قصه خیشخانه هرات
پیشترها ستونی در مجله "همشهری داستان" بود که به معرفی آثار داستانی کهن می پرداخت. با تخته شدن ناگهانی آن ستون دوست دارم آن روند را در وبلاگ ادامه دهم.
از بیداری و حزم و احتیاط این پادشاه محتشم یکی آن است که به روزگار جوانی که به هرات می بود و پنهان از پدر شراب می خورد؛ پوشیده از ریحان خادم، فرود سرای خلوت ها می کرد و مطربان می داشت مرد و زن که ایشان را از راه های نبهره نزدیک وی بردندی. در کوشکِ باغِ عَدنانی فرمود تا خانه ای برآوردند خواب قیلوله را و آن را مزمّل ها ساختند و خیش ها آویختند؛ چنانکه آب از حوض روان شدی و به طلسم بر بام خانه شدی و در مزمّل ها بگشتی و خیش ها را تر کردی. و این خانه را از سقف تا به پای زمین صورت کردند، صورت های اَلفِیه، از انواع گردآمدن مردان با زنان، همه برهنه. چنانکه جمله آن کتاب را صورت و حکایت و سخن نقش کردند. و بیرون این صورت ها نگاشتند، فراخور این صورت ها. و امیر به وقت قیلوله آنجا رفتی و خواب آنجا کردی. و جوانان را شرط است که چنین و مانند این بکنند.
و امیر محمود هرچند مُشرفی داشت که با این امیر فرزندش بودی پیوسته، تا بیرون بودی با ندیمان و انفاسش می شمردی و اِنها می کردی. مقرّر بود که آن مشرف در خلوت جای ها نرسیدی. پس پوشیده بر وی مشرفان داشت از مردم چون غلام و فرّاش و پیرزنان و مطربان و جز ایشان که بر آنچه واقف گشتندی، بازنمودندی تا از احوال این فرزند هیچ چیز بر وی پوشیده نماندی. و پیوسته او را به نامه ها مالیدی و پندها می دادی که ولیعهدش بودی و دانست که تخت ملک او را خواهد بود. و چنانکه پدر بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه؛ که هر چه رفتی بازنمودندی. و یکی از ایشان نوشتَگینِ خاصّه خادم بود که هیچ خدمتگار به امیر محمود از وی نزدیک تر نبود. و حرّه ختّلی عمّتش خود سوخته او بود.
پس خبر این خانه بصورت اَلفِیه سخت پوشیده به امیر محمود نبشتند و نشان بدادند که چون از سرای عدنانی بگذشته آید، باغی است بزرگ، بر دست راست این باغ حوضی است بزرگ و بر کران حوض از چپ این خانه است. و شب و روز بر دو قفل باشد زیر و زِبَر و آن وقت گشایند که امیر مسعود به خواب آنجا رود و کلیدها بدست خادمی است که او را بشارت گویند.
و امیر محمود چون بر این واقف گشت وقت قیلوله به خرگاه آمد و این سخن با نوشتگینِ خاصّه خادم بگفت و مثال داد که فلان خیلتاش را ـ که تازَنده ای بود از تازندگان که همتا نداشت ـ بگوی تا ساخته آید که برای مهمّی او راه به جائی فرستاده آید تا بزودی برود و حال این خانه بداند و نباید که هیچ کس برین حال واقف گردد.
نوشتگین گفت: فرمانبردارم. و امیر بخفت و وی به وثاق خویش آمد و سواری از دیوسواران خویش نامزد کرد با سه اسب خیارِه خویش و با وی بنهاد که به شش روز و شش شب و نیم روز به هرات رود نزدیک امیر مسعود سخت پوشیده.
و به خطّ خویش ملطّفه ای نبشت به امیر مسعود و این حال ها باز نمود و گفت: پس از این سوارِ من، خیلتاش سلطانی خواهد رسید تا آن خانه را ببیند، پس از رسیدن این سوار به یک روز و نیم. چنانکه از کس باز ندارد و یکسر تا آن خانه می رود و قفل ها بشکند. امیر این کار ار سخت زود گیرد چنانکه صواب بیند.
و آن دیو سوار اندر وقت تازان برفت. و پس کس فرستاد و آن خیلتاش را که فرمان بود بخواند. وی ساخته بیامد. امیر محمود میان دو نماز از خواب برخاست و نماز پیشین بکرد و فارغ شد. نوشتگین را بخواند و گفت: خیلتاش آمد؟
گفت: آمد. به وثاق نشسته است.
گفت: دویت و کاغذ بیار.
نوشتگین بیاورد و امیر به خطّ خویش گشادنامه ای نبشت برین جمله: « بِسمِ اللهِ الرَّحمانِ الرَّحیم. محمود بن سَبکتَکین را فرمان چنان است این خیلتاش را که به هرات به هشت روز رود. چون آنجا رسد یکسر تا سرای پسرم مسعود شود و از کس باک ندارد و شمشیر بر کشد و هر کس که وی را از رفتن باز دارد، گردن وی بزند. و همچنان به سرای فرود رود و سوی پسرم ننگرد و از سرای عدنانی به باغ فرود رود و بر دست راست باغ حوضی است و بر کران آن خانه ای بر چپ. درون آن خانه رود و دیوارهای آن نیکو نگاه کند تا بر چه جمله است و در آن خانه چه بیند و در وقت بازگردد، چنانکه با کس سخن نگوید و به سوی غزنین بازگردد. و سَبیلِ قُتلُغ تَگین، حاجبِ بهشتی آن است که برین فرمان کار کند اگر جانش را بکارست و اگر محابائی کند، جانش برفت. و هر یاری که خیلتاش را بباید داد، بدهد؛ تا بموقع رضا باشد و بِمَشَّیۀِ اللهِ و عَونِه و السَّلام.»
این نامه چون نبشته آمد خیلتاش را پیش بخواند و آن گشاد نامه را مهر کرد و به وی داد و گفت: چنان باید که به هشت روز به هرات روی و چنین و چنان کنی و همه حال های شرح کرده معلوم کنی و این حدیث پوشیده داری.
خیلتاش زمین بوسه داد و گفت "فرمانبردارم" و بازگشت.
امیر نوشتگین خاصه را گفت: اسبی نیک رو از آخور، خیلتاش را باید داد و پنج هزار درم.
نوشتگین بیرون آمد و در دادن اسب و سیم و به گزین کردن اسب روزگاری کشید و روز را می بسوخت تا نماز شام را راست کرده بودند و به خیلتاش بدادند و وی برفت تازان.
و آن دیو سوار نوشتگین چنانکه با وی نهاده بود، به هرات رسید و امیر مسعود بر ملطّفه واقف گشت و مثال داد تا سوار را جائی فرود آوردند. و در ساعت فرمود که تا گچگران را بخواندند و آن خانه سپید کردند و مهره زدند که گوئی هرگز بر آن دیوارها نقش نبوده است. و جامه افکندند و راست کردند و قفل برنهادند و کس ندانست که حال چیست.
و بر اثر این دیو سوار، خیلتاش در رسید؛ روز هشتم چاشتگاه فراخ و امیر مسعود در صفّه عدنانی نشسته بود با ندیمان. و حاجب قُتلُغ تَگینِ بهشتی نشسته بود با دیگر حُجّاب و حَشَم و مرتبه داران. و خیلتاش در رسید و شمشیر برکشید و ودَبّوس در کَش گرفت و اسب بگذاشت. و در وقت قتلغ تگین بر پای خاست و گفت چیست؟
خیلتاش پاسخ نداد و گشاد نامه بدو داد و به سرای فرود رفت. قتلغ تگین گشادنامه را بخواند و به امیر مسعود داد و گفت: چه باید کرد؟
امیر گفت: هر فرمانی هست بجای باید آورد.
و هزاهز در سرای افتاد. و خیلتاش می رفت تا به در آن خانه و دبّوس در نهاد و و هر دو قفل بشکست و در خانه بازکرد و در خانه رفت. خانه ای دید سپید پاکیزه مهر زده و جامه افکنده. بیرون آمد و پیش امیر مسعود زمین بوسه داد و گفت: بندگان را از فرمانبرداری چاره نیست و این بی ادبی بنده به فرمان سلطان محمود کرد و فرمان چنان است که در ساعت که این خانه بدیده باشم، بازگردم. اکنون رفتم.
امیر مسعود گفت: تو به وقت آمدی و فرمان خداوند سلطان، پدر را به جای آوردی. اکنون به فرمان ما یک روز بباش، که باشد که به غلط نشانِ خانه بداده باشند تا همه سرای ها و خانها به تو نمایند.
گفت: فرمانبردارم. هرچند بنده را این مثال نداده اند.
و امیر برنشست و به دو فرسنگی باغی است که بیلاب گویند، جائی حصین که وی را و قوم را آنجا جای بودی و فرمود تا مردم سرای ها جمله آنجا رفتند و خالی کردند و حرم و غلامان برفتند. و پس خیلتاش را قتلغ تگین بهشتی و مشرف و صاحب بَرید گرد همه سرای ها برآوردند و یک یک جای بدو نمودند تا جمله بدید و مقرّر گشت که هیچ خانه نیست بر آن جمله که انها کرده بودند. پس نامه ها نبشتند بر صورت این حال و خیلتاش را ده هزار درم دادند و بازگردانیدند. و امیر مسعود به شهر باز آمد.
و چون خیلتاش به غزنین رسید و آنچه رفته بود به تمامی بازگفت و نامه ها نیز بخوانده آمد، امیر محمود گفت: برین فرزند من دروغ ها بسیار میگویند." و دیگر آن جست و جوی ها فرا بُرید.
بیهقی، محمد بن حسین ـ ابوالفضل، تاریخ مسعودی(بیهقی)، دوره سه جلدی، خلیل خطیب رهبر(به اهتمام)، تهران: مهتاب، 1383(چاپ نهم) ج1، صص 172 ـ 176
پژوهشگر