هرجا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشین*(2)
راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کردهای و دلت میخواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت میمانم، خودم را جدا کردم از تو و گفتم هر کاری راحتی بکن، جلوت را نمیگیرم.
-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: چشمه، 1393،ص 112.
*مولوی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۷ ساعت 18:18 توسط اکرم کریمزاده اصفهانی
|
پژوهشگر