یکی از دوستانم برای مصاحبه دکتری آمده بود دانشگاه اصفهان. از من خواست که بروم و ببینمش. مکالمۀ غمگین و پرمفاهمه‌ای داشتیم. خیلی چیزها از زندگی‌اش گفت که من حتی طاقت شنیدنش را هم نداشتم و از همان موقع که رساندمش ترمینال، حالم بد شد. تمام جسمم اعتراض می‌کرد به چیزهایی که شنیده بودم؛ چه برسد به روحم.

در حین حرف‌هایش چیزی گفت که بدجوری پتک بود بر سر من. بدجوری یادم آورد سرنوشت محتوم همۀ ما شهرستانی‌های تهران‌رفته و تهران‌دیده را. گفت که بگیر که چهار سال ، نه، پنج سال دیگر را ماندیم تهران؛ آخرش که چی؟ باید که برگردیم به همان جاهایی که دوستش نداریم. بگذار الان برگردیم که بهمان نیاز دارند. سال‌های بعد هم گمان نمی‌کنم بقیه یادشان بماند که ما مثلا همین دکتری را هم به خاطر آنها نرفتیم تهران. که ماندیم خانه و شدیم خانم فداکار توی خانه، که یکی دیگر راحت به کارهاش برسد.

گفت: دوستشون ندارم! هیچکدومشون رو. آدم‌های بدی نیستند اما من دوستشون ندارم.

من همیشه سعی کردم بین فضای ذهنی‌ای که دارم و فضایی که خانواده و فامیل و دوستانم درش نفس می‌کشند، تعادل برقرار کنم. سعی کردم جلسات مفاهمه بگذارم و با هم جلو برویم. سعی کردم آنها از حال من باخبر باشند و من از حال آنها. اما یک جایی من هم به همین نتیجه‌ای رسیدم که دوستم چقدر تلخ بیانش می‌کرد. همیشه بین ما و خانواده‌ها و دوستان‌مان دره‌ای است پر ناشدنی. همیشه این فاصله هست. چاره‌اش آیا این بود که هیچوقت نمی‌رفتیم؟ پس «سِیرُوا فِی الاَرضِ» چه می‌شود؟ پس «اُطلُبوا العِلمَ» کجاست؟ یا «فَاعتَبِرُوا یا اولِی الاَبصارِ»؟

برای هیچ‌کدامش جوابی ندارم.