راهمان جدا شده بود از هم؟ از کی؟ چطور؟ یادم نیست. شاید از همان روزی که نشستی روبرویم و گفتی فکرهایت را کرده‌ای و دلت می‌خواهد دکتر باشی و استاد باشی و دانشمند. گفتی راهش این است که بروی و من به جای اینکه کاری کنم یک نفر باشیم با یک زندگی، به جای اینکه بگویم هر تصمیمی که بگیری کنارت می‌مانم، خودم را جدا کردم از تو و گفتم هر کاری راحتی بکن، جلوت را نمی‌گیرم.

 

-نسیم مرعشی، پاییز فصل آخر سال است، تهران: چشمه، 1393،ص 112.

*مولوی