در آستانه فصلی سرد: پنجم
شاید خاصیت آدمی این باشد که همیشه حسرت گذشته را میخورد؛ همیشه فکر میکند پیش از اکنون، پیش از او، دورانی طلایی وجود داشته که او از دستش داده است. شاید برای همین است که ما کلاسیکها را دوست داریم؛ کلاسیکهای خودمان را مقدس میشماریم، کلاسیکهای دنیا را نیز میخوانیم و میبینیم و لذت میبریم. اما غافلیم که با دوست داشتن این کلاسیکها، داریم خودمان را نشان میدهیم. ما هم دوست داریم کلاسیک باشیم؛ کلاسیک رفتار کنیم و شاید ته ته دلمان بخواهیم که هیچوقت مدرن نشویم. یک طرف سکه این علاقمندی است؛ طرف دیگرش این است که ما ناخودآگاه از این کلاسیکها الگوبرداری میکنیم.
این مقدمه طولانی را گفتم تا بتوانم درمورد همین مفهوم کلاسیک حرف بزنم. زندگی کلاسیک، که مهمترین عنصرش در چشم من، زنان کلاسیک است که دنبال مردان خوب (gentlemen) میگردند. این زنهای کلاسیک همانطوری که تمام فیلمها و رمانهایشان نشان میدهند، خوب تحصیل کردهاند، خوب کتاب خواندهاند، هنرهای زیادی دارند، خوب میبافند، خوب میدوزند، خوب موسیقی مینوازند، خوب آواز میخوانند، خوب میرقصند، خوب سفرهآرایی میکنند؛ اما همه این کارها توی محدودۀ خانههایشان اتفاق میافتد. توی قلعههای قرن 18 و 19 انگلیسی عمدتا. متأسفانه اطلاعات درستی از تاریخ اروپا ندارم ولی آنچه که جستجو کردم این ویژگیها به عهد ویکتوریا میخورد. عهد ویکتوریا در ذهن همه ما زنده است. زنان ما ناخودآگاه دوست دارند مانند زنان عهد ویکتوریا باشند.
یک ویژگی مهم دیگر این زنان، خوشنام بودن آنان است. خوشنامی آنان اما با آنچه که من ـ حداقل ـ در ذهن داشتم، متفاوت بود. اینکه اصلا تو با مرد دیگری قاطی شوی، اینکه دور و بر مردها باشی، اینکه اصلا خوب بخندی، یا بهتر از زنان همعصرت شوی و بدرخشی، تو را بدنام میکند. هرکس حق دارد تنها و تنها بهرهای از محبوبیت بردارد و اگر تو چند تکه بیشتر از دیگران برداشتی، محکوم میشوی. این را بهخوبی در north & south میبینیم، یا بهتر از آن در vanity fair.
اینکه چطور به تعدادی سریال میخواهم اشاره بکنم، شاید اتفاقی باشد. چندی پیش از دوستی تعدادی سریال تولید شبکه بیبیسی(/cranford/ The History of Tom Jones, a Foundling/ wuthering heighths/ wives & daughters/ pride & prejudice/ Middlemarch) گرفتم اما فرصت نکرده بودم ببینمشان. زمانی که از گیر و دار درس و پایاننامه رها شدم، اول از همه اینها را دیدم. جهان کلاسیکها برای من هم جذاب بود. چیزی من را هم میکشانید به این جهان؛ چیزی فراتر از علاقمندی به آن. شروع کردم به کند و کاو در میان خودم و این سریالها. متوجه شدم که من مورد تهاجم کلاسیکها بودهام. با من هم در مقاطعی از زمان از طرف زنان کلاسیک ـ که شاید در نهادم دوست داشتهام از آنان باشم ـ برخوردهای تندی شده بود، چون از دید عدهای از اطرافیانم خوشنام محسوب نمیشدهام. چون تفکر ویکتوریایی آنها بسیار از من قویتر بود. خوبتر که نگاه کردم، دیدم کمتر زنی در ایران است که کلاسیک نباشد و من و امثال من که کلاسیک را با مدرن مخلوط کردهایم، چه؟ خوب، از نظر آن عده از زنان کلاسیک، ما حتی حق زندگی خوب هم نداریم. همین باعث میشود که زمانی دوستی به من بگوید: «فلانی برای تو خیلی گران است. تو دختر گرانی نیستی». یا اینکه دوست دیگری بگوید: «تو خیلی سهلالوصولی». یا دیگری که: «ادعای جذابیتت میشود». یا اینکه: «تو تمام عمرت داشتهای با ما رقابت میکردهای».
آن دوست شاید هیچوقت این مطلب را نخواند، اما حرفهایش تأثیر بدی روی من گذاشته است. خیلی بد. من را بیشتر و بدتر وارد این فضای کلاسیکستیزی کرده است. اصلا نمیدانم داشتهام با آن جهان کلاسیک میجنگیدهام یا ستایشش میکردهام. این بحث را باز کردم تا شاید بعدها به نتیجههای بهتری برسم.
پ.ن.: چه خوب اگرکه در پرورش این ایده از «در آستانۀ فصلی سرد» که به جهان زنانهها میپردازد، کمک کنید.
پژوهشگر