوان لای زخم زندگی میکنند.
متأسفانه باید با صراحت اعلام کنم که من آدمهای خوشبختی در این خانوادهها ندیدهام. برای من هم دردناک است و هم قابل لمس. برای من که خود نیز از خانواده آشفتهای برآمدهام و تمامی این سالها تلاش کردهام از سایه آن آشفتگی و بدیمنی بگریزم. برای من که بارها به مشاور، روانشناس و روانکاو مراجعه کردهام تا دیگر آن کولهبار عقده و ناکامی را به دوش نکشم. من توانستهام آن کولهبار را سبک کنم و معتقدم که هر انسانی باید در ارتقای روحی و معنوی خود بکوشد و در کنار آن بتواند از خود و خانوادهاش در قبال ناکارآمدی و زیانهایی که اعضای ناکارآمد به خانواده وارد میکنند، محافظت کند. عمیقا معتقدم اگر نمیتوانیم به کسی کمک کنیم و آن فرد برای ما زیان دارد، موظفیم راه زندگیمان را از او جدا کنیم؛ ولو اینکه نزدیکترین پیوند خونی را با ما داشته باشد. ما میبایست جرئت نه گفتن و شجاعت اعلام مخالفت را داشته باشیم. ما مجبوریم مهارتهایی کسب کنیم تا بهموقع فرزندان یک خانواده را تربیت کنیم و زمانی که فرد بالغی پرخاشجویی میکند از تنبیههای درونخانوادگی و در مرحله بعد، اجتماعی علیه او استفاده کنیم. صرف اینکه فردی با ما رابطه نسبی یا سببی دارد، دلیل نمیشود که او را تحمل کنیم و از حقوق خودمان تحت عنوان «ایثار و از خودگذشتگی» بگذریم؛ درصورتی که این اغماض کمکی، نه به ما و نه به فرد مقابل، نمیکند.
تجربه بیستوهفت سال زیست در شرایط مختلف خانوادگی، و تجربه زندگی تکوالدی و سپس زندگی مستقل از خانواده در شهری دیگر، به من آموخته است که همه ما میباید مهارتهای زندگی درون و بیرون خانه را با هم آموزش ببینیم. همه ما، چه مرد و چه زن، میبایست آشپزی بلد باشیم، بتوانیم خانهمان را تمیز کنیم، لباسهایمان را بشوییم، اتو کنیم و برای خودمان محل زندگیمان را زیبا کنیم؛ همه ما باید بتوانیم خرابی تأسیسات خانگی را تشخیص دهیم و در قبال آنها موضع درست اتخاذ کنیم. همه ما باید بتوانیم امور اداری و حقوقی خویش را به انجام برسانیم. میبایست به موقع به پزشک و روانپزشک مراجعه کنیم و از خودمان مراقبت کنیم. ما به سمتی رفتهایم که تقسیم نقشها بهطور سنتی مشکلی از ما حل نخواهد کرد. زمانه ما، زمانه زندگیهای فردی در صلح با زندگیهای جمعی است. دیگر پشت هیچکس توان حمل بار دیگری را ندارد.
چند روز پیش به خانوادهام گفتم: دیگر گذشت آن زمانی که یک نفر کار میکرد و 5 سر عائله داشت. الان هرکس باید برای خودش کار کند.
*مولوی
پژوهشگر