کافی است کودک یا نوجوانی اطراف خود داشته باشید تا ببینید چگونه محو دیدن سریال‌ها و کارتون‌ها می‌شوند، به‌ویژه از نوع خارجی‌اش. اگر در دیدن چند تا از انیمیشن‌ها هم همراهشان شوید، دیگر کاملاً بهشان حق می‌دهید. به خودتان می‌آیید و می‌بینید «میخ» چیزی شده‌اید که نمی‌دانید چیست. به غیر از زیبایی‌های بصری، فکرهایی پشت این ساخته‌هاست که آدم را از دیدن هرچه فیلم و محصول وطنی است، شرم‌زده می‌کند.

از ساده‌ترین انیمیشنی که اخیراً دیده‌ام شروع می‌کنم. Alfa & Omega که داستان دو گرگی است که از دو تیره شکارچی و محافظ هستند و البته به همدیگر علاقمند، اما رسوم قبیله‌ای‌شان اجازه ازدواج یک آلفا(شکارچی) و یک امگا(محافظ) را نمی‌دهد. انیمیشن داستان شوریدن این دو علیه سنت‌ها و پیروزی‌شان بر آنهاست. عجیب است اگر این انیمیشن را ببینید و نخواهید قهرمان سنت‌شکنی دنیای اطرافتان بشوید.

دیگری Bolt یا آذرخش است که حکایت سگی است که تصور می‌کند دختر کوچکی که صاحبش است، در خطر بزرگی است و با نیروهای خارق‌العاده‌اش که با نوعی اصلاح ژنتیکی توسط پدر دخترک به‌وجود آمده، سعی در محافظت از او دارد؛ غافل از آنکه همه این داستان به خاطر تولید فیلمی است که دخترک بازیگر آن است. عوامل فیلم نمی‌گذارند سگ از ماوقع آگاه شود تا اینکه به‌طور اتفاقی سگ از لانه‌اش فرار می‌کند و آنچه که نباید اتفاق بیفتد، رخ می‌دهد. تمام مدتی که این انیمیشن را می‌دیدم یاد نظریات فوکو درمورد زندان معاصر می‌افتادم. فوکو می‌گوید جهان مدرن نیازی به زندان‌های فیزیکی ندارد؛ چراکه با ایجاد زندان‌های فکری و پدید آوردن گفتمان‌های قوی و مسلطِ حاکم می‌تواند افراد را زندانی کند و از آنان در راستای اهداف خود بهره‌برداری کند. شاهکار این انیمیشن استفاده از این نکته قوی گفتمانی در مباحث فلسفه تاریخ بود. باورم نمی‌شد که کسی بتواند چنین چیزی را به ذهن یک کودک القا کند اما سازندگان آذرخش این کار را کرده بودند.

و تیر خلاص فکرهای من، دیدن انیمیشن Horton Hears A Who بود. کارتون روایتگر فیلی است که ذره‌ای را در حال چرخیدن در هوا می‌بیند و فکر می‌کند شاید موجود کوچکی باشد که در باد شدید از میان برود. ذره را روی گلی قرار می‌دهد و با آن صحبت می‌کند. اما روی آن غبار کوچک، نه یک فرد، که صدها شهروند زندگی می‌کنند. شهردار Whoها با فیل ارتباط برقرار می‌کند و چقدر برای این موجودات متفاوت از هم، درک هستی یکدیگر دشوار است. مشکل اینجاست که تنها این دو فرد وجود یک دنیای دیگر ـ بهتر است بگوییم دنیاهای موازی ـ را قبول دارند و دیگران آنها را انکار می‌کنند. اَبَرگفتمان دنیای فیل سعی در نابودی غبار دارد و تنها زمانی از جنگیدن با فیل دست برمی‌دارد که غشای میان دو دنیا پاره می‌شود و صدای شهر Whoها به گوش حیوانات دیگر می‌رسد. ایدۀ اصلی فیلم وجود دنیاهای موازی و بحث گفتمانی است. انیمیشن به‌وضوح این ایده را مطرح می‌کند که هرکس می‌تواند نظرگاه خود به مسائل را داشته باشد و هر جامعه‌ای در یک فضای فکری(گفتمان) نفس می‌کشد. هر چیزی در عین حال که واقعی است، خیالی است و پدیده‌ها می‌توانند چیزی باشند که به‌نظر نمی‌رسند.

من بعد از هشت سال تحصیلات آکادمیک در دو رشتۀ ادبیات و تاریخ، نمی‌توانم این مفاهیمی که شب‌و‌روز با آنها زندگی کرده‌ام را به‌راحتی بیان کنم و شاید چند ساعت زمان نیاز داشته باشم تا همین مفهوم گفتمان را توضیح بدهم. آن‌وقت یک انیمیشن در کمتر از یک‌ساعت و نیم، جان کلام را آنقدر ظریف و در لفافۀ شوخی و خنده و دیالوگ‌های عالی و جذابیت‌های بصری به من عرضه می‌کند که بیایم و رسماً اعتراف کنم که: «من گنگ خواب‌دیده و عالم تمام کر!»