هر دو خسته‌ایم؛ او از صبح شش ساعت در جاده‌ها بوده و من مجبور بوده‌ام برای تحویل گزارش سری به دفتر کارفرما بزنم. در برق آفتاب رفته‌ام استقبالش و با هم برگشته‌ایم خانه. حالا که شب شده اما دلمان نمی‌آید که قدمی نزنیم. می‌گویم ماشین نمی‌آورم و موافقت می‌کند. می‌رویم سمت پل بزرگمهر. شب شده و از کنار چراغ‌‌های بنفش پل می‌گذریم و رو می‌کنیم سمت غرب. نور طلایی رنگ پل خواجو از دور مشخص است. همان‌طور که عکس می‌گیرد می‌گوید این پل کی ساخته شده؟ می‌گویم زمان شاه عباس دوم برای برقراری ارتباط میان باغ‌های سعادت‌آباد و شهرک‌ جلفا با بدنۀ اصلی شهر.

برایش می‌گویم که فاصله امروزی پل بزرگمهر و پل خواجو ـ که در زمان صفوی‌ها پل آیینه‌خانه یا پل بابارکن‌الدین خوانده می‌شد ـ اراضی کشاورزی بوده است. شاه عباس دوم به پیروی از جد بزرگش که همنام او هم بود، شروع به گسترش اصفهان کرد. اگر شاه عباس کبیر میدان نقش جهان را پی‌ریزی کرد و میدان کهنه را به میدان جدید پیوند زد و با احداث چهارباغ، شبکه خیابانی را در اصفهان به راه انداخت، و با شکل دادن محله عباس‌آباد یا تبریزی‌ها و محله جلفا یا ارمنی‌ها سعی کرد اصفهان را تبدیل به یک شهر چند ملیتی کند، شاه عباس دوم محله سعادت‌آباد را ساخت. محله سعادت‌آباد حد فاصل سی‌وسه پل یا پل الله‌وردی‌خان بوده و هر دو طرف رودخانه را شامل می‌شده. سمت جنوبی مخصوص اهل حرم بوده و سمت شمالی مخصوص شاه و مردان سلطنتی. میان پل جویی یا چوبی و پل خواجو هم حالت دریاچه داشته و قایقرانی در آن تفریحات شاه را کامل می‌کرده است.

 

 

در این میان اما از نظر من تفاوتی عظیم میان شاه عباس اول و دوم وجود دارد. شاه عباس اول با سعه صدر مذاهب و ملیت‌های مختلف را در پایتخش راه داد اما شاه عباس دوم، تنگ‌نظری‌های خاص خودش را داشت. حقیقت این است که باغ‌های سعادت‌آباد بر روی خانه‌های زردشتیان اصفهان ساخته شد. زردشتیانی که شاه عباس اول از یزد و کرمان به اینجا کوچشان داده بود. مردمانی تهی‌دست و سر به زیر که شغلشان یا ساخت صنایع کوچک بود یا کشاورزی یا پیله‌وری. اراضی کشاورزی کنار رودخانه با چیزی حدود 3000 خانه متعلق به اینان بود. شاه عباس دوم تا توانست به اقشار مختلف زور گفت. او زردشتیان را آواره کرد و خانه‌های آباد آنان را به زمینی مسطح تبدیل کرد. دیکتاتوری این شاه تا جایی بود که قبرستان زردشتیان یا استودان گبرها را خراب کرد تا مبادا باغ‌های سعادت‌آباد از گرد مردگان غیرمسلمان آسیبی ببیند.

برایم ترس این پادشاه حتی از این چند هزار زردشتی جالب بود و دیکتاتوری‌اش ترسناک. تصور اینکه حقیقت‌جویی این پادشاه مسبب اینها بوده، برایم دشوار نیست اما زنگ خطری بود برایم تا بدانم که حق‌طلبی و ادعای مسلمانی خیلی‌وقت‌ها می‌تواند برای دیگران آسیب‌زا باشد.

تمام اینها را برای دوستم تعریف می‌کنم. می‌گوید پس باغ‌های سعادت‌آباد کجاست و کاخ‌هایش، یعنی کاخ آیینه‌خانه، کاخ هفت‌دست و عمارت نمکدان؟ می‌گویم همه‌اش را ظل‌السلطان قجر خراب کرده و همین پارک‌هایی که باقی مانده، تمام آن چیزی است که از دست حکومتگران قاجار و پهلوی بیرون آمده است.

 

 

احساس می‌کنم حال و هوای شهر برایم متفاوت شده است. با گفتن تاریخ اصفهان عصر صفوی انگار که روح مردمان آن عصر را فراخوانده‌ام. زمزمه‌هایی از لابلای برگ‌های کتاب کهن تاریخ برمی‌خیزد و سرودی روحبخش را در کنار صدای گذر آب از میان دهانه‌های پل خواجو به گوشم می‌رساند. از بالای پل به سمت شمال نگاه می‌کنم و چهارباغ صدر را می‌بینم که حاصل دوراندیشی معماران عصر فتحعلی‌شاه قاجار است. شهر صفوی و قاجاری زیر شهر امروزی زنده‌اند هنوز و روح رهگذران عصر سلجوقی که در کنار این رود و خارج از محدوده شهری اصفهان اتراق می‌کردند و صدای سم اسبان غزنوی‌ها که به سرکردگی سلطان مسعود از اینجا گذشتند و پیشتر از آن صدای شیهه اسبان عربی تازه‌مسلمانان شبه جزیره عربستان و پیش از آن سکونت زردشتیان ایرانی در کنار رودهای بزرگ و محافظت از پاکی آب.

برای من زاینده‌رود پر است از گرد استخوان هندوهایی که قطعا در دوره‌های مختلف در کنار آب‌های مقدس می زیستند و به یاد رود گنگ خاکستر مردگان خود را به آب می سپردند. برای من چهارده قرن یک شهر تبدیل به چهارده تابلوی عظیم می‌شود و غرش مردان قوی روزگاران کهن با آن استبداد شرقی گوشم را کر می‌کند. نگاه که به خودم می‌کنم، دیکتاتوری کوچک را می‌بینم که قطعا از خواندن تاریخ گذشته‌اش عبرت که نمی‌گیرد هیچ، الگویی می‌سازد برای قهرمان‌پروری‌ها و بلندپروازی‌های خودش.

پ.ن: نقاشی ها از اوژن فلاندن، نقاش فرانسوی است که در قرن نوزدهم به ایران سفر کرد.