در آستانه فصلی سرد: بیستم
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند / دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش*
میم میگوید: «میخواهم جدا شوم.» میگوید: «بار آخر مادرشوهرم گفت که میم اهل زندگیه، ولی دوستاش خرابش می کنن.»
میگویم: «غلط کرد ...» و به حرمت زندگی زناشوییِ حتی ازدسترفته میم، ناسزا نمیگویم.
مادر آن آقا ما را میگفت. ما جمع زنان تحصیلکرده این مملکت را. ما زنانی که مدام پی روانشناسی بودهایم و تهذیب اخلاقی. همین ما که برایمان چیزهایی که برای همان زنان رشدنیافته مهم بوده، هیچوقت محلی از اعراب نداشته. ما به دنبال انگشتر الماس چند قیراطی و جهیزیه فلان مدل و بورداهای مد و درنهایت شوهرهایی نبودیم که در مسابقه چشم و همچشمی با بقیه زنهای اطرافمان پیروز شویم. برای ما مسابقه در جای دیگری بود؛ در اینکه هویت مستقل و سالمی داشته باشیم. اینکه شاید نسلی بعد از ما بیاید که همه چیز را درست کند. عین خواسته مادرهایمان؛ همان زنهای کمتر رشدیافته که ما را طور دیگری تربیت کردند و گمان کردند اگر شعارهای همیشۀ اربابِ سیاست درست باشد و مرد از دامان زن به معراج برود، حتما اگر همین نیمه پنهان را متحول کنیم، با خودش نیمه دیگر را نیز همراه می کند.
اما آنچه که آن زنان آرزو کردند، دقیقاً به سبب همان خصلت آرزوگونهاش، فقط ظاهری زیبا داشت؛ اما منجر شد به طفل عقبافتاده و کریهالمنظری که نه توان به دوش کشیدن بار خود را دارد و نه دیگران را تاب تحملش میماند؛ مُثله میشود این جسم ناپاک، هرس میشود آن شاخه بیهوده بزرگشده. درخت دردش میآید؟ بله! اما میداند که آن شاخه تمامی نیروی خودش و ریشهاش را میگیرد و حاصلی نخواهد داشت جز گندیدگی دیگر شاخهها.
آه و افسوس از آرزوهای قشنگ مادران ما؛ که اگرچه کِشتی امیدشان به گل نشست، امید دارند هنوز به آمدن غریقان نجاتی که سرنشینان کشتی و خودش را نجات دهند. شاید هم کشتی مانند تایتانیک غرق شود، اما عمیقاً دلبستهاند که کسی بیاید و بعد از سالی، سالیانی، قرنی، بقایای عشق همیشه تپندهشان را به همه نشان دهد؛ که ببینید! ما هفت هزار سال پیش هم تمدن جیرفت داشتیم؛ اما زیر خروارها خاک مُرد!
ع میگوید: «یک چیزی حداقل تو ایران زیاد شده، اون هم تعداد زیاد مردهای بُردِر لاینه. مردهایی که علیرغم اینکه زن و خانوادهشون رو خیلی دوست دارن و بعضی مواقع خیلی بهشون محبت میکنن، با کوچکترین چیزی عصبانی میشن، پرخاش میکنن.»
میپرسم: «زنهای بردرلاین چی؟»
میگوید: «اونها پَسیوَن. بیشتر افسرده میشن.»
زنجیره فکرم قطع میشود. چون میدانم که با رویارویی یک دست بالاتر خشن و یک سر پایینتر غمگین و افسرده، فقط و فقط درد افزون میشود. دردی که همه ما حسش میکنیم. حتی اگر به بهانههای کوچک باشد. به بهانه آنکه یاد گرفتهایم از مرد به قانون پناه ببریم و همان قانون در نهایت به جرم بیعاطفگی و زیر پا گذشتن اصول انسانی، ما را متهم میکند. آری! ما متهم همیشه تاریخیم!
*حافظ
پژوهشگر