روایات روزمره(15)
نمیدانم چه کسی برای اولین بار به من گفت که باید بنویسم. باید خاطرات روزانه بنویسم. از روزی که خواندن را یاد گرفتهام، خواستهام بهزور کتاب بخوانم با اینکه یادم میآید در خانوادهمان اصرار عجیبی به نخریدن کتاب بود. از دوم دبستان هم خواستم که بنویسم. هنوز تقویمها و سررسیدهایی را دارم که تویشان یادداشت مینوشتم. آرزوهای عجیب و غریب و بعد هم که به نوجوانی رسیدم، احساسات سرکشم را مینوشتم. از وقتی پای کامپیوتر به زندگیام باز شد، یعنی سال 83، دیگر کاغذ را فراموش کردم. البته دلیلش نوظهور بودن این فنآوری نبود؛ دلیلش این بود که دوست نداشتم یادداشتهایم به دست دیگران بیفتد. پس شروع کردم به نوشتن با کیبورد. (تایپ بیش از 120 کاراکتر در دقیقه گواه یادگیری حرفهای کار با کیبورد بود.)
هر از چند گاهی وقتی که احساس میکردم حال و هوای کلیام دارد تغییر میکند، آن فایل را میبستم و فایل جدیدی باز میکردم. گاهی یک فایل خیلی حجیم میشد و حتی دو یا سه سال را دربرمیگرفت؛ گاهی هم نه، کوتاه بود.
وبلاگ را از همان سال 83 داشتم. آن اولها اینطور نبود که اینقدر راحت در وبلاگ بنویسم. همیشه باید مطلب قابل تأملی پیرامون کار و تحصیلم به ذهنم میرسید تا وبلاگ بهروز شود. یعنی کارکرد یادداشتنگاری نداشت. بعدها که کمتر وقت داشتم تا یادداشت روزانه بنویسم، دوستانم شدند دفترچههای خاطراتم. با آنها حرف میزدم و مطمئنم حافظۀ آنها از خودم خیلی بهتر کار میکند. از این کار راضی بودم و هستم. آدمهای رازنگهداری بودند و هستند.
فاجعه آنجایی بود که خواستم آرشیو داشته باشم. از همهچیز. ابتدا موسیقی و فیلم. هارد خریدم و یک ترابایت را در چشمبرهمزدنی پر کردم. برای اینکه بتوانم موسیقی بیشتری داشته باشم، هی فیلمها را دیدم و پاکشان کردم. (دلم نمیآمد بدون دیدنشان دستم را سمت دکمه دیلیت ببرم.) بعدها هی آرشیو کتاب ساختم و میتوانم بهجرئت بگویم که کتابخانۀ بزرگی دارم؛ بیش از سیهزار جلد کتاب الکترونیکی در آرشیو من موجود است. بعدها هم که دوربینهای موبایلی در دسترسم قرار گرفتند، بیمحابا از همه چیز عکس گرفتم.
در مطالب قبلی گفتم که آدم خاطرهشکنی هستم. بله! من خاطرات موسیقی و کتاب و فیلم و مکان و بو و موقعیت را میشکستم؛ اما خاطرۀ یک چیز را نمیتوانستم بشکنم. میرفت و پشت همه چیز پنهان میشد و من نمیدانستم که اصلا هست! نوشتن خاطرهسازترین پدیدۀ عمر من است و نوشتههایم ـ هرچند که با متون کاری خیلی بیرحمم و بهراحتی تغییرشان میدهم ـ انگار خود مناند. اگر نباشند، یعنی من هم نیستم.
بدترین بخش این خاطرهسازیها، دیالوگهای زنده بودند! چیزهایی که من هم خالقشان بودم و هم ناظرشان. نوشتههایی که با دیگران رد و بدل میکردم. ایمیلها در تقسیمبندیهای زیاد نگهداری میشوند. هر تعدادیشان نامی دارند و میگذارم ظرفیت اینباکس هر 5 ایمیل را پر کنند. سه تا از ایمیلها همیشه باز است و من شدهام آدمی در دسترس. چتها که جای خود را داشتند. حتما نگهشان میداشتم؛ مگر اینکه سیستم ایرادی پیدا میکرد و من مجبور میشدم سیستم عامل را عوض کنم. در کل این 9 سال، 4 بار سیستم عوض کردهام که دوبارش ریکاوری بوده، نه تعویض!
الان که این کلمات را مینویسم، احساس میکنم که بخش اعظم ذهنم را جعبههای کوچک و بزرگ حرفها و دیالوگها پر کردهاند. همهشان را نگه داشتهام با وسواسی بینظیر. صدها اتاق هست و هر اتاق چندین گنجه دارد و هر گنجه چندین و چند جعبه. عین همین تقسیمبندی در حافظۀ لبتاب و فضای مجازی و حتی موبایل رعایت شده.
امروز رفتم سراغ اساماسهایی که نگهشان داشته بودم. دیدم که خاطرههایشان عجیب روی دلم سنگینی میکند. بعضی فولدرها مخصوص آدمهای خاص بودند. احساس کردم مغزم منفجر میشود اگر یکبار حتی بخوانمشان. بیش از 2000 اساماس را پاک کردم! این تازه شروع خاطرهشکنی نوشتههاست.
پژوهشگر