ساعت6:30 می‌رسم میدان انقلاب. اوج ترافیک است؛ اصلا ماشین از بالا نمی‌آید که به پایین برسد و ما بتوانیم سوارش شویم. شاید بیش از 30-40 نفر ایستاده باشند فاصله مترو تا سر میدان که برای امیرآباد سوار تاکسی شوند. یک ربعی می ایستم و این پا و آن پا می‌کنم. پای چپم درد می‌کند از هفته پیش که ایستاده بودم منتظر دکتر «ص». حدود یک ساعت و نیم منتظرش ماندم و می‌فهمیدم که ترکیب پاشنه بلند چکمه و رویه ضخیمش پایم را درد می‌آورد. شب هم آمده بودم و رفته بودم باشگاه. در مسیر دویدن حس می‌کردم پاهایم مال خودم نیست. درد تثبیت شد و دیگر نمی‌توانم بایستم. در حالت نشسته هم استخوان پایم درد می‌کند.

خداخدا می‌کنم و متوسل می‌شوم به ماوراء که یک تاکسی جلوی پایم ترمز بزند و بعد از چند دقیقه انتظار، همین اتفاق می‌افتد. می‌نشینم توی ماشین و می‌دانم یک ساعت توی راه خواهم بود. رادیوی ماشین روشن است و «رادیو صبا» پخش می‌کند. نمایش رادیویی درمورد آدمی است که خودش را انداخته جلوی ماشین یک دختر و می‌خواهد سرکیسه‌اش کند. پدر دختر از راه می‌رسد و مدام سرزنشش می‌کند که چرا بیمه‌نامه را تمدید نکردی؟ چرا حواست را جمع نمی‌کنی؟ اصلا کجا داشتی می‌رفتی؟ «یه روز خونه ژیلا، یه روز خونه شیلا!» حرص می‌خورم از تصویری که دارند از دختران سرزمینم درست می‌کنند: یک مشت دختر خنگِ دست و پا جلفتیِ خوشگذرانِ بدون شغلِ بدونِ دغدغه فکری؛ که نهایتش هم این شود که از زبان پدر نمایش بشنویم که: «شوهر هم نمی‌کنی که از دستت راحت بشم!» آفرین! باریکلا به نویسنده متن!

راننده پشت چراغ قرمز چهار راه فاطمی می‌ماند. فاصله‌مان تا چراغ خیلی زیاد است؛ بعد از چراغ هم وضع افتضاحی دارد. می‌اندازد توی کوچه اتکا و بعد خیابان سیندخت و می‌رود از کوچه‌پس‌کوچه ها و سر پمپ بنزین امیرآباد می‌رسد باز به موج ترافیک. مسافرهای توی تاکسی کلافه شده‌اند. مخصوصا آن آقایی که صندلی جلو نشسته. نمایش رادیویی رسیده به اینجا که همان جوانکی که خودش را انداخته بود جلوی ماشین تا راننده‌اش را سرکیسه کند، به زور دارد مادرش را می‌‌فرستد خواستگاری دختری که خوشگل است و پولدار است و تحصیلکرده و به قول مادر جوانک: «اگه اون دختر، دختر من بود که به تو نمی‌دادمش!» چرا؟ چون جوانک بیکار است و اعتقادی هم به کار ندارد.

حالا ما که اعتقاد داریم، دستمان به کجا رسیده؟ فکر می‌کنم همینطوری امسال هیچ کاری را نپذیرفته‌ام و باز از پس درس‌هایم برنیامده‌ام. فکر می‌کنم به ابتدای دی ماه تاکنون که همه‌اش امتحان بوده و کتاب خواندن و تحویل پروژه. پروژه‌های نصفه‌نیمه بی‌هدف که اصلا معلوم نیست چرا باید آنها را به دانشجوی تحصیلات تکمیلی تکلیف و تحمیل کرد! آن هم با این همه تنوع موضوعی؟! مگر قرار نیست ما در یک زمینه متخصص شویم و در دیگر زمینه‌ها دخالت نکنیم؟ خنده‌دار نیست که من که قرار است تاریخ میانه ایران کار کنم، اصلا هیچ درسی مربوط به این دوره نمی‌خوانم و مجبورم دروس مربوط به تاریخ معاصر را پیگیری کنم؟ که چه بشود؟ بشوم دکتر در تاریخ ایران معاصر؟ که کاش عنوانش هم همین بود! که نیست! که آدم می‌شود دکتری «تاریخ ایران بعد از اسلام»! یاد حرف‌هایم با مینا می‌افتم. مفصل درمورد این چیزها حرف زده‌ایم. مینا می‌گوید: «صبر کن برسی سال چهارم؛ آن‌وقت میزان سرخوردگی و فرسودگی‌ات ده‌ها برابر حال این روزهایت است.»

راست می‌گوید؛ خسته‌ام. چند شب در این هفته نخوابیدم. شب شنبه و شب یکشنبه تا توانستم مقاله «مشروعیت‌سازی شاه اسماعیل یکم در تواریخ داستانی» را تحویل دهم؛ و شب دوشنبه و سه‌شنبه که نیم‌بند خوابیدم تا مقاله «جرم و نظام تنبیه از عصر شاه عباس یکم تا شاه عباس دوم» را به استاد تحویل دهم. به روش تحلیل روایت ریکور فکر می‌کنم و دیسیپلین فوکو در مراقبت و تنبیه. و به اینکه هنوز دو مقاله دیگر مانده که باید این هفته تمام‌شان کنم. یاد دو هفته پیش می‌افتم که رفته بودم پیش دکتر «م» و آنجا بود که پایان‌نامه کارشناسی ارشدم بالکل برایم فرو ریخت! اصلا انگار ساختمان نیم‌بند نیمه‌کاره‌ای بود که منتظر یک اشاره بود که فرو بریزد. تا چند روز احساس حقارت می‌کردم. نه که تقصیر دکتر «م» یا دکتر «ص» باشد؛ تقصیر سیستم بیمار است و من که متوجه نبوده‌ام و از سیستم پاتک خورده‌ام. دکتر «م» پیشنهاد کرد:«به نظرم عجله نکن! این کار در شکل کنونی‌اش اصلا نمی‌تواند خروجی داشته باشد. سر صبر باید پله‌پله درستش کنی.»

راست می‌گوید؛ اینقدر کار نیم‌بند انجام داده‌ام که خسته شده‌ام. همین پژوهش‌های آخر ترم هرکدام باز می‌شوند یک پرونده ناتمام و اضافه می‌شوند به قبلی‌ها. تصحیح جنگ شیعی علی‌بن‌احمد، تصحیح رساله ترسل عصر صفوی، مقاله‌هایی که باید تکمیل شوند و هرکدام گوشه‌ای از ذهنم را می‌چسبند؛ قول‌هایی که به دیگران داده‌ام و نتوانسته‌ام بر سرشان بمانم. و دو کاری که در اسفندماه سراغم خواهند آمد.

به جلسه‌ای فکر می‌کنم که امروز شرکت کردم و به روش‌های تحقیقی تاریخ فرهنگی؛ سخنران بسیار مسلط بود به بحث و من تمام مدت سخنرانی ضعف خودم را در آن مباحث می‌دیدم. پس از جلسه رفتم سراغش؛ گفتم اگر می‌شود مقاله «تحلیل گفتمان داستان زن قاضی و شحنه و محتسب» را نگاه کنید و کمکم کنید تکمیلش کنم. گفت دلم نمی‌آید نه بگویم و دلتان را بشکنم؛ اما وقت ندارم تا 3 ماه دیگر. گفتم درک می‌کنم. حق می‌دهم.

می‌آیم بیرون. جلسه واقعا خوبی بود. پس چرا جلساتی که ما در انجمن علمی می‌گذاریم این‌گونه نیست. به انرژی عظیم دانشجویی می‌اندیشم که انگار هرز می‌رود؛ که انگار هیچ‌کس دلش نمی‌سوزد برای آن انرژی. که انگارهای دیگر.

مغزم درد می‌کند. نمایش رادیویی تمام شده و بخش لطیفه آغاز شده. رسیده‌ام سر تقاطع آل احمدـ‌امیرآباد. لبخندی روی لبم می‌نشیند از لطیفه‌ای که می‌شنوم و به انرژی به‌ظاهر بی‌پایان گویندگان رادیو فکر می‌کنم. چهارراه را رد می‌کنیم و راننده باز از کوچه پس‌کوچه‌ها ترافیک بین ششم و دوازدهم را رد می‌کند و من فکر می‌کنم به جلساتی که هفته آینده باید تدارکش را ببینم؛ به صحبتی که باز باید با دکتر «م» و دکتر «ج» داشته باشم؛ به طرح‌نامه‌ای که باید برای حلقه مطالعاتی «تاریخ به روایت ادبیات» بنویسم و اینکه چقدر آقای «ک» می‌تواند در زمینه نشریات تخصصی تاریخ کمک‌مان کند. رادیو موسیقی پخش می‌کند؛ با ریتم تند و شاد و صدای خواننده‌ای که بسیار شبیه به یکی از خواننده‌های خارج‌نشین است. با خودم فکر می‌کنم که مملکت ما انقلاب کرده و هزینه‌هایش را هم داده است، اما فقط صورت سیاسی‌اش را تغییر داده. مردم همان‌طور که بخواهند زندگی می‌کنند، نه آن‌طور که حکومت‌ها بخواهند و حاکمان ایران انگار این نکته‌ها را در کل تاریخ چندهزارساله آن فراموش کرده‌اند. باز چرخه بی‌پایانی از تحلیل‌های روایی و گفتمانی و هرمنوتیکی توی مغزم شروع می‌شوند. رسیده‌ام به شانزدهم و دارم فکر می‌کنم که چطوری وقتم را بین کارهایم تقسیم کنم تا جمعه بتوانم در رونمایی کتابی شرکت کنم که پژوهشگرش بوده‌ام. راه به جایی نمی‌برم. از تاکسی پیاده می‌شوم و ترجیح می‌دهم به جای همه اینها به شامی فکر کنم که قرار است آماده‌اش کنم.

شب، پایم هنوز درد می‌کند، معده‌ام می‌سوزد، مغزم خسته است و صبح که بیدار می‌شوم خاطره کابوسی در ذهنم مانده که شب قبل دیده‌ام: کابوسی که من را برگردانده به دوره مصاحبه‌های دکتری و آزمونی که من در آن پذیرفته نشده‌ام. تصور برگشت این راه برایم امکان‌ناپذیر است. خدا را شکر می‌کنم که آن مراحل تمام شده‌اند و دیگر هیچ‌گاه برنخواهند گشت. به آینده می‌نگرم و کارهایی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند و راهی که اینقدر بی‌پایان است که انتهایش را نمی‌بینم و رؤیاهایی که می‌دانم در نیمه راه رسیدن به آن‌ها، چراغ عمرم خاموش خواهد شد!

*حافظ