روایات روزمره(58): مشتاقی و مهجوری*
عجزی است در ساختن جملات، آن هم وقتی که تأثیر تکتک کلمات را میدانی، معانیِ پشتشان را میفهمی، و خوب میدانی که درونت چه میگوید و گفتمان بیرونیات چه چیزی از تو به نمایش میگذارد. بسیار بیرحماند کلمات وقتی میتوانی به کارشان ببری و نمیخواهی و چیزی به تو میگوید که فایدهای ندارد. عجز بزرگی است خواستن و توانستن و عمل نکردن؛ گو که بزرگترین تعارضاتت یکجا به تو حمله میکند، وقتی عمیقاً در دام جبر گرفتاری و آزادیات، دایرۀ مضحکی است که در بازی کودکان روی زمین با گچ به دور خود میکشند. چه اصراری است آفرینش انسان ناطق، امتحان کردن او و سخته کردنش در طول زمان که در و گوهری شود که کجا به نمایش گذارندش؟ چه اصراری است به دوام آوردن و آخر پوچ شدن؟ چه اصراری است به تجربۀ فنا و در آخر رسیدن به جاودانگی؟ چه اهتمامی است به ساختن این همه واژه، این همه معنا و در آخر چه چیزی نصیب انسان میشود جز مشتی افکار و احساسات؟
عمیقاً احساس میکنم که علوم انسانی مانند ستارههایی هستند که درون خود منفجر میشوند و از انفجارشان سیاهچاله به وجود میآید. میروی در آنها و گم میشوی و از آن پس، دیگر راه گریزی نیست. علمی که پایهاش بر تفهم است و پایۀ تفهم بر کلام و کلام بر فکر استوار است و فکر بر احساس و احساس بر وقایع بیرونی و باز فهمی که از هر واقعه در هر ذهنی شکل میگیرد. موهوم بر موهوم، چرخۀ بیحاصل.
در این چرخۀ بیحاصل بود که وقتی میخوابیدم، خواب بودم و بیدار، میدیدم خودم را که در درون خودم جیغ میکشم و بیشک فرشتۀ مرگ بود که ترس را میزایید؛ مرگ از زندگی من آبستن بود، ناپاک، موهوم، در درون سیاهچاله، و نام آن فرزند عجز بود. دیدمش و گفتم وهم و واقعیت در هم آمیخت.
*حافظ
پژوهشگر