روایات روزمره(14)
دوست عزیزی دارم که اکثر بحثهای استخواندار فکریام را با او درمیان میگذارم. بهنوعی میتوانم بگویم جهانم را با او گسترده میکنم و الحق و الانصاف که او ذهنی بسیار قوی دارد. با تبر و تیشه و ساطور میافتد به جان ذهن من و بعد از چند دقیقه احساس میکنم، خون از حاشیههای فکرم میزند بیرون. یکجورهایی تیغ فکر اجتماعیاش برّان و صیقلی است. آنهم برای منی که بیشتر در خودم و جهان فانتزی خودم فکر میکنم. روانکاو فوقالعادهای هم هست.
یکباری که نشسته بودیم و سعی میکردیم ریشۀ رفتارهای ضد و نقیض و بهقول خودمان «رفتارهای معکوس» آدمها را پیدا کنیم، رسیدیم به آن موجود ناشناختهای که در درون هر یک از ما نفس میکشد. موجودی که ما را به کارهایی وامیدارد که نمیخواهیم. کارهایی که انجام دادنشان ما را رنج میدهد و انجام ندادنشان روح ما را میخورَد. دوستم میگوید که آن موجود «خودخواهی محض» است و من پافشاری میکنم که نه! آن دیکتاتور پرقدرت درون ما، «حسادت» است. خیلی بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که میتوانیم آدمها را دو دسته کنیم ـ حداقل. یکی آن دستهای که فرمانروای وجودشان غرور است و خودخواهی و دستۀ دیگر که ملکۀ روانشان حسد است. (به جنسیتش هم دقت کنید!)
اقرار کردن به این موجود درونی خیلی سخت است. باید ماهها بهش فکر کرد و وقتی فکر به نتیجه میرسد، باور کردنش طاقتفرساست. اینکه من فکر کنم چرا نتوانستهام از کنار بعضیها بهراحتی بگذرم؛ اینکه فکر کنم چرا دارم دست و پا میزنم برای بالا رفتن از نردبانی که خودم اسمش را ترقی گذاشتهام؛ اینکه بنشینم و با خودم بدون رودروایسی حرف بزنم که: آهای! تو چه مرگته؟ چرا اینطوری میکنی؟ همهاش به یک چیز برمیگردد. آن ناخودآگاه لعنتی و قوی. او از من قویتر شده و حرف خودش را به کرسی نشانده خیلی جاها. و انگیزهاش چیست؟ حسادت!
حسادت امالخبائث است در نظر من؛ ام الرذائل! به نظرم قدرتش خیلی بیشتر از خودخواهی است. اینکه تو حاضر باشی درعین حال که کوری و کری و لنگی و الکنی، دیگران هم نه ببینند و نه بشنوند و نه راه بروند و نه حرف بزنند، چیزی ورای خودخواهی است. خودخواه میخواهد خودش ببیند و دیگران نبینند؛ اما حسود، یک سادوـمازوخیست وحشتناک و قوی است.
برای من راحت شده که ناخودآگاه خودم و اطرافیانم را نگاه کنم. میبینم و وحشت میکنم. میترسم و کاری از دستم برنمیآید. آن هیولای درون آنقدر قوی است که من نمیتوانم در برابرش بایستم. هیولایی که لباس ظریفی از انسانیت بر تن کرده و حیلههای دوستی را از بر کرده. هر لحظه به رنگی در میآید و تا میخواهی مچش را بگیری، پنهان میشود.
وقتهایی پیش میآید که این حس خیلی قوی است. طاقتم را بیطاق میکند. میدانم که این بدترین چیزی بود که درمورد من میتوانستید بخوانید. حدس میزنم که این صداقت برای من دردسر به بار بیاورد. حدس میزنم خطرناکترین چیزی بود که میتوانستم درمورد خودم بگویم. احتمالا نگاهتان به من تغییر میکند و جستجو میکنید در میان رفتارهای گذشتۀ من و میخواهید هر چیزی را به این قضیه مربوط کنید. و احتمالا در آینده با من خیلی محتاط خواهید بود؛ اما این را هم بگویم که آگاهی، دیو خودخواهی و حسد را در ناخودآگاه آدم به زنجیر میکشد. اگر خودمان بخواهیم، این احساسات را کنترل میکنیم. نترسیم از رویارویی با ناخودآگاه. سخت است اما شدنی است.نگذاریم هر حسی، به رفتار واقعی ما بدل شود.
پ.ن.: محتاط شدن شما نسبت به من، باشد بهای آنکه با همدیگر آگاهانهتر و بهتر رابطه برقرار کنیم.
پ.ن.: نوشتار بسیار عالی نسیم عزیز را به شما توصیه می کنم.
پژوهشگر