از پله‌های دانشکدۀ بهداشت پایین می‌آیم. آفتاب چشمم را می‌زند، سرم را می‌گردانم به راست ناخودآگاه و چشمم می‌افتد به تابلوی دانشکدۀ ژنتیک. تونل زمان باز می شود و می‌افتم توی راهنمایی فرزانگان امین با آن روپوش آبی کاربنی و مقنعۀ مشکی. نشسته‌ام سر کلاس زیست‌شناسی، مبحث آناتومی انسانی. شور و اشتیاقم از سال گذشته شروع شده؛ آنجا که مبحث سلولی-مولکولی را می‌خوانیم. می‌روم کتابخانۀ ابن‌مسکویه. من را عضو نمی‌کنند. زیر شانزده سال را عضو نمی‌کنند. روزها بعد از مدرسه بدو بدو می‌روم کتابخانه، یکی دو ساعتی وقت دارم که بنشینم توی سالن مطالعه و به جای آنکه رمان بگیرم و داستان و شعر، که همه آنها را هم دوست دارم، کتاب زیست و زمین می‌گیرم. غرق می‌شوم. توی مدرسه انجمن ادبی تشکیل می‌دهیم، دبیر ادبیات می‌گوید که این دختر آینده‌اش در ادبیات است و من عصبانی می شوم، پا بر زمین می‌کوبم، گریه می‌کنم و می‌دانم بند بند وجودم می‌خواهد که زنجیره‌های کربنی را بنویسد و آن مارپیچ دی‌ان‌ای را بالا و پایین برود و عین آن کارتون «سفرهای علمی» برود در اعماق جسم انسان. همۀ آن چیزی که برایم مهم است کنکور سال چهارم دبیرستان است و من که بتوانم رتبه دو رقمی بشوم و بروم ژنتیک.

وارد دانشکدۀ پزشکی می‌شوم و به این فکر می‌کنم که چه شد که الان من آنجا نیستم. پله‌های پزشکی فرسوده است، خوردگی دارد، می‌ترسم که از آن نوزده پله پرت شوم پایین با آن کفش های پاشنه‌بلند و لپ‌تاپی که توی دستم است. یکی‌یکی می آیم پایین و به خودم فکر می‌کنم که انگار هفده سال پیش سقوط کرده‌ام از رؤیایی که دوستش داشتم. از سمت چپ بچه‌های فنی با شور و شوق می‌آیند سمت بوفه و من فکر می‌کنم که هیچ‌وقت دلم نخواست آنجا باشم؛ اما رؤیایی که ناگهان انگار ققنوس زیر خاکستر بود و سربرآورد، صدایی در درونم خواند که همین الان هم دیر نشده، برو دنبال رؤیایت. جای تو در آن دانشکده بود.

به علوم می‌رسم و به رؤیایی فکر می‌کنم که دیرزمانی است مرده است. مرده‌ای که هیچ‌وقت باورش نکردم و از ترس اینکه خودم و دیگران ببینندش، قطعه‌قطعه‌اش کردم و هر قطعه‌اش را در رؤیای دیگری دفن کردم. دفن که نه، کاشته‌ام که به قول فروغ «سبز خواهم شد، می‌دانم می‌دانم.»

پس کی سبز می‌شوی رؤیای فرو خفته در خاک؟! که اگر مجالت دهم، تمام هست کنونی‌ام را با زلزله بنیان‌برافکن‌ات زیر و زبر می‌کنی. که دوست دارم مجالت دهم و می‌ترسم. می‌ترسم که دیگر نتوانم روی پاهایم بایستم.

چهارراه را رد می‌کنم و به ادبیات می‌رسم. زمین شیب دارد و باز یازده پله پایین می‌روم. نشانه‌ها یکی پس از دیگری جلوی رویم قرار می‌گیرند. منم و ملالی که برایم قابل درک نیست. منم و حسرتی که روزهایم را آلوده می‌کند. منم و آن تکه‌های مانده در زیر خاکسترها. خسته‌ام. از در وارد می‌شوم، نه نیم نگاهی به فردوسی دارم و نه از چهره‌های آشنایی که می‌بینم خوشحال می‌شوم. چیزی در فاصلۀ پزشکی تا ادبیات در من مُرد. شاید آن چیزی که فکر می‌کردم اینجا هست و نبود.

 

*دقیقی