روایات روزمره(7)
خیلی اتفاقی زمانی فیلمهای «Vanilla Sky» و «The Number 23» را دیدم که دو جلسه از روانکاویام میگذشت و همین مسئله باعث شد که تأثیر عمیقتری بر من بگذارد.
من از 11 سالگیام جلسات مشاوره زیادی رفتهام. تا 16 سالگی این جلسات مداوم بوده. از آن موقع تا حدود 20 سالگی هرموقع احساس نیاز به مشورت، آنهم فقط از نوع عقلانی و منطقیاش داشتهام، سراغ مشاورها رفتهام. بیشتر مسائل این دورانم پیرامون تحصیلم میگذشته. در حقیقت فکر میکردم که من یکبار در 16 سالگی همهچیزم را خراب کردهام و از نو ساختهام. شخصیتم را بازبینی کردهام و الان یک «بالغ» روبروی من ایستاده و حرف میزند.
سال دوم دانشگاه که بودم، تازه دو رشتهای شده بودم، خیلی کارهایم به هم گره خورده بود که باز رفتم سراغ مشاوره. گفتم مشاورۀ تحصیلی میخواهم. در طی جلساتی که داشتیم، شاید بعد از گذشت یکی دو ماه، مشاور به من گفت که: «تو به طرز عجیبی بیشفعالی». گفت: «کاش توی دوران کودکی و نوجوانیات این مسئله را میفهمیدند. آن موقع تغییرش بسیار سادهتر بود.» کنار این مسئله، یادآور شد که: «تو بسیار کمالطلبی. یک نردبان گذاشتهای از اینجا، از زمین، تا آسمان، که البته آن سرش هیچوقت پیدا نیست. حتی اگر آنقدر سرت را بالا بگیری تا اینکه گردنت بشکند.»
آن سالها تا همین چند ماه پیش صرف برطرف کردن این مشکل شد. جلسات زیادی رفتم و هر دفعه زمینۀ مشاوره را تغییر دادم. زمانهایی هم کلا مشاوره را با روانشناسی عوض کردم. فکر میکنم کمکهای زیادی به من کردهاند مشاورها در این سالها و من مدیون همهشان هستم.
چند ماه پیش، درست قبل از دفاعم که خیلی احساس آشفتگی میکردم، با یکی از مشاورها صحبت کردم. درمورد سلامت روحی و روانیام پرسیدم، درمورد ویژگیهای شخصیتیام. مشاور جلساتی را شروع کرد که با رویکرد شناختی، سعی داشت من را از دست افکار منفیام رها کند. جلسات به خوبی پیش میرفت که ناگهان آن مشاور از آن مرکز رفت. به جای او، خانم دیگری را جایگزین کردند که رویکردش کاملا متفاوت بود. رویکر روانکاوی «لاکانی».
من همیشه دنبال روانکاو بودهام. فکر میکردهام که گرههایی در من هست که باید کسی کمکم کند بازشان کنم. حالا ناخودآگاه در روندی افتادهام که مجبورم به جای تمامی رویکردهای قبلی، فقط از خودم حرف بزنم. مشاور در تمام آن یک ساعت سکوت میکند و به من نگاه میکند. من میگویم و میگویم و یکجایی احساس میکنم دارم حرفهای جدیدی میزنم. چیزهایی که قبلا میترسیدهام بیانشان کنم.
اعتراف میکنم که هیچوقت گمان نمیکردهام روانکاوی اینقدر سخت باشد. اصلا آن چیزهایی که میترسیدم برملا شوند، موضوع سخن نیستند. چیزهایی کشفناشده به زبان من میآیند که انگار سالها توی گنجههای قدیمی پنهان شده بودند. همان ترسهای عمیق، همان «سیاهچالههای ذهنی» که وقتی میافتی تویشان، گم میشوی. همان زوایای لعنتی وجود من. همان «ناخودآگاه» قدرتمند و دستنخورده.
پژوهشگر