به مرگ می‌اندیشم و ناگزیرم؛ ازآن‌رو که زندگی می‌کنم. می‌اندیشم به اینکه در میانۀ راهی هستم که دوستش دارم و دلم نمی‌خواهد تمام شود و مگر برای خواسته‌ها و آرزوها و تجربه‌ها و حسرت‌ها و حتی احساس بدبختی آدم هم انتهایی وجود دارد؟ به این می‌اندیشم که ترس راه خوبی برای فرار از تجربه نیست، تجربه زندگی، تغییر، بی‌ثباتی؛ تجربه زن بودن، بالتمامه زنانه زندگی کردن، پروراندن؛ تجربه بخشش، بخشایش و تحمل هر آنچه دوستش نداریم. روشم این نیست اما مجبور شدم در دل کارهایی بروم که ازشان می‌ترسیدم، دیگر بدون آن تظاهر به قوی بودن، بدون انکار ترس، پذیرفتم می‌ترسم و بعضی وقت‌ها احساس کردم که الان قلبم می‌ایستد از وهم و تاریکی. به آن تجربه واپسین می‌اندیشم؛ با تمام وجود نمی‌خواهمش ولی تنها چیز یقینی و اجباری دنیاست. «کُلُ نفسٍ ذائِقة الموت». حتی اگر سرنوشت گذر از برزخ و رفتن به دوزخ باشد، ولو که بهشت آنی نباشد که در انتظارش هستیم، ولو که دیر به‌دست آید و ولو همه آن چیزهایی که توصیف کرده‌اند در تاریکی قبر و تحمل سختی‌ها حقیقت محض باشد، شاید در ازای اینکه بدانیم بعد از آن تجربه هولناک نیستی و نابودی نیست، بیارزد. «ثُمَّ اِلَینا تُرجَعون». به همین یک وعده‌اش می‌ارزد؛ همین که بدانی راه ناتمام نیست. همین که بتوانی اطمینان کنی که ابدیت و جاودانگی و بعثت و معاد ساخته و پرداخته ذهن فیلسوفان و متفکران ایده‌آل‌گرا نیست. لابد برای اینکه محکمتر جلو بروی، تا آن تجربه هولناک. و مگر چاره دیگری هست از رسیدن آن، وقتی زمان بی‌توجه به ما راه خودش را می‌رود؟!