روایات روزمره (62): دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر*
به این فکر میکنم که زندگی خودش یک سیال ذهن بزرگ و عمیق است. عمیق دقیقاً یعنی گود. یعنی میروی داخلش و خفه میشوی. مثل کسی که شنا بلد نیست و افتاده است توی چهار متری، توی عمیق، یا زیر پایش را ماسههای نرم دریا پر کرده و ناگهان با یک موج خالی میشود. همان حسی که بعضی وقتها کاذبش را توی شهربازی آدم تجربه میکند. یکهو توی قلبت خالی میشود و میگویی مُردم دیگر. دیگر تمام شد. «باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»
به این فکر میکنم که هرکس توی عمرش همین که سعی کند دیوانه نشود، کافی است. این را توی خانه خ میگویم. بهم میخندند. میگویم به نظرم همه مردم نیاز به درمانگر دارند. خ مخالف است. فحش میدهد به فلان خانم دکتر: «زنیکه، ایشالا خدا نیامرزدش». توی دلم خالی میشود. خ میگوید که اگر حواسش نبود، زندگیش از هم میپاشید. به خ میگویم که تو رفتهای مشکل الف را گفتهای. برو مشکل خودت را بگو. زیر بار نمی رود. توی دلم میگویم مهم نیست. من همین که دیوانه نشوم، هنر کردهام.
ع میگوید: زن اضطراب شدید داشت و به بچهاش هم منتقلش کرده بود؛ دکتر گفت دیگر نمیتوانی کاری بکنی. ژن را دست کم گرفتهای. میگوید زن گریه افتاد. گفت: اگه میدونستم اینقدر مؤثره، اصلا بچهدار نمیشدم.
ع میگوید قیافه اکرم وقتی که یک بچه می بیند، خیلی خندهدار است. میگویم دلم آشوب میشود که شده است اسباب بازی شما.
میگویم من تا 7-8 سال دیگر برنامه ندارم بچه بیارم. «شرط اول قدم آن است که مجنون باشی».
میدانی! تو مجنون هستی، اما نه از من، بلکه به من. م میگوید هرچند که نوشتههایت آشفته و پراکنده است، اما بوی عشق ازشان میفهمم. تو میخواهیش، بخواه، از دستش نده. میگویم: م جان، دنیا پیچیده است. میگوید: ذهن تو پیچیده است.
تمام طول نوجوانی و اوایل جوانی زودرسم رؤیایم این بود که پیچیده باشم، خاص باشم، خوب باشم. آخ که اینها هیچکدامش به کار آدم نمیآیند. خوب بودن ... تمام شبها نصفهنیمه میخوابم. کابوس میبینم. درمورد همه چیز. صبحها از استرس بلند میشوم و یادم میافتد به تمام کارهای نکردهام. من استاد کارهای نیمهتمامم. دکتر گفته بود که مثل بوسهل زوزنی میمانی. در همه کارها ناتمامی. گفتم بله میدانم. قبلتر هم دکتر آ گفته بود که شرارت و زعارتی در طبعت نهفته است.
قیافه آدمها جلوی چشمم رژه میرود. کاش این رژه تمام شود. کاش بعضی وقتها مغز آدم دکمه خاموش داشت. اما همه دور هم میچرخند. دیشب خواب س را دیدم. امروز عروسی س است. س گفت کارت دعوت میآورد، میدانستم نمیآورد. دیشب خواب دیدم باردار شده و اصلا عروسی نگرفته. توی خواب همهمان دور هم بودیم. ع و ل هم بودند. تمام رابطههای خرابشدهام، درست بود؛ درست و خوب. بلند میشوم. اولین چیزی که به ذهنم میآید این است که ناخودآگاه من تا کجا میخواهد همه چیز را تلطیف کند. چرا با من اینطوری میکنی؟ چه از جانم میخواهی؟ همیشه بار عذاب وجدانی عمیق را به دوش میکشم. خسته شدهام. دلم میخواهد وجدانم را هم با مذهب میگذاشتم دم در.
دیشب ز را دیدم که چقدر حساس بود که همه چیز خوب باشد. وقتی ر باشد، همینطور میشود. انگار که ده تا چشم دارد مراقب همه چیز باشد. به ن گفتم مگه ر کیه؟ یکیه مثل ما. چرا باید جلوش نقش بازی کنیم؟ توی ذهنم میگذرد که چقدر دنیایش کوچک است.
د دارد میرود. با مردها خداحافظی میکند، با زنها نه. ل میگوید ما نیستیم. اصلا چرا ما هستیم؟ پارسال عید هم گفته بود تو دیگر امید داری که کسی باشد ما را بفهمد؟ گفتم اینجا؟ گفت نه! حتی آنجا! گفتم نه.
به ز گفتم ما چارهای نداریم جز اینکه توانمند باشیم. نه برای اینکه خوشبخت باشیم، برای اینکه بدبخت نباشیم. ز گفت دیشب خودم را زدهام. جای انگشتهایش روی پوست رانش رد گذاشته بود؛ قرمز قرمز. گفتم خودت را بیشتر از این تحقیر نکن.
م میگوید تو این دفعه برو سراغش. گفتم رفتهام. گفت برو باز هم. «گر در خانه کس است، یک حرف بس است»
چرا توی قبض و بسطهایت حواست به من نیست؟ حواست به همه هست الا من. داشتم هاردهای اکسترنال را مرتب میکردم. سه تا هارد مختلف به لپتاپ وصل بود. نمیدانم دانلودهای کدام قسمت را یکجا ریخته بودم کجا که دیدم نامهای به تو دارم. آن موقع هم همینطور بود. همیشه همه چیز آشفته و درهم و برهم و پر از قضاوت و سوءتفاهم بود. انگار گِل ما را با این چیزها سرشتهاند. بهشدت من را به یاد پدرم میاندازی. نمیتوانم با تو حرف بزنم. نمیخواهی بشنوی. توی فیلم مثلث واژگون مرد وسط جاده ایستاد، از ماشین پیاده شد، رفت توی مه و غبار. گفت: همیشه دوست داشتم تو یه جاده اینجوری راه برم و یه نفر از پشت صدام کنه. صدام کن. تا اونقدر دور نشدم که دیگه صدات رو نشنوم، صدام کن. خیلیها بودن که دیگه صدای کسی رو نشنیدن.»
«صدا کن مرا، صدای تو خوب است، صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است...»
آره، تو عجیبی. کاش توی آن نامه برایت نوشته بودم که اشیا از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند. «اگر با من نبودش هیچ میلی»
«گفت خامش چون تو مجنون نیستی»
همه در انتظار گودو اند، من در انتظار تو!
*مولوی
پژوهشگر