ده سال است نیستی
بعضی خاطرات آدم مثل فرش دستباف کاشان می ماند؛ هرچه بیشتر پا بخورد، قشنگتر می شود. اما بعضی دیگر مثل بادام تلخی هستند که تازه وقتی به آخر دهان می رسند، تلخی شان نمایان می شود و لحظه به لحظه بیشتر می شود. و نبودن تو از دسته دوم است. آنقدر نبوده ای که اگر نان گندم را دست دیگران نبینم، فکر می کنم اصلا در تاریخ زندگی من معدوم بوده ای. وقتی تولد من با مرگ تو پیوند خورد، نبودن تو هر سال پررنگ تر شد.
رفتنت با خاک و سرما همراه بود. از آن رفتن هایی که برگشت ندارند. نبودی که بزرگ شدنم را ببینی. ببینی که از قالب آن دخترک لوس و عبوس در آمده ام. ببینی که می خندم و شادی را به جهانم هدیه می کنم. ندیدی قد کشیدنم را، حرف زدنم را. ندیدی شب بیدار ماندن ها و خواندن ها و نوشتن هایم را. هیچوقت آن پرنده ای نشدی که روی دیوار خانه مان بنشینی و ما را تماشا کنی. هیچ نشانه ای از خودت باقی نگذاشتی. انگار که نوشته های روی تخته سیاه بودی که بعد از پاک شدن، جز غبار چیزی ازت نمانده است.
اگر بودی ...؟ سوالی است که گاه و بیگاه به سراغم می آید. تازگیها بیشتر. شاید اینجا نبودم. نمی خواندم، نمی نوشتم، دانشگاه نمی آمدم یا اگر می آمدم، هیچگاه تاریخ نبود و ادبیات. شاید همچنان در همان خانه قدیمی مان می ماندیم و من در اتاق تنگ و تاریک کج فهمی های اطرافیانم بزرگ می شدم.
تو در بزرگترین انتخاب هایم نبودی. کجا بودی وقتی که من عاشق شدم؟ وقتی که رنگهای رویا بالای سرم کمانه زدند. وقتی که با تمام وجودم خواستم آدم دیگری باشم. خودم با تیشه شکهایم افتادم به جان خودم. خودم دانه دانه آجرهایش را گذاشتم. بنا کردم جدید بودنم را. اما تو هیچ آجری به دستم ندادی.
باز هم از تو می پرسم: حالا باید چه کنم؟ شکست تلخ است و من به قواعد این بازی ناآشنا.
واقعیت این است که اگر هم بودی، نمی شد که از تو بخواهم. نمی توانستم حجابها را کنار بزنم و دلم را به تو نشان بدهم. داغ خوردگی اش را برای خودم نگه می داشتم. همانطور که الان می خندم که دیگران نپرسند: تو را چه شد؟
اگر بپرسند، خواهم گفت؟
در آستانه نو شدن جهانم ایستاده ام و بیحوصلگی هایم را به خودم هدیه می دهم. غربت را می بویم و می بینم که بوی خاک می دهد. نفسم می گیرد. چطور آن خروار خاک را روی صورتت تاب آوردی و هیچ نگفتی؟
دوست ندارم بازگردم به 13 سالگی ام، به 14 آبان 78، به روزی که ...
پژوهشگر