روایات روزمره (64): جز دو حرف نبشته صورت دل /معنی دل به خواب نشنیدم*
دارم The Company You Keep را میبینم که خوابم میبرد؛ بین خواب و بیداری و هزار فکر و خیالی که مغزم را روزبهروز انباشتهتر میکند ـ و مگر که این خصلت پوزیدونها نیست؟ ـ ضبط صوت ذهنم آهنگ تیتراژ فیلم کیفر را پخش میکند. چیز غریبی در صدای رضا یزدانی است که حزنم را زیاد میکند؛ حافظ اشتباه میکرده قطعاً که از قضا شعر تر از خاطر حزین برمیآید. و مگر خدای دریا و عمق تاریکیها نیست که شعر و ادبیات را خلق میکند؟ چیزی در صدای رضا یزدانی است که آوای حسرتهای من است، به شیواترین شکلی که میتوانست خلق شود. منم میانه عمرم، و نگرانی این که تمام آن برنامهریزیهای دور و دراز که امید داشتم در نیمه عمرم بازدهی داشته باشند ـ و میدانستم که دیر نتیجهاش را خواهم دید. همان روزهایی که ج بهم گفت اگر رفتی علوم انسانی هیچوقت حق نداری درمورد مادیاتت گله و شکایت کنی. برادر جان! سختم است اما قول دادم و بر سر عهد و پیمان خودم هستم؛ اگرچه که تو یادت نیاید! که میآید. که مطمئنم فراموش نمیکنی تصویر آن دخترکی که شاید اگر زندگیاش را در یک بند نوشته خلاصه کنند، عنوانش بشود: ذهنی لبریز از رویا ـ نکند کاهی بر بادی باشد؟ میگردم در میان آنچه که روانشناسها بهش میگویند: معنا. میگویند زندگی بدون معنا، انسان بدون معنا قطعاً به دره نیستی خواهد رفت.
کتاب انسان در جستجوی معنای ویکتور فرانکل را گرفتهام و چند هفته است گذاشتهاماش لب طاقچه. میترسم بازش کنم. تمام آن طفرهرویها از ترسهای من است. اگر فروغ تمام دردهایش از عشق بود، دردهای من از ترس است. چه سخت است، چه دردناک است، چه نکبتبار است این اعتراف؛ چه سوزناک است که اشک نهتنها خنک نمی کند سوز سینه را، که حمیم است، میسوزاند و سموم برمیآورد.
نیمه عمر من نَه از سال گذشته، که از خیلی سال گذشته آغاز شده بود. آنجا که مدام خواستم از نو بسازم که قبل از آن میدانستم ویرانی عظیمی در راه است، وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ؛ که میدانستم: عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ. میترسم از ویرانی. میترسم از پوچ شدن، از سرنوشت محتومی که برای همه ماست. میترسم از تجربه کردن، میگریزم اما ناگزیرم که نوع بودنم دمبهدم نو شدن است. «عمر همچون جوی نو نو می رسد»
میگویند آفرینش، یادگیری، همین دمبهدم نو شدن، همین در لحظه زندگی کردن، همین خدای پوزیدون باعث میشود انسان از بیمعنایی نجات پیدا کند. کل همان نیمه عمر را دست و پا زدهام برای نجات از بیمعنایی. نجات از مصیبتی که میترسم از آوار شدنش. آینههای روبرو را میبینم، خودم را به سی میرسانم، ماتریوشکا را تماشا میکنم، نمیخواهم از اتفاقات خاص دنیای معاصرم جا بمانم. میدوم و آثار دوندگی در سیما و تنم هویداست که مبادا جا بمانم، از تجربه کردن، شناختن، رویارو شدن. که به آن سوال آخر، آن ترس موهوم، آن تاریکی عمق دریا نرسم: که چی؟
Cosmopolis دیوید کرانبرگ حکایت سرگشتگی انسان زمانه من است؛ تنها چیزی که شرقی و غربی ندارد همین سرگشتگی است، همین تنهایی در سرگشتگی. آن سکانسهای پایانی فیلم که تقارن و نظم زیر سوال میرود؛ که اگر آشفتگی را از اول میدیدیم، که اگر باور میکردیم دنیا بر مدار آشفتگی است، که اصل بر بیسامانی است، نه بر سامان، آن لحظه که بیمعنایی خود یگانهمعنا میشود، آشفتهام میکند. این آشفتگی بر من مبارک باد! که استادی گفته بود از آشفتگی خوشحال میشوم که مقدمه رشد است.
آهنگ تیتراژ کیفر را پخش میکنم و این متن را مینویسم. چیزی در ته ترانههای رضا یزدانی هست که انگار معنای زندگی من را فاش میکند.
*خاقانی
پژوهشگر