از زمانی که خودم را شناختم، دختری بودم که نسیم بال یک پروانه می‌توانست در روحش طوفان برپا کند. موج‌های احساسات می‌آمد و من را غرق خودش می‌کرد و می‌بُرد. به همین دلیل عاشق شخصیت‌های رؤیایی داستان‌ها و فیلم‌ها می‌شدم. دنیاهای فانتزی را دوست داشتم و تا نوجوانی ازشان دست برنداشتم. یعنی نمی‌شود ذات را عوض کرد؛ نمی‌شود هم از فانتزی دست کشید. بعدها متوجه شدم که اگر اینگونه ادامه دهم، چیزی نمی‌گذرد که جز پوست بر استخوان باقی نخواهد ماند و پس از آن پوست می‌سوزد و استخوان بر باد می‌رود. پس، خواستم «اکرم» را کنترل کنم.

کنترل از چیزهای ساده شروع شد و موفق هم بود اتفاقا. نوستالژی ویران‌کننده‌ترین حسی بود که تجربه می‌کردم. چندسالی است که خاطره‌شکن شده‌ام و دیگر نمی‌گذارم هیچ حسی، هیچ کتابی، هیچ خیابانی، هیچ فیلمی، هیچ عطری و هیچ موسیقی‌ای برایم با یک فرد خاص گره بخورد. من این کار را برای محافظت از روح خودم کردم. برای نگاه داشتن روحم با شکنندگی‌های خاص خودش در کالبدم.

اما در این میان چیزهایی هستند که هنوز نوستالژی‌هایشان را حفظ کرده‌اند. کاریش هم نمی‌شود کرد. آن آدم گذشته و من هم آدم دیگری شده‌ام. همه چیز تغییر کرده، به‌جز آن حسی که از آن رویداد یا آن شخص باقی مانده.

دوران راهنمایی برای من از به‌یادماندنی‌ترین سال‌های زندگی‌ام است. خیلی از لحظه‌هایش را به یاد دارم. اصلا برایم خاص است به‌خاطر محیطی که مدرسه‌مان داشت. خاص‌ترین آدم‌های عمرم هنوز آن 23 دختری هستند که در کلاس شمارۀ 1 باهاشان همکلاس شدم. ترس داشتم و هیجان، آن‌روزی که برای ثبت‌نام به مدرسه فرزانگان امین(مدارس سراسری تیزهوشان) رفته بودم. تمام اسم‌ها را حفظ کرده بودم و حتی شماره‌ای که توی لیست کلاس به اسمم اختصاص داشت. آن شمارۀ 17 را خیلی خیلی دوست داشتم.

هر اتفاقی که آن سال‌ها می‌افتاد، برای من تبدیل به حسی عمیق شد. خیلی از موسیقی‌هایی که در آن زمان ساخته شدند، هنوز هم برای خیلی‌ها خاطره‌برانگیز است. بهترین کارهای شادمهر عقیلی در فاصلۀ سالهای 77 تا 80 روانۀ بازار شدند؛ مهران مدیری بهترین طنزهایش را آن‌موقع ساخت. دوران اصلاحات بود دیگر؛ همه‌چیزش با الان متفاوت بود.

از آن میان، آلبوم گروه آرین برای من چیز دیگری است. سال سوم راهنمایی بودیم که این آلبوم به بازار آمد و خیلی هم محبوب شد. نوار کاست‌شان توی مدرسه دست به دست می‌شد و کاری هم از دست اولیای مدرسه برنمی‌آمد.

امّا خاص بودن آهنگ‌های این گروه برای من به چیز متفاوتی برمی‌گردد. یادم است همان روزهای اولی که وارد کلاس اول راهنمایی شدم، از دختری که نیمکت جلویی‌ام می‌نشست بسیار خوشم آمد. واقعا که صورت و سیرتش برازندۀ نامش بود: «حوری». احساس می‌کردم رابطۀ روحانی خاصی با این آدم می‌توانم برقرار کنم. حسم آنقدر قوی شد که جایش را به یقین داد. خودم را می‌کشتم تا به من نگاه کند. یعنی حداقل آن زمان اینطور فکر می‌کردم. حاضر نبودم با هیچکس دیگر دوست شوم؛ اگر می‌توانستم نمی‌گذاشتم دیگران هم با حوری دوست شوند؛ اما دست من نبود. آن موقع نمی‌دانستم که ما نمی‌توانیم روی رفتار دیگران کنترل داشته باشیم. ناخواسته از هر چیزی که او خوشش می‌آمد، خوشم می‌آمد.

می‌دانم هرچه هم توضیح بدهم، نمی‌توانم میزان علاقه‌ام را به او بیان کنم. دیوانه‌وارترین علاقه‌ای که در عمرم به کسی داشته‌ام، همین شیفتگی‌ام به این دختر بود. درست مثل الان، آن موقع هم نمی‌توانستم این علاقه را به خودش هم منتقل کنم و رفتار من مجموعه‌ای از ضد و نقیض‌های بی‌پایان می‌شد. چیزی در من بود که نمی‌گذاشت. درست مثل سال‌های بعد که در دیگر روابط انسانی‌ام با این الکنی زبان و احساسات روبرو شدم.

یادم نمی‌رود سال سوم را که به رسم هرساله مدارس فرزانگان، همه دانش‌آموزان پایه آخر مقطع به اردویی چند روزه رفتیم. بماند که چقدر شیطنت کردیم و چقدر توی سر و کلۀ هم زدیم. بیشترین حجم خاطرۀ آن مقطع را توی همان سه روز ساختیم. آنقدر با هم حرف زدیم و اشک ریختیم انگار که قرار است برای همیشه بمیریم و هیچوقت حشر و نشری هم نباشد. آخرهای شب اول یا دوم بود، نمی‌دانم. با چند نفر از بچه‌ها، از جمله حوری، بیرون ویلا نشستیم و آلبوم گروه آرین را گذاشتیم. در چشم بر هم زدنی، آن موج احساسات آمد و یکی از بزرگترین سونامی‌های جهان برای من اتفاق افتاد. گریه‌ام بی‌صدا بود اما روحم در تلاطمی عجیب. نمی‌دانم خوشبختانه یا بدبختانه ـ از منظر الان خوشبتانه، از دید «اکرم» 14ساله فلاکت و بدبختی و نیستی ـ حوری رویش را برگرداند سمت من: چرا گریه می‌کنی؟

-         برای تو!

-         برای من؟ چرا؟

-         چون دوستت دارم.

-    تو من رو دوست نداری. تو توی ذهنت یه حوری ساختی و اون رو دوست داری. من اون نیستم. من به اون پاکی و خوبی نیستم.

دیالوگ سنگینی برای من بود؛ بعدها که به ماجرا فکر می‌کردم، به او حق می‌دادم. بیچاره خسته شده بود. آن شب را تا صبح بیرون نشسته بودم و به همین آلبوم گوش می‌کردم و اشک می‌ریختم. به زور «فائزه» نامی از دوستانم، که الحق خیلی دوستم داشت، توانستم باز با بچه‌ها همراه شوم.

بعد از سال‌ها از آن ماجرا، هنوز هم گروه آرین برای من مساوی است با حوری و بقیه بچه‌های کلاس شمارۀ 1. حس عمیق آن روزها کار خودش را کرده است. حتی بعد از تقریبا 8 سال که هیچ خبری از همکلاسی‌هایم نداشتم، در گردهمایی بزرگ فارغ‌التحصیلان فرزانگان، دنبال تک‌تک‌شان گشتم و انکار نمی‌کنم که حوری برایم خیلی مهم بود. الان اکثر آن بچه‌ها یا پزشک‌اند، یا مهندس معمار و مهندس مکانیک و مهندس برق؛ چند نفری هم ژنتیک پزشکی خوانده‌اند و من هم اینجا به‌همان راهی رفته‌ام که آن روزها هم معلوم بود. در همۀ جمعیت 240 نفری ورودی سال اول دبیرستان فرزانگان، تنها سه نفر حاضر شدند برای رسیدن به رؤیایشان، از چیزی بگذرند که روزی در کودکی رؤیایشان بود. ما از آن فضای خاص بُریدیم که بتوانیم ادبیات بخوانیم. از آن سه نفر، مریم کارشناسی ارشد علوم سیاسی گرفت، نیلوفر دکترای حقوق جزا و من خواستم بنویسم و بخوانم.